هر زمان که مشغول تماشای وی بودم و او را غرق در افکارش مییافتم، به این فکر میکردم که افکارش در دریای کدام خوش اقبالی لنگر انداخته است؟
که کاش تمام دریاها از آن من بود ..
که کاش تمام دریاها از آن من بود ..
❤20
روی شانهام سنگینی سه تابوت را احساس میکنم که در چند روز گذشته به دوش کشیدهام.
به روی لباسهایم رنگ و بو و گَرد مرگ نشسته و مشامم از بوی نبودنها پر است. به هرسو که نگاه کنم، جای خالی یک نفر چشمم را میگیرد.
هیچچیز نشانی از آنچه تصور میکردم، ندارد. تحمل بیداری از توانم خارج است و خواب راحت برایم چون لمس ماه دست نیافتنی است.
ساعتها بیحرکت بهجایی خیره میمانم و دائما تمام آنچه نباید و تمام آنچه که آزارم میدهد را با خود مرور میکنم. بدترین گمانهایم به حقیقت میپیوندند و امیدواریهایم از حیات تهی میشوند.
همهچیز در حال گریختن از من است و توانی برایم باقی نمانده تا به دنبال آنها شتاب کنم. آنقدر زخمها بهسرعت و پیاپی از راه میرسند که فرصتی برای التیام و بهبود آنها به دست نمیآورم. شاید هم بعضی زخمها برای التیام نداشتن به وجود آمدهاند. انگار زخمهای من از همین نوع است.
شوقی برای تمام کردن و رسیدن نمانده و چند وقتی هست که همهچیز در من ناتمام میماند.
به روی لباسهایم رنگ و بو و گَرد مرگ نشسته و مشامم از بوی نبودنها پر است. به هرسو که نگاه کنم، جای خالی یک نفر چشمم را میگیرد.
هیچچیز نشانی از آنچه تصور میکردم، ندارد. تحمل بیداری از توانم خارج است و خواب راحت برایم چون لمس ماه دست نیافتنی است.
ساعتها بیحرکت بهجایی خیره میمانم و دائما تمام آنچه نباید و تمام آنچه که آزارم میدهد را با خود مرور میکنم. بدترین گمانهایم به حقیقت میپیوندند و امیدواریهایم از حیات تهی میشوند.
همهچیز در حال گریختن از من است و توانی برایم باقی نمانده تا به دنبال آنها شتاب کنم. آنقدر زخمها بهسرعت و پیاپی از راه میرسند که فرصتی برای التیام و بهبود آنها به دست نمیآورم. شاید هم بعضی زخمها برای التیام نداشتن به وجود آمدهاند. انگار زخمهای من از همین نوع است.
شوقی برای تمام کردن و رسیدن نمانده و چند وقتی هست که همهچیز در من ناتمام میماند.
2💔17
پرسید دقیقا برایت چه اتفاقی افتاده است؟ و من تنها چیزی که دقیق در ذهنم مانده است نبود توست.
💔18
میدانی، من در زندگی و تبعیدگاه خویش ناامیدیهای بسیاری تجربه کردهام. اما تلخترین آنها زمانی بود که تو، قلب مرا ناامید کردی! انگار که تنها روزنهی امید من برای زندگی، ناگهان و برای همیشه بسته شد و شور و اشتیاق درونم به یأس و سرمای ابدی تبدیل شد.
💔26
رفتنهای بدون خداحافظی، رفتنهایی که حتی رغبت نمیکنند بگویند چرا! در دل انسان پرسش و حسرتی ابدی میشوند. مانند فیلمهای پایان باز عباسکیارستمی، مدام سناریوهای احتمالی را در ذهنت مرور میکنی اما کدام میتواند درست باشد !؟
💔24
ذهنم همانند کودکی لجباز، میدوید و تن خستهی مرا به دنبال خودش میکشاند.
میایستم و فکر میکنم، فکرم هزار نفر است! هزار ایده، هزار حرف، هزار زخم، و همچنان جایی درون من خلأ را احساس میکند. چیزی میان این هیاهو گم شده است.
میایستم و فکر میکنم، فکرم هزار نفر است! هزار ایده، هزار حرف، هزار زخم، و همچنان جایی درون من خلأ را احساس میکند. چیزی میان این هیاهو گم شده است.
1💔25
تمام لحظاتی که با انگشتان کشیدهام لمست میکردم، مشغول به حافظه سپردن شیارها و اریبهای تنت بودهام.
حالا چشمهایم را که میبندم تو را در آغوشم میبینم. بیآنکه سخن بگویم، فقط تماشایت میکنم.
انگار که اینجا پایان ماست و دیگر هیچ فردایی را نمیتوان با تو و کنارت متصور بود.
حالا چشمهایم را که میبندم تو را در آغوشم میبینم. بیآنکه سخن بگویم، فقط تماشایت میکنم.
انگار که اینجا پایان ماست و دیگر هیچ فردایی را نمیتوان با تو و کنارت متصور بود.
💔16
به این فکر کردم که انسان، چهقدر میتواند موجودی منزجرکننده باشد بعد اما یاد تو افتادم، که چهطور توانسته بودی گنشجکهای کوچک خوشبختی را در قلبم به پرواز درآوری! کاش میتوانستم تو را از صدایت ببوسم، از نگاهت، از تن ظریفت که مقابل هر آسیبی در برابر من میایستاد.
❤18
Mara Baraye Vedae AfarideAnd
Mohammad Darabifar
تمام بود و نبودم، هست و نیستم، حال و گذشتهام، به تو ختم میشود عزیزدلم. به بوی تو و لبخند زیبای تو.
❤8
حتما گمان میکنی که دیگر کسی را دوست نخواهی داشت! این همان دروغیست که زندگی حین فراموش کردن چیزی در گوش ما نجوا میکند.
این مقدّر است؛ که روزی کسی را آنچنان در آغوش خواهی کشید که به تلاشهای امروزت برای این فراموشی خواهی خندید.
که گویی هر مقدری برای من بسیار غمگینکننده و دور است.
این مقدّر است؛ که روزی کسی را آنچنان در آغوش خواهی کشید که به تلاشهای امروزت برای این فراموشی خواهی خندید.
که گویی هر مقدری برای من بسیار غمگینکننده و دور است.
💔9
Forwarded from Saved Messages
دلم میخواد معتاد یک فعالیت مفید باشم.
میخوام برای یک چیزی منتهای اشتیاق رو تجربه کنم.
مثل کسی که روز و شب نقاشی میکشه یا تا ورم کردن انگشتان پا، باله میرقصه. یا چندین ساعت مداوم درس میخونه و یا شب تا صبح توی اتاقش مینویسه و مینویسه تا وقتی که خوابش ببره.
مدتهاست دلم حد بالایی از اشتیاق و انگیزه رو میخواد. آخرین بار رو یادم نمیاد. گمونم هیچوقت نبوده.
میخوام برای یک چیزی منتهای اشتیاق رو تجربه کنم.
مثل کسی که روز و شب نقاشی میکشه یا تا ورم کردن انگشتان پا، باله میرقصه. یا چندین ساعت مداوم درس میخونه و یا شب تا صبح توی اتاقش مینویسه و مینویسه تا وقتی که خوابش ببره.
مدتهاست دلم حد بالایی از اشتیاق و انگیزه رو میخواد. آخرین بار رو یادم نمیاد. گمونم هیچوقت نبوده.
💔20
چروک برداشتهام از غم. انگار که ساعتها و روزها و شبهاست که در آبهای اندوه جهان شناورم.
❤17
بخشی از پریشانی تو ناشی از یک خشم مدفون است. چیزی در تو هست، نوعی ترس و کمرویی، که اجازهی ابرازِ خشمت را نمیدهد. به جای آن به فروتنیات مینازی و نوعی پاکدامنی اجباری برای خود پدید آوردهای.
احساسات را در عمق مدفون میکنی و چون دیگر خشمی را تجربه نمیکنی، تصور میکنی یک قدیسی.
فرو خوردن خشم، انسان را بیمار میکند.
📚وقتی نیچه گریست.
احساسات را در عمق مدفون میکنی و چون دیگر خشمی را تجربه نمیکنی، تصور میکنی یک قدیسی.
فرو خوردن خشم، انسان را بیمار میکند.
📚وقتی نیچه گریست.
❤13
انگار دعا کرد که از دلم جدا شود و انگار که تمام مردم جهان، آمین گفتند.
💔28
اگر برای تو خیری داشت، میماند و اگر دوست دارت بود، حرفی میزد و اگر مشتاق دیدارت بود، میآمد.
1💔34
اگه امشب هم بگذره و نتونم این اندوه رو به کلمه تبدیل کنم، دیگه مطمئن نیستم بخوام به شفای نوشتن باور داشته باشم.
💔16