دانستن یک درد است و ندانستن دردی دیگر، که اگر بدانی که این لبخند، این حرف، این پیام، این حرفها آخرین لحظههایت خواهد بود، آنقدر درگیر قید آخرین بار بودنشان میشوی که دیگر هیچ چیز از آنها نخواهی فهمید و هرچه هم که سعی کنی که آنها را خوب به خاطرت بسپاری، بیشتر آنها را فراموش خواهی کرد و آنقدر در جزئیاتش گم خواهی شد، که دیگر هیچگاه پیدایت و پیدایش نخواهی کرد.
💔10
عزیز قشنگ من؛ بودنت ایمنم میکند. شبیه شالِ گرم بلندی که تمام زمستان روی شانهام کشیده باشم.
حضورت لانهی امن آرامی است که قلبم را مثل گنجشک سرمازده کوچکی، گرم میکند، نگرانیهایم را میتاراند و دورم میکند از هجوم هر باد مخالف.
گاهی که غمها مثل حفرهای توی دلم را خالی میکنند، گاهی که یأس بر همهچیز چیره میشود، اصرار تو بر زندگی و تلاشت برای نشان دادن شریانهای پنهان حیات، مجابم میکند به زیستن.
حرفهای تو بیآن که پر از دلایل فلسفی برای پیدا کردن معنای زندگی باشند، مثل قلابهای کوچکی من را به دار دنیا وصل میکنند.
و ما، تا گودال دیگری از راه برسد، دوره میکنیم شب را و روز را، هنوز.
حضورت لانهی امن آرامی است که قلبم را مثل گنجشک سرمازده کوچکی، گرم میکند، نگرانیهایم را میتاراند و دورم میکند از هجوم هر باد مخالف.
گاهی که غمها مثل حفرهای توی دلم را خالی میکنند، گاهی که یأس بر همهچیز چیره میشود، اصرار تو بر زندگی و تلاشت برای نشان دادن شریانهای پنهان حیات، مجابم میکند به زیستن.
حرفهای تو بیآن که پر از دلایل فلسفی برای پیدا کردن معنای زندگی باشند، مثل قلابهای کوچکی من را به دار دنیا وصل میکنند.
و ما، تا گودال دیگری از راه برسد، دوره میکنیم شب را و روز را، هنوز.
💔8
دلم میخواهد شغلم دوست داشتن و بغل کردن آدمها باشد. در رزومهام خواهم نوشت که از امیدوار بودن بُریدهام؛ اما به دوست داشتن، هنوز باور دارم و در این هنوز، هزاران جوانه کوچک عاطفه روییده باشد.
بروم آدمها را بغل بگیرم و در گوششان بگویم که جاودانگی، رازش را با من در میان گذاشته است.
میخواهم کاهنده غمهایی باشم که از میان بازوهای گره خورده فرو میریزد و گم میشود و شریک شادیهای یک نفرهای که در تنهایی آدمها محصور شدهاند و بیصدا کوچ میکنند از قصهها شوم.
میخواهم تمام این سکوتهای سنگین و طولانی را به بغلهای امن و آبی تبدیل کنم. در این آغوش گرفتنها گشایشی هست، برای دیگران و برای من. میدانم.
بروم آدمها را بغل بگیرم و در گوششان بگویم که جاودانگی، رازش را با من در میان گذاشته است.
میخواهم کاهنده غمهایی باشم که از میان بازوهای گره خورده فرو میریزد و گم میشود و شریک شادیهای یک نفرهای که در تنهایی آدمها محصور شدهاند و بیصدا کوچ میکنند از قصهها شوم.
میخواهم تمام این سکوتهای سنگین و طولانی را به بغلهای امن و آبی تبدیل کنم. در این آغوش گرفتنها گشایشی هست، برای دیگران و برای من. میدانم.
❤11
شاید هم هیچوقت حال ما خوب نشود. اصلا شاید هم حال خوب ما همین است! و ما فقط اشتباه آن را فهمیده باشیم.
هرچه که هست، تمام چیزی که برایمان مانده است و خواهد بود، همین است و بس. چه بخواهیم که آن را قبول کرده باشیم یا نه، چه بخواهیم که از آن رنج کشیده باشیم یا نه، تمامش دیگر به انتخاب خودمان خواهد بود. اگر که دیگر انتخابی هم برایمان باقی مانده باشد…
هرچه که هست، تمام چیزی که برایمان مانده است و خواهد بود، همین است و بس. چه بخواهیم که آن را قبول کرده باشیم یا نه، چه بخواهیم که از آن رنج کشیده باشیم یا نه، تمامش دیگر به انتخاب خودمان خواهد بود. اگر که دیگر انتخابی هم برایمان باقی مانده باشد…
💔10
گاه وقتی میروم، احساس میکنم که گویی چیزی کم است. آنچیز، تو هستی. تو!
💔6
من دلم میخواهد خیلی زیاد با تو حرف بزنم. دلم میخواهد خیلی زیاد برای تو بنویسم. نه به این خاطر که تو میفهمی که چه میگویم، به این خاطر که من تو را دوست دارم. تو پدر و مادر پیر من هستی که رهایت نمیکنم. تو فرزند کوچک من هستی که رهایت نمیکنم، حتی وقتی که فکر میکنی دیگر فرزند کوچک هیچکس نیستی.
من رفیق تو هستم وقتی که فکر میکنی دیگر هیچ رفیقی نداری. من آخرین کسی هستم که فنجان زهرآلودی را که به همه دادی، از تو خواهم گرفت و بیفکر خواهم نوشید. من تو را دوست دارم، مرا آسان، قربانی نکن.
من رفیق تو هستم وقتی که فکر میکنی دیگر هیچ رفیقی نداری. من آخرین کسی هستم که فنجان زهرآلودی را که به همه دادی، از تو خواهم گرفت و بیفکر خواهم نوشید. من تو را دوست دارم، مرا آسان، قربانی نکن.
💔13
گاهی هم آدم خودش را دچار سوالهایی میکند که میتواند هزار و یک جواب منطقی و غیرمنطقی برایش پیدا کند و تا وقتی که جواب درستش را ندانسته باشد، تمام این جوابها همزمان درست هستند و آدم را در قیری چسبناک از جوابهای تلخ فرو میبرند که خارج شدنی از آن وجود نخواهد داشت!
حتی اگر بعد از مدتی جواب درستش را هم بدانی، تلخیش را همیشه در انتهای سقف دهانت حس خواهی کرد.
حتی اگر بعد از مدتی جواب درستش را هم بدانی، تلخیش را همیشه در انتهای سقف دهانت حس خواهی کرد.
💔5
دلم یک همْسکوت میخواهد. کسی که بنشیند کنارم تا هر دو به شکلی معنادار سکوت کنیم. و در این سکوت حقیقت ما نهفته باشد. بازگشته از تقلا برای حرف زدن و طی کردن فاصله با آدمهایی که انگار در دنیای دیگر و سیارهای دیگر زندگی میکنند، نیازمند همنشینی برای سکوت هستم.
هر روز تعداد آدمهایی که به زبان مادریام صحبت میکنند، کمتر میشود. آدمهایی که حتی اگر مخالفند، محترم میمانند و با توهین و تمسخر درها را روی صورتت نمیکوبند. برای ذوب شدن این یأس فقط میشود با کسی، برای مدتی، در سکوت نشست و نورهای ریزی را تماشا کرد که در دوردست جهان سوسو میزنند.
هرچند جا هستی، خودت را زودتر برسان!
هر روز تعداد آدمهایی که به زبان مادریام صحبت میکنند، کمتر میشود. آدمهایی که حتی اگر مخالفند، محترم میمانند و با توهین و تمسخر درها را روی صورتت نمیکوبند. برای ذوب شدن این یأس فقط میشود با کسی، برای مدتی، در سکوت نشست و نورهای ریزی را تماشا کرد که در دوردست جهان سوسو میزنند.
هرچند جا هستی، خودت را زودتر برسان!
❤10
عزیز غمزدهی من؛
مهم نیست که کامل نیستی. در کامل بودن کسالتی هست که حتماً از آن خسته خواهی شد. حتی لازم نیست اینقدر برای پنهان کردن ضعفهایت تلاش کنی زیرا بیشتر از کنترلت خارج میشوند و از جایی که نمیدانی، بیرون میزنند و لابد آن وقت بیشتر خجالتزده میشوی!
دست بردار از آنکه همیشه نقش آدم خوب و قوی و کامل را بازی کنی!
بازنده بودن آنقدرها هم ترسناک نیست و کامل نبودن حتی راحتتر است.
وقتی از تصور کامل بودن دست برداری، میتوانی دیگران را هم درک کنی و از قضاوت کردن رها شوی زیرا که همهی ما در طیفی از خاکستری زندگی میکنیم و اصلاً آدمی، همین است!
مهم نیست که کامل نیستی. در کامل بودن کسالتی هست که حتماً از آن خسته خواهی شد. حتی لازم نیست اینقدر برای پنهان کردن ضعفهایت تلاش کنی زیرا بیشتر از کنترلت خارج میشوند و از جایی که نمیدانی، بیرون میزنند و لابد آن وقت بیشتر خجالتزده میشوی!
دست بردار از آنکه همیشه نقش آدم خوب و قوی و کامل را بازی کنی!
بازنده بودن آنقدرها هم ترسناک نیست و کامل نبودن حتی راحتتر است.
وقتی از تصور کامل بودن دست برداری، میتوانی دیگران را هم درک کنی و از قضاوت کردن رها شوی زیرا که همهی ما در طیفی از خاکستری زندگی میکنیم و اصلاً آدمی، همین است!
❤11
اساساً از حرف زدن بیزارم. هرچه هم که بگویم، از نظر خودم اشتباه است.
زمانی که حرف میزنم، اهمیت و جدی بودن چیزی را که میگویم، از بین میبرم. زیرا حرف پیوسته از هزاران عامل بیرونی و هزار قید و بند خارجی تأثیر میپذیرد، بنابراین کم حرفم. نه تنها از روی ضرورت، بلکه از روی اعتقاد هم.
نوشتن تنها شکل مناسب بیان برای من است و همینطور هم خواهد ماند! حتی مواقعی که کنار هم باشیم.
ولی آیا آنچه از نوشتن نصیب من میشود، بهعنوان اصلیترین و تنها وسیلهی ارتباطم با تو، برای تو که طبیعتت وابسته به حرف زدن و گوش دادن است، کافی خواهد بود؟
زمانی که حرف میزنم، اهمیت و جدی بودن چیزی را که میگویم، از بین میبرم. زیرا حرف پیوسته از هزاران عامل بیرونی و هزار قید و بند خارجی تأثیر میپذیرد، بنابراین کم حرفم. نه تنها از روی ضرورت، بلکه از روی اعتقاد هم.
نوشتن تنها شکل مناسب بیان برای من است و همینطور هم خواهد ماند! حتی مواقعی که کنار هم باشیم.
ولی آیا آنچه از نوشتن نصیب من میشود، بهعنوان اصلیترین و تنها وسیلهی ارتباطم با تو، برای تو که طبیعتت وابسته به حرف زدن و گوش دادن است، کافی خواهد بود؟
❤10
سَلاماً عَلى مَن وَجد أن الكَلامَ لا يُغَير فِي الواقع شيئاً فصَمَت.
سلام بر کسی که متوجه شد حرف زدن واقعیت را تغییر نمیدهد، پس سکوت کرد.
سلام بر کسی که متوجه شد حرف زدن واقعیت را تغییر نمیدهد، پس سکوت کرد.
💔15
اگر میدانستم پس از آن رنجها و نابسامانیها، تو را میتوانم داشته باشم، بدون شك با ارادهی آهنینتری تحملشان میکردم.
❤16