Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
برای من که صدای تپش‌های قلب کوچک و مهربان تو را، بارها و بارها و بارها، از نزدیک حس کرده و شنیده بودم، باور این‌که تو هم می‌توانی چنین بی‌رحم باشی، سخت و جانکاه بود.
💔25
مهم، بودن توست در این نابسامانی‌ها و شانه‌ای امن برای من، که خستگی‌هایم را حتی برای بازدمی فراموش کنم.
17
‏نمی‌‌دانستم چرا می‌‌خواهم بگریم، اما می‌‌دانستم که اگر کسی با من حرف بزند یا دقیق نگاهم کند، یک هفته‌ی تمام خواهم ‌گریست.
💔16
نفس کشیدن که سخت می‌شود، عطر جا مانده‌اش را بو می‌کِشم. مدام، مدام، مدام.
💔12
حوصله‌ام تمام شده است.
نمیخواهم برای اینکه شاد باشم یا شادمانه زندگی کنم، خودم را به در و دیوار بکوبم، یا با مزخرفات سرگرم شوم و شبانه روز امید واهی میل کنم.
من به زندگی باج نمی‌دهم!
حالا حوصله سر بر و مچاله هستم، خب هستم که هستم. همین است که هست، این زندگی من است و گاهی باید بد و پر از هیچ باشد. حتی شاید همیشه!
8
اینجا چنان ناامن و ناپایدار است که اگر تنها برای یک ساعت، از کسی جدا شوی ممکن است مجبور شوی در ابدیت به دنبال او بگردی!
💔24
ایستاد، و از خود پرسید ثمره‌ی دویدن‌های مداوم به دنبال خوشبختی چه‌چیز به جز خستگی، نفس‌ نفس زدن‌ها و بی‌خوابی بود ؟!
💔12
من بعد از تو با این مسئله که دیگر کسی را دوست نداشته باشم کنار آمده‌ام. تو بعد از من با این درد که دیگر کسی مثل من دوستت ندارد، چه میکنی؟
💔18
صبح چشم‌های دور از مَن‌ات بخیر.
💔19
موسی علیه‌السلام در مناجات با خدا عرض کرد خدای من، کدام آفریده‌ات را بیشتر دوست می‌داری؟
فرمود آن‌کس را که چون محبوبش را از او بگیرم، با من آشتی باشد.
23
‏و هر بار که شادی سراغم را گرفت، غمگین شدم که با تو تقسیم نمی‌کنم.
💔15
شخص يهتم لمكان الهمزة، و نقطة نهاية الجملة، والفاصلة بين الكلام، أتتوقع أن يفوت تفاصيل وجهة؟

چگونه از كسی كه به مكان همزه و نقطه آخر خط و فاصله بين كلمات اهميت ميدهد انتظار داری جزئيات صورتت را ناديده بگيرد؟
21
من آنقدر زیاد رویا بافته‌ام و کم‌تر زیسته‌ام، که گاهی سه ساله‌ام، اما روز بعد اگر خوابی که دیده‌ام محزون باشد ،سیصد ساله‌ام.
تو اینطور نیستی؟ در لحظاتی به نظرت نمی‌رسد که در آستانه‌ی آغاز زندگی هستی و زمانی دیگر سنگینی چندین هزار قرن را روی دوش خود حس نمی‌کنی؟
💔12
Forwarded from Saved Messages
اگر بپرسی مشکل چیست و من چرا این‌قدر غمگینم، پاسخ می‌دهم که چون در این خانه گل و گیاهی نیست!
هیچ سبز زنده‌ای نیست.
احتمالاً می‌خندی و می‌گویی: «همین؟»
بله همین.
این کامل‌ترین جوابی‌ست که می‌توانم به چنین سوالی بدهم!
این یعنی در این خانه کسی حوصله ندارد از چیزی مراقبت کند.
یعنی این خانه روشنی مطلوب را ندارد.
یعنی آدم‌های این خانه از هم خسته‌اند، از خودشان خسته‌اند.
یعنی امید در این خانه گم شده و ما برای پیدا شدنش تلاش نمی‌کنیم.
یعنی همه‌چیز آن‌قدر به هم ریخته است که انگار سامان گرفتنش محال است!
هیچ گلدان بزرگی و هیچ گل زیبایی و هیچ ساقه‌ی بلندی و هیچ برگ پهنی نمی‌تواند این فاصله‌ها را پر کند.
💔16
برای بار هزارم ..
💔7
تو فکر کردی آدم از چه چیزهایی میمیرد؟ خیلی چیزها! خیلی چیزهای بیشتری از گرسنگی و خفگی و سکته و اینطور چیزها، مثل خستگی، مثل ناامیدی و مثل اندوه.
💔12
در زمانه‌ای که انگار هرکسی وظیفه‌ی خود می‌داند درباره‌ی هر موضوعی نظر بدهد، پناه می‌برم به سکوت.
به آشیانه‌ی نامرئی کوچکی که به یادم می‌آورد هر آدمی در تمام زمینه‌ها، صاحب‌نظر نیست. ابراز وجود کردن‌ مداوم و تصور مرکز جهان بودن و دهان‌هایی که بی‌وقفه می‌جنبند، شبیه زیستن در سیاره‌ای بیگانه است. باید فرار کرد و به لایه‌های زیرین سکوت گریخت. پروفایل‌هایی که به صاحبان‌شان این تصور را می‌دهند که علامه دهراند و همه به نظرات درخشان‌شان نیاز دارند، همه‌مان را به بلندگوهای متحرکی تبدیل کرده که فقط اصوات و کلمات را گاهی بی‌آن‌که چندان نظم و منطقی هم داشته باشند‌، منتشر ‌کنیم.
سکوت شبیه نقطه‌ای‌ست که در انتهای جمله‌ای معنادار می‌گذاری، صبری که اجازه می‌دهد مغزت را به کار بیندازی و خویشتن‌دارانه خاموشی را انتخاب ‌کنی!
مثل دمی ایستادن در سایه، وقتی که آفتاب از مستقیم‌ترین زاویه می‌تابد.
سکوت، تاریکی خوشایندی است که فرصت فکر و تماشا را به تو می‌دهد، می‌گذارد در سایه‌اش کمی اطراف هر موضوع بچرخی و زاویه‌های متفاوت را در آن هنگام که دیگران عجولانه می‌خواهند در صف ابراز نظر از هم جلو بزنند، کشف کنی.
سکوت مکثی‌ست در هیاهوی هستْ بودن، دهن‌کجی به دنیایی که‌ در آن، خاموشی به معنای فراموشی است.
14
که من می‌خواستم پناهگاه همیشه استوار تو باشم تا هیچ‌وقت و هرگز، احساس بی‌پناهی نکنی. چرا که به تجربه دریافته بودم بی‌پناهی، چه اندوه عمیق و جانکاهی با خود به همراه دارد.
1💔21
انگار که تکه‌ای از قلب من، گوشه‌ای از یک خیابان به حال خودش رها افتاده است.
💔13
و اما هنوز، نگاهی از تو کافی‌ست تا دست و دلم را بلرزاند. نه این‌که خطایی از من سر بزند نه، برای این‌طور چیزها خیلی پیرم. اما انگار چیزهایی در من زنده می‌شوند که تمام‌شان با نبودن تو، مرده بودند.
6
حسی که گفتم شاید با کمی قدم زدن بگذرد، مرا وسط خیابان به گریه انداخت.
💔22