میدانم که رنج خواهم کشید، میدانم که نباید برگشت و میدانم که حتی یک نگاه، شلیک به جمجمهی خستهام خواهد بود. اما دردهایی که با تو میکشم، عزيزدلم، خوشبختی من است.
💔12
بهسان درختی که در خاک ریشه میدواند و خاک را از شسته شدن توسط سیلاب حفظ میکند، تو نیز در من ریشه میدوانی و با حضورت، مرا از همراه شدن با سیلاب اندوه باز میداری🌱
❤14
روزهای غمانگیزیست.
باور دارم که میتوانم تحمل کنم اما اینجا نکتهای وجود دارد و آن این است که آیا میخواهم تحمل کنم؟ جواب قطعا نه است.
یک نه قاطع؛ چرا که برای تحمل کردن باید امید و دلیلی وجود داشته باشد که من آن را نه در وجود خودم و نه در بیرون از خودم، نمیبینم.
نکتهی دیگری که باعث میشود میلی به ادامه دادن نداشته باشم این است که با خودم، آدمها و در مجموع با این دنیای کثافت لج کردهام.
چرا که خودم را مستحق این عذاب نمیدانم اما این چنین به من تحمیل شد!
نمیخواهم مثل یک مهره باشم! نمیخواهم بازیچه باشم. باید تمام قواعد بازی را به هم بزنم و این کار تنها با تن ندادن به این رنجهای اجباری ممکن است. نباید بگذارم افسار زندگیام، دست دنیا بیفتد.
باور دارم که میتوانم تحمل کنم اما اینجا نکتهای وجود دارد و آن این است که آیا میخواهم تحمل کنم؟ جواب قطعا نه است.
یک نه قاطع؛ چرا که برای تحمل کردن باید امید و دلیلی وجود داشته باشد که من آن را نه در وجود خودم و نه در بیرون از خودم، نمیبینم.
نکتهی دیگری که باعث میشود میلی به ادامه دادن نداشته باشم این است که با خودم، آدمها و در مجموع با این دنیای کثافت لج کردهام.
چرا که خودم را مستحق این عذاب نمیدانم اما این چنین به من تحمیل شد!
نمیخواهم مثل یک مهره باشم! نمیخواهم بازیچه باشم. باید تمام قواعد بازی را به هم بزنم و این کار تنها با تن ندادن به این رنجهای اجباری ممکن است. نباید بگذارم افسار زندگیام، دست دنیا بیفتد.
💔10
رویاهایت مردهاند؟ برایت غمگینم، تسلیت میگویم.
رویاهای من؟ رویاهای من جان میکنند.
رویاهای من نعره میزنند و التماس میکنند که خلاصشان کنم. رویاهای من زجر میکشند. آنها به دنیا نیامدند که مدتی زنده باشند و بعد در یک لحظه بمیرند، بلکه در یک لحظه زاده شدند و بعد از آن فقط مرگ بر آنها حادث شد، یک مرگ مستمر.
رویاهای من؟ بله هنوز زندهاند اما به بهای زندگی، جان میدهند.
رویاهای من؟ رویاهای من جان میکنند.
رویاهای من نعره میزنند و التماس میکنند که خلاصشان کنم. رویاهای من زجر میکشند. آنها به دنیا نیامدند که مدتی زنده باشند و بعد در یک لحظه بمیرند، بلکه در یک لحظه زاده شدند و بعد از آن فقط مرگ بر آنها حادث شد، یک مرگ مستمر.
رویاهای من؟ بله هنوز زندهاند اما به بهای زندگی، جان میدهند.
💔11
اغلب مردم فکر میکنند غمهای بزرگ و دردهای پی در پی تو را آبدیده و سرسخت میکند و به درجه بالاتری از روحانیت و تحمل میرساند، اما دراماتیک بودن زندگی نه تنها تو را کینهتوز و ضعیف میکند بلکه منزوی میشوی و این به خودی خود باعث تنهاتر شدنت میشود.
میتوان گفت این غمها و ناهنجاریهای مکرر زندگی، به تو آگاهی بیشتر و یا دیدگاه والاتر نمیبخشد و تنها رنجپذیرتر و مغمومترت میکند.
به قول یکی از نویسندگان خیلی از آدمها از زیر قتل شانه خالی میکنند، در حالی که بعضی دیگر برای یک اشتباه کوچک و سهوی بهای گزافی را میپردازند.
میتوان گفت این غمها و ناهنجاریهای مکرر زندگی، به تو آگاهی بیشتر و یا دیدگاه والاتر نمیبخشد و تنها رنجپذیرتر و مغمومترت میکند.
به قول یکی از نویسندگان خیلی از آدمها از زیر قتل شانه خالی میکنند، در حالی که بعضی دیگر برای یک اشتباه کوچک و سهوی بهای گزافی را میپردازند.
💔9
به قدری از همهچیز و همهکس خستهام که اگر میتوانستم، بدون لحظهای درنگ همهچیز را ترک میکردم، حتی خودم را.
💔15
آنچه که ما بیش از هرچه برای آرامش نیاز داریم، رویارویی با خویشتن است و رها شدن از هر اشتغال بیرونی دیگر.
یگانه انسانی که احساس تنهایی نمیکند کسی است که خودش را دارد.
یگانه انسانی که احساس تنهایی نمیکند کسی است که خودش را دارد.
❤13
Forwarded from Saved Messages
همهی وقتهایی که دارم برای عوضکردن چیزی از درون خودم بهشکل مذبوحانهای تلاش میکنم و میخوام ادای چیزهایی رو دربیارم که در من و برای من نیست، اون صدای عاقل توی دلم نهیبم میزنه که حداقل به حرمت تموم اون آدمحسابیهایی که تو رو همینطور با تمام این نواقص و کاستیها باور دارن، از سرزنشکردن خودت و تبدیلش به چیزِ دیگهای دست بردار. خودت باش، مگه خودت بودن چشه ؟
❤14
در سر تا سر آنچه که تاکنون بر من گذشته هیچ واقعهای به اندازهی حضور تو زیبا نبوده و نیست. آیا بیانصافی نیست که انتظار داری آن را هم به دست فراموشی بسپارم؟
💔16
از تمام چیزهای دنیا، میخواستم سر انگشتانت را بکشی پشت پلکهایم، مثل جادو!
گریه را از من بگیری، سرِ سنگینِ غم را از روی شانهام برداری، از زیر سایهی مرگ بیرون بیاریام، با من از امید بگویی و از خنده، از بهار، از نور و زندگی. مثل جادو!
گریه را از من بگیری، سرِ سنگینِ غم را از روی شانهام برداری، از زیر سایهی مرگ بیرون بیاریام، با من از امید بگویی و از خنده، از بهار، از نور و زندگی. مثل جادو!
❤13
تنها دارایی عاطفی من دوست داشتن توست.
تو حرف که میزنی، انگار شعری خوانده باشم چیزی در درونم میدرخشد، کوچک، به اندازهی بالهای شفاف یک سنجاقک.
حرفهای تو شعر میشود و شعرهای تو وادارم میکند که برگردم. برگردم به زنده بودن، زنده ماندن، نفس کشیدن و زندگی.
زندگی که ابتدای هر قصهایست، قصهای که میخواهد پابرجا بماند و نقال شادیها و خوشیها باشد. خوشیهایی که خردند مثل بوتهی نازک گل سرخ، و تشنهاند برای پا گرفتن و قد کشیدن.
حالا قد کشیدهایم و قدمت با تو بودنم کاش از سالهای بیتو بودنم جلو بزند. این تاریخچهی چندین ساله، پر از شادیهای مشترک و زخمهای محترمی است که نباید از یاد برد و نخواهم برد از یاد، وقتی که شعر میشوی و گم میکنم بودنت را در بودنت.
تو حرف که میزنی، انگار شعری خوانده باشم چیزی در درونم میدرخشد، کوچک، به اندازهی بالهای شفاف یک سنجاقک.
حرفهای تو شعر میشود و شعرهای تو وادارم میکند که برگردم. برگردم به زنده بودن، زنده ماندن، نفس کشیدن و زندگی.
زندگی که ابتدای هر قصهایست، قصهای که میخواهد پابرجا بماند و نقال شادیها و خوشیها باشد. خوشیهایی که خردند مثل بوتهی نازک گل سرخ، و تشنهاند برای پا گرفتن و قد کشیدن.
حالا قد کشیدهایم و قدمت با تو بودنم کاش از سالهای بیتو بودنم جلو بزند. این تاریخچهی چندین ساله، پر از شادیهای مشترک و زخمهای محترمی است که نباید از یاد برد و نخواهم برد از یاد، وقتی که شعر میشوی و گم میکنم بودنت را در بودنت.
❤17
Saved Messages
داستان دستها.
از تمام دردهایی که تنم را اسیر خود کردهاند آزادم کن. دستان تو، آخرین راه نجات من است.
❤14
بیا با هم یک قرار بگذاریم.
نمیدانم قرار، راز و رمز، بازی، فرقی نمیکند. بیا چند کلمه یا جمله را انتخاب کنیم، مثل رمز شب و به محض شنیدن و گفتنشان، قبولشان کنیم. بدون ذرهای شک. بدون ذرهای ابهام.
مثلا یک جمله را بگذاریم برای حرفهای مگو. حرفهای رسوب کردهی ته دلمان را بدون هیچ ترسی بگوییم. مثلا: «چیزی هست که بخوای به من بگی؟» این را بپرسیم و بگوییم. هرچیزی که باید را. و نترسیم و آرام شویم. من میپرسم: «چیزی هست که بخوای به من بگی؟» و تو از ترسها و دلهرههایت بگویی. از نگرانیهایت، از شادیهایت، از سوالهایت، حتی از دغدغههای کم اهمیتت. تو بپرسی: «چیزی هست که بخوای به من بگی؟» و من بگویم. از همه چیز. از مشکلاتم، از انتظاراتم، از دغدغههایم، از شرمندگیهایم.
«به گلها آب دادی؟» این را بگذاریم رمز دوست داشتن. فرقی نمیکند کجاییم، تنهاییم یا نه، چه میکنیم، گلها را یادآوری کنیم و به یاد هم بیاوریم آن آیه مقدس را. توی یک مهمانی شلوغ، وسط جمع دوستان، چشممان لحظهای به هم میخورد و به جای اینکه نگاهت را بدزدی، از من بپرس که راستی، به گلها آب دادم یا نه، و من در آن بله مرموز به تو یادآوری میکنم که چقدر دوستت دارم.
کاش بودی، در آغوشم، آرام کنار گوشم میپرسیدی چیزی هست که بخواهی به من بگویی؟ و من در جواب میگفتم که به گلها آب دادهام عزیز من. گلهای خانه ما هیچوقت خشک نمیشوند. و همانجا قلبمان سبز میشد و جوانه میزد…
نمیدانم قرار، راز و رمز، بازی، فرقی نمیکند. بیا چند کلمه یا جمله را انتخاب کنیم، مثل رمز شب و به محض شنیدن و گفتنشان، قبولشان کنیم. بدون ذرهای شک. بدون ذرهای ابهام.
مثلا یک جمله را بگذاریم برای حرفهای مگو. حرفهای رسوب کردهی ته دلمان را بدون هیچ ترسی بگوییم. مثلا: «چیزی هست که بخوای به من بگی؟» این را بپرسیم و بگوییم. هرچیزی که باید را. و نترسیم و آرام شویم. من میپرسم: «چیزی هست که بخوای به من بگی؟» و تو از ترسها و دلهرههایت بگویی. از نگرانیهایت، از شادیهایت، از سوالهایت، حتی از دغدغههای کم اهمیتت. تو بپرسی: «چیزی هست که بخوای به من بگی؟» و من بگویم. از همه چیز. از مشکلاتم، از انتظاراتم، از دغدغههایم، از شرمندگیهایم.
«به گلها آب دادی؟» این را بگذاریم رمز دوست داشتن. فرقی نمیکند کجاییم، تنهاییم یا نه، چه میکنیم، گلها را یادآوری کنیم و به یاد هم بیاوریم آن آیه مقدس را. توی یک مهمانی شلوغ، وسط جمع دوستان، چشممان لحظهای به هم میخورد و به جای اینکه نگاهت را بدزدی، از من بپرس که راستی، به گلها آب دادم یا نه، و من در آن بله مرموز به تو یادآوری میکنم که چقدر دوستت دارم.
کاش بودی، در آغوشم، آرام کنار گوشم میپرسیدی چیزی هست که بخواهی به من بگویی؟ و من در جواب میگفتم که به گلها آب دادهام عزیز من. گلهای خانه ما هیچوقت خشک نمیشوند. و همانجا قلبمان سبز میشد و جوانه میزد…
❤20
تمام تو را از بر میدانم، همانی که هیچگاه نخواهم بوسید و چه قدر عذابآور خواهد بود که هنوز میتوان دوستت داشت قدر تمام سروهای این خیابان؛
صبور،
اما بیفایده.
صبور،
اما بیفایده.
💔14
همانقدر به من مربوطی که اندوه به برطرف شدن و سخن به گفته شدن و دست به گرفته شدن و اشک به ریخته شدن و حرف به شنیده شدن و انسان به دیده شدن و بدن، به لمس شدن.
❤16