Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
هربار که ترانه‌ای برایت سرودم قوم من بر من تاختند که چرا برای میهن، شعری نمی‌سرایی؟ و آیا زن، چیزی به جز وطن است؟!
12
ما می‌خواهیم دوست داشته شویم. اگر نه، مورد تحسین قرار بگیریم. اگر نه، از ما بترسند، اگر نه، مورد نفرت و تحقیر واقع شویم. ما به هر قیمتی می‌خواهیم حسی را در دیگران برانگیزیم. روح ما از تهی بودن گریزان است و به هر بهایی طالب ارتباط با دیگران
8
آخر واقعا چطور می‌شود آدم خوشحال باشد از این که ساعت ۶:۳۰ با زنگ ساعت بیدار بشود، از تخت بیاید بیرون، لباس بپوشد، زورکی چیزی بخورد، مسواک بزند، شانه کند، و بعد از یک نبرد طولانی با ترافیک، برسد جایی که در واقع زور می‌زند برای کس دیگری کلی پول دربیاورد و درنهایت هم ازش می‌خواهند بابت این فرصتی که در اختیارش گذاشته شده، قدردان باشد؟

• هزار پیشه
🍓6
طبیعت انسان این‌طور ایجاب می‌کند که بعد از شکست، یعنی هرگونه ناملایمتی، محتاط‌تر و کم‌خطاتر عمل کند. اما من خطرپذیرتر و بی‌‌پرواتر از قبل، به مسیر خود ادامه می‌دهم و این، نوعی کدورت و کینه از خویشتن به دل گرفتن است
💔10
یکی از شب‌هایی که خوابت نمی‌برد، درست وقتی که دستش را از روی تنت برمی‌داری و خودت را از آغوشش جدا می‌کنی تا بتوانی از این پهلو به آن پهلو شوی، در ظلمات و تاریکی، میان گرمای شهوت‌انگیز اتاق، می‌شود لحظه‌ای به من -هم- فکر ‌کنی یا خیانت در مرامت نیست؟
💔20
آگاه باش فرزندم!
کسی که به عیبهای خویش توجه کند، دیگر به عیب بقیه مردم مشغول نمی‌شود. کسی که لباس تقوا را کنار بگذارد، دیگر با هیچ لباسی نمی‌تواند عیوب خود را بپوشاند. کسی که به تقسیم خدائی راضی شد، دیگر غم از دست رفته‌ها را نخورد. کسی که شمشیر ستم برکشید، خون خود نیز بدان خواهد ریخت. کسی که برای برادرش چاهی حفر کند، خود نیز در آن خواهد افتاد. کسی که اسرار دیگران را فاش سازد، اسرار خانه خودش نیز فاش خواهد شد. کسی که خطای خود را از نادیده بگیرد، خطای دیگران را بزرگ خواهد شمرد. کسی که در کارها بیش از اندازه تلاش کند، خود را به هلاکت می‌اندازد. کسی که بی‌پروا خود را به گرداب امور اندازد، غرق می‌شود.

• حسین از زبان حسین.
14
Green Pastures
Phuong Medley
تو روشنی قلب من بودی عزیزم، خودم را به هدر نداده‌ام
💔11
رنج عجیبی این روزها مرا در آغوش گرفته است؛ اینکه نمی‌توانم از هیچ چیزی به معنای واقعی لذت ببرم.
💔10
جنگ با واقعیات یا تکیه بر خیالات؟!
💔9
Saved Messages
داستان دست‌ها.
داستان دست‌ها.
6
Saved Messages
داستان دست‌ها.
داستان دست‌ها.
12
ای شوق رسیدن به تو، مبنای شتابم.
11
عزیزِ من؛
کاش در میانهٔ مکالماتت، وقت قول و قرار گذاشتنت، مهمانی رفتنت، مهمان دعوت کردنت، وقتی که می‌خواهی از سرمای هوای دیشب بگویی، از معطلی امروز در بانک بگویی، از فیلمی که هفتهٔ گذشته در سینما دیده‌ای بگویی، از قدم زدن طولانی امروز عصر بگویی، از واژهٔ "ما" استفاده کنی. و کسی نپرسد "ما" یعنی که؟ همه بدانند مدنظر از "ما" تو و من است. این "ما" گفتنت خستگی از تنم که هیچ، از روحم در می‌کند.
12
نامه‌ای که برایم نوشته‌ای چنان آتشی در دلم افروخته است که از روزهای سرد پاییز باکی ندارم.
لبانم را چنان زیبا وصف کرده‌ای که در آینه به خود نگریستم تا ببینم لبانم همان‌قدر زیبایند که تو می‌گویی؟ می‌دانم که اغراق می‌کنی.
اگر من آن زنی هستم که در نامه و شعرت از شیفتگی و عشقت به او سخن رانده‌ای، چرا تنهایم گذاشتی دلبندم؟ چرا تنهایم؟

• نامه از پیرایه به ناظم حکمت؛ برگردانِ یاسمن پوری.
💔8
عذر می‌خوام ولی من اون‌قدر توی ذهنم مشغول نبرد و با خودم هستم که دیگه توانی برای جنگیدن با شما ندارم.
تمام انرژی و توانم صرف کشمکش‌های درونی و ذهنی می‌شه؛ اگه قرار باشه اون بیرون توام برای من یه جنگ و نبرد جدید باشی، شرمنده؛ من اهلش نیستم.
💔10
اما من این توانایی را داشتم که تحت هر شرایطی در کنار او بمانم. و بی‌خبری از این موضوع که آیا او نیز چنین است یا نه باعث می‌شد که مدام سربرگردانم و به راه پشت سرم خیره بمانم. و شاید همین باعث می‌شد حفره‌های ژرفناک یأس مسیر پیش رویم را نبینم و در آن‌ها سقوط کنم.
گفت: کسی که می‌داند بی‌خبری از او تو را عذاب می‌دهد اما هم‌چنان تو را در بی‌خبری رها می‌کند گمان می‌کنی شایستگی این همه سقوط را داشته باشد؟ سرش را پایین انداخت و به برگی که دور انگشت سبابه‌‌اش پیچانده بود خیره شد.
گفت: می‌دانی؛ من خسته‌ام از این‌که تمام مسیر را خوش‌بخت نباشم. گاهی با خودم فکر می‌کنم کاش همه چیز کمی بهتر بود. کاش او کمی مهربان‌تر بود. کاش زندگی در تقسیم زخم‌ها تا این اندازه بی‌عدالتی به خرج نمی‌داد. کاش تاریکی‌ کمی حرمت نوری که این همه راه آمده بود تا از روزنه‌ی امید لحظه‌ای به خوش‌بختی بنگرد را نگاه می‌داشت.
گفتم: از تو بعید است که پس از این همه راه از زندگی انتظار درست شدن چیزی را داشته باشی! خندید.
گفت: اما من که هرگز نخواستم چیزی درست شود. من فقط امیدوار بودم که برخی چیزها تمام شوند. آیا این خواسته‌ی زیادی بود؟ مسیر سرنوشت هربار مرا جایی می‌برد که مورد انتظار من نیست. و من خسته‌ام. از این‌که در تمام عمر در مقابل سرنوشت بایستم و هربار در پایان ببینم که پیروزی از هزاران سال پیش برای او تثبیت شده بوده است.
برگ از میان انگشت‌هایش افتاد. و کمی بعد به خواب رفته بودیم.
💔10
باید بگویم چیزهای زیادی برایم آن اهمیت سابق را ندارند و این خوب که نه، عالی است.
14