ذهنم همانند کودکی لجباز، میدوید و تن خستهی مرا به دنبال خودش میکشاند.
میایستم و فکر میکنم، فکرم هزار نفر است! هزار ایده، هزار حرف، هزار زخم، و همچنان جایی درون من خلأ را احساس میکند. چیزی میان این هیاهو گم شده است.
میایستم و فکر میکنم، فکرم هزار نفر است! هزار ایده، هزار حرف، هزار زخم، و همچنان جایی درون من خلأ را احساس میکند. چیزی میان این هیاهو گم شده است.
1💔25
تمام لحظاتی که با انگشتان کشیدهام لمست میکردم، مشغول به حافظه سپردن شیارها و اریبهای تنت بودهام.
حالا چشمهایم را که میبندم تو را در آغوشم میبینم. بیآنکه سخن بگویم، فقط تماشایت میکنم.
انگار که اینجا پایان ماست و دیگر هیچ فردایی را نمیتوان با تو و کنارت متصور بود.
حالا چشمهایم را که میبندم تو را در آغوشم میبینم. بیآنکه سخن بگویم، فقط تماشایت میکنم.
انگار که اینجا پایان ماست و دیگر هیچ فردایی را نمیتوان با تو و کنارت متصور بود.
💔16
به این فکر کردم که انسان، چهقدر میتواند موجودی منزجرکننده باشد بعد اما یاد تو افتادم، که چهطور توانسته بودی گنشجکهای کوچک خوشبختی را در قلبم به پرواز درآوری! کاش میتوانستم تو را از صدایت ببوسم، از نگاهت، از تن ظریفت که مقابل هر آسیبی در برابر من میایستاد.
❤18
Mara Baraye Vedae AfarideAnd
Mohammad Darabifar
تمام بود و نبودم، هست و نیستم، حال و گذشتهام، به تو ختم میشود عزیزدلم. به بوی تو و لبخند زیبای تو.
❤8
حتما گمان میکنی که دیگر کسی را دوست نخواهی داشت! این همان دروغیست که زندگی حین فراموش کردن چیزی در گوش ما نجوا میکند.
این مقدّر است؛ که روزی کسی را آنچنان در آغوش خواهی کشید که به تلاشهای امروزت برای این فراموشی خواهی خندید.
که گویی هر مقدری برای من بسیار غمگینکننده و دور است.
این مقدّر است؛ که روزی کسی را آنچنان در آغوش خواهی کشید که به تلاشهای امروزت برای این فراموشی خواهی خندید.
که گویی هر مقدری برای من بسیار غمگینکننده و دور است.
💔9
Forwarded from Saved Messages
دلم میخواد معتاد یک فعالیت مفید باشم.
میخوام برای یک چیزی منتهای اشتیاق رو تجربه کنم.
مثل کسی که روز و شب نقاشی میکشه یا تا ورم کردن انگشتان پا، باله میرقصه. یا چندین ساعت مداوم درس میخونه و یا شب تا صبح توی اتاقش مینویسه و مینویسه تا وقتی که خوابش ببره.
مدتهاست دلم حد بالایی از اشتیاق و انگیزه رو میخواد. آخرین بار رو یادم نمیاد. گمونم هیچوقت نبوده.
میخوام برای یک چیزی منتهای اشتیاق رو تجربه کنم.
مثل کسی که روز و شب نقاشی میکشه یا تا ورم کردن انگشتان پا، باله میرقصه. یا چندین ساعت مداوم درس میخونه و یا شب تا صبح توی اتاقش مینویسه و مینویسه تا وقتی که خوابش ببره.
مدتهاست دلم حد بالایی از اشتیاق و انگیزه رو میخواد. آخرین بار رو یادم نمیاد. گمونم هیچوقت نبوده.
💔20
چروک برداشتهام از غم. انگار که ساعتها و روزها و شبهاست که در آبهای اندوه جهان شناورم.
❤17
بخشی از پریشانی تو ناشی از یک خشم مدفون است. چیزی در تو هست، نوعی ترس و کمرویی، که اجازهی ابرازِ خشمت را نمیدهد. به جای آن به فروتنیات مینازی و نوعی پاکدامنی اجباری برای خود پدید آوردهای.
احساسات را در عمق مدفون میکنی و چون دیگر خشمی را تجربه نمیکنی، تصور میکنی یک قدیسی.
فرو خوردن خشم، انسان را بیمار میکند.
📚وقتی نیچه گریست.
احساسات را در عمق مدفون میکنی و چون دیگر خشمی را تجربه نمیکنی، تصور میکنی یک قدیسی.
فرو خوردن خشم، انسان را بیمار میکند.
📚وقتی نیچه گریست.
❤13
انگار دعا کرد که از دلم جدا شود و انگار که تمام مردم جهان، آمین گفتند.
💔28
اگر برای تو خیری داشت، میماند و اگر دوست دارت بود، حرفی میزد و اگر مشتاق دیدارت بود، میآمد.
1💔34
اگه امشب هم بگذره و نتونم این اندوه رو به کلمه تبدیل کنم، دیگه مطمئن نیستم بخوام به شفای نوشتن باور داشته باشم.
💔16
من برای بودن در جهان بدون تو، جهان سردی که سوز آن استخوانسوز است، بسیار برهنه و شکسته، و بیپناهم.
💔11
همواره تو را به یاد خواهم داشت به عنوان نمادی از فراموشی یک عشق
1💔29
پختگی و بلوغ، اغلب از یک جدا شدن شروع میشود. جدا شدن از احساس امنیت، جدا شدن از حس قدرت، جدا شدن از یک وابستگی، جدا شدن از هرچیزی که فکر میکنیم بدون آن هیچ خواهیم شد.
پختگی دقیقاً از همینجا شروع میشود.
پختگی دقیقاً از همینجا شروع میشود.
💔25
خسته بودم و دیگر دلم نمیخواست به زندگی ادامه بدهم. اما گویی که انگار، یکی از قانونهای این کرهی ناخواستهی عجیب، به هر قیمتی ادامه دادن بود.
💔12