Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
وقتی که همه مرا به کوبیدن درهایی که می‌بستم می‌شناختند، من برای آرام بسته شدن در خانه‌ی تو، دستم را لای در گذاشتم.
💔18
تنها نشده‌ام، تنها مانده‌ام.
من هرگز کسی را آن‌گونه که تنها نباشم در کنارم نداشته‌ام و یک تنها، هرگز تنها نمی‌شود، تنها می‌ماند. تنهاتر و ترتر‌.
💔17
Saved Messages
داستان دست‌ها.
داستان دست‌ها.
18
صحبتی از تو به میان نیامد إلا آن‌که لبانم به تبسم گشوده شد. گویی تو همچون «عید» هستی و دیگران، باقی روزها.
12
بعضی وقت‌ها احساس می‌کنم که هیچ‌چیز معنی ندارد!
در سیاره‌ای که میلیون‌ها سال است با شتاب به سوی فراموشی می‌رود، ما در میان غم زاده شده‌ایم.
بزرگ می‌شویم، تلاش و تقلا می‌کنیم، بیمار می‌شویم، رنج می‌بریم، سبب رنج دیگران می‌شویم، گریه و مویه می‌کنیم، می‌میریم! دیگران هم می‌میرند و موجودات دیگری به دنیا می‌آیند تا این کمدی بی‌معنی را از سر گیرند.
💔11
Forwarded from Saved Messages
همه‌ی وقت‌هایی که دارم برای عوض‌کردن چیزی از درون خودم به‌شکل مذبوحانه‌ای تلاش می‌کنم و می‌خوام ادای چیزهایی رو دربیارم که در من و برای من نیست، اون صدای عاقل توی دلم نهیبم می‌زنه که حداقل به حرمت تموم اون آدم‌حسابی‌هایی که تو رو همین‌طور با تمام این نواقص و کاستی‌ها باور دارن، از سرزنش‌کردن خودت و تبدیلش به چیزِ دیگه‌ای دست بردار. خودت باش، مگه خودت‌ بودن چشه ؟
13
از نردبان بودن، بسیار غمگینم :)
💔14
یک روز خودم را خواهم بخشید از آسیبی که به خویش روا داشتم، از آسیبی که اجازه دادم دیگران بر من روا دارند و چنان محکم خویش را در آغوش خواهم کشید که هرگز ترکِ خود نکنم.
15
و اما نیمه شبی من خواهم رفت، از دنیایی که مال من نیست. از زمینی که مرا بیهوده بدان بسته‌اند.
و تو آنگاه خواهی دانست که جای چیزی در وجود تو خالی‌ست..
💔18
همه‌جا پیشِ من بمان.
حتی اگر باهم بحث کنیم هم خوب است! با هم بحث می‌کنیم و بعد می‌خندی همان‌طور که خوب بلدی. این لبخندت است که دوست دارم ببوسمش.
14
این‌جا زندگی‌ام میان امید و ناامیدی در نوسان است.
هم‌زمان آرزو دارم بمیرم و آرزو دارم که زندگی کنم. گاهی اوقات به زندگی نظم می‌دهم و گاهی هرج‌ و مرج است که زندگی‌ام را می‌بلعد. اکنون که می‌نویسم، دومی بر جریان روزهایم غلبه دارد، شاید به همین دلیل دارم برایت می‌نویسم..
💔9
و گاهی نه تنها آدمی را تجربه می‌کنی که تو را به خانه‌ات می‌رساند، که آن‌قدر عزیز و امن است که خودش هم در خانه‌ی قلبت می‌ماند.
برای همیشه🌱
13
وابستگی به هیچ عنوان نمودی از علاقمندی ندارد.
در وجود همه‌ی ما ضعف‌ها و خلأهایی غیرقابل انکار از احساس‌های گوناگون بوده و همین سبب مراجعه‌ی ما به دنیایی خارج از دنیای درون بوده است.
برخی خلأ را عقده قلمداد می‌کنند غافل از آن‌که خلأ‌ها فارغ از هر محدودیتی، شامل هر نوع حس کشف نشده، تجربه نشده، و حتی درست تجربه نشده و کم تجربه شده می‌شوند و سراسر زندگی اجتماعی، فردی ما را فرا گرفته‌اند.
" عمق " عمومی‌ترین خلأ در میام آدمیان است. هیچ‌کدام از ما در هیچ روزگاری از احساسی پُر نشده‌ایم. غم، نفرت، ترس، شادی، هیجان، شور و هرکدام از احساس‌ها تنها ذره‌ای خود را نمایان نموده و این نوعی تشنگی و شاید نشئگی به جهت تجربه‌ی مجدد حس‌ها در ما ایجاد نموده است.
و شاید تنها دلیل ما از نزدیکی و روابط انسانی، کشف و درک ذره‌ای جدیدتر از حس‌های تجربه شده یا نشده باشد و این تشنگی تا روز ازل در ما و در دنیا، شور " تجربه کردن " ایجاد نماید.
10
وقتی به زندگی‌ام و رنگ پنهانی‌اش نگاه می‌کنم، احساسی مانند لرزیدن اشک در چشم‌ها به من دست می‌‌دهد. درست مثل این آسمانی که الآن دارد با این شدت اشک می‌ریزد.
هم‌زمان هم باران در آن وجود دارد و هم آفتاب، هم ظهر و هم نیمه‌شب. هم غروب و هم طلوع، هم غم و هم اشتیاق.
💔6
دلی که من دارم | شجریان (Demo)
Hossein Farhadi | RadioP0l
حتی اگر هیچ‌وقت نتوانم تو را ببینم، احتیاج دارم بدانم که جایی در این شهر کثیفِ ترسناک، در گوشه‌ای از این جهنمِ سیاه، تو هستی و مرا دوست داری!
5
اكنون بعد از اين همه سال، در قفس باز شده بود و بايد پرواز می‌كردم. مانند تيرى كه از چله رها می‌شود بايد به آسمان می‌رفتم.
اما كدام آسمان؟
💔16
دارم تمام سعی‌ام را می‌کنم که بنویسم اما هر کلمه‌ای که از قلمم بیرون می‌پرد، از نفس افتاده است و مثل یک نهنگ چند تنی، کرخت و خسته، می‌افتد روی ساحل کاغذها.
آنقدر سکوت کردم که تمام واژه‌ها کپک زدند اما وقتی گوش شنوایی نیست، بگذار باغچه‌ی شعرهایمان را قارچ‌ها ببلعند و جوهر نوشته‌هامان زیر خروارها جلبک بماند! دیگر اهمیتی ندارد.
💔7
من آدم‌ها را دوست دارم ولی از خودم در عجب‌ام. هر چه‌قدر که نوع بشر را به طور کلی دوست دارم، همان‌قدر از آدم‌ها به طور مشخص، از آدم‌های دور و برم بیزارم.
در عالم فکر و خیال، تمایلات پرشوری برای خدمت به‌ نوع بشر دارم؛ یعنی، برای خدمت به نوع بشر، اگر لازم باشد، حاضرم تا پای چوبه‌ی دار هم بروم! ولی در عالم تجربه‌های شخصی، خوب می‌دانم که حتّی دو روز نمی‌توانم با یک انسان در یک اتاق به سر ببرم.
به محض این‌که یک نفر به من نزدیک می‌شود، شخصیتش کلافه‌ام می‌کند و احساس می‌کنم آزادی‌ِ مرا سلب
کرده! بهترین آدم دنیا هم که باشد، ظرف یک روز از او بدم می‌آید. از این یکی به‌خاطر این‌که سر سفره غذایش را طول می‌دهد و از آن‌یکی به خاطر این‌که سرماخورده و دائم دماغش را بالا می‌کشد. به محض این‌که با یکی ارتباط پیدا می‌کنم، تبدیل می‌شوم به یک آدم انسان‌گریز.
خلاصه این‌که وضع من از این قرار است که هرچه‌قدر از آدم‌ها منفرداً بیزارم، همان‌قدر بشریت را مجتمعاً دوست دارم.
💔8
آمدم گریه کنم حوصله‌م را داری؟!
💔13