به زید بن صوحان گفتند: از علی رو برگردان!
گفت:
میخواهید موج را از فرات جدا کنید؟! من بدون علی علیهالسلام، هیچم.
گفت:
میخواهید موج را از فرات جدا کنید؟! من بدون علی علیهالسلام، هیچم.
❤23
اگر از من بپرسی، تمام طول زندگیات چگونه گذشت، من میتوانم به سادگی به آن پاسخ دهم.
من تنها بودم، یک تنهایی دیوانهوار و ادامهدهنده که میتوانستم تا انتها تحمل کنم و با آن بمانم!
من در میان میلیونها نفر متولد شدم و از کنار هر یک از آنها مثل یک غبار عبور کردم. همانطور بیهوده که از کنار زندگی.
من تنها بودم، یک تنهایی دیوانهوار و ادامهدهنده که میتوانستم تا انتها تحمل کنم و با آن بمانم!
من در میان میلیونها نفر متولد شدم و از کنار هر یک از آنها مثل یک غبار عبور کردم. همانطور بیهوده که از کنار زندگی.
1💔17
امیرالمومنین (ع) او را بر مرکب سوار میکرد و برای بیعت گرفتن، یکی یکی درب خانهها را میزدند. و بعد میفرمود: فاطمه جان!
من درب خانه را میکوبم، تو صحبت کن. زیرا در این شهر، کسی جواب مرا نمیدهد.
من درب خانه را میکوبم، تو صحبت کن. زیرا در این شهر، کسی جواب مرا نمیدهد.
💔39
مکانیسم فراموشی آهسته و کُند است.
طول میکشد تا فراموشی، خانههای کوچک حافظه را غارت کند و هر چه را که به یاد تو آغشته بود، با خودش ببرد. زمان میبرد تا گلهایی که از یاد تو در حاشیه پنجرههای ذهنم شکوفه داده بود و قاب عکسهایی که از خاطرههای تو بر در و دیوار حافظهام میخ شده بود را دستهای فراموشی بردارد و ببرد.
انگار فراموشی در تمام این روزهایی که به تو فکر نکرده بودم، سخت مشغول بود تا یادهای تو را از سلولهای کوچک حافظهام بیرون بکشد و بگذارد بیآنکه دیگر دلم هُرّی فرو بریزد از تصور کردنت، تو را با خودش ببرد.
نمیدانم ممکن است فراموشی هم تو را آنطور که من دوست داشتم، دوست داشته باشد یا بخواهد یادهای تو را که مثل حجم بزرگی از ابرهای بارانزا روی سینهام سنگینی میکردند، کنار خودش نگه دارد. فقط میدانم امروز وقتی بعد از مدتها به تو فکر کردم، قلاب دلتنگی، گلویام را چنگ نینداخت.
تو حالا نامی بودی متعلق به آدمی در خاطرهای گُم و محو که اثرات جانبی یادش کاملاً از دست رفته است.
تو دیگر تو نبودی و میدانم که این فراموشی برای هردویمان بهتر است.
طول میکشد تا فراموشی، خانههای کوچک حافظه را غارت کند و هر چه را که به یاد تو آغشته بود، با خودش ببرد. زمان میبرد تا گلهایی که از یاد تو در حاشیه پنجرههای ذهنم شکوفه داده بود و قاب عکسهایی که از خاطرههای تو بر در و دیوار حافظهام میخ شده بود را دستهای فراموشی بردارد و ببرد.
انگار فراموشی در تمام این روزهایی که به تو فکر نکرده بودم، سخت مشغول بود تا یادهای تو را از سلولهای کوچک حافظهام بیرون بکشد و بگذارد بیآنکه دیگر دلم هُرّی فرو بریزد از تصور کردنت، تو را با خودش ببرد.
نمیدانم ممکن است فراموشی هم تو را آنطور که من دوست داشتم، دوست داشته باشد یا بخواهد یادهای تو را که مثل حجم بزرگی از ابرهای بارانزا روی سینهام سنگینی میکردند، کنار خودش نگه دارد. فقط میدانم امروز وقتی بعد از مدتها به تو فکر کردم، قلاب دلتنگی، گلویام را چنگ نینداخت.
تو حالا نامی بودی متعلق به آدمی در خاطرهای گُم و محو که اثرات جانبی یادش کاملاً از دست رفته است.
تو دیگر تو نبودی و میدانم که این فراموشی برای هردویمان بهتر است.
❤8
دانستن یک درد است و ندانستن دردی دیگر، که اگر بدانی که این لبخند، این حرف، این پیام، این حرفها آخرین لحظههایت خواهد بود، آنقدر درگیر قید آخرین بار بودنشان میشوی که دیگر هیچ چیز از آنها نخواهی فهمید و هرچه هم که سعی کنی که آنها را خوب به خاطرت بسپاری، بیشتر آنها را فراموش خواهی کرد و آنقدر در جزئیاتش گم خواهی شد، که دیگر هیچگاه پیدایت و پیدایش نخواهی کرد.
💔10
عزیز قشنگ من؛ بودنت ایمنم میکند. شبیه شالِ گرم بلندی که تمام زمستان روی شانهام کشیده باشم.
حضورت لانهی امن آرامی است که قلبم را مثل گنجشک سرمازده کوچکی، گرم میکند، نگرانیهایم را میتاراند و دورم میکند از هجوم هر باد مخالف.
گاهی که غمها مثل حفرهای توی دلم را خالی میکنند، گاهی که یأس بر همهچیز چیره میشود، اصرار تو بر زندگی و تلاشت برای نشان دادن شریانهای پنهان حیات، مجابم میکند به زیستن.
حرفهای تو بیآن که پر از دلایل فلسفی برای پیدا کردن معنای زندگی باشند، مثل قلابهای کوچکی من را به دار دنیا وصل میکنند.
و ما، تا گودال دیگری از راه برسد، دوره میکنیم شب را و روز را، هنوز.
حضورت لانهی امن آرامی است که قلبم را مثل گنجشک سرمازده کوچکی، گرم میکند، نگرانیهایم را میتاراند و دورم میکند از هجوم هر باد مخالف.
گاهی که غمها مثل حفرهای توی دلم را خالی میکنند، گاهی که یأس بر همهچیز چیره میشود، اصرار تو بر زندگی و تلاشت برای نشان دادن شریانهای پنهان حیات، مجابم میکند به زیستن.
حرفهای تو بیآن که پر از دلایل فلسفی برای پیدا کردن معنای زندگی باشند، مثل قلابهای کوچکی من را به دار دنیا وصل میکنند.
و ما، تا گودال دیگری از راه برسد، دوره میکنیم شب را و روز را، هنوز.
💔8
دلم میخواهد شغلم دوست داشتن و بغل کردن آدمها باشد. در رزومهام خواهم نوشت که از امیدوار بودن بُریدهام؛ اما به دوست داشتن، هنوز باور دارم و در این هنوز، هزاران جوانه کوچک عاطفه روییده باشد.
بروم آدمها را بغل بگیرم و در گوششان بگویم که جاودانگی، رازش را با من در میان گذاشته است.
میخواهم کاهنده غمهایی باشم که از میان بازوهای گره خورده فرو میریزد و گم میشود و شریک شادیهای یک نفرهای که در تنهایی آدمها محصور شدهاند و بیصدا کوچ میکنند از قصهها شوم.
میخواهم تمام این سکوتهای سنگین و طولانی را به بغلهای امن و آبی تبدیل کنم. در این آغوش گرفتنها گشایشی هست، برای دیگران و برای من. میدانم.
بروم آدمها را بغل بگیرم و در گوششان بگویم که جاودانگی، رازش را با من در میان گذاشته است.
میخواهم کاهنده غمهایی باشم که از میان بازوهای گره خورده فرو میریزد و گم میشود و شریک شادیهای یک نفرهای که در تنهایی آدمها محصور شدهاند و بیصدا کوچ میکنند از قصهها شوم.
میخواهم تمام این سکوتهای سنگین و طولانی را به بغلهای امن و آبی تبدیل کنم. در این آغوش گرفتنها گشایشی هست، برای دیگران و برای من. میدانم.
❤11
شاید هم هیچوقت حال ما خوب نشود. اصلا شاید هم حال خوب ما همین است! و ما فقط اشتباه آن را فهمیده باشیم.
هرچه که هست، تمام چیزی که برایمان مانده است و خواهد بود، همین است و بس. چه بخواهیم که آن را قبول کرده باشیم یا نه، چه بخواهیم که از آن رنج کشیده باشیم یا نه، تمامش دیگر به انتخاب خودمان خواهد بود. اگر که دیگر انتخابی هم برایمان باقی مانده باشد…
هرچه که هست، تمام چیزی که برایمان مانده است و خواهد بود، همین است و بس. چه بخواهیم که آن را قبول کرده باشیم یا نه، چه بخواهیم که از آن رنج کشیده باشیم یا نه، تمامش دیگر به انتخاب خودمان خواهد بود. اگر که دیگر انتخابی هم برایمان باقی مانده باشد…
💔10
گاه وقتی میروم، احساس میکنم که گویی چیزی کم است. آنچیز، تو هستی. تو!
💔6
من دلم میخواهد خیلی زیاد با تو حرف بزنم. دلم میخواهد خیلی زیاد برای تو بنویسم. نه به این خاطر که تو میفهمی که چه میگویم، به این خاطر که من تو را دوست دارم. تو پدر و مادر پیر من هستی که رهایت نمیکنم. تو فرزند کوچک من هستی که رهایت نمیکنم، حتی وقتی که فکر میکنی دیگر فرزند کوچک هیچکس نیستی.
من رفیق تو هستم وقتی که فکر میکنی دیگر هیچ رفیقی نداری. من آخرین کسی هستم که فنجان زهرآلودی را که به همه دادی، از تو خواهم گرفت و بیفکر خواهم نوشید. من تو را دوست دارم، مرا آسان، قربانی نکن.
من رفیق تو هستم وقتی که فکر میکنی دیگر هیچ رفیقی نداری. من آخرین کسی هستم که فنجان زهرآلودی را که به همه دادی، از تو خواهم گرفت و بیفکر خواهم نوشید. من تو را دوست دارم، مرا آسان، قربانی نکن.
💔13
گاهی هم آدم خودش را دچار سوالهایی میکند که میتواند هزار و یک جواب منطقی و غیرمنطقی برایش پیدا کند و تا وقتی که جواب درستش را ندانسته باشد، تمام این جوابها همزمان درست هستند و آدم را در قیری چسبناک از جوابهای تلخ فرو میبرند که خارج شدنی از آن وجود نخواهد داشت!
حتی اگر بعد از مدتی جواب درستش را هم بدانی، تلخیش را همیشه در انتهای سقف دهانت حس خواهی کرد.
حتی اگر بعد از مدتی جواب درستش را هم بدانی، تلخیش را همیشه در انتهای سقف دهانت حس خواهی کرد.
💔5
دلم یک همْسکوت میخواهد. کسی که بنشیند کنارم تا هر دو به شکلی معنادار سکوت کنیم. و در این سکوت حقیقت ما نهفته باشد. بازگشته از تقلا برای حرف زدن و طی کردن فاصله با آدمهایی که انگار در دنیای دیگر و سیارهای دیگر زندگی میکنند، نیازمند همنشینی برای سکوت هستم.
هر روز تعداد آدمهایی که به زبان مادریام صحبت میکنند، کمتر میشود. آدمهایی که حتی اگر مخالفند، محترم میمانند و با توهین و تمسخر درها را روی صورتت نمیکوبند. برای ذوب شدن این یأس فقط میشود با کسی، برای مدتی، در سکوت نشست و نورهای ریزی را تماشا کرد که در دوردست جهان سوسو میزنند.
هرچند جا هستی، خودت را زودتر برسان!
هر روز تعداد آدمهایی که به زبان مادریام صحبت میکنند، کمتر میشود. آدمهایی که حتی اگر مخالفند، محترم میمانند و با توهین و تمسخر درها را روی صورتت نمیکوبند. برای ذوب شدن این یأس فقط میشود با کسی، برای مدتی، در سکوت نشست و نورهای ریزی را تماشا کرد که در دوردست جهان سوسو میزنند.
هرچند جا هستی، خودت را زودتر برسان!
❤10
عزیز غمزدهی من؛
مهم نیست که کامل نیستی. در کامل بودن کسالتی هست که حتماً از آن خسته خواهی شد. حتی لازم نیست اینقدر برای پنهان کردن ضعفهایت تلاش کنی زیرا بیشتر از کنترلت خارج میشوند و از جایی که نمیدانی، بیرون میزنند و لابد آن وقت بیشتر خجالتزده میشوی!
دست بردار از آنکه همیشه نقش آدم خوب و قوی و کامل را بازی کنی!
بازنده بودن آنقدرها هم ترسناک نیست و کامل نبودن حتی راحتتر است.
وقتی از تصور کامل بودن دست برداری، میتوانی دیگران را هم درک کنی و از قضاوت کردن رها شوی زیرا که همهی ما در طیفی از خاکستری زندگی میکنیم و اصلاً آدمی، همین است!
مهم نیست که کامل نیستی. در کامل بودن کسالتی هست که حتماً از آن خسته خواهی شد. حتی لازم نیست اینقدر برای پنهان کردن ضعفهایت تلاش کنی زیرا بیشتر از کنترلت خارج میشوند و از جایی که نمیدانی، بیرون میزنند و لابد آن وقت بیشتر خجالتزده میشوی!
دست بردار از آنکه همیشه نقش آدم خوب و قوی و کامل را بازی کنی!
بازنده بودن آنقدرها هم ترسناک نیست و کامل نبودن حتی راحتتر است.
وقتی از تصور کامل بودن دست برداری، میتوانی دیگران را هم درک کنی و از قضاوت کردن رها شوی زیرا که همهی ما در طیفی از خاکستری زندگی میکنیم و اصلاً آدمی، همین است!
❤11