در دنیای موازی من یک شاعرم و در حالی که یک کاغذ و خودکار در دست دارم، به گوشهٔ صحن میروم و به تماشای حرمی مینشینم که همانند همیشه، جای سوزن انداختن هم ندارد. دفترم را باز میکنم و از غم مینویسم:
بازار عشاق تو از بس شلوغ شد،
ما شاعرت شدیم که ما را سوا کنند.
بازار عشاق تو از بس شلوغ شد،
ما شاعرت شدیم که ما را سوا کنند.
❤10
آدمهايی که بیشتر از من و تو سرشان میشود میگویند انسان متمدن کسی است که در تنهایی احساس تنهایی نکند. تو باید برای خودت یک دنیای درونی داشته باشی و همچنین تکیهگاههای ثابت روحی و فکری! یعنی در عین حال که در میان مردم زندگی میکنی خودت را کاملاً از آنها بینیاز بدانی.
مردم هیچ به ما نمیدهند که ما خودمان از بهدست آوردنش عاجز باشیم. از مردم، فقط رنج و ناراحتی و سر و صدای بیخود نصیب آدم میشود.
مردم هیچ به ما نمیدهند که ما خودمان از بهدست آوردنش عاجز باشیم. از مردم، فقط رنج و ناراحتی و سر و صدای بیخود نصیب آدم میشود.
❤11
میدانی وطن یعنی چه صفیه خانم ؟ وطن یعنی هیچکدام اینها نباید اتفاق میافتاد
💔25
خیلیوقتها اینطور نیست که فکر کنید کمالگرایی، خواستن بهترینهاست و چون بهترینها فراهم نمیشود؛ اینطور بهنظر برسد که آدم کمالگرا هیچ کاری نمیکند. بلکه گاهی برعکس است. یک آدم کمالگرا وقتی موانعی را سر راه خودش میبیند، چون توان مقابله با آنها را ندارد یا حال و حوصلهی مواجهه با مشکلات مسیرش را ندارد، اینطور توجیه میکند که فلانچیزها بهترین نیستند، پس من به سراغشان نمیروم.
بیشترین احتکار بهانهها در خزانهی آدمهای کمالگراست.
بیشترین احتکار بهانهها در خزانهی آدمهای کمالگراست.
💔5
از حالم پرسیده بودی، حالم خوب است. زیاد میخوابم، اما نامظنم و بیفایده.
روزی یک وعده غذا میخورم، که امروز همان یک وعده را هم نخوردم.
اتاقم در یک خیابان شلوغ است اما یک هفته است بیرون نرفتهام. فقط گاهی پنجره را باز میکنم تا خورشید بتابد یا صدای ماشینها را بشنوم.
اتاق بوی سیگار گرفته است و بوی مردگی. خبری از بوی چای نیست، خبری از بوی غذای گرم نیست، خبری از زندگی نیست.
یک هفته است کسی را ندیدهام، با کسی همکلام نشدهام، گاهی صدایی از پشت در اتاق میشنوم که بیشتر مرا میترساند تا اینکه خوشحالم کند.
ضعیف شدهام. ضعیف شدنم را به خوبی حس میکنم. خالی بودن بازوهایم را میفهمم. کمسو شدن چشمانم را، زانوانم که توان راه رفتن ندارند. هزار غصه برای خوردن دارم عوضش که هیچکدام را نمیخورم و فقط میخوابم.
ساعت دیگر برایم مهم نیست، زمان برای خلاصه شده است به روشن یا خاموش کردن لامپ اتاق، کم یا زیاد شدن صدای ماشینهای توی خیابان. همین. پشت پنجره که میروم، صدای همه چیز و همه کس میآید غیر از صدای پای مرگ که منتظرش هستم.
حالم خوب است. حالم بسیار خوب است. این روزها هم میگذرند. میدانم.
روزی یک وعده غذا میخورم، که امروز همان یک وعده را هم نخوردم.
اتاقم در یک خیابان شلوغ است اما یک هفته است بیرون نرفتهام. فقط گاهی پنجره را باز میکنم تا خورشید بتابد یا صدای ماشینها را بشنوم.
اتاق بوی سیگار گرفته است و بوی مردگی. خبری از بوی چای نیست، خبری از بوی غذای گرم نیست، خبری از زندگی نیست.
یک هفته است کسی را ندیدهام، با کسی همکلام نشدهام، گاهی صدایی از پشت در اتاق میشنوم که بیشتر مرا میترساند تا اینکه خوشحالم کند.
ضعیف شدهام. ضعیف شدنم را به خوبی حس میکنم. خالی بودن بازوهایم را میفهمم. کمسو شدن چشمانم را، زانوانم که توان راه رفتن ندارند. هزار غصه برای خوردن دارم عوضش که هیچکدام را نمیخورم و فقط میخوابم.
ساعت دیگر برایم مهم نیست، زمان برای خلاصه شده است به روشن یا خاموش کردن لامپ اتاق، کم یا زیاد شدن صدای ماشینهای توی خیابان. همین. پشت پنجره که میروم، صدای همه چیز و همه کس میآید غیر از صدای پای مرگ که منتظرش هستم.
حالم خوب است. حالم بسیار خوب است. این روزها هم میگذرند. میدانم.
💔16
بدتر از همه این است که از خودت میپرسی فردا چطور قدرتی پیدا میکنی که دوباره همان کاری را که دیروز کردهای و از مدتها پیش هم غیر از آن کار نکردهای، ادامه بدهی. از کجا قدرتش را پیدا میکنی که این کارهای پوچ، این هزاران هزاران نقشه را که به هیچ کجا نمیرسند، این تقلاها برای بیرون آمدن از این فلاکت خرد کننده، تلاشهایی را که همیشه مردهزاد به دنیا میآیند، پیش ببری و این همه به خاطر یک بار دیگر به خودت ثابت کنی که سرنوشت لاعلاج است. که هر شب باید پای دیوارت و زیر دلشوره فردا که هربار شکنندهتر و کثیفتر از روز پیش است سقوط کنی.
واقعیت این دنیا مرگ است. باید بین مرگ و دروغ یکی را انتخاب کرد. من هرگز نتوانستهام خودکشی کنم.
• سفر به انتهای شب.
واقعیت این دنیا مرگ است. باید بین مرگ و دروغ یکی را انتخاب کرد. من هرگز نتوانستهام خودکشی کنم.
• سفر به انتهای شب.
💔5
زمانی خواهد آمد که عافیت ده جزء است. نه جزء آن کنارهگیری از مردم و یک جزء دیگر آن خاموشیست.
• تحف العقول
• تحف العقول
❤19
اگر فردی از خوبی صحبت میکند، دلیل بر خوب بودن او نیست. او میتواند گویندهی مفهومی باشد که هیچ ارتباطی با او ندارد. حتی امکان این هست که منافع خویش را از آنجا تامین میکند، از این رو گویندهی مفهومی است.
تصور کنید ما تا کجا میان کلام و گوینده فاصله داریم و زبان بستریست برای بزرگترین خیانت به برقراری ارتباط.
بماند که کلامی صادقانه هم در بستر روابط در هم تنیدهی زبانی بیمعناست و نوشتن و سخن گفتن چقدر کار دشواری است و گوش کردن چهقدر ترسناک.
تصور کنید ما تا کجا میان کلام و گوینده فاصله داریم و زبان بستریست برای بزرگترین خیانت به برقراری ارتباط.
بماند که کلامی صادقانه هم در بستر روابط در هم تنیدهی زبانی بیمعناست و نوشتن و سخن گفتن چقدر کار دشواری است و گوش کردن چهقدر ترسناک.
💔4
به زید بن صوحان گفتند: از علی رو برگردان!
گفت:
میخواهید موج را از فرات جدا کنید؟! من بدون علی علیهالسلام، هیچم.
گفت:
میخواهید موج را از فرات جدا کنید؟! من بدون علی علیهالسلام، هیچم.
❤23
اگر از من بپرسی، تمام طول زندگیات چگونه گذشت، من میتوانم به سادگی به آن پاسخ دهم.
من تنها بودم، یک تنهایی دیوانهوار و ادامهدهنده که میتوانستم تا انتها تحمل کنم و با آن بمانم!
من در میان میلیونها نفر متولد شدم و از کنار هر یک از آنها مثل یک غبار عبور کردم. همانطور بیهوده که از کنار زندگی.
من تنها بودم، یک تنهایی دیوانهوار و ادامهدهنده که میتوانستم تا انتها تحمل کنم و با آن بمانم!
من در میان میلیونها نفر متولد شدم و از کنار هر یک از آنها مثل یک غبار عبور کردم. همانطور بیهوده که از کنار زندگی.
1💔17
امیرالمومنین (ع) او را بر مرکب سوار میکرد و برای بیعت گرفتن، یکی یکی درب خانهها را میزدند. و بعد میفرمود: فاطمه جان!
من درب خانه را میکوبم، تو صحبت کن. زیرا در این شهر، کسی جواب مرا نمیدهد.
من درب خانه را میکوبم، تو صحبت کن. زیرا در این شهر، کسی جواب مرا نمیدهد.
💔39
مکانیسم فراموشی آهسته و کُند است.
طول میکشد تا فراموشی، خانههای کوچک حافظه را غارت کند و هر چه را که به یاد تو آغشته بود، با خودش ببرد. زمان میبرد تا گلهایی که از یاد تو در حاشیه پنجرههای ذهنم شکوفه داده بود و قاب عکسهایی که از خاطرههای تو بر در و دیوار حافظهام میخ شده بود را دستهای فراموشی بردارد و ببرد.
انگار فراموشی در تمام این روزهایی که به تو فکر نکرده بودم، سخت مشغول بود تا یادهای تو را از سلولهای کوچک حافظهام بیرون بکشد و بگذارد بیآنکه دیگر دلم هُرّی فرو بریزد از تصور کردنت، تو را با خودش ببرد.
نمیدانم ممکن است فراموشی هم تو را آنطور که من دوست داشتم، دوست داشته باشد یا بخواهد یادهای تو را که مثل حجم بزرگی از ابرهای بارانزا روی سینهام سنگینی میکردند، کنار خودش نگه دارد. فقط میدانم امروز وقتی بعد از مدتها به تو فکر کردم، قلاب دلتنگی، گلویام را چنگ نینداخت.
تو حالا نامی بودی متعلق به آدمی در خاطرهای گُم و محو که اثرات جانبی یادش کاملاً از دست رفته است.
تو دیگر تو نبودی و میدانم که این فراموشی برای هردویمان بهتر است.
طول میکشد تا فراموشی، خانههای کوچک حافظه را غارت کند و هر چه را که به یاد تو آغشته بود، با خودش ببرد. زمان میبرد تا گلهایی که از یاد تو در حاشیه پنجرههای ذهنم شکوفه داده بود و قاب عکسهایی که از خاطرههای تو بر در و دیوار حافظهام میخ شده بود را دستهای فراموشی بردارد و ببرد.
انگار فراموشی در تمام این روزهایی که به تو فکر نکرده بودم، سخت مشغول بود تا یادهای تو را از سلولهای کوچک حافظهام بیرون بکشد و بگذارد بیآنکه دیگر دلم هُرّی فرو بریزد از تصور کردنت، تو را با خودش ببرد.
نمیدانم ممکن است فراموشی هم تو را آنطور که من دوست داشتم، دوست داشته باشد یا بخواهد یادهای تو را که مثل حجم بزرگی از ابرهای بارانزا روی سینهام سنگینی میکردند، کنار خودش نگه دارد. فقط میدانم امروز وقتی بعد از مدتها به تو فکر کردم، قلاب دلتنگی، گلویام را چنگ نینداخت.
تو حالا نامی بودی متعلق به آدمی در خاطرهای گُم و محو که اثرات جانبی یادش کاملاً از دست رفته است.
تو دیگر تو نبودی و میدانم که این فراموشی برای هردویمان بهتر است.
❤8
دانستن یک درد است و ندانستن دردی دیگر، که اگر بدانی که این لبخند، این حرف، این پیام، این حرفها آخرین لحظههایت خواهد بود، آنقدر درگیر قید آخرین بار بودنشان میشوی که دیگر هیچ چیز از آنها نخواهی فهمید و هرچه هم که سعی کنی که آنها را خوب به خاطرت بسپاری، بیشتر آنها را فراموش خواهی کرد و آنقدر در جزئیاتش گم خواهی شد، که دیگر هیچگاه پیدایت و پیدایش نخواهی کرد.
💔10
عزیز قشنگ من؛ بودنت ایمنم میکند. شبیه شالِ گرم بلندی که تمام زمستان روی شانهام کشیده باشم.
حضورت لانهی امن آرامی است که قلبم را مثل گنجشک سرمازده کوچکی، گرم میکند، نگرانیهایم را میتاراند و دورم میکند از هجوم هر باد مخالف.
گاهی که غمها مثل حفرهای توی دلم را خالی میکنند، گاهی که یأس بر همهچیز چیره میشود، اصرار تو بر زندگی و تلاشت برای نشان دادن شریانهای پنهان حیات، مجابم میکند به زیستن.
حرفهای تو بیآن که پر از دلایل فلسفی برای پیدا کردن معنای زندگی باشند، مثل قلابهای کوچکی من را به دار دنیا وصل میکنند.
و ما، تا گودال دیگری از راه برسد، دوره میکنیم شب را و روز را، هنوز.
حضورت لانهی امن آرامی است که قلبم را مثل گنجشک سرمازده کوچکی، گرم میکند، نگرانیهایم را میتاراند و دورم میکند از هجوم هر باد مخالف.
گاهی که غمها مثل حفرهای توی دلم را خالی میکنند، گاهی که یأس بر همهچیز چیره میشود، اصرار تو بر زندگی و تلاشت برای نشان دادن شریانهای پنهان حیات، مجابم میکند به زیستن.
حرفهای تو بیآن که پر از دلایل فلسفی برای پیدا کردن معنای زندگی باشند، مثل قلابهای کوچکی من را به دار دنیا وصل میکنند.
و ما، تا گودال دیگری از راه برسد، دوره میکنیم شب را و روز را، هنوز.
💔8