اساساً از حرف زدن بیزارم. هرچه هم که بگویم، از نظر خودم اشتباه است.
زمانی که حرف میزنم، اهمیت و جدی بودن چیزی را که میگویم، از بین میبرم. زیرا حرف پیوسته از هزاران عامل بیرونی و هزار قید و بند خارجی تأثیر میپذیرد، بنابراین کم حرفم. نه تنها از روی ضرورت، بلکه از روی اعتقاد هم.
نوشتن تنها شکل مناسب بیان برای من است و همینطور هم خواهد ماند! حتی مواقعی که کنار هم باشیم.
ولی آیا آنچه از نوشتن نصیب من میشود، بهعنوان اصلیترین و تنها وسیلهی ارتباطم با تو، برای تو که طبیعتت وابسته به حرف زدن و گوش دادن است، کافی خواهد بود؟
زمانی که حرف میزنم، اهمیت و جدی بودن چیزی را که میگویم، از بین میبرم. زیرا حرف پیوسته از هزاران عامل بیرونی و هزار قید و بند خارجی تأثیر میپذیرد، بنابراین کم حرفم. نه تنها از روی ضرورت، بلکه از روی اعتقاد هم.
نوشتن تنها شکل مناسب بیان برای من است و همینطور هم خواهد ماند! حتی مواقعی که کنار هم باشیم.
ولی آیا آنچه از نوشتن نصیب من میشود، بهعنوان اصلیترین و تنها وسیلهی ارتباطم با تو، برای تو که طبیعتت وابسته به حرف زدن و گوش دادن است، کافی خواهد بود؟
❤10
سَلاماً عَلى مَن وَجد أن الكَلامَ لا يُغَير فِي الواقع شيئاً فصَمَت.
سلام بر کسی که متوجه شد حرف زدن واقعیت را تغییر نمیدهد، پس سکوت کرد.
سلام بر کسی که متوجه شد حرف زدن واقعیت را تغییر نمیدهد، پس سکوت کرد.
💔15
اگر میدانستم پس از آن رنجها و نابسامانیها، تو را میتوانم داشته باشم، بدون شك با ارادهی آهنینتری تحملشان میکردم.
❤16
وضعیت مضحک کنونیام، ثمرهی دوست داشتن کسی بدون دلیل و منطق عقلی است.
پرسیده بودی چرا دیگر کسی و یا حتی خودت را دوست نداری، زیرا برای دوست داشتن هیچکس، حتی خودم، دلیلی نمییابم و از عواقب دوست داشتن بدون دلیل میترسم.
پرسیده بودی چرا دیگر کسی و یا حتی خودت را دوست نداری، زیرا برای دوست داشتن هیچکس، حتی خودم، دلیلی نمییابم و از عواقب دوست داشتن بدون دلیل میترسم.
💔17
میخواستم به تو بگویم که اگر دوستم بداری، با تو از مرگ بازمیگردم.
میخواستم به تو بگویم که دوست داشتن تو عزیزم، تنها دوست داشتن تو، من را نجات داد.
دستم را گرفت و از طوفانهای سخت و دریاهای مواج عبور داد، تو ادبیات نبودی اما زبانم شدی. تو صحنه نبودی اما برایم وطن شدی. برای من همیشه بیوطن، برای من چو تخته پاره بر موج، برای من با زخمهایم، با رنجها و مرگهایم، تو خاکم شدی! خانهم شدی. من در گلدان خانهات ریشه زدم، گل دادم، حال در پس زمستان اگر بهاری باشد، درخت میشوم و میمانم.
میخواستم به تو بگویم که دوست داشتن تو عزیزم، تنها دوست داشتن تو، من را نجات داد.
دستم را گرفت و از طوفانهای سخت و دریاهای مواج عبور داد، تو ادبیات نبودی اما زبانم شدی. تو صحنه نبودی اما برایم وطن شدی. برای من همیشه بیوطن، برای من چو تخته پاره بر موج، برای من با زخمهایم، با رنجها و مرگهایم، تو خاکم شدی! خانهم شدی. من در گلدان خانهات ریشه زدم، گل دادم، حال در پس زمستان اگر بهاری باشد، درخت میشوم و میمانم.
❤8
عزیز دور از نظر و زیبای من؛
من همیشه از فکر کردن به شما آرام میشوم. حتی زمانی که در طولانیترین فاصلهٔ ممکن هستیم. حتی زمانی که در دلتنگترین حالت خود هستم و حتی زمانی که در دست نیافتنیترین وضعیت هستیم!
من با تمام مصائب داشته و نداشتهام، با تمام مسائل حل شده و حل نشدهام، از فکر کردن به شما آرام میشوم. مانند شنیدن صدای تلاوت قرآن که حتی اگر از جهنم هم بیاید، آرامشبخش است.
من همیشه از فکر کردن به شما آرام میشوم. حتی زمانی که در طولانیترین فاصلهٔ ممکن هستیم. حتی زمانی که در دلتنگترین حالت خود هستم و حتی زمانی که در دست نیافتنیترین وضعیت هستیم!
من با تمام مصائب داشته و نداشتهام، با تمام مسائل حل شده و حل نشدهام، از فکر کردن به شما آرام میشوم. مانند شنیدن صدای تلاوت قرآن که حتی اگر از جهنم هم بیاید، آرامشبخش است.
❤10
چروک برداشتهام از غم! انگار که سالها و روزها و شبهاست که در آبهای اندوه جهان شناورم.
💔10
غمگینم.
نه آنطور که سوگوار چیزی باشم یا دلم برای چیزی تنگ شده باشد یا چیزی را بخواهم یا هیچ چیز دیگری! تنها به تمام معنی غمگین بودن غمگینم.
بیآنکه اصلا دلیلی برایش باشد یا چیزی، و گاهی همین بیدلیل بودن چیزها خودشان غمگینترین چیزهای دنیا میشوند.
نه آنطور که سوگوار چیزی باشم یا دلم برای چیزی تنگ شده باشد یا چیزی را بخواهم یا هیچ چیز دیگری! تنها به تمام معنی غمگین بودن غمگینم.
بیآنکه اصلا دلیلی برایش باشد یا چیزی، و گاهی همین بیدلیل بودن چیزها خودشان غمگینترین چیزهای دنیا میشوند.
💔13
سرزمین من؛ دوست داشتن یا دوست داشته شدن؟ تو کدام یک را میخواهی؟ بیا صبور باشیم و هر دو را امتحان کنیم. تو دوست داشته شدن را، من دوست داشتن تو را
❤18
بیحوصلگی کلاف کاموای بزرگ سردرگمیست که هرچه هم که آدم سررشتههای آن را میکشد، باز هم از هم باز نمیشود و تنها گره به گره، آدم را بیشتر در خودش فرو میبرد و به خودت که میآیی، مسخ شده در میانهی کامواهای باز شده گیر افتادهای و با خودت تکرار میکنی که کدام در مرا از این هزارتوی بیسر و ته بیرون میبرد؟
💔12
بعضی روزها، بعضی لحظات و بعضی احساسات و بعضی افراد؛ ارزش زنده بودن، تجربه کردن و ضرر کردن را دارند. ارزش انتظار و تلاش را.
❤14
آدم گاهی با خودش فکر میکند که بالاخره کجای راه را اشتباه رفته است که به اینجا رسیده است؟ و هرچه بیشتر فکر میکند، کمتر جوابی برایش پیدا میکند، انگار که تمام راهها و چیزها و حرفها و آدمهایش درستِ درست بودهاند و در میانهی تمام آنهمه چیزهای درست، تنها خودش نادرست بوده است!
خوشنویسی که خطش را تمام کرده باشد و آن آخرِ آخر، اشتباهی دستش روی مرکب تازه کشیده شده باشد و تمام.
خوشنویسی که خطش را تمام کرده باشد و آن آخرِ آخر، اشتباهی دستش روی مرکب تازه کشیده شده باشد و تمام.
💔7
یک چیزهایی هست که شما هیچوقت نخواهید فهمید! چیزهای به ظاهر کماهمیت مانند اینکه چه کسی، در کدام تاریخ، در تونلِ شماره چندِ کدام جاده با گوش دادن به چه موسیقیای به یاد شما بوده است.
💔18