Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
عزیزدلم، با نگاهت مرا بدوز. به هرکجا که دلت می‌خواهد. به زندگی، به مرگ، به عشق، به هرچه که دوست داری.
13
Forwarded from Saved Messages
از حالم پرسیده بودی، حالم خوب است. زیاد می‌خوابم، اما نامظنم و بی‌فایده.
روزی یک وعده غذا می‌خورم، که امروز همان یک وعده را هم نخوردم.
اتاقم در یک خیابان شلوغ است اما یک هفته است بیرون نرفته‌ام. فقط گاهی پنجره را باز می‌کنم تا خورشید بتابد یا صدای ماشین‌ها را بشنوم.
اتاق بوی سیگار گرفته است و بوی مردگی. خبری از بوی چای نیست، خبری از بوی غذای گرم نیست، خبری از زندگی نیست.
یک هفته است کسی را ندیده‌ام، با کسی هم‌کلام نشده‌ام، گاهی صدایی از پشت در اتاق می‌شنوم که بیشتر مرا می‌ترساند تا اینکه خوشحالم کند.
ضعیف شده‌ام. ضعیف شدنم را به خوبی حس می‌کنم. خالی بودن بازوهایم را می‌فهمم. کم‌سو شدن چشمانم را، زانوانم که توان راه رفتن ندارند. هزار غصه برای خوردن دارم عوضش که هیچکدام را نمی‌خورم و فقط می‌خوابم.
ساعت دیگر برایم مهم نیست، زمان برای خلاصه شده است به روشن یا خاموش کردن لامپ اتاق، کم یا زیاد شدن صدای ماشین‌های توی خیابان. همین. پشت پنجره که می‌روم، صدای همه چیز و همه کس می‌آید غیر از صدای پای مرگ که منتظرش هستم.
حالم خوب است. حالم بسیار خوب است. این روزها هم می‌گذرند. می‌دانم.
💔13
إذا بكت المرأة على رجل، فانها تحبه من قلبها.
لكن إن بكى الرجل على المرأة، فلن تجد على وجه الارض رجلاً يحبها مثله.

اگر زنی برای مردی گریه کند، پس او را از ته قلبش دوست می‌دارد‌.
اما اگر مردی برای زنی گریه کند به این معناست که آن زن دیگر نمی‌تواند مردی مانند او را روی زمین پیدا کند.
💔16
- برخی عشق را چنگکی می‌دانند که نیازهای تنشان را به آن بیاویزند. لحظه‌ای را که نیاز غلیان می‌کند، حادثهٔ عشق می‌نامند و آن را با تمنا می‌جویند و آن‌گاه که نیاز فروکش کرد، عشق را از یاد می‌برند.
عشق؛ محصول انس است و بعد از نیاز تن و در غیاب آن آغاز می‌شود. غیر از این تعریف را برای حضرت عشق، توهین‌آمیز می‌دانم.
+ جایگاه تن کجاست؟ آن را نادیده می‌گیری و به حساب نمی‌آوری؟
- تن و لامسه واقعیتی انکارناپذیر است. ولی عشق نه با آن آغاز می‌شود و نه با آن پایان می‌یابد. در سطحی پایین‌تر از کلمه و معنا که خانهٔ اصلی ابراز عشق است، گاهی تن و لامسه هم با حرارتش، حضور عشق را تأیید می‌کند. ولی آن‌ها که از سطح تن و لامسه عشق را آغاز می‌کنند، بعید می‌دانم به سطح کلمه و معنا اوج بگیرند.
همان‌طور که اگر بگویند عشق در یک نگاه متولد می‌شود و شعله می‌کشد، دغل‌بازی کرده‌اند. تازه‌کارها غالباً سرکشیِ هوس را با تولد عشق اشتباه می‌گیرند.

• ارتداد.
16
برای کسی که تمام عمر از دوست‌داشته‌نشدن رنج برده است، بی‌صدا دوست‌داشتن هیچ فرقی با دوست‌داشته‌نشدن ندارد.
14
به صد جان می‌خرم گردی که خیزد از سر راهت، عزیزدلم.
💔11
در آخر گفت من تو را آن‌گونه که شایسته‌ی آن بوده‌ای، دوست نمی‌داشتم. تو مرا آن‌گونه که سزاوار آن هستم، به دست فراموشی بسپار.
لبخند زدم و در دل گفتم تو هرگز سزاوار فراموش شدن نخواهی بود.
116
پس نقاب بزرگسالی‌ همه‌ی ما، کودکی‌ست‌ منتظر، نیازمند به عاطفه، گذشت، عشق و ترسیده از تنهایی‌.
💔26
تنهای تنهای تنها، در اتاق نشسته‌ام و به تو فکر می‌کنم و اگر بگویم حالم خوب است، دروغ گفته‌ام. سرگردانی روح من درمان‌پذیر نیست عزیزدلم. و من می‌دانم که هرگز، هرگز، و هرگز به آرامش نخواهم رسید. چه باشی چه نباشی.
💔17
آدمی‌زاد وقتی بزرگ‌تر می‌شود، یاد می‌گیرد طوری فرار کند که به نظر بیاید دارد جایی می‌رود.
💔21
گاهی هم تمام چیزی که انسان نیاز دارد، سکوت است.
آن هم نه از آن‌ سکوت‌هایی که نیازی به شکسته شدن داشته باشند یا حتی حرف نگفته‌ای پشت آن‌ باشد، تنها خود سکوت و نه چیزی بیشتر از آن.
میل خودخواسته‌ی انسان برای آن‌که کلماتش را مدتی در جیب کاپشنش بگذارد و همین! سکوت ممتد خالی یک دشت باز که می‌تواند آدم را از هیچ چیز نامعلومی پر بکند.
10
گفته‌ای بعد از این مرا دوست نخواهی داشت اما، نامه‌ات چرا اینقدر طولانی‌ست؟
💔18
حفره‌های ذهنم مدام افزایش می‌یابد سانتاماریا. عمیق‌تر می‌شود و تاریک‌تر.
💔13
به دست آوردن، تدریجی‌ست اما از دست دادن، ناگهان رخ می‌دهد.
آدم ممکن است به دست آوردن را به یاد نیاورد، خاطره‌ای گنگ در دوردستی محو. اما از دست دادن را هرگز فراموش نمی‌کند، زخمی ناگهانی که هیچ‌گاه محو نمیشود و هم‌سفر باوفایی‌ست.
💔19
مردم از من می‌پرسند که چرا هنوز، دوستش داری؟ و من چگونه می‌توانستم توضیح دهم که زندگی را به همان کوتاهی بوسه‌اش احساس کرده بودم؟
12
همیشه جوری رفتار کرده‌ام که انگار وابستگی‌ای ندارم. راحت می‌گذرم و خاطرات به ندرت مهم می‌شوند. وانمود کرده‌ام نسبت به لحظه‌ و کسی احساس تعلق ندارم و اتفاقی را با "یادش به خیر" نقل‌ قول نمی‌کنم. نشان می‌دهم همیشه آماده‌ی دل کندن و رفتن هستم، اما وقتی به ذهن، اجازه‌ی کنکاش می‌دهم یادم می‌افتد که حتی جزئی‌ترین اتفاق زندگی‌ام را با دقت‌ و کیفیت بالا به خاطر دارم و این باعث نوعی غم پنهان برای آن لحظات است.
تا چه‌ وقت انسان باید بگذرد و به روی مبارک نیاورد؟
💔21
دوستت داشتم و نمی‌دانی که حرمت این جمله، تا چه اندازه در من شکست.
💔23
حالا فهمیده‌ام که در چهارچوب روابط‌ انسانی تنها یک قانون تخطی‌ناپذیر وجود دارد، هرچه بیشتر از او بدانی، بیشتر دلت می‌خواهد که نمانی!
💔17
دلم می‌خواست پوست تنم را بشکافم تا تمام سنگینی و رخوت و غمی که درونم را پر کرده بود، بیرون بریزد.
💔20
اگر از تو می‌خواستم چیزهایی که دوست داری نام ببری، چقدر طول میکشید تا نام خودت را ببری؟!
💔21