Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
دلم برای خوابیدن در آشپزخانه خانه مادربزرگ، با صدای همیشگی سماور و بوی کهنگی و نم و ادویه‌های از همه‌جا بی‌خبر تنگ شده است. برای چادرنمازی که رویم می‌کشید تا چرت عصرگاهی را دل‌پذیر کند تنگ شده است. برای وقتی که همه‌ی جهان با من سر عناد داشتند اما حمایت مادربزرگ را داشتم؛ هرچند که من نوه‌ی محبوبش نبودم. دلم برای سق زدن سماق‌های کوچه تنگ شده است. برای کشیدن پوست گردو به دیواره‌ی جوبی که تا بالای زانوی منِ کوچک آب روان داشت، تنگ شده است. برای یک توپ دولایه و چهار تکه آجر تنگ شده است. برای خودم، موهای سیاه پدرم و تماشای شانه شدن موهای مادرم در آفتاب ظهرگاهی تنگ شده است.
غمت وداع همه کرد و رو به ما آورد
وفا که وعده تو کردی، غمت به جا آورد.
حقیقت این است که او تمام مدت را به تنهایی خود تکیه داده بود و از این بابت قدرت مکتومی -که ثمره‌ی بی‌نیازی‌ست- در وجود او نهادینه شده بود. اگر هم گهگاه تصمیم به ارتباطی جزئی -با انسانی مستعد نزدیکی- می‌گرفت هرگز از این جهت نبود که از تنگنای تنهایی بگریزد یا برای اجتماع پر هیاهوی اطرافش خودنمایی کند مگر انزوایش را به حسادت فرابخواند تا شاید او را به حال خود واگذارد. هرگز. فقط می‌خواست ببیند زندگی آیا با همگان این‌گونه است؟ یا فقط با اوست که سر ناسازگاری دارد؟
Saved Messages pinned Deleted message
می‌خوام عذرخواهی کنم از تمام زن‌هایی که بهشون گفتم زیبا، قبل از این که باهوش یا شجاع خطابشون کنم. متأسفم از این که طوری رفتار کردم که انگار اون چه که باهاش به دنیا اومدید مهم‌ترین چیزی هست که شما می‌تونید بهش افتخار کنید.
از حالا به بعد این قبیل جمله‌ها رو می‌گم "تو قوی هستی یا تو خارق‌العاده هستی." نه به این دلیل که زیبا نیستی بلکه به این دلیل که تو خیلی بیشتر از "فقط زیبا" هستی.

🎬 Milk and honey
تنهایی؛
خواب سنگینی در تاریکی بود و او آفتاب نزدیک ظهر. تند و داغ می‌تابید. نه می‌توانستم نگاهش کنم، نه دلم می‌آمد پرده را بکشم.
پشت به آفتاب نشسته بودم و گرم بودم. گاهی سر می‌چرخاندم و نگاهش می‌کردم، اما نور تیزش آزارم می‌داد و زود برمی‌گشتم. حالا غروب شده و دیگر خواب مرا نمی‌برد.
6
هربار که ترانه‌ای برایت سرودم قوم من بر من تاختند که چرا برای میهن، شعری نمی‌سرایی؟ و آیا زن، چیزی به جز وطن است؟!
12
ما می‌خواهیم دوست داشته شویم. اگر نه، مورد تحسین قرار بگیریم. اگر نه، از ما بترسند، اگر نه، مورد نفرت و تحقیر واقع شویم. ما به هر قیمتی می‌خواهیم حسی را در دیگران برانگیزیم. روح ما از تهی بودن گریزان است و به هر بهایی طالب ارتباط با دیگران
8
آخر واقعا چطور می‌شود آدم خوشحال باشد از این که ساعت ۶:۳۰ با زنگ ساعت بیدار بشود، از تخت بیاید بیرون، لباس بپوشد، زورکی چیزی بخورد، مسواک بزند، شانه کند، و بعد از یک نبرد طولانی با ترافیک، برسد جایی که در واقع زور می‌زند برای کس دیگری کلی پول دربیاورد و درنهایت هم ازش می‌خواهند بابت این فرصتی که در اختیارش گذاشته شده، قدردان باشد؟

• هزار پیشه
🍓6
طبیعت انسان این‌طور ایجاب می‌کند که بعد از شکست، یعنی هرگونه ناملایمتی، محتاط‌تر و کم‌خطاتر عمل کند. اما من خطرپذیرتر و بی‌‌پرواتر از قبل، به مسیر خود ادامه می‌دهم و این، نوعی کدورت و کینه از خویشتن به دل گرفتن است
💔10
یکی از شب‌هایی که خوابت نمی‌برد، درست وقتی که دستش را از روی تنت برمی‌داری و خودت را از آغوشش جدا می‌کنی تا بتوانی از این پهلو به آن پهلو شوی، در ظلمات و تاریکی، میان گرمای شهوت‌انگیز اتاق، می‌شود لحظه‌ای به من -هم- فکر ‌کنی یا خیانت در مرامت نیست؟
💔20
آگاه باش فرزندم!
کسی که به عیبهای خویش توجه کند، دیگر به عیب بقیه مردم مشغول نمی‌شود. کسی که لباس تقوا را کنار بگذارد، دیگر با هیچ لباسی نمی‌تواند عیوب خود را بپوشاند. کسی که به تقسیم خدائی راضی شد، دیگر غم از دست رفته‌ها را نخورد. کسی که شمشیر ستم برکشید، خون خود نیز بدان خواهد ریخت. کسی که برای برادرش چاهی حفر کند، خود نیز در آن خواهد افتاد. کسی که اسرار دیگران را فاش سازد، اسرار خانه خودش نیز فاش خواهد شد. کسی که خطای خود را از نادیده بگیرد، خطای دیگران را بزرگ خواهد شمرد. کسی که در کارها بیش از اندازه تلاش کند، خود را به هلاکت می‌اندازد. کسی که بی‌پروا خود را به گرداب امور اندازد، غرق می‌شود.

• حسین از زبان حسین.
14
Green Pastures
Phuong Medley
تو روشنی قلب من بودی عزیزم، خودم را به هدر نداده‌ام
💔11
رنج عجیبی این روزها مرا در آغوش گرفته است؛ اینکه نمی‌توانم از هیچ چیزی به معنای واقعی لذت ببرم.
💔10
جنگ با واقعیات یا تکیه بر خیالات؟!
💔9
Saved Messages
داستان دست‌ها.
داستان دست‌ها.
6