Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
أبکی علی الغریب.
12
در این برهه از زمان و مکان و برای تجدید قوای از دست ‌رفته‌‌ام، نیازمند معاشرت با انسان‌‌‌های بسیار داننده‌، بالغ، سالم و حقیقی هستم.
139
من تو را پاره‌ای از خود نه بلکه تمامِ وجودِ خود یافتم! چنان‌که اگر رنجی به تو رسد انگار که به من رسیده.
15
بعضی وقت‌ها از تو خالی می‌شوم! آن‌قدر خالی که ناگهان با خودم می‌گویم من این‌جا، درست میان این خیال چه می‌کنم؟ مخصوصاً وقتی درد جسمی را تحمل می‌کنم و با خودم می‌گویم که اگر بودی، چه‌قدر راحت‌تر بودم!
اما عزیزم، گاهی حقیقت به بدترین شکل ممکن خودش را نشان می‌دهد. این‌که تو نیستی! و شاید برایت جالب باشد که بدانی تقریبا همه روزهایی که باید کنار من می‌بودی، دور بودی و من مانند دختر بچه‌هایی که نیاز به در آغوش گرفته شدن دارند، علاوه بر درد، فقدان تو را هم به دوش می‌کشم و مدام به خودم آمدنت را نوید می‌دهم.
خودت هم می‌دانی که وقتی می‌بینمت، همه آن‌چه از دوری بر من گذشته را طوری فراموش می‌کنم که گویی رفته بودی برای صبحانه شیر تازه بگیری! اما این‌جا می‌نویسم تا شاید، شاید بتوانی « نداشتن » را آن‌طور که من احساس می‌کنم، بفهمی.
💔11
تنها حقیقت غیرقابل انکار دنیا برای من این است که آدمی تنهاست و این گزاره به معنی این نیست که دیگران تو را طرد و رها کرده‌اند تا در تنهایی‌ات بپوسی،!
وقتی تنهایی‌ را می‌پذیری، می‌فهمی که حضور دیگران التیام‌بخش‌تر است و فکر نمی‌کنی که همه وظیفه دارند در همه حال مراقبت باشند. کم‌کم درک می‌کنی که هستیِ دیگران می‌تواند به تنهایی‌ات بچسبد و بوی همدلی بگیرد، می‌تواند نور و تاریکی را به افت‌ و خیزهای زندگی‌ات بیاورد و گاهی دشواری این وظیفه را برایت سبک‌تر کند.
همپوشانی تنهایی دو انسان هم با همه تفاوت‌ها و شباهت‌هایی که دارند، غلظت انزوا را کم می‌کند. اما باید بدانی که دیگران نیامده‌اند تا تو هرگز تنها نباشی، زیرا هر آدمی در لحظاتی از زندگی‌اش آن دالان تنگ و دردناک را تجربه می‌کند که برای هیچ موجود زنده‌ی دیگری فهمیدنی نیست.
تجربه‌ی تنهایی و تصویرهای گاه دردناک و گاه سرخوشانه‌اش با رفت‌وآمد آدم‌ها و خزیدن در دنیای دیگران سهم همه ما از زندگی است، چه بخواهیم و چه نخواهیم.
11
من حفره‌های بزرگی در زندگی دارم که با حضور تو، پر می‌شود و حتی اگر نشد، می‌توان با زیبایی‌ات روی آن پل زد.
💔10
احساس می‌کنم دارم تاوانی را می‌پردازم! تاوان قانع نبودن به آن بخش از با تو بودن که مرا موقتاً از تنهایی نجات می‌داد.
💔15
در من است چیزی که نمی‌خواهمش، از آن من است دردی که نمی‌دانم در کجای وجودم آن را جای دهم؛ نه از بین می‌رود نه مرا از بین می‌برد بلکه هر لحظه فقط مرا به آتش می‌کشد و دوباره به قبل برمی‌گرداند.
غم؟ اسم آشنایی که اسمش هم باعث تپش قلبی بزرگ است و من هر لحظه از زندگی در اختیار او هستم؛ همانند معشوقه‌ای در اختیار، او مرا به رقص به ساز خود وا می‌دارد و من خون می‌گریم با دردی که برای من نیست، اما همواره همراه من است.
💔8
در زندگی لحظاتی پیش می‌آید که انسان نه کسی را دوست دارد نه دلش می‌خواهد کسی او را دوست داشته باشد. از همه چیز و همه کس حتی از وجود خود بیزار است؛ مثل این‌که تمام نیروها و رشته‌های زندگی را از او بریده‌اند، نه میل به کار کردن دارد و نه اشتهای خوردن.
دلش می‌خواهد خاموش و تنها در گوشه‌ای بنشیند و به نقطه‌ی ثابتی خیره شود؛ یا این‌که صورتِ اشک آلودِ خود را در متکا فرو برد و به هیچ چیز نیندیشد.
💔13
به هر کجا که می‌نگری، جای خالی تمامی آن‌ها که نیستند را می‌بینی. چه کسی این همه فقدان و جای خالی را پر خواهد کرد؟
💔17
من خسته‌ام.
نمی‌توانم به چیزی فکر کنم و تنها می‌خواهم سر بر دامنت بگذارم، تماس دست‌هایت با پیشانی‌ام را احساس کنم و تا ابد در این حالت بمانم.
10
بعضی‌ وقت‌ها شوق زندگی چنان بر من غالب است که هر اتفاقی را خوش‌یمن می‌پندارم و از دیدن برگ‌های کرم خورده، چمن‌‌های له شده، درخت‌های خشک شده، آسفالت‌های ترک خورده، خانه‌های مخروبه نیز لذت می‌برم و عمیق‌تر نفس می‌کشم چرا که به درستی درک کرده‌ام که زندگی تلفیقی از زشتی‌ها و آراستگی‌ها‌ست. و گاه سایه‌ی مرگ و بی‌تکلفی چنان بر سرم سنگینی می‌کند که شکوفه‌ها و باران، بوی خوش بهار و صدای خنده‌ها نیز مرا از آینده‌ی این سیاره‌ی غم، ناامید می‌سازد.
💔11
Saved Messages pinned «در این برهه از زمان و مکان و برای تجدید قوای از دست ‌رفته‌‌ام، نیازمند معاشرت با انسان‌‌‌های بسیار داننده‌، بالغ، سالم و حقیقی هستم.»
آن‌قدر دلم گرفت که می‌ديدم در غیاب تو، همان کوه و تپه، همان پستی و بلندی‌ها، همان درخت‌ها و جوی‌ها هستند، من هم هستم اما تو نیستی‌.
💔14
بارها به نامه‌ای که قرار است بعد از رفتنم برایت به یادگار بماند فکر کرده‌ام. این‌که بگویم خیلی دوستت دارم اما خسته بودم؟
بگویم خیلی دوستت دارم اما با من، خوش‌بخت نبودی؟ چه‌گونه بنویسم تا متوجه بغض گلوگیر من شوی؟
اصلاً می‌توان چیزی گفت؟
آیا این گستاخانه نیست احساسی که نمی‌توانی به زبان بیاوری را در کلمه‌ها جای بدهی؟ از کجا معلوم که آن لحظه خواهی دانست منظور من از خیلی، چه‌قدر خیلی بوده است؟ چه کسی تضمین می‌کند کسی که در برابر حرف‌های ما سر تکان می‌دهد لزوماً آن‌ها را فهمیده است؟
بهتر نیست بدون هیچ حرفی برویم؟ وقتی من چه حرف بزنم چه نزنم نمی‌دانم که در سرم چه می‌گذرد و دیگران چه‌قدر از مزخرفاتی که به زبان می‌آورم را، درک می‌کنند!
💔9
Saved Messages
در هم تنیده‌.
در هم تنیده‌.
19