دوستت دارم،
این کلام زنده میماند و تمام طول زندگیام، مدت زمانی است که برای بیان آن لازم است. نه کمتر و نه بیشتر.
این کلام زنده میماند و تمام طول زندگیام، مدت زمانی است که برای بیان آن لازم است. نه کمتر و نه بیشتر.
❤10
تو اما چاقویی هستی که من در زخمهایم ماهرانه میچرخانم. همین. هر کلمهای اضافه است.
💔14
میخواهم ادامه دهم. حالا حالاها قرار نیست کم بیاورم، هرچند وضعیت خیلی مزخرف و تلخ و بیآینده و هپلیهپو شده. ولی دوست ندارم کم بیاورم و خودم را راضی کنم به کاری نکردن. حتی اگر تهش نشود!
حتی اگر هی صبحِ مزخرفی برود و غروبِ مزخرفتری بیاید و این روزهای مزخرف تکرار شوند.
ابلهانه است؟ شاید. ولی میخواهم ببینم تهش چه میشود! به ابلهانگیِ خیلی جوکها.
و به امیدواریشان که میگویند «ما پنج بار این فیلم رو دیدیم. هر بار هم اون یارو هیکلیه کشته شده. ولی بذار یه بار دیگه ببینیم شاید ایندفعه نمُرد».
میدانی از چه حرف میزنم؟
حتی اگر هی صبحِ مزخرفی برود و غروبِ مزخرفتری بیاید و این روزهای مزخرف تکرار شوند.
ابلهانه است؟ شاید. ولی میخواهم ببینم تهش چه میشود! به ابلهانگیِ خیلی جوکها.
و به امیدواریشان که میگویند «ما پنج بار این فیلم رو دیدیم. هر بار هم اون یارو هیکلیه کشته شده. ولی بذار یه بار دیگه ببینیم شاید ایندفعه نمُرد».
میدانی از چه حرف میزنم؟
❤12
کسی که میفهمد، به چیزهای ناپایدار دل نمیبندد و هیچ چیز در هیچ کجای جهان، ناپایدارتر از انسان نیست.
❤18
دلم میخواست همه چیز را در رابطهی با او بدانم. به طرز احمقانهای دلم میخواست او را کاملترین فرد روی زمین بدانم و این مستلزم آن بود که ابتدا تمام ابعاد او را بشناسم. و حریصانه به این موضوع فکر میکردم و حتی گاهی این فکر که من از تمام خاطراتی که او با دیگری داشته است بیاطلاع خواهم ماند، مرا عذاب میداد.
شاید خندهدار بیاید اما من در "شناختن" او -که بیشک مقدمهی مالکیت او بود- حریص شده بودم.
من نمیدانستم که هرچه شناخت آدمی، از هرچیزی، بیشتر شود؛ عشق از سوی دیگر در سکوت رو به زوال میرود. افسوس کمی دیر فهمیدم که هرگز کسی را کامل نخواهم یافت.
دیر فهمیدم که من فقط حق این را دارم که انتخاب کنم عیبهای که را در آغوش بگیرم و هماکنون، بعد از این همه سال، با دانستن تمامی این حرفها، میترسم که شاید مدام و تا انتهای عمر به این پرسش فکر کنم که او -با تمام عیبهایش- آیا هنوز مرا دوست میدارد؟
با اینکه عمیقا میدانم پاسخ هرچه باشد، در حال من دیگر فرقی نخواهد کرد …
شاید خندهدار بیاید اما من در "شناختن" او -که بیشک مقدمهی مالکیت او بود- حریص شده بودم.
من نمیدانستم که هرچه شناخت آدمی، از هرچیزی، بیشتر شود؛ عشق از سوی دیگر در سکوت رو به زوال میرود. افسوس کمی دیر فهمیدم که هرگز کسی را کامل نخواهم یافت.
دیر فهمیدم که من فقط حق این را دارم که انتخاب کنم عیبهای که را در آغوش بگیرم و هماکنون، بعد از این همه سال، با دانستن تمامی این حرفها، میترسم که شاید مدام و تا انتهای عمر به این پرسش فکر کنم که او -با تمام عیبهایش- آیا هنوز مرا دوست میدارد؟
با اینکه عمیقا میدانم پاسخ هرچه باشد، در حال من دیگر فرقی نخواهد کرد …
💔10
با هرکه حرف میزنم حلقهام را به رخش میکشم تا از ازدواجم بپرسد، و من حرف تو را پیش بکشم.
❤19
آدمهای درست، حس خانه را به آدم میدهند. جایی که آدم میتواند بیقید و نامربوط و آنطوری که دلش میخواهد باشد. بیشترین خوبی و بدی خانهها هم همین است، که جای دیگر مثل آنها دوباره پیدا نخواهد شد.
انگار که خانهها قبل از آنکه ساخته بشوند هم وجود داشتهاند و تنها انسان دوباره و هربار، به آنها برمیگردد و خیال پخش و پلایش را روی تخت اتاقش دوباره جمع میکند و به ادامه دادنش باز میگردد.
انگار که خانهها قبل از آنکه ساخته بشوند هم وجود داشتهاند و تنها انسان دوباره و هربار، به آنها برمیگردد و خیال پخش و پلایش را روی تخت اتاقش دوباره جمع میکند و به ادامه دادنش باز میگردد.
❤13
پرسیده بودی که برای من چه هستی. یک روز از خواب بیدار شدم و عکس تو را دیدم که میخندیدی، ناگهان احساس کردم که نمیخواهم بمیرم.
❤16
مشو مأیوس ای دل گر نخواندی آیهی فتحی
علی بن ابی طالب بگرداند ورق ما را
علی بن ابی طالب بگرداند ورق ما را
❤21
من آمده بودم که بمانم.
که دوست داشتنهایمان را ذرهذره جمع کنیم و با آن جایی بسازیم. همدیگر را زیر سقف دوست داشتنهایمان در آغوش بکشیم. من آمده بودم تا اندازهٔ تمام عاشق و معشوقهای جهان، یکتنه دوستت داشته باشم.
اندازهٔ مجنون که لیلیاش را،
فرهاد شیرینش را،
شهرزاد فرهادش را،
و شاملو آیدایش را.
من خودم را برای دوست داشتنت از نو ساختم، از نو بزرگ شدم، از نو رشد کردم، و از نو دوستت داشتم تا در آن بنای قدیمیام احساس بدی نداشته باشی!
تا از سقفِ کهنهاش خاطرات گذشتهام چکه نکند و آغوشمان را خیس کند.
من آمده بودم تا چند عمر باهم درون خانهای که از دوست داشتنمان ساخته بودم، بمانیم …
که دوست داشتنهایمان را ذرهذره جمع کنیم و با آن جایی بسازیم. همدیگر را زیر سقف دوست داشتنهایمان در آغوش بکشیم. من آمده بودم تا اندازهٔ تمام عاشق و معشوقهای جهان، یکتنه دوستت داشته باشم.
اندازهٔ مجنون که لیلیاش را،
فرهاد شیرینش را،
شهرزاد فرهادش را،
و شاملو آیدایش را.
من خودم را برای دوست داشتنت از نو ساختم، از نو بزرگ شدم، از نو رشد کردم، و از نو دوستت داشتم تا در آن بنای قدیمیام احساس بدی نداشته باشی!
تا از سقفِ کهنهاش خاطرات گذشتهام چکه نکند و آغوشمان را خیس کند.
من آمده بودم تا چند عمر باهم درون خانهای که از دوست داشتنمان ساخته بودم، بمانیم …
💔13
هزاران خورشید درون قلب من دربه غروب نشستهاند اما من هنوز هم به روشنایی شب هنگام ماه، امید دارم.
❤12
هر زمان که احساس میکنم کمجان و بیچاره و بیکس شدهام، فقط به این خاطر است که به شک دچار میشوم.
اما هر وقت که به خاطر میآورم هستی و مرا دوست داری، هر وقت که کنار من هستی، زندگیام سرشار و توجیهپذیر است.
اما هر وقت که به خاطر میآورم هستی و مرا دوست داری، هر وقت که کنار من هستی، زندگیام سرشار و توجیهپذیر است.
❤11
از آدمیزاد هیچ بعید نیست که بگوید خداحافظ و بند بند وجودش، میخواهم بمانم باشد.
💔22
و روزی چشمانم را خواهم بست و بازخواهم گشت به جایی که نمیدانم کجاست و کاری را خواهم کرد که نمیدانم چیست و حرفی را خواهم زد که به یادش نخواهم آورد و وقتی که بازگردم، همه چیز همان گونهای خواهد شد که نمیدانم چگونه است، و تنها همین را میدانم که باید بازگشت.
انگار نفرینی شنیده شده از دست زنی کولی، که سکهای در دستش نگذاشته باشی و پشت سرت گفته باشد که الهی همیشه در حال برگشتن به چیزی نامعلوم مانده باشی!
انگار نفرینی شنیده شده از دست زنی کولی، که سکهای در دستش نگذاشته باشی و پشت سرت گفته باشد که الهی همیشه در حال برگشتن به چیزی نامعلوم مانده باشی!
❤7
متاسفم.
ولیکن اینروزها خیلی بیش از هر زمان دیگری، نیازمند حقیقی بودن هستم. از ارتباطات مجازی خسته شدم و دوست دارم چیزهایی را تجربه کنم که در قالب مجازی امکانش نیست. مهمانیهای کوچک، رقصیدن، همخوانی دسته جمعی یک نوا، گوش سپردن به نواختن ساز، بوسیدن دستها، دویدن زير باران و هزاران هزار چیز دیگر که متاسفانه با کلمات نمیشود تجربه و احساس کرد.
ولیکن اینروزها خیلی بیش از هر زمان دیگری، نیازمند حقیقی بودن هستم. از ارتباطات مجازی خسته شدم و دوست دارم چیزهایی را تجربه کنم که در قالب مجازی امکانش نیست. مهمانیهای کوچک، رقصیدن، همخوانی دسته جمعی یک نوا، گوش سپردن به نواختن ساز، بوسیدن دستها، دویدن زير باران و هزاران هزار چیز دیگر که متاسفانه با کلمات نمیشود تجربه و احساس کرد.
❤26
فکر میکردم اگه به اندازهی کافی برای هرکسی یا هرچیزی تلاش کنم، حتی اگه در پایان این تلاشها به نتیجهی دلخواهم ختم نشه بابتش پشیمون نمیشم، چرا که به اندازه توانم براش جنگیدم. اما اینطور نبود! بعدها بهخاطر تمام اون تلاشهای احمقانه خودم رو سرزنش کردم که چرا زودتر ازش دست نکشیدم؟
چرا اینقدر پیش رفتم وقتی همهچیز مثل روز روشن بود؟
میدونی، همهی اینها بهونهست. آدم فقط دنبال یه دلیل میگرده یقه خودشو بگیره، چون ما زورمون فقط به خودمون میرسه نه مقصر اصلی.
چرا اینقدر پیش رفتم وقتی همهچیز مثل روز روشن بود؟
میدونی، همهی اینها بهونهست. آدم فقط دنبال یه دلیل میگرده یقه خودشو بگیره، چون ما زورمون فقط به خودمون میرسه نه مقصر اصلی.
💔14