Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
من آدم‌ها را دوست دارم ولی از خودم در عجب‌ام. هر چه‌قدر که نوع بشر را به طور کلی دوست دارم، همان‌قدر از آدم‌ها به طور مشخص، از آدم‌های دور و برم بیزارم.
در عالم فکر و خیال، تمایلات پرشوری برای خدمت به‌ نوع بشر دارم؛ یعنی، برای خدمت به نوع بشر، اگر لازم باشد، حاضرم تا پای چوبه‌ی دار هم بروم! ولی در عالم تجربه‌های شخصی، خوب می‌دانم که حتّی دو روز نمی‌توانم با یک انسان در یک اتاق به سر ببرم.
به محض این‌که یک نفر به من نزدیک می‌شود، شخصیتش کلافه‌ام می‌کند و احساس می‌کنم آزادی‌ِ مرا سلب
کرده! بهترین آدم دنیا هم که باشد، ظرف یک روز از او بدم می‌آید. از این یکی به‌خاطر این‌که سر سفره غذایش را طول می‌دهد و از آن‌یکی به خاطر این‌که سرماخورده و دائم دماغش را بالا می‌کشد. به محض این‌که با یکی ارتباط پیدا می‌کنم، تبدیل می‌شوم به یک آدم انسان‌گریز.
خلاصه این‌که وضع من از این قرار است که هرچه‌قدر از آدم‌ها منفرداً بیزارم، همان‌قدر بشریت را مجتمعاً دوست دارم.
💔8
آمدم گریه کنم حوصله‌م را داری؟!
💔13
Saved Messages
در هم تنیده‌.
در هم تنیده‌.
14
می‌دانی به چه فکر می‌کنم؟ مثل گیاه خودرویی که کنار جاده می‌روید، کاش آدمی خودش را می‌توانست ببرد و بگذارد بر سر راه کسانی که دوست می‌دارد. و دیگر برای هیچ‌وقت بازنگردد.
15
و سوال اصلی این‌جاست که اگر نمی‌خواست برای زخم‌هایت مرهم باشد، پس چرا تا این حد مشتاق دیدن آن‌ها بود؟!
💔27
در من، چیزی از تو جا مانده است.
چیزی مانند تکه‌ای شیشه‌ای از شکسته‌ی بلور عطرت، که گاهی نسیم، عطرت را با خودت میاورد و درد می‌کشد نبودنت را و درد شکستنش را، می‌شکند تمام پنجره‌های بسته‌ی اتاقی را که تمام خاطرات را یک‌جا در آن گذاشته‌ام، و حالا با شیشه‌هایی بدون پنجره، تمام من پر می‌شوند از خیال تو، خاطرات شیرین سرگردانی که حالا دیگر تلخ تلخ شده‌اند.
لیمویی شیرین و بریده شده و مانده و تلخ شده، یا استکانی چای، سرد و تلخ و هزار بار جوشیده و پرشده و خالی شده، پر شده و خالی شده، مثل من، از تمام خیال تو!
8
Saved Messages
داستان دست‌ها.
داستان دست‌ها.
16
همه‌جا تو را می‌خواهم. تمامت را، تمام تمامت را، تو را برای همیشه می‌خواهم. بله، همیشه، و نه که بگویند اگر یا شاید یا به شرط این‌که تو را می‌خواهم و می‌دانم که این نیاز است و من تمام قلبم را، تمام روحم را، تمام خواست و اراده‌ام را و حتی اگر لازم شود تمام بی‌رحمی‌ام را در راه داشتنت خواهم گذاشت.
12
من از اتفاقات آینده می‌ترسم، از خود اتفاقات که نه، از نتایج‌شان. از فکر کوچک‌ترین حادثه‌ای که ممکن است موجب آشفتگی تحمل‌ناپذیر روحی شود، به خود می‌لرزم.
در واقع از خطر، ابایی ندارم، ولی از نتیجه‌ی قطعی آن یعنی وحشت چرا!
💔9
Saved Messages pinned an audio file
خیلی‌ها هستند که اگر مدتی کسی را که دوست می‌دارند نبیند‌، از یاد می‌برند‌ اما من طور دیگری هستم.
وقتی مدت درازی تو را نبینم، زیبایی تو در پرده‌ی مه قرار می‌گیرد، غمگینی من هزار برابر می‌شود و قشنگی تو، ده هزار برابر.
24
Saved Messages pinned Deleted message
جدا می‌شوی، عزا می‌گیری، از عزا گرفتن خسته می‌شوی و دوباره زندگی را از سر می‌گیری!
نشانه‌ی موفق بودن یک رابطه نباید این باشد که تا ابد ادامه پیدا می‌کند یا نه. گاهی وقت‌ها شما برای این‌که تا ابد با هم باشید، ساخته نشدید؛ اما آن رابطه یک موهبت بود، یک موهبت عظیم.
19
زیبای من؛
زندگی آمیخته روزهای تلخ و شیرین است. جاده‌ای باریک در میانه‌ی یک کوهستان سرد، که گاهی به دشت ختم می‌شود و در دوردست نزدیک کوه‌ها را می‌بینی که منتظرت هستند. توقعی ندارم که زندگی‌ام همه‌‌اش فرود باشد، من قبول کرده‌ام که روزهای زیادی از زندگی، شاید بیشترش را فراز داشته باشم. اما عزیز من، از تو چه پنهان که من یک توقع بزرگ و محال و مگو از زندگی داشتم، و آن تو بودی!
کاش بودی …
با تو فراز که هیچ، از سقوط هم خوشنود بودم! یک سقوط دردناک و پایان‌بخش. یک سقوط مشترک، یک فرود مشترک، یک باخت مشترک، یک زخم خوردن مشترک، یک مچاله شدن مشترک، یک اشک ریختن مشترک، یک غم بزرگ مشترک!
💔13
نزدیک‌ترین من؛
بعضی وقت‌ها، آدم حرف‌هایی دارد که به هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید. حرف‌های معمولی، نه رازهای مگو. حرف‌هایی معمولی که به هیچ‌کس نمی‌شود گفت. تو هم شاید همین الآنی که داری این نامه را می‌خوانی، حرف‌هایی برای گفتن داری، برای آدم‌هایی که نداری!
آدم‌هایی که نیستند و شاید هیچ‌وقت هم نباشند. حرف‌های مگوی معمولی. خیلی معمولی!
💔13
عزیز دلم؛
امیدوارم در مهمانی‌های شلوغ، وقتی که کسی حرف خنده‌داری می‌زند و جمع شروع به خندیدن می‌کنند و تو هم می‌خندی، اولین کسی که حین خندیدن نگاهش می‌کنی من باشم.
💔20
تو اصلا می‌دانی من تو را بو نکرده بمیرم چه‌قدر بد است؟
💔17
آیا شما به وجود یک اندوه جاودانه در نهاد آدمی باور دارید؟
من همواره یک اندوه جاودانه را با خودم حمل می‌کنم. گاهی درون سینه‌ام احساسش می‌کنم؛ گاهی در چشم‌هایم و باقی اوقات، انگار که بر روی صورتم نشسته و خستگی‌ در می‌کند.
💔12