عزیز دلم؛
امیدوارم در مهمانیهای شلوغ، وقتی که کسی حرف خندهداری میزند و جمع شروع به خندیدن میکنند و تو هم میخندی، اولین کسی که حین خندیدن نگاهش میکنی من باشم.
امیدوارم در مهمانیهای شلوغ، وقتی که کسی حرف خندهداری میزند و جمع شروع به خندیدن میکنند و تو هم میخندی، اولین کسی که حین خندیدن نگاهش میکنی من باشم.
💔20
آیا شما به وجود یک اندوه جاودانه در نهاد آدمی باور دارید؟
من همواره یک اندوه جاودانه را با خودم حمل میکنم. گاهی درون سینهام احساسش میکنم؛ گاهی در چشمهایم و باقی اوقات، انگار که بر روی صورتم نشسته و خستگی در میکند.
من همواره یک اندوه جاودانه را با خودم حمل میکنم. گاهی درون سینهام احساسش میکنم؛ گاهی در چشمهایم و باقی اوقات، انگار که بر روی صورتم نشسته و خستگی در میکند.
💔12
بعضیها که میپرسند حالت چطور است یا زندگی چطور میگذرد؟ میدانی که باید دستکم توی دلت بهشان بگویی «به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن»
چرا که آنها نه نزدیکاند و نه مایل به شنیدن گفتنیهایت. آنها فقط دارند نقششان را بازی میکنند! وانمود به صمیمیت قسمتی از زندگیشان است. لحن و کلام و کلمههایشان را دیگر میشناسم و چهرهشان که خالی از آن نوع عاطفهای است که در صورت آدمهای نزدیکت پیدا میکنی!
آنها با غم روزگار تو بیگانهاند و با شادیهایت بیگانهتر.
تنها ناچاری که جواب سربالا بدهی و بگذری.
آنها در گذرگاهها ایستادهاند، قلاب قلبهایتان هرگز در هم چفت نمیشود، میگذری و میمانند. میمانی و میگذرند. اگر چند تا از این آدمهای بیحاصل که به برکهای بیماهی شبیهاند در زندگیات رفتوآمد کنند، یاد میگیری که اعماق خودت را به خاطرشان نشکافی، حوصلهات را برایشان هدر ندهی و در تمنای شناختن و اشتیاق گفتن و گشودن نباشی. این هم قسمتی از حیات آدمی است. یکی از قسمتهای حوصلهسربرش.
چرا که آنها نه نزدیکاند و نه مایل به شنیدن گفتنیهایت. آنها فقط دارند نقششان را بازی میکنند! وانمود به صمیمیت قسمتی از زندگیشان است. لحن و کلام و کلمههایشان را دیگر میشناسم و چهرهشان که خالی از آن نوع عاطفهای است که در صورت آدمهای نزدیکت پیدا میکنی!
آنها با غم روزگار تو بیگانهاند و با شادیهایت بیگانهتر.
تنها ناچاری که جواب سربالا بدهی و بگذری.
آنها در گذرگاهها ایستادهاند، قلاب قلبهایتان هرگز در هم چفت نمیشود، میگذری و میمانند. میمانی و میگذرند. اگر چند تا از این آدمهای بیحاصل که به برکهای بیماهی شبیهاند در زندگیات رفتوآمد کنند، یاد میگیری که اعماق خودت را به خاطرشان نشکافی، حوصلهات را برایشان هدر ندهی و در تمنای شناختن و اشتیاق گفتن و گشودن نباشی. این هم قسمتی از حیات آدمی است. یکی از قسمتهای حوصلهسربرش.
❤5
تصویری بسیار دردناک و در عین حال ساده، میخکوبم کرد.
پدربزرگم را دیدم که مرده است. در سپیده دم مرده بود، یکی از همین صبحها، و من هرگز نگفته بودم که دوستش دارم. هرگز!
پدربزرگم را دیدم که مرده است. در سپیده دم مرده بود، یکی از همین صبحها، و من هرگز نگفته بودم که دوستش دارم. هرگز!
💔22
زندگیام شبیه به یک صفحهی گرامافونی است که موسیقیاش تمام شده و حالا خالی و بیهوده، به دور خود میچرخد.
💔11
از احساسات، افکار، اتفاقات و شرایط گنگ و نامعلوم خسته شدهام. از این همه بد، در روزمرگیها خسته شدهام. از آسمان و زمین، از گذشتهی لعنتی خویش، خسته شدهام. از خودم، از واژهها، از آدمها، خسته شدهام.
و همینجا، در بطن غمها میمانم. من جایی نمیتوانم بروم! زیرا خسته شدهام.
و همینجا، در بطن غمها میمانم. من جایی نمیتوانم بروم! زیرا خسته شدهام.
💔15
نامهایست از حسین بن علی به محمد بن علی و دیگر بنی هاشم؛ فکان الدنیا لم تکن و کان الآخرة لم تزل.
نامهای از حسین بن علی به محمد بن علی و دیگر بنی هاشم؛ اما بعد، مثل اینکه دنیا اصلا وجود نداشته و آخرت همیشگی و دائم بوده و هست.
نامهای از حسین بن علی به محمد بن علی و دیگر بنی هاشم؛ اما بعد، مثل اینکه دنیا اصلا وجود نداشته و آخرت همیشگی و دائم بوده و هست.
1💔27
در این برهه از زمان و مکان و برای تجدید قوای از دست رفتهام، نیازمند معاشرت با انسانهای بسیار داننده، بالغ، سالم و حقیقی هستم.
1❤39
من تو را پارهای از خود نه بلکه تمامِ وجودِ خود یافتم! چنانکه اگر رنجی به تو رسد انگار که به من رسیده.
❤15
بعضی وقتها از تو خالی میشوم! آنقدر خالی که ناگهان با خودم میگویم من اینجا، درست میان این خیال چه میکنم؟ مخصوصاً وقتی درد جسمی را تحمل میکنم و با خودم میگویم که اگر بودی، چهقدر راحتتر بودم!
اما عزیزم، گاهی حقیقت به بدترین شکل ممکن خودش را نشان میدهد. اینکه تو نیستی! و شاید برایت جالب باشد که بدانی تقریبا همه روزهایی که باید کنار من میبودی، دور بودی و من مانند دختر بچههایی که نیاز به در آغوش گرفته شدن دارند، علاوه بر درد، فقدان تو را هم به دوش میکشم و مدام به خودم آمدنت را نوید میدهم.
خودت هم میدانی که وقتی میبینمت، همه آنچه از دوری بر من گذشته را طوری فراموش میکنم که گویی رفته بودی برای صبحانه شیر تازه بگیری! اما اینجا مینویسم تا شاید، شاید بتوانی « نداشتن » را آنطور که من احساس میکنم، بفهمی.
اما عزیزم، گاهی حقیقت به بدترین شکل ممکن خودش را نشان میدهد. اینکه تو نیستی! و شاید برایت جالب باشد که بدانی تقریبا همه روزهایی که باید کنار من میبودی، دور بودی و من مانند دختر بچههایی که نیاز به در آغوش گرفته شدن دارند، علاوه بر درد، فقدان تو را هم به دوش میکشم و مدام به خودم آمدنت را نوید میدهم.
خودت هم میدانی که وقتی میبینمت، همه آنچه از دوری بر من گذشته را طوری فراموش میکنم که گویی رفته بودی برای صبحانه شیر تازه بگیری! اما اینجا مینویسم تا شاید، شاید بتوانی « نداشتن » را آنطور که من احساس میکنم، بفهمی.
💔11
تنها حقیقت غیرقابل انکار دنیا برای من این است که آدمی تنهاست و این گزاره به معنی این نیست که دیگران تو را طرد و رها کردهاند تا در تنهاییات بپوسی،!
وقتی تنهایی را میپذیری، میفهمی که حضور دیگران التیامبخشتر است و فکر نمیکنی که همه وظیفه دارند در همه حال مراقبت باشند. کمکم درک میکنی که هستیِ دیگران میتواند به تنهاییات بچسبد و بوی همدلی بگیرد، میتواند نور و تاریکی را به افت و خیزهای زندگیات بیاورد و گاهی دشواری این وظیفه را برایت سبکتر کند.
همپوشانی تنهایی دو انسان هم با همه تفاوتها و شباهتهایی که دارند، غلظت انزوا را کم میکند. اما باید بدانی که دیگران نیامدهاند تا تو هرگز تنها نباشی، زیرا هر آدمی در لحظاتی از زندگیاش آن دالان تنگ و دردناک را تجربه میکند که برای هیچ موجود زندهی دیگری فهمیدنی نیست.
تجربهی تنهایی و تصویرهای گاه دردناک و گاه سرخوشانهاش با رفتوآمد آدمها و خزیدن در دنیای دیگران سهم همه ما از زندگی است، چه بخواهیم و چه نخواهیم.
وقتی تنهایی را میپذیری، میفهمی که حضور دیگران التیامبخشتر است و فکر نمیکنی که همه وظیفه دارند در همه حال مراقبت باشند. کمکم درک میکنی که هستیِ دیگران میتواند به تنهاییات بچسبد و بوی همدلی بگیرد، میتواند نور و تاریکی را به افت و خیزهای زندگیات بیاورد و گاهی دشواری این وظیفه را برایت سبکتر کند.
همپوشانی تنهایی دو انسان هم با همه تفاوتها و شباهتهایی که دارند، غلظت انزوا را کم میکند. اما باید بدانی که دیگران نیامدهاند تا تو هرگز تنها نباشی، زیرا هر آدمی در لحظاتی از زندگیاش آن دالان تنگ و دردناک را تجربه میکند که برای هیچ موجود زندهی دیگری فهمیدنی نیست.
تجربهی تنهایی و تصویرهای گاه دردناک و گاه سرخوشانهاش با رفتوآمد آدمها و خزیدن در دنیای دیگران سهم همه ما از زندگی است، چه بخواهیم و چه نخواهیم.
❤11
من حفرههای بزرگی در زندگی دارم که با حضور تو، پر میشود و حتی اگر نشد، میتوان با زیباییات روی آن پل زد.
💔10
احساس میکنم دارم تاوانی را میپردازم! تاوان قانع نبودن به آن بخش از با تو بودن که مرا موقتاً از تنهایی نجات میداد.
💔15
در من است چیزی که نمیخواهمش، از آن من است دردی که نمیدانم در کجای وجودم آن را جای دهم؛ نه از بین میرود نه مرا از بین میبرد بلکه هر لحظه فقط مرا به آتش میکشد و دوباره به قبل برمیگرداند.
غم؟ اسم آشنایی که اسمش هم باعث تپش قلبی بزرگ است و من هر لحظه از زندگی در اختیار او هستم؛ همانند معشوقهای در اختیار، او مرا به رقص به ساز خود وا میدارد و من خون میگریم با دردی که برای من نیست، اما همواره همراه من است.
غم؟ اسم آشنایی که اسمش هم باعث تپش قلبی بزرگ است و من هر لحظه از زندگی در اختیار او هستم؛ همانند معشوقهای در اختیار، او مرا به رقص به ساز خود وا میدارد و من خون میگریم با دردی که برای من نیست، اما همواره همراه من است.
💔8
در زندگی لحظاتی پیش میآید که انسان نه کسی را دوست دارد نه دلش میخواهد کسی او را دوست داشته باشد. از همه چیز و همه کس حتی از وجود خود بیزار است؛ مثل اینکه تمام نیروها و رشتههای زندگی را از او بریدهاند، نه میل به کار کردن دارد و نه اشتهای خوردن.
دلش میخواهد خاموش و تنها در گوشهای بنشیند و به نقطهی ثابتی خیره شود؛ یا اینکه صورتِ اشک آلودِ خود را در متکا فرو برد و به هیچ چیز نیندیشد.
دلش میخواهد خاموش و تنها در گوشهای بنشیند و به نقطهی ثابتی خیره شود؛ یا اینکه صورتِ اشک آلودِ خود را در متکا فرو برد و به هیچ چیز نیندیشد.
💔13