هیچچیز همانند رنج نهفته در صورت یک انسان، شکوهمند نیست. تمام پاکی، صداقت و اصالتی که یک نفر میتواند داشته باشد در همین رنجها و معصیتهایی که دیده خلاصه میشود.
❤24
من نه فقط از رنج تو، بلکه از نداشتن فرصتی برای کاستن از رنج تو نیز در عذابم.
💔18
من با تو عمقی از صمیمیت و برهنگی را تجربه کردم که دیگر و هرگز، با هیچکس تجربه نخواهم کرد.
❤20
قلبش از رفتارهایی که میدید سرد شده بود، سردتر از سردترین شبهای زمستان.
1❤17
هرچهقدر هم به این نکته واقف باشم که دیگر رنجی از او متوجه من نیست، باز میخواهم به خودم بفهمانم که رنجهای پیشین با تمام علایم بهبودیشان، هنوز قابل رجوعاند. و این تمام چیزیست که عشق در انتها برای ما باقی خواهد گذاشت.
💔24
+ تو هیچوقت مأیوس نمیشی؟
- چرا.
+ اونوقت چیکار میکنی؟
- به تو نگاه میکنم و از خودم سؤال میکنم علیرغم تردیدها، سوءظنها، خستگیها، آیا دلم میخواد این زن رو از دست بدم؟ و جوابش رو پیدا میکنم. همیشه یکیه. با این جواب، امید و شجاعتم هم برمیگرده.
📚خردهجنایتهای زناشویی
- چرا.
+ اونوقت چیکار میکنی؟
- به تو نگاه میکنم و از خودم سؤال میکنم علیرغم تردیدها، سوءظنها، خستگیها، آیا دلم میخواد این زن رو از دست بدم؟ و جوابش رو پیدا میکنم. همیشه یکیه. با این جواب، امید و شجاعتم هم برمیگرده.
📚خردهجنایتهای زناشویی
❤17
من هم مانند شما آقای ناباکوف تنها پشیمانیام این است که چرا بیصدا کلید را روی پیشخان نگذاشتم و در همان شب شهر را، کشور را، قاره را، نیمکره را و به یقین جهان را ترک نکردم.
1❤21
اندوه سهمگینی را مدتها روی سینهاش احساس میکرد و میکوشید تا مانع فروپاشی استخوانهای سینهاش شود.
💔14
هر زمان که مشغول تماشای وی بودم و او را غرق در افکارش مییافتم، به این فکر میکردم که افکارش در دریای کدام خوش اقبالی لنگر انداخته است؟
که کاش تمام دریاها از آن من بود ..
که کاش تمام دریاها از آن من بود ..
❤20
روی شانهام سنگینی سه تابوت را احساس میکنم که در چند روز گذشته به دوش کشیدهام.
به روی لباسهایم رنگ و بو و گَرد مرگ نشسته و مشامم از بوی نبودنها پر است. به هرسو که نگاه کنم، جای خالی یک نفر چشمم را میگیرد.
هیچچیز نشانی از آنچه تصور میکردم، ندارد. تحمل بیداری از توانم خارج است و خواب راحت برایم چون لمس ماه دست نیافتنی است.
ساعتها بیحرکت بهجایی خیره میمانم و دائما تمام آنچه نباید و تمام آنچه که آزارم میدهد را با خود مرور میکنم. بدترین گمانهایم به حقیقت میپیوندند و امیدواریهایم از حیات تهی میشوند.
همهچیز در حال گریختن از من است و توانی برایم باقی نمانده تا به دنبال آنها شتاب کنم. آنقدر زخمها بهسرعت و پیاپی از راه میرسند که فرصتی برای التیام و بهبود آنها به دست نمیآورم. شاید هم بعضی زخمها برای التیام نداشتن به وجود آمدهاند. انگار زخمهای من از همین نوع است.
شوقی برای تمام کردن و رسیدن نمانده و چند وقتی هست که همهچیز در من ناتمام میماند.
به روی لباسهایم رنگ و بو و گَرد مرگ نشسته و مشامم از بوی نبودنها پر است. به هرسو که نگاه کنم، جای خالی یک نفر چشمم را میگیرد.
هیچچیز نشانی از آنچه تصور میکردم، ندارد. تحمل بیداری از توانم خارج است و خواب راحت برایم چون لمس ماه دست نیافتنی است.
ساعتها بیحرکت بهجایی خیره میمانم و دائما تمام آنچه نباید و تمام آنچه که آزارم میدهد را با خود مرور میکنم. بدترین گمانهایم به حقیقت میپیوندند و امیدواریهایم از حیات تهی میشوند.
همهچیز در حال گریختن از من است و توانی برایم باقی نمانده تا به دنبال آنها شتاب کنم. آنقدر زخمها بهسرعت و پیاپی از راه میرسند که فرصتی برای التیام و بهبود آنها به دست نمیآورم. شاید هم بعضی زخمها برای التیام نداشتن به وجود آمدهاند. انگار زخمهای من از همین نوع است.
شوقی برای تمام کردن و رسیدن نمانده و چند وقتی هست که همهچیز در من ناتمام میماند.
2💔17
پرسید دقیقا برایت چه اتفاقی افتاده است؟ و من تنها چیزی که دقیق در ذهنم مانده است نبود توست.
💔18
میدانی، من در زندگی و تبعیدگاه خویش ناامیدیهای بسیاری تجربه کردهام. اما تلخترین آنها زمانی بود که تو، قلب مرا ناامید کردی! انگار که تنها روزنهی امید من برای زندگی، ناگهان و برای همیشه بسته شد و شور و اشتیاق درونم به یأس و سرمای ابدی تبدیل شد.
💔26
رفتنهای بدون خداحافظی، رفتنهایی که حتی رغبت نمیکنند بگویند چرا! در دل انسان پرسش و حسرتی ابدی میشوند. مانند فیلمهای پایان باز عباسکیارستمی، مدام سناریوهای احتمالی را در ذهنت مرور میکنی اما کدام میتواند درست باشد !؟
💔24
ذهنم همانند کودکی لجباز، میدوید و تن خستهی مرا به دنبال خودش میکشاند.
میایستم و فکر میکنم، فکرم هزار نفر است! هزار ایده، هزار حرف، هزار زخم، و همچنان جایی درون من خلأ را احساس میکند. چیزی میان این هیاهو گم شده است.
میایستم و فکر میکنم، فکرم هزار نفر است! هزار ایده، هزار حرف، هزار زخم، و همچنان جایی درون من خلأ را احساس میکند. چیزی میان این هیاهو گم شده است.
1💔25
تمام لحظاتی که با انگشتان کشیدهام لمست میکردم، مشغول به حافظه سپردن شیارها و اریبهای تنت بودهام.
حالا چشمهایم را که میبندم تو را در آغوشم میبینم. بیآنکه سخن بگویم، فقط تماشایت میکنم.
انگار که اینجا پایان ماست و دیگر هیچ فردایی را نمیتوان با تو و کنارت متصور بود.
حالا چشمهایم را که میبندم تو را در آغوشم میبینم. بیآنکه سخن بگویم، فقط تماشایت میکنم.
انگار که اینجا پایان ماست و دیگر هیچ فردایی را نمیتوان با تو و کنارت متصور بود.
💔16
به این فکر کردم که انسان، چهقدر میتواند موجودی منزجرکننده باشد بعد اما یاد تو افتادم، که چهطور توانسته بودی گنشجکهای کوچک خوشبختی را در قلبم به پرواز درآوری! کاش میتوانستم تو را از صدایت ببوسم، از نگاهت، از تن ظریفت که مقابل هر آسیبی در برابر من میایستاد.
❤18
Mara Baraye Vedae AfarideAnd
Mohammad Darabifar
تمام بود و نبودم، هست و نیستم، حال و گذشتهام، به تو ختم میشود عزیزدلم. به بوی تو و لبخند زیبای تو.
❤8
حتما گمان میکنی که دیگر کسی را دوست نخواهی داشت! این همان دروغیست که زندگی حین فراموش کردن چیزی در گوش ما نجوا میکند.
این مقدّر است؛ که روزی کسی را آنچنان در آغوش خواهی کشید که به تلاشهای امروزت برای این فراموشی خواهی خندید.
که گویی هر مقدری برای من بسیار غمگینکننده و دور است.
این مقدّر است؛ که روزی کسی را آنچنان در آغوش خواهی کشید که به تلاشهای امروزت برای این فراموشی خواهی خندید.
که گویی هر مقدری برای من بسیار غمگینکننده و دور است.
💔9