Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
همیشه جوری رفتار کرده‌ام که انگار وابستگی‌ای ندارم. راحت می‌گذرم و خاطرات به ندرت مهم می‌شوند. وانمود کرده‌ام نسبت به لحظه‌ و کسی احساس تعلق ندارم و اتفاقی را با "یادش به خیر" نقل‌ قول نمی‌کنم. نشان می‌دهم همیشه آماده‌ی دل کندن و رفتن هستم، اما وقتی به ذهن، اجازه‌ی کنکاش می‌دهم یادم می‌افتد که حتی جزئی‌ترین اتفاق زندگی‌ام را با دقت‌ و کیفیت بالا به خاطر دارم و این باعث نوعی غم پنهان برای آن لحظات است.
تا چه‌ وقت انسان باید بگذرد و به روی مبارک نیاورد؟
💔21
دوستت داشتم و نمی‌دانی که حرمت این جمله، تا چه اندازه در من شکست.
💔23
حالا فهمیده‌ام که در چهارچوب روابط‌ انسانی تنها یک قانون تخطی‌ناپذیر وجود دارد، هرچه بیشتر از او بدانی، بیشتر دلت می‌خواهد که نمانی!
💔17
دلم می‌خواست پوست تنم را بشکافم تا تمام سنگینی و رخوت و غمی که درونم را پر کرده بود، بیرون بریزد.
💔20
اگر از تو می‌خواستم چیزهایی که دوست داری نام ببری، چقدر طول میکشید تا نام خودت را ببری؟!
💔21
اگر حد دوست داشتن هرکس مقدار زیبایی‌ او بود، در دوست داشتن تو افراط معنی نداشت.
15
ما را
غریب و
بی‌کس و
بی‌آشنا
ببین،
عزیزدلم …
💔16
هیچ‌چیز همانند رنج نهفته در صورت یک انسان، شکوهمند نیست. تمام پاکی، صداقت و اصالتی که یک نفر می‌تواند داشته باشد در همین رنج‌ها و معصیت‌هایی که دیده ‌ خلاصه می‌شود.
24
من نه فقط از رنج تو، بلکه از نداشتن فرصتی برای کاستن از رنج تو نیز در عذابم.
💔18
من با تو عمقی از صمیمیت و برهنگی را تجربه کردم که دیگر و هرگز، با هیچ‌کس تجربه نخواهم کرد.
20
قلب‌ش از رفتارهایی که می‌دید سرد شده بود، سردتر از سردترین شب‌های زمستان.
117
هرچه‌قدر هم به این نکته واقف باشم که دیگر رنجی از او متوجه من نیست، باز می‌خواهم به خودم بفهمانم که رنج‌های پیشین با تمام علایم بهبودی‌شان، هنوز قابل رجوع‌اند. و این تمام چیزی‌ست که عشق در انتها برای ما باقی خواهد گذاشت‌.
💔24
+ تو هیچ‌وقت مأیوس نمی‌شی؟
- چرا.
+ اون‌وقت چی‌کار می‌کنی؟
- به تو نگاه می‌کنم و از خودم سؤال می‌کنم علی‌رغم تردیدها، سوءظن‌ها، خستگی‌ها، آیا دلم می‌خواد این زن رو از دست بدم؟ و جوابش رو پیدا می‌کنم. همیشه یکیه. با این جواب، امید و شجاعتم هم برمی‌گرده.

📚خرده‌جنایت‌های زناشویی
17
هر صبح که بیدار می‌شوم احساس می‌کنم که از روز قبل، تنهاترم.
💔15
من هم مانند شما آقای ناباکوف تنها پشیمانی‌ام این است که چرا بی‌صدا کلید را روی پیشخان نگذاشتم و در همان شب شهر را، کشور را، قاره را، نیم‌کره را و به یقین جهان را ترک نکردم.
121
Saved Messages
داستان دست‌ها.
داستان دست‌ها.
21
اندوه سهمگینی را مدت‌ها روی سینه‌اش احساس می‌کرد و می‌کوشید تا مانع فروپاشی استخوان‌های سینه‌اش شود.
💔14
‏هر زمان که مشغول تماشای وی بودم و او را غرق در افکارش می‌یافتم، به این فکر می‌کردم که افکارش در دریای کدام خوش‌ اقبالی لنگر انداخته است؟
که کاش تمام دریاها از آن من بود ..
20
روی شانه‌ام سنگینی سه تابوت را احساس می‌کنم که در چند روز گذشته به دوش کشیده‌ام.
به روی لباس‌هایم رنگ و بو و گَرد مرگ نشسته و مشامم از بوی نبودن‌ها پر است. به هرسو که نگاه کنم، جای خالی یک نفر چشمم را می‌گیرد.
هیچ‌چیز نشانی از آن‌چه تصور می‌کردم، ندارد. تحمل بیداری از توانم خارج است و خواب راحت برایم چون لمس ماه دست نیافتنی است.
ساعت‌ها بی‌حرکت به‌جایی خیره می‌مانم و دائما تمام آن‌چه نباید و تمام آنچه که آزارم می‌دهد را با خود مرور می‌کنم. بدترین گمان‌هایم به حقیقت می‌پیوندند و امیدواری‌هایم از حیات تهی می‌شوند.
همه‌چیز در حال گریختن از من است و توانی برایم باقی نمانده تا به دنبال آن‌ها شتاب کنم. آنقدر زخم‌ها به‌سرعت و پیاپی از راه می‌رسند که فرصتی برای التیام و بهبود آن‌ها به دست نمی‌آورم. شاید هم بعضی زخم‌ها برای التیام نداشتن به وجود آمده‌اند. انگار زخم‌های من از همین نوع است.
شوقی برای تمام کردن و رسیدن نمانده و چند وقتی هست که همه‌چیز در من ناتمام می‌ماند.
2💔17
پرسید دقیقا برایت چه اتفاقی افتاده است؟ و من تنها چیزی که دقیق در ذهنم مانده است نبود توست.
💔18
می‌دانی، من در زندگی و تبعیدگاه خویش ناامیدی‌‌های بسیاری تجربه کرده‌ام. اما تلخ‌ترین‌ آن‌ها زمانی بود که تو، قلب مرا ناامید کردی! انگار که تنها روزنه‌ی امید من برای زندگی، ناگهان و برای همیشه بسته شد و شور و اشتیاق درونم به یأس و سرمای ابدی تبدیل شد.
💔26