آنچه که ما بیش از هرچه برای آرامش نیاز داریم، رویارویی با خویشتن است و رها شدن از هر اشتغال بیرونی دیگر.
یگانه انسانی که احساس تنهایی نمیکند کسی است که خودش را دارد.
یگانه انسانی که احساس تنهایی نمیکند کسی است که خودش را دارد.
❤13
Forwarded from Saved Messages
همهی وقتهایی که دارم برای عوضکردن چیزی از درون خودم بهشکل مذبوحانهای تلاش میکنم و میخوام ادای چیزهایی رو دربیارم که در من و برای من نیست، اون صدای عاقل توی دلم نهیبم میزنه که حداقل به حرمت تموم اون آدمحسابیهایی که تو رو همینطور با تمام این نواقص و کاستیها باور دارن، از سرزنشکردن خودت و تبدیلش به چیزِ دیگهای دست بردار. خودت باش، مگه خودت بودن چشه ؟
❤14
در سر تا سر آنچه که تاکنون بر من گذشته هیچ واقعهای به اندازهی حضور تو زیبا نبوده و نیست. آیا بیانصافی نیست که انتظار داری آن را هم به دست فراموشی بسپارم؟
💔16
از تمام چیزهای دنیا، میخواستم سر انگشتانت را بکشی پشت پلکهایم، مثل جادو!
گریه را از من بگیری، سرِ سنگینِ غم را از روی شانهام برداری، از زیر سایهی مرگ بیرون بیاریام، با من از امید بگویی و از خنده، از بهار، از نور و زندگی. مثل جادو!
گریه را از من بگیری، سرِ سنگینِ غم را از روی شانهام برداری، از زیر سایهی مرگ بیرون بیاریام، با من از امید بگویی و از خنده، از بهار، از نور و زندگی. مثل جادو!
❤13
تنها دارایی عاطفی من دوست داشتن توست.
تو حرف که میزنی، انگار شعری خوانده باشم چیزی در درونم میدرخشد، کوچک، به اندازهی بالهای شفاف یک سنجاقک.
حرفهای تو شعر میشود و شعرهای تو وادارم میکند که برگردم. برگردم به زنده بودن، زنده ماندن، نفس کشیدن و زندگی.
زندگی که ابتدای هر قصهایست، قصهای که میخواهد پابرجا بماند و نقال شادیها و خوشیها باشد. خوشیهایی که خردند مثل بوتهی نازک گل سرخ، و تشنهاند برای پا گرفتن و قد کشیدن.
حالا قد کشیدهایم و قدمت با تو بودنم کاش از سالهای بیتو بودنم جلو بزند. این تاریخچهی چندین ساله، پر از شادیهای مشترک و زخمهای محترمی است که نباید از یاد برد و نخواهم برد از یاد، وقتی که شعر میشوی و گم میکنم بودنت را در بودنت.
تو حرف که میزنی، انگار شعری خوانده باشم چیزی در درونم میدرخشد، کوچک، به اندازهی بالهای شفاف یک سنجاقک.
حرفهای تو شعر میشود و شعرهای تو وادارم میکند که برگردم. برگردم به زنده بودن، زنده ماندن، نفس کشیدن و زندگی.
زندگی که ابتدای هر قصهایست، قصهای که میخواهد پابرجا بماند و نقال شادیها و خوشیها باشد. خوشیهایی که خردند مثل بوتهی نازک گل سرخ، و تشنهاند برای پا گرفتن و قد کشیدن.
حالا قد کشیدهایم و قدمت با تو بودنم کاش از سالهای بیتو بودنم جلو بزند. این تاریخچهی چندین ساله، پر از شادیهای مشترک و زخمهای محترمی است که نباید از یاد برد و نخواهم برد از یاد، وقتی که شعر میشوی و گم میکنم بودنت را در بودنت.
❤17
Saved Messages
داستان دستها.
از تمام دردهایی که تنم را اسیر خود کردهاند آزادم کن. دستان تو، آخرین راه نجات من است.
❤14
بیا با هم یک قرار بگذاریم.
نمیدانم قرار، راز و رمز، بازی، فرقی نمیکند. بیا چند کلمه یا جمله را انتخاب کنیم، مثل رمز شب و به محض شنیدن و گفتنشان، قبولشان کنیم. بدون ذرهای شک. بدون ذرهای ابهام.
مثلا یک جمله را بگذاریم برای حرفهای مگو. حرفهای رسوب کردهی ته دلمان را بدون هیچ ترسی بگوییم. مثلا: «چیزی هست که بخوای به من بگی؟» این را بپرسیم و بگوییم. هرچیزی که باید را. و نترسیم و آرام شویم. من میپرسم: «چیزی هست که بخوای به من بگی؟» و تو از ترسها و دلهرههایت بگویی. از نگرانیهایت، از شادیهایت، از سوالهایت، حتی از دغدغههای کم اهمیتت. تو بپرسی: «چیزی هست که بخوای به من بگی؟» و من بگویم. از همه چیز. از مشکلاتم، از انتظاراتم، از دغدغههایم، از شرمندگیهایم.
«به گلها آب دادی؟» این را بگذاریم رمز دوست داشتن. فرقی نمیکند کجاییم، تنهاییم یا نه، چه میکنیم، گلها را یادآوری کنیم و به یاد هم بیاوریم آن آیه مقدس را. توی یک مهمانی شلوغ، وسط جمع دوستان، چشممان لحظهای به هم میخورد و به جای اینکه نگاهت را بدزدی، از من بپرس که راستی، به گلها آب دادم یا نه، و من در آن بله مرموز به تو یادآوری میکنم که چقدر دوستت دارم.
کاش بودی، در آغوشم، آرام کنار گوشم میپرسیدی چیزی هست که بخواهی به من بگویی؟ و من در جواب میگفتم که به گلها آب دادهام عزیز من. گلهای خانه ما هیچوقت خشک نمیشوند. و همانجا قلبمان سبز میشد و جوانه میزد…
نمیدانم قرار، راز و رمز، بازی، فرقی نمیکند. بیا چند کلمه یا جمله را انتخاب کنیم، مثل رمز شب و به محض شنیدن و گفتنشان، قبولشان کنیم. بدون ذرهای شک. بدون ذرهای ابهام.
مثلا یک جمله را بگذاریم برای حرفهای مگو. حرفهای رسوب کردهی ته دلمان را بدون هیچ ترسی بگوییم. مثلا: «چیزی هست که بخوای به من بگی؟» این را بپرسیم و بگوییم. هرچیزی که باید را. و نترسیم و آرام شویم. من میپرسم: «چیزی هست که بخوای به من بگی؟» و تو از ترسها و دلهرههایت بگویی. از نگرانیهایت، از شادیهایت، از سوالهایت، حتی از دغدغههای کم اهمیتت. تو بپرسی: «چیزی هست که بخوای به من بگی؟» و من بگویم. از همه چیز. از مشکلاتم، از انتظاراتم، از دغدغههایم، از شرمندگیهایم.
«به گلها آب دادی؟» این را بگذاریم رمز دوست داشتن. فرقی نمیکند کجاییم، تنهاییم یا نه، چه میکنیم، گلها را یادآوری کنیم و به یاد هم بیاوریم آن آیه مقدس را. توی یک مهمانی شلوغ، وسط جمع دوستان، چشممان لحظهای به هم میخورد و به جای اینکه نگاهت را بدزدی، از من بپرس که راستی، به گلها آب دادم یا نه، و من در آن بله مرموز به تو یادآوری میکنم که چقدر دوستت دارم.
کاش بودی، در آغوشم، آرام کنار گوشم میپرسیدی چیزی هست که بخواهی به من بگویی؟ و من در جواب میگفتم که به گلها آب دادهام عزیز من. گلهای خانه ما هیچوقت خشک نمیشوند. و همانجا قلبمان سبز میشد و جوانه میزد…
❤20
تمام تو را از بر میدانم، همانی که هیچگاه نخواهم بوسید و چه قدر عذابآور خواهد بود که هنوز میتوان دوستت داشت قدر تمام سروهای این خیابان؛
صبور،
اما بیفایده.
صبور،
اما بیفایده.
💔14
همانقدر به من مربوطی که اندوه به برطرف شدن و سخن به گفته شدن و دست به گرفته شدن و اشک به ریخته شدن و حرف به شنیده شدن و انسان به دیده شدن و بدن، به لمس شدن.
❤16
بعد از آن پایان غمانگیز، دیگر از خودم مراقبت نمیکردم که آسیب نبینم، چون فکر میکردم حالا به اندازهای آسیب دیدهام که دیگر هیچ جراحتی نتواند مرا از پا درآورد. من قبلتر تجربهای به مراتب سهمگینتر را از سر گذرانده بودم، پس حالا میتوانم با خیالی آسوده از هر تنگنایی عبور کنم. چرا که آدمی یکبار مرگ احساس و قلباش را میبیند و بعد از آن فقط جسم رنجورش را با خودش حمل میکند، بیآنکه چیزی را ( حتی ) احساس کند.
💔16
دوستت دارم،
این کلام زنده میماند و تمام طول زندگیام، مدت زمانی است که برای بیان آن لازم است. نه کمتر و نه بیشتر.
این کلام زنده میماند و تمام طول زندگیام، مدت زمانی است که برای بیان آن لازم است. نه کمتر و نه بیشتر.
❤10
تو اما چاقویی هستی که من در زخمهایم ماهرانه میچرخانم. همین. هر کلمهای اضافه است.
💔14
میخواهم ادامه دهم. حالا حالاها قرار نیست کم بیاورم، هرچند وضعیت خیلی مزخرف و تلخ و بیآینده و هپلیهپو شده. ولی دوست ندارم کم بیاورم و خودم را راضی کنم به کاری نکردن. حتی اگر تهش نشود!
حتی اگر هی صبحِ مزخرفی برود و غروبِ مزخرفتری بیاید و این روزهای مزخرف تکرار شوند.
ابلهانه است؟ شاید. ولی میخواهم ببینم تهش چه میشود! به ابلهانگیِ خیلی جوکها.
و به امیدواریشان که میگویند «ما پنج بار این فیلم رو دیدیم. هر بار هم اون یارو هیکلیه کشته شده. ولی بذار یه بار دیگه ببینیم شاید ایندفعه نمُرد».
میدانی از چه حرف میزنم؟
حتی اگر هی صبحِ مزخرفی برود و غروبِ مزخرفتری بیاید و این روزهای مزخرف تکرار شوند.
ابلهانه است؟ شاید. ولی میخواهم ببینم تهش چه میشود! به ابلهانگیِ خیلی جوکها.
و به امیدواریشان که میگویند «ما پنج بار این فیلم رو دیدیم. هر بار هم اون یارو هیکلیه کشته شده. ولی بذار یه بار دیگه ببینیم شاید ایندفعه نمُرد».
میدانی از چه حرف میزنم؟
❤12
کسی که میفهمد، به چیزهای ناپایدار دل نمیبندد و هیچ چیز در هیچ کجای جهان، ناپایدارتر از انسان نیست.
❤18
دلم میخواست همه چیز را در رابطهی با او بدانم. به طرز احمقانهای دلم میخواست او را کاملترین فرد روی زمین بدانم و این مستلزم آن بود که ابتدا تمام ابعاد او را بشناسم. و حریصانه به این موضوع فکر میکردم و حتی گاهی این فکر که من از تمام خاطراتی که او با دیگری داشته است بیاطلاع خواهم ماند، مرا عذاب میداد.
شاید خندهدار بیاید اما من در "شناختن" او -که بیشک مقدمهی مالکیت او بود- حریص شده بودم.
من نمیدانستم که هرچه شناخت آدمی، از هرچیزی، بیشتر شود؛ عشق از سوی دیگر در سکوت رو به زوال میرود. افسوس کمی دیر فهمیدم که هرگز کسی را کامل نخواهم یافت.
دیر فهمیدم که من فقط حق این را دارم که انتخاب کنم عیبهای که را در آغوش بگیرم و هماکنون، بعد از این همه سال، با دانستن تمامی این حرفها، میترسم که شاید مدام و تا انتهای عمر به این پرسش فکر کنم که او -با تمام عیبهایش- آیا هنوز مرا دوست میدارد؟
با اینکه عمیقا میدانم پاسخ هرچه باشد، در حال من دیگر فرقی نخواهد کرد …
شاید خندهدار بیاید اما من در "شناختن" او -که بیشک مقدمهی مالکیت او بود- حریص شده بودم.
من نمیدانستم که هرچه شناخت آدمی، از هرچیزی، بیشتر شود؛ عشق از سوی دیگر در سکوت رو به زوال میرود. افسوس کمی دیر فهمیدم که هرگز کسی را کامل نخواهم یافت.
دیر فهمیدم که من فقط حق این را دارم که انتخاب کنم عیبهای که را در آغوش بگیرم و هماکنون، بعد از این همه سال، با دانستن تمامی این حرفها، میترسم که شاید مدام و تا انتهای عمر به این پرسش فکر کنم که او -با تمام عیبهایش- آیا هنوز مرا دوست میدارد؟
با اینکه عمیقا میدانم پاسخ هرچه باشد، در حال من دیگر فرقی نخواهد کرد …
💔10