Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
جنگ با واقعیات یا تکیه بر خیالات؟!
💔9
Saved Messages
داستان دست‌ها.
داستان دست‌ها.
6
Saved Messages
داستان دست‌ها.
داستان دست‌ها.
12
ای شوق رسیدن به تو، مبنای شتابم.
11
عزیزِ من؛
کاش در میانهٔ مکالماتت، وقت قول و قرار گذاشتنت، مهمانی رفتنت، مهمان دعوت کردنت، وقتی که می‌خواهی از سرمای هوای دیشب بگویی، از معطلی امروز در بانک بگویی، از فیلمی که هفتهٔ گذشته در سینما دیده‌ای بگویی، از قدم زدن طولانی امروز عصر بگویی، از واژهٔ "ما" استفاده کنی. و کسی نپرسد "ما" یعنی که؟ همه بدانند مدنظر از "ما" تو و من است. این "ما" گفتنت خستگی از تنم که هیچ، از روحم در می‌کند.
12
نامه‌ای که برایم نوشته‌ای چنان آتشی در دلم افروخته است که از روزهای سرد پاییز باکی ندارم.
لبانم را چنان زیبا وصف کرده‌ای که در آینه به خود نگریستم تا ببینم لبانم همان‌قدر زیبایند که تو می‌گویی؟ می‌دانم که اغراق می‌کنی.
اگر من آن زنی هستم که در نامه و شعرت از شیفتگی و عشقت به او سخن رانده‌ای، چرا تنهایم گذاشتی دلبندم؟ چرا تنهایم؟

• نامه از پیرایه به ناظم حکمت؛ برگردانِ یاسمن پوری.
💔8
عذر می‌خوام ولی من اون‌قدر توی ذهنم مشغول نبرد و با خودم هستم که دیگه توانی برای جنگیدن با شما ندارم.
تمام انرژی و توانم صرف کشمکش‌های درونی و ذهنی می‌شه؛ اگه قرار باشه اون بیرون توام برای من یه جنگ و نبرد جدید باشی، شرمنده؛ من اهلش نیستم.
💔10
اما من این توانایی را داشتم که تحت هر شرایطی در کنار او بمانم. و بی‌خبری از این موضوع که آیا او نیز چنین است یا نه باعث می‌شد که مدام سربرگردانم و به راه پشت سرم خیره بمانم. و شاید همین باعث می‌شد حفره‌های ژرفناک یأس مسیر پیش رویم را نبینم و در آن‌ها سقوط کنم.
گفت: کسی که می‌داند بی‌خبری از او تو را عذاب می‌دهد اما هم‌چنان تو را در بی‌خبری رها می‌کند گمان می‌کنی شایستگی این همه سقوط را داشته باشد؟ سرش را پایین انداخت و به برگی که دور انگشت سبابه‌‌اش پیچانده بود خیره شد.
گفت: می‌دانی؛ من خسته‌ام از این‌که تمام مسیر را خوش‌بخت نباشم. گاهی با خودم فکر می‌کنم کاش همه چیز کمی بهتر بود. کاش او کمی مهربان‌تر بود. کاش زندگی در تقسیم زخم‌ها تا این اندازه بی‌عدالتی به خرج نمی‌داد. کاش تاریکی‌ کمی حرمت نوری که این همه راه آمده بود تا از روزنه‌ی امید لحظه‌ای به خوش‌بختی بنگرد را نگاه می‌داشت.
گفتم: از تو بعید است که پس از این همه راه از زندگی انتظار درست شدن چیزی را داشته باشی! خندید.
گفت: اما من که هرگز نخواستم چیزی درست شود. من فقط امیدوار بودم که برخی چیزها تمام شوند. آیا این خواسته‌ی زیادی بود؟ مسیر سرنوشت هربار مرا جایی می‌برد که مورد انتظار من نیست. و من خسته‌ام. از این‌که در تمام عمر در مقابل سرنوشت بایستم و هربار در پایان ببینم که پیروزی از هزاران سال پیش برای او تثبیت شده بوده است.
برگ از میان انگشت‌هایش افتاد. و کمی بعد به خواب رفته بودیم.
💔10
باید بگویم چیزهای زیادی برایم آن اهمیت سابق را ندارند و این خوب که نه، عالی است.
14
Saved Messages
داستان دست‌ها.
داستان دست‌ها.
16
‏سپس لبخندی زد و گفت اگر شبی زیر آسمان در آغوشم به خواب بروی، به کنایه از شب خواهم پرسید که ماه در آغوش او زیباست یا ماه در آغوش من.
220
Saved Messages
داستان دست‌ها.
داستان دست‌ها.
15
مشوشم بی‌تو.
💔8
در دنیای موازی من یک شاعرم و در حالی که یک کاغذ و خودکار در دست‌ دارم، به گوشهٔ صحن می‌روم و به تماشای حرمی می‌نشینم که همانند همیشه، جای سوزن‌ انداختن هم ندارد. دفترم را باز می‌کنم و از غم می‌نویسم:
بازار عشاق تو از بس شلوغ شد،
ما شاعرت شدیم که ما را سوا کنند.
10
بوییدمت، تمام تنم بوی گل گرفت.
7
آدم‌هايی که بیش‌تر از من و تو سرشان می‌شود می‌گویند انسان متمدن کسی است که در تنهایی احساس تنهایی نکند. تو باید برای خودت یک دنیای درونی داشته باشی و هم‌چنین تکیه‌گاه‌های ثابت روحی و فکری! یعنی در عین حال که در میان مردم زندگی می‌کنی خودت را کاملاً از آن‌ها بی‌نیاز بدانی.
مردم هیچ به ما نمی‌دهند که ما خودمان از به‌دست آوردنش عاجز باشیم. از مردم، فقط رنج و ناراحتی و سر و صدای بی‌خود نصیب آدم می‌شود.
11
Abi5Zarei
Abi5Zarei
به جز تو همه می‌خواهند با من حرف بزنند. من اما به سكوت تو گوش مىدهم
💔6
می‌دانی وطن یعنی چه صفیه خانم ؟ وطن یعنی هیچ‌کدام این‌ها نباید اتفاق می‌افتاد
💔25
خیلی‌وقت‌ها این‌طور نیست که فکر کنید کمال‌گرایی، خواستن بهترین‌هاست و چون بهترین‌ها فراهم نمی‌شود؛ این‌طور به‌نظر برسد که آدم کمال‌گرا هیچ کاری نمی‌کند. بلکه گاهی برعکس است. یک آدم کمال‌گرا وقتی موانعی را سر راه خودش می‌بیند، چون توان مقابله با آن‌ها را ندارد یا حال و حوصله‌ی مواجهه با مشکلات مسیرش را ندارد، این‌طور توجیه می‌کند که فلان‌چیزها بهترین نیستند، پس من به سراغشان نمی‌روم.
بیشترین احتکار بهانه‌ها در خزانه‌ی آدم‌های کمال‌گراست.
💔5
از حالم پرسیده بودی، حالم خوب است. زیاد می‌خوابم، اما نامظنم و بی‌فایده.
روزی یک وعده غذا می‌خورم، که امروز همان یک وعده را هم نخوردم.
اتاقم در یک خیابان شلوغ است اما یک هفته است بیرون نرفته‌ام. فقط گاهی پنجره را باز می‌کنم تا خورشید بتابد یا صدای ماشین‌ها را بشنوم.
اتاق بوی سیگار گرفته است و بوی مردگی. خبری از بوی چای نیست، خبری از بوی غذای گرم نیست، خبری از زندگی نیست.
یک هفته است کسی را ندیده‌ام، با کسی هم‌کلام نشده‌ام، گاهی صدایی از پشت در اتاق می‌شنوم که بیشتر مرا می‌ترساند تا اینکه خوشحالم کند.
ضعیف شده‌ام. ضعیف شدنم را به خوبی حس می‌کنم. خالی بودن بازوهایم را می‌فهمم. کم‌سو شدن چشمانم را، زانوانم که توان راه رفتن ندارند. هزار غصه برای خوردن دارم عوضش که هیچکدام را نمی‌خورم و فقط می‌خوابم.
ساعت دیگر برایم مهم نیست، زمان برای خلاصه شده است به روشن یا خاموش کردن لامپ اتاق، کم یا زیاد شدن صدای ماشین‌های توی خیابان. همین. پشت پنجره که می‌روم، صدای همه چیز و همه کس می‌آید غیر از صدای پای مرگ که منتظرش هستم.
حالم خوب است. حالم بسیار خوب است. این روزها هم می‌گذرند. می‌دانم.
💔16