Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
Saved Messages pinned Deleted message
روزها که از جایم بلند می‌شوم به تنها چیزی که فکر می‌کنم تمام شدن همه چیز است. همه چیز در عین حال هیچ چیز!
تمام شدن تمامی تلاش‌ها، نشدن‌ها و آرزوهایی که هیچ‌وقت شاید، نتوان به آن‌ها رسید.
💔11
و اگر این‌جا بودی بی‌‌گمان دستم را به روی دستانت می‌گذاشتم و زیر گوشت آهسته می‌گفتم که از جان عزیزترم؛
این شب‌ها تمام می‌شوند، بی‌گمان. از تو می‌خواهم که قوی بمانی.
و می‌خواهم بدانی چیزی که مرا در این روزها از انحطاط باورهای نورسته دور نگاه می‌دارد، تصور تصویر رؤیای توست؛ در میانهٔ روزهای شادی.
8
‏هرگز گمان مکن که پس از چند شکست، دیگر چیزی برای از دست دادن باقی نمانده است.
عزیز من، زنده بودن به معنی داشتن چیزی برای از دست دادن است!
10
نمی‌دانم چرا تحمل جمعیت را ندارم!
تحمل زندگی فامیلی را ندارم. من آن‌قدر به تنهایی خودم عادت کرده‌ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم احساس می‌کنم.
تا دور هستم دلم می‌خواهد نزدیک باشم و نزدیک باشم و نزدیک که می‌شوم می‌بینم اصلاً استعدادش را ندارم.
8
می‌دانم که رنج خواهم کشید، می‌دانم که نباید برگشت و می‌دانم که حتی یک نگاه، شلیک به جمجمه‌ی خسته‌ام خواهد بود. اما دردهایی که با تو می‌کشم، عزيزدلم، خوشبختی من است.
💔12
به‌سان درختی که در خاک ریشه می‌دواند و خاک را از شسته شدن توسط سیلاب حفظ می‌کند، تو نیز در من ریشه می‌دوانی و با حضورت، مرا از همراه شدن با سیلاب اندوه باز می‌داری🌱
14
روزهای غم‌انگیزی‌ست.
باور دارم که می‌توانم تحمل کنم اما اینجا نکته‌ای وجود دارد و آن این است که آیا می‌خواهم تحمل کنم؟ جواب قطعا نه است.
یک نه قاطع؛ چرا که برای تحمل کردن باید امید و دلیلی وجود داشته باشد که من آن ‌را نه در وجود خودم و نه در بیرون از خودم، نمی‌بینم.
نکته‌ی دیگری که باعث می‌شود میلی به ادامه دادن نداشته باشم این است که با خودم، آدم‌ها و در مجموع با این دنیای کثافت لج‌ کرده‌ام.
چرا که خودم را مستحق این عذاب نمی‌دانم اما این چنین به من تحمیل شد!
نمی‌خواهم مثل یک مهره‌ باشم! نمی‌خواهم بازیچه باشم. باید تمام قواعد بازی را به هم بزنم و این کار تنها با تن ندادن به این رنج‌های اجباری ممکن است. نباید بگذارم افسار زندگی‌‌‌ام، دست دنیا بیفتد.
💔10
رویاهایت مرده‌اند؟ برایت غمگینم، تسلیت می‌گویم.
رویاهای من؟ رویاهای من جان می‌کنند.
رویاهای من نعره می‌زنند و التماس می‌کنند که خلاص‌شان کنم. رویاهای من زجر می‌کشند. آن‌ها به دنیا نیامدند که مدتی زنده باشند و بعد در یک لحظه بمیرند، بلکه در یک لحظه زاده شدند و بعد از آن فقط مرگ بر آن‌ها حادث شد، یک مرگ مستمر.
رویاهای من؟ بله هنوز زنده‌اند اما به بهای زندگی، جان‌ می‌دهند.
💔11
اغلب مردم فکر می‌کنند غم‌های بزرگ و دردهای پی در پی تو را آبدیده و سرسخت می‌کند و به درجه بالاتری از روحانیت و تحمل می‌رساند، اما دراماتیک بودن زندگی نه تنها تو را کینه‌توز و ضعیف می‌کند بلکه منزوی می‌شوی و این به خودی خود باعث تنهاتر شدنت می‌شود.
می‌توان گفت این غم‌ها و ناهنجاری‌های مکرر زندگی، به تو آگاهی بیشتر و یا دیدگاه والاتر نمی‌بخشد و تنها رنج‌پذیرتر و مغموم‌ترت می‌کند.
به قول یکی از نویسندگان خیلی از آدم‌ها از زیر قتل شانه خالی می‌کنند، در حالی که بعضی دیگر برای یک اشتباه کوچک و سهوی بهای گزافی را می‌پردازند.
💔9
به قدری از همه‌چیز و همه‌کس خسته‌ام که اگر می‌توانستم، بدون لحظه‌ای درنگ همه‌چیز را ترک می‌کردم، حتی خودم را.
💔15
آنچه که ما بیش از هرچه برای آرامش نیاز داریم، رویارویی با خویشتن است و رها شدن از هر اشتغال بیرونی دیگر.
یگانه انسانی که احساس تنهایی نمی‌کند کسی‌ است که خودش را دارد.
13
Forwarded from Saved Messages
همه‌ی وقت‌هایی که دارم برای عوض‌کردن چیزی از درون خودم به‌شکل مذبوحانه‌ای تلاش می‌کنم و می‌خوام ادای چیزهایی رو دربیارم که در من و برای من نیست، اون صدای عاقل توی دلم نهیبم می‌زنه که حداقل به حرمت تموم اون آدم‌حسابی‌هایی که تو رو همین‌طور با تمام این نواقص و کاستی‌ها باور دارن، از سرزنش‌کردن خودت و تبدیلش به چیزِ دیگه‌ای دست بردار. خودت باش، مگه خودت‌ بودن چشه ؟
14
در سر تا سر آنچه که تاکنون بر من گذشته هیچ واقعه‌‌ای به اندازه‌ی حضور تو زیبا نبوده و نیست. آیا بی‌انصافی نیست که انتظار داری آن را هم به دست فراموشی بسپارم؟
💔16
از تمام چیزهای دنیا، می‌خواستم سر انگشتانت را بکشی پشت پلک‌هایم، مثل جادو!
گریه را از من بگیری، سرِ سنگینِ غم را از روی شانه‌ام برداری، از زیر سایه‌ی مرگ بیرون بیاری‌ام، با من از امید بگویی و از خنده، از بهار، از نور و زندگی. مثل جادو!
13
تنها دارایی عاطفی من دوست داشتن توست.
تو حرف که می‌زنی، انگار شعری خوانده باشم چیزی در درونم می‌درخشد، کوچک، به اندازه‌ی بال‌‌‌های شفاف یک سنجاقک.
حرف‌های تو شعر می‌شود و شعرهای تو وادارم می‌کند که برگردم. برگردم به زنده بودن، زنده ماندن، نفس کشیدن و زندگی.
زندگی که ابتدای هر قصه‌ای‌ست، قصه‌ای که می‌خواهد پابرجا بماند و نقال شادی‌ها و خوشی‌ها باشد. خوشی‌هایی که خردند مثل بوته‌‌ی نازک گل سرخ، و تشنه‌اند برای پا گرفتن و قد کشیدن.
حالا قد کشیده‌ایم و قدمت با تو بودنم کاش از سال‌های بی‌تو بودنم جلو بزند. این تاریخچه‌ی چندین ساله، پر از شادی‌های مشترک و زخم‌های محترمی است که نباید از یاد برد و نخواهم برد از یاد، وقتی که شعر می‌شوی و گم می‌کنم بودنت را در بودنت.
17
Saved Messages
داستان دست‌ها.
از تمام دردهایی که تنم را اسیر خود کرده‌اند آزادم کن. دستان تو، آخرین راه نجات من است.
14