Saved Messages pinned «در این برهه از زمان و مکان و برای تجدید قوای از دست رفتهام، نیازمند معاشرت با انسانهای بسیار داننده، بالغ، سالم و حقیقی هستم.»
آنقدر دلم گرفت که میديدم در غیاب تو، همان کوه و تپه، همان پستی و بلندیها، همان درختها و جویها هستند، من هم هستم اما تو نیستی.
💔14
بارها به نامهای که قرار است بعد از رفتنم برایت به یادگار بماند فکر کردهام. اینکه بگویم خیلی دوستت دارم اما خسته بودم؟
بگویم خیلی دوستت دارم اما با من، خوشبخت نبودی؟ چهگونه بنویسم تا متوجه بغض گلوگیر من شوی؟
اصلاً میتوان چیزی گفت؟
آیا این گستاخانه نیست احساسی که نمیتوانی به زبان بیاوری را در کلمهها جای بدهی؟ از کجا معلوم که آن لحظه خواهی دانست منظور من از خیلی، چهقدر خیلی بوده است؟ چه کسی تضمین میکند کسی که در برابر حرفهای ما سر تکان میدهد لزوماً آنها را فهمیده است؟
بهتر نیست بدون هیچ حرفی برویم؟ وقتی من چه حرف بزنم چه نزنم نمیدانم که در سرم چه میگذرد و دیگران چهقدر از مزخرفاتی که به زبان میآورم را، درک میکنند!
بگویم خیلی دوستت دارم اما با من، خوشبخت نبودی؟ چهگونه بنویسم تا متوجه بغض گلوگیر من شوی؟
اصلاً میتوان چیزی گفت؟
آیا این گستاخانه نیست احساسی که نمیتوانی به زبان بیاوری را در کلمهها جای بدهی؟ از کجا معلوم که آن لحظه خواهی دانست منظور من از خیلی، چهقدر خیلی بوده است؟ چه کسی تضمین میکند کسی که در برابر حرفهای ما سر تکان میدهد لزوماً آنها را فهمیده است؟
بهتر نیست بدون هیچ حرفی برویم؟ وقتی من چه حرف بزنم چه نزنم نمیدانم که در سرم چه میگذرد و دیگران چهقدر از مزخرفاتی که به زبان میآورم را، درک میکنند!
💔9
دیگر تقلا نمیکنم. پذیرفتهام و تسلیم شدهام. این بدان معنی نیست که از درون با خودم به صلح رسیدهام.
درونم آشوب است. تنام زخمیاست آنگونه که انگار مجروح هزار نبرد بودهام و حالا رمقی برای جنگیدن و ادامه دادن برایم باقی نمانده.
حالا سپر انداخته و در انتظار پایانم؛ حتی اگر آنگونه که میخواستم، شکوهمند نباشد.
درونم آشوب است. تنام زخمیاست آنگونه که انگار مجروح هزار نبرد بودهام و حالا رمقی برای جنگیدن و ادامه دادن برایم باقی نمانده.
حالا سپر انداخته و در انتظار پایانم؛ حتی اگر آنگونه که میخواستم، شکوهمند نباشد.
💔21
اشتباه من این بود که همیشه، دلبستهی جادههایی بودم که در مقابلم هیچ ردپایی نمیدیدم. اما، جایی که کمی منصفانه به خودم نگاه کردم دریافتم که من تمام این مدت را زندگی نکردهام؛ که دوام آوردهام.
دلم میخواست میتوانستم لحظهای از امید دادن به عزیزانم دست بکشم و به قدر ثانیهای، خودم را در آغوش بگیرم. حتی برای یک لحظه تصمیم گرفتم خودم را از موضعی که اندوهم مرا پناه داده بود، جدا سازم و به دستان آن بخش از روحم که مرا اندکی به آینده امیدوار میساخت و میخواست که در خدمت آزادی باشد، بسپارم.
اما کمی فکر کردم، آیا این آزادی نبود که پس از این همه رنج باید در خدمت من میبود؟
و همین پرسشهاست که مدام آدمی را در برابر آنچه که قلبش ندا میدهد، در گرداب تردید سرگردان میسازد.
من آنقدر با قلبم جنگیدهام که دیگر مرا نه مأمن، که دشمن خویش میپندارد. سخت است که اینبار به او بفهمانم که ابتدا باید جانب عقل را رعایت کنم تا راضی به برداشتن نخستین گام شود.
میدانی کجای این بازی مرا عذاب میدهد؟ اینکه شاه هزاران بار کیش میشود و سرباز فقط یکبار میمیرد.
دلم میخواست میتوانستم لحظهای از امید دادن به عزیزانم دست بکشم و به قدر ثانیهای، خودم را در آغوش بگیرم. حتی برای یک لحظه تصمیم گرفتم خودم را از موضعی که اندوهم مرا پناه داده بود، جدا سازم و به دستان آن بخش از روحم که مرا اندکی به آینده امیدوار میساخت و میخواست که در خدمت آزادی باشد، بسپارم.
اما کمی فکر کردم، آیا این آزادی نبود که پس از این همه رنج باید در خدمت من میبود؟
و همین پرسشهاست که مدام آدمی را در برابر آنچه که قلبش ندا میدهد، در گرداب تردید سرگردان میسازد.
من آنقدر با قلبم جنگیدهام که دیگر مرا نه مأمن، که دشمن خویش میپندارد. سخت است که اینبار به او بفهمانم که ابتدا باید جانب عقل را رعایت کنم تا راضی به برداشتن نخستین گام شود.
میدانی کجای این بازی مرا عذاب میدهد؟ اینکه شاه هزاران بار کیش میشود و سرباز فقط یکبار میمیرد.
💔10
Saved Messages pinned «آدمی تا یک جایی میتواند با تنهایی خویش، بعد از ضربه دیدنها خودش را جمع و جور کند و با لبخند به زندگیاش ادامه دهد. از یک مدتی به بعد، پس از وقوع اتفاقهای ناگوار و پی در پی، به ظرفی زیر شیر باز آب میماند که در حال لبریز شدن است. جوری که حتی اگر شیر آب را…»
روزها که از جایم بلند میشوم به تنها چیزی که فکر میکنم تمام شدن همه چیز است. همه چیز در عین حال هیچ چیز!
تمام شدن تمامی تلاشها، نشدنها و آرزوهایی که هیچوقت شاید، نتوان به آنها رسید.
تمام شدن تمامی تلاشها، نشدنها و آرزوهایی که هیچوقت شاید، نتوان به آنها رسید.
💔11
و اگر اینجا بودی بیگمان دستم را به روی دستانت میگذاشتم و زیر گوشت آهسته میگفتم که از جان عزیزترم؛
این شبها تمام میشوند، بیگمان. از تو میخواهم که قوی بمانی.
و میخواهم بدانی چیزی که مرا در این روزها از انحطاط باورهای نورسته دور نگاه میدارد، تصور تصویر رؤیای توست؛ در میانهٔ روزهای شادی.
این شبها تمام میشوند، بیگمان. از تو میخواهم که قوی بمانی.
و میخواهم بدانی چیزی که مرا در این روزها از انحطاط باورهای نورسته دور نگاه میدارد، تصور تصویر رؤیای توست؛ در میانهٔ روزهای شادی.
❤8
هرگز گمان مکن که پس از چند شکست، دیگر چیزی برای از دست دادن باقی نمانده است.
عزیز من، زنده بودن به معنی داشتن چیزی برای از دست دادن است!
عزیز من، زنده بودن به معنی داشتن چیزی برای از دست دادن است!
❤10
نمیدانم چرا تحمل جمعیت را ندارم!
تحمل زندگی فامیلی را ندارم. من آنقدر به تنهایی خودم عادت کردهام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم احساس میکنم.
تا دور هستم دلم میخواهد نزدیک باشم و نزدیک باشم و نزدیک که میشوم میبینم اصلاً استعدادش را ندارم.
تحمل زندگی فامیلی را ندارم. من آنقدر به تنهایی خودم عادت کردهام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم احساس میکنم.
تا دور هستم دلم میخواهد نزدیک باشم و نزدیک باشم و نزدیک که میشوم میبینم اصلاً استعدادش را ندارم.
❤8
میدانم که رنج خواهم کشید، میدانم که نباید برگشت و میدانم که حتی یک نگاه، شلیک به جمجمهی خستهام خواهد بود. اما دردهایی که با تو میکشم، عزيزدلم، خوشبختی من است.
💔12
بهسان درختی که در خاک ریشه میدواند و خاک را از شسته شدن توسط سیلاب حفظ میکند، تو نیز در من ریشه میدوانی و با حضورت، مرا از همراه شدن با سیلاب اندوه باز میداری🌱
❤14
روزهای غمانگیزیست.
باور دارم که میتوانم تحمل کنم اما اینجا نکتهای وجود دارد و آن این است که آیا میخواهم تحمل کنم؟ جواب قطعا نه است.
یک نه قاطع؛ چرا که برای تحمل کردن باید امید و دلیلی وجود داشته باشد که من آن را نه در وجود خودم و نه در بیرون از خودم، نمیبینم.
نکتهی دیگری که باعث میشود میلی به ادامه دادن نداشته باشم این است که با خودم، آدمها و در مجموع با این دنیای کثافت لج کردهام.
چرا که خودم را مستحق این عذاب نمیدانم اما این چنین به من تحمیل شد!
نمیخواهم مثل یک مهره باشم! نمیخواهم بازیچه باشم. باید تمام قواعد بازی را به هم بزنم و این کار تنها با تن ندادن به این رنجهای اجباری ممکن است. نباید بگذارم افسار زندگیام، دست دنیا بیفتد.
باور دارم که میتوانم تحمل کنم اما اینجا نکتهای وجود دارد و آن این است که آیا میخواهم تحمل کنم؟ جواب قطعا نه است.
یک نه قاطع؛ چرا که برای تحمل کردن باید امید و دلیلی وجود داشته باشد که من آن را نه در وجود خودم و نه در بیرون از خودم، نمیبینم.
نکتهی دیگری که باعث میشود میلی به ادامه دادن نداشته باشم این است که با خودم، آدمها و در مجموع با این دنیای کثافت لج کردهام.
چرا که خودم را مستحق این عذاب نمیدانم اما این چنین به من تحمیل شد!
نمیخواهم مثل یک مهره باشم! نمیخواهم بازیچه باشم. باید تمام قواعد بازی را به هم بزنم و این کار تنها با تن ندادن به این رنجهای اجباری ممکن است. نباید بگذارم افسار زندگیام، دست دنیا بیفتد.
💔10
رویاهایت مردهاند؟ برایت غمگینم، تسلیت میگویم.
رویاهای من؟ رویاهای من جان میکنند.
رویاهای من نعره میزنند و التماس میکنند که خلاصشان کنم. رویاهای من زجر میکشند. آنها به دنیا نیامدند که مدتی زنده باشند و بعد در یک لحظه بمیرند، بلکه در یک لحظه زاده شدند و بعد از آن فقط مرگ بر آنها حادث شد، یک مرگ مستمر.
رویاهای من؟ بله هنوز زندهاند اما به بهای زندگی، جان میدهند.
رویاهای من؟ رویاهای من جان میکنند.
رویاهای من نعره میزنند و التماس میکنند که خلاصشان کنم. رویاهای من زجر میکشند. آنها به دنیا نیامدند که مدتی زنده باشند و بعد در یک لحظه بمیرند، بلکه در یک لحظه زاده شدند و بعد از آن فقط مرگ بر آنها حادث شد، یک مرگ مستمر.
رویاهای من؟ بله هنوز زندهاند اما به بهای زندگی، جان میدهند.
💔11
اغلب مردم فکر میکنند غمهای بزرگ و دردهای پی در پی تو را آبدیده و سرسخت میکند و به درجه بالاتری از روحانیت و تحمل میرساند، اما دراماتیک بودن زندگی نه تنها تو را کینهتوز و ضعیف میکند بلکه منزوی میشوی و این به خودی خود باعث تنهاتر شدنت میشود.
میتوان گفت این غمها و ناهنجاریهای مکرر زندگی، به تو آگاهی بیشتر و یا دیدگاه والاتر نمیبخشد و تنها رنجپذیرتر و مغمومترت میکند.
به قول یکی از نویسندگان خیلی از آدمها از زیر قتل شانه خالی میکنند، در حالی که بعضی دیگر برای یک اشتباه کوچک و سهوی بهای گزافی را میپردازند.
میتوان گفت این غمها و ناهنجاریهای مکرر زندگی، به تو آگاهی بیشتر و یا دیدگاه والاتر نمیبخشد و تنها رنجپذیرتر و مغمومترت میکند.
به قول یکی از نویسندگان خیلی از آدمها از زیر قتل شانه خالی میکنند، در حالی که بعضی دیگر برای یک اشتباه کوچک و سهوی بهای گزافی را میپردازند.
💔9
به قدری از همهچیز و همهکس خستهام که اگر میتوانستم، بدون لحظهای درنگ همهچیز را ترک میکردم، حتی خودم را.
💔15
آنچه که ما بیش از هرچه برای آرامش نیاز داریم، رویارویی با خویشتن است و رها شدن از هر اشتغال بیرونی دیگر.
یگانه انسانی که احساس تنهایی نمیکند کسی است که خودش را دارد.
یگانه انسانی که احساس تنهایی نمیکند کسی است که خودش را دارد.
❤13