غمگینم.
نه آنطور که سوگوار چیزی باشم یا دلم برای چیزی تنگ شده باشد یا چیزی را بخواهم یا هیچ چیز دیگری! تنها به تمام معنی غمگین بودن غمگینم.
بیآنکه اصلا دلیلی برایش باشد یا چیزی، و گاهی همین بیدلیل بودن چیزها خودشان غمگینترین چیزهای دنیا میشوند.
نه آنطور که سوگوار چیزی باشم یا دلم برای چیزی تنگ شده باشد یا چیزی را بخواهم یا هیچ چیز دیگری! تنها به تمام معنی غمگین بودن غمگینم.
بیآنکه اصلا دلیلی برایش باشد یا چیزی، و گاهی همین بیدلیل بودن چیزها خودشان غمگینترین چیزهای دنیا میشوند.
💔13
سرزمین من؛ دوست داشتن یا دوست داشته شدن؟ تو کدام یک را میخواهی؟ بیا صبور باشیم و هر دو را امتحان کنیم. تو دوست داشته شدن را، من دوست داشتن تو را
❤18
بیحوصلگی کلاف کاموای بزرگ سردرگمیست که هرچه هم که آدم سررشتههای آن را میکشد، باز هم از هم باز نمیشود و تنها گره به گره، آدم را بیشتر در خودش فرو میبرد و به خودت که میآیی، مسخ شده در میانهی کامواهای باز شده گیر افتادهای و با خودت تکرار میکنی که کدام در مرا از این هزارتوی بیسر و ته بیرون میبرد؟
💔12
بعضی روزها، بعضی لحظات و بعضی احساسات و بعضی افراد؛ ارزش زنده بودن، تجربه کردن و ضرر کردن را دارند. ارزش انتظار و تلاش را.
❤14
آدم گاهی با خودش فکر میکند که بالاخره کجای راه را اشتباه رفته است که به اینجا رسیده است؟ و هرچه بیشتر فکر میکند، کمتر جوابی برایش پیدا میکند، انگار که تمام راهها و چیزها و حرفها و آدمهایش درستِ درست بودهاند و در میانهی تمام آنهمه چیزهای درست، تنها خودش نادرست بوده است!
خوشنویسی که خطش را تمام کرده باشد و آن آخرِ آخر، اشتباهی دستش روی مرکب تازه کشیده شده باشد و تمام.
خوشنویسی که خطش را تمام کرده باشد و آن آخرِ آخر، اشتباهی دستش روی مرکب تازه کشیده شده باشد و تمام.
💔7
یک چیزهایی هست که شما هیچوقت نخواهید فهمید! چیزهای به ظاهر کماهمیت مانند اینکه چه کسی، در کدام تاریخ، در تونلِ شماره چندِ کدام جاده با گوش دادن به چه موسیقیای به یاد شما بوده است.
💔18
از تمام چیزهایی که دیدهام، تو تنها چیزی هستی که میخواهم به دیدنش ادامه بدهم.
❤12
روحِ من تشنهٔ محبت است.
به من چیزی فراتر از دوستت دارم بگو. دوستت دارم برای من مانند میوهٔ بیرون زده از باغ است!
برای من، پوستت را بشکاف و مرا در میان استخوانهایت جای بده و به من، به خشم بگو تو اینجا را غصب کردهای! و به من بگو که اشغالگر هستم. به من بگو و در چشمهای من فریاد بکش که آنجا، فقط و فقط وطن من است، و مرا با خود ببر
به من چیزی فراتر از دوستت دارم بگو. دوستت دارم برای من مانند میوهٔ بیرون زده از باغ است!
برای من، پوستت را بشکاف و مرا در میان استخوانهایت جای بده و به من، به خشم بگو تو اینجا را غصب کردهای! و به من بگو که اشغالگر هستم. به من بگو و در چشمهای من فریاد بکش که آنجا، فقط و فقط وطن من است، و مرا با خود ببر
❤17
میدانم که همه میروند و میدانم که غمگین شدن چیزی را تغیر نمیدهد، اما نمیتوانم از رفتنها و مرگها غمگین نشوم. دانستن، الزامی برای توانستن نیست.
💔15
وقتی که همه مرا به کوبیدن درهایی که میبستم میشناختند، من برای آرام بسته شدن در خانهی تو، دستم را لای در گذاشتم.
💔18
تنها نشدهام، تنها ماندهام.
من هرگز کسی را آنگونه که تنها نباشم در کنارم نداشتهام و یک تنها، هرگز تنها نمیشود، تنها میماند. تنهاتر و ترتر.
من هرگز کسی را آنگونه که تنها نباشم در کنارم نداشتهام و یک تنها، هرگز تنها نمیشود، تنها میماند. تنهاتر و ترتر.
💔17
صحبتی از تو به میان نیامد إلا آنکه لبانم به تبسم گشوده شد. گویی تو همچون «عید» هستی و دیگران، باقی روزها.
❤12
بعضی وقتها احساس میکنم که هیچچیز معنی ندارد!
در سیارهای که میلیونها سال است با شتاب به سوی فراموشی میرود، ما در میان غم زاده شدهایم.
بزرگ میشویم، تلاش و تقلا میکنیم، بیمار میشویم، رنج میبریم، سبب رنج دیگران میشویم، گریه و مویه میکنیم، میمیریم! دیگران هم میمیرند و موجودات دیگری به دنیا میآیند تا این کمدی بیمعنی را از سر گیرند.
در سیارهای که میلیونها سال است با شتاب به سوی فراموشی میرود، ما در میان غم زاده شدهایم.
بزرگ میشویم، تلاش و تقلا میکنیم، بیمار میشویم، رنج میبریم، سبب رنج دیگران میشویم، گریه و مویه میکنیم، میمیریم! دیگران هم میمیرند و موجودات دیگری به دنیا میآیند تا این کمدی بیمعنی را از سر گیرند.
💔11
Forwarded from Saved Messages
همهی وقتهایی که دارم برای عوضکردن چیزی از درون خودم بهشکل مذبوحانهای تلاش میکنم و میخوام ادای چیزهایی رو دربیارم که در من و برای من نیست، اون صدای عاقل توی دلم نهیبم میزنه که حداقل به حرمت تموم اون آدمحسابیهایی که تو رو همینطور با تمام این نواقص و کاستیها باور دارن، از سرزنشکردن خودت و تبدیلش به چیزِ دیگهای دست بردار. خودت باش، مگه خودت بودن چشه ؟
❤13