در من، چیزی از تو جا مانده است.
چیزی مانند تکهای شیشهای از شکستهی بلور عطرت، که گاهی نسیم، عطرت را با خودت میاورد و درد میکشد نبودنت را و درد شکستنش را، میشکند تمام پنجرههای بستهی اتاقی را که تمام خاطرات را یکجا در آن گذاشتهام، و حالا با شیشههایی بدون پنجره، تمام من پر میشوند از خیال تو، خاطرات شیرین سرگردانی که حالا دیگر تلخ تلخ شدهاند.
لیمویی شیرین و بریده شده و مانده و تلخ شده، یا استکانی چای، سرد و تلخ و هزار بار جوشیده و پرشده و خالی شده، پر شده و خالی شده، مثل من، از تمام خیال تو!
چیزی مانند تکهای شیشهای از شکستهی بلور عطرت، که گاهی نسیم، عطرت را با خودت میاورد و درد میکشد نبودنت را و درد شکستنش را، میشکند تمام پنجرههای بستهی اتاقی را که تمام خاطرات را یکجا در آن گذاشتهام، و حالا با شیشههایی بدون پنجره، تمام من پر میشوند از خیال تو، خاطرات شیرین سرگردانی که حالا دیگر تلخ تلخ شدهاند.
لیمویی شیرین و بریده شده و مانده و تلخ شده، یا استکانی چای، سرد و تلخ و هزار بار جوشیده و پرشده و خالی شده، پر شده و خالی شده، مثل من، از تمام خیال تو!
❤8
همهجا تو را میخواهم. تمامت را، تمام تمامت را، تو را برای همیشه میخواهم. بله، همیشه، و نه که بگویند اگر یا شاید یا به شرط اینکه تو را میخواهم و میدانم که این نیاز است و من تمام قلبم را، تمام روحم را، تمام خواست و ارادهام را و حتی اگر لازم شود تمام بیرحمیام را در راه داشتنت خواهم گذاشت.
❤12
من از اتفاقات آینده میترسم، از خود اتفاقات که نه، از نتایجشان. از فکر کوچکترین حادثهای که ممکن است موجب آشفتگی تحملناپذیر روحی شود، به خود میلرزم.
در واقع از خطر، ابایی ندارم، ولی از نتیجهی قطعی آن یعنی وحشت چرا!
در واقع از خطر، ابایی ندارم، ولی از نتیجهی قطعی آن یعنی وحشت چرا!
💔9
خیلیها هستند که اگر مدتی کسی را که دوست میدارند نبیند، از یاد میبرند اما من طور دیگری هستم.
وقتی مدت درازی تو را نبینم، زیبایی تو در پردهی مه قرار میگیرد، غمگینی من هزار برابر میشود و قشنگی تو، ده هزار برابر.
وقتی مدت درازی تو را نبینم، زیبایی تو در پردهی مه قرار میگیرد، غمگینی من هزار برابر میشود و قشنگی تو، ده هزار برابر.
❤24
جدا میشوی، عزا میگیری، از عزا گرفتن خسته میشوی و دوباره زندگی را از سر میگیری!
نشانهی موفق بودن یک رابطه نباید این باشد که تا ابد ادامه پیدا میکند یا نه. گاهی وقتها شما برای اینکه تا ابد با هم باشید، ساخته نشدید؛ اما آن رابطه یک موهبت بود، یک موهبت عظیم.
نشانهی موفق بودن یک رابطه نباید این باشد که تا ابد ادامه پیدا میکند یا نه. گاهی وقتها شما برای اینکه تا ابد با هم باشید، ساخته نشدید؛ اما آن رابطه یک موهبت بود، یک موهبت عظیم.
❤19
زیبای من؛
زندگی آمیخته روزهای تلخ و شیرین است. جادهای باریک در میانهی یک کوهستان سرد، که گاهی به دشت ختم میشود و در دوردست نزدیک کوهها را میبینی که منتظرت هستند. توقعی ندارم که زندگیام همهاش فرود باشد، من قبول کردهام که روزهای زیادی از زندگی، شاید بیشترش را فراز داشته باشم. اما عزیز من، از تو چه پنهان که من یک توقع بزرگ و محال و مگو از زندگی داشتم، و آن تو بودی!
کاش بودی …
با تو فراز که هیچ، از سقوط هم خوشنود بودم! یک سقوط دردناک و پایانبخش. یک سقوط مشترک، یک فرود مشترک، یک باخت مشترک، یک زخم خوردن مشترک، یک مچاله شدن مشترک، یک اشک ریختن مشترک، یک غم بزرگ مشترک!
زندگی آمیخته روزهای تلخ و شیرین است. جادهای باریک در میانهی یک کوهستان سرد، که گاهی به دشت ختم میشود و در دوردست نزدیک کوهها را میبینی که منتظرت هستند. توقعی ندارم که زندگیام همهاش فرود باشد، من قبول کردهام که روزهای زیادی از زندگی، شاید بیشترش را فراز داشته باشم. اما عزیز من، از تو چه پنهان که من یک توقع بزرگ و محال و مگو از زندگی داشتم، و آن تو بودی!
کاش بودی …
با تو فراز که هیچ، از سقوط هم خوشنود بودم! یک سقوط دردناک و پایانبخش. یک سقوط مشترک، یک فرود مشترک، یک باخت مشترک، یک زخم خوردن مشترک، یک مچاله شدن مشترک، یک اشک ریختن مشترک، یک غم بزرگ مشترک!
💔13
نزدیکترین من؛
بعضی وقتها، آدم حرفهایی دارد که به هیچکس نمیتواند بگوید. حرفهای معمولی، نه رازهای مگو. حرفهایی معمولی که به هیچکس نمیشود گفت. تو هم شاید همین الآنی که داری این نامه را میخوانی، حرفهایی برای گفتن داری، برای آدمهایی که نداری!
آدمهایی که نیستند و شاید هیچوقت هم نباشند. حرفهای مگوی معمولی. خیلی معمولی!
بعضی وقتها، آدم حرفهایی دارد که به هیچکس نمیتواند بگوید. حرفهای معمولی، نه رازهای مگو. حرفهایی معمولی که به هیچکس نمیشود گفت. تو هم شاید همین الآنی که داری این نامه را میخوانی، حرفهایی برای گفتن داری، برای آدمهایی که نداری!
آدمهایی که نیستند و شاید هیچوقت هم نباشند. حرفهای مگوی معمولی. خیلی معمولی!
💔13
عزیز دلم؛
امیدوارم در مهمانیهای شلوغ، وقتی که کسی حرف خندهداری میزند و جمع شروع به خندیدن میکنند و تو هم میخندی، اولین کسی که حین خندیدن نگاهش میکنی من باشم.
امیدوارم در مهمانیهای شلوغ، وقتی که کسی حرف خندهداری میزند و جمع شروع به خندیدن میکنند و تو هم میخندی، اولین کسی که حین خندیدن نگاهش میکنی من باشم.
💔20
آیا شما به وجود یک اندوه جاودانه در نهاد آدمی باور دارید؟
من همواره یک اندوه جاودانه را با خودم حمل میکنم. گاهی درون سینهام احساسش میکنم؛ گاهی در چشمهایم و باقی اوقات، انگار که بر روی صورتم نشسته و خستگی در میکند.
من همواره یک اندوه جاودانه را با خودم حمل میکنم. گاهی درون سینهام احساسش میکنم؛ گاهی در چشمهایم و باقی اوقات، انگار که بر روی صورتم نشسته و خستگی در میکند.
💔12
بعضیها که میپرسند حالت چطور است یا زندگی چطور میگذرد؟ میدانی که باید دستکم توی دلت بهشان بگویی «به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن»
چرا که آنها نه نزدیکاند و نه مایل به شنیدن گفتنیهایت. آنها فقط دارند نقششان را بازی میکنند! وانمود به صمیمیت قسمتی از زندگیشان است. لحن و کلام و کلمههایشان را دیگر میشناسم و چهرهشان که خالی از آن نوع عاطفهای است که در صورت آدمهای نزدیکت پیدا میکنی!
آنها با غم روزگار تو بیگانهاند و با شادیهایت بیگانهتر.
تنها ناچاری که جواب سربالا بدهی و بگذری.
آنها در گذرگاهها ایستادهاند، قلاب قلبهایتان هرگز در هم چفت نمیشود، میگذری و میمانند. میمانی و میگذرند. اگر چند تا از این آدمهای بیحاصل که به برکهای بیماهی شبیهاند در زندگیات رفتوآمد کنند، یاد میگیری که اعماق خودت را به خاطرشان نشکافی، حوصلهات را برایشان هدر ندهی و در تمنای شناختن و اشتیاق گفتن و گشودن نباشی. این هم قسمتی از حیات آدمی است. یکی از قسمتهای حوصلهسربرش.
چرا که آنها نه نزدیکاند و نه مایل به شنیدن گفتنیهایت. آنها فقط دارند نقششان را بازی میکنند! وانمود به صمیمیت قسمتی از زندگیشان است. لحن و کلام و کلمههایشان را دیگر میشناسم و چهرهشان که خالی از آن نوع عاطفهای است که در صورت آدمهای نزدیکت پیدا میکنی!
آنها با غم روزگار تو بیگانهاند و با شادیهایت بیگانهتر.
تنها ناچاری که جواب سربالا بدهی و بگذری.
آنها در گذرگاهها ایستادهاند، قلاب قلبهایتان هرگز در هم چفت نمیشود، میگذری و میمانند. میمانی و میگذرند. اگر چند تا از این آدمهای بیحاصل که به برکهای بیماهی شبیهاند در زندگیات رفتوآمد کنند، یاد میگیری که اعماق خودت را به خاطرشان نشکافی، حوصلهات را برایشان هدر ندهی و در تمنای شناختن و اشتیاق گفتن و گشودن نباشی. این هم قسمتی از حیات آدمی است. یکی از قسمتهای حوصلهسربرش.
❤5
تصویری بسیار دردناک و در عین حال ساده، میخکوبم کرد.
پدربزرگم را دیدم که مرده است. در سپیده دم مرده بود، یکی از همین صبحها، و من هرگز نگفته بودم که دوستش دارم. هرگز!
پدربزرگم را دیدم که مرده است. در سپیده دم مرده بود، یکی از همین صبحها، و من هرگز نگفته بودم که دوستش دارم. هرگز!
💔22
زندگیام شبیه به یک صفحهی گرامافونی است که موسیقیاش تمام شده و حالا خالی و بیهوده، به دور خود میچرخد.
💔11
از احساسات، افکار، اتفاقات و شرایط گنگ و نامعلوم خسته شدهام. از این همه بد، در روزمرگیها خسته شدهام. از آسمان و زمین، از گذشتهی لعنتی خویش، خسته شدهام. از خودم، از واژهها، از آدمها، خسته شدهام.
و همینجا، در بطن غمها میمانم. من جایی نمیتوانم بروم! زیرا خسته شدهام.
و همینجا، در بطن غمها میمانم. من جایی نمیتوانم بروم! زیرا خسته شدهام.
💔15