دلم برای خوابیدن در آشپزخانه خانه مادربزرگ، با صدای همیشگی سماور و بوی کهنگی و نم و ادویههای از همهجا بیخبر تنگ شده است. برای چادرنمازی که رویم میکشید تا چرت عصرگاهی را دلپذیر کند تنگ شده است. برای وقتی که همهی جهان با من سر عناد داشتند اما حمایت مادربزرگ را داشتم؛ هرچند که من نوهی محبوبش نبودم. دلم برای سق زدن سماقهای کوچه تنگ شده است. برای کشیدن پوست گردو به دیوارهی جوبی که تا بالای زانوی منِ کوچک آب روان داشت، تنگ شده است. برای یک توپ دولایه و چهار تکه آجر تنگ شده است. برای خودم، موهای سیاه پدرم و تماشای شانه شدن موهای مادرم در آفتاب ظهرگاهی تنگ شده است.
حقیقت این است که او تمام مدت را به تنهایی خود تکیه داده بود و از این بابت قدرت مکتومی -که ثمرهی بینیازیست- در وجود او نهادینه شده بود. اگر هم گهگاه تصمیم به ارتباطی جزئی -با انسانی مستعد نزدیکی- میگرفت هرگز از این جهت نبود که از تنگنای تنهایی بگریزد یا برای اجتماع پر هیاهوی اطرافش خودنمایی کند مگر انزوایش را به حسادت فرابخواند تا شاید او را به حال خود واگذارد. هرگز. فقط میخواست ببیند زندگی آیا با همگان اینگونه است؟ یا فقط با اوست که سر ناسازگاری دارد؟
میخوام عذرخواهی کنم از تمام زنهایی که بهشون گفتم زیبا، قبل از این که باهوش یا شجاع خطابشون کنم. متأسفم از این که طوری رفتار کردم که انگار اون چه که باهاش به دنیا اومدید مهمترین چیزی هست که شما میتونید بهش افتخار کنید.
از حالا به بعد این قبیل جملهها رو میگم "تو قوی هستی یا تو خارقالعاده هستی." نه به این دلیل که زیبا نیستی بلکه به این دلیل که تو خیلی بیشتر از "فقط زیبا" هستی.
🎬 Milk and honey
از حالا به بعد این قبیل جملهها رو میگم "تو قوی هستی یا تو خارقالعاده هستی." نه به این دلیل که زیبا نیستی بلکه به این دلیل که تو خیلی بیشتر از "فقط زیبا" هستی.
🎬 Milk and honey
تنهایی؛
خواب سنگینی در تاریکی بود و او آفتاب نزدیک ظهر. تند و داغ میتابید. نه میتوانستم نگاهش کنم، نه دلم میآمد پرده را بکشم.
پشت به آفتاب نشسته بودم و گرم بودم. گاهی سر میچرخاندم و نگاهش میکردم، اما نور تیزش آزارم میداد و زود برمیگشتم. حالا غروب شده و دیگر خواب مرا نمیبرد.
خواب سنگینی در تاریکی بود و او آفتاب نزدیک ظهر. تند و داغ میتابید. نه میتوانستم نگاهش کنم، نه دلم میآمد پرده را بکشم.
پشت به آفتاب نشسته بودم و گرم بودم. گاهی سر میچرخاندم و نگاهش میکردم، اما نور تیزش آزارم میداد و زود برمیگشتم. حالا غروب شده و دیگر خواب مرا نمیبرد.
❤6
هربار که ترانهای برایت سرودم قوم من بر من تاختند که چرا برای میهن، شعری نمیسرایی؟ و آیا زن، چیزی به جز وطن است؟!
❤12
ما میخواهیم دوست داشته شویم. اگر نه، مورد تحسین قرار بگیریم. اگر نه، از ما بترسند، اگر نه، مورد نفرت و تحقیر واقع شویم. ما به هر قیمتی میخواهیم حسی را در دیگران برانگیزیم. روح ما از تهی بودن گریزان است و به هر بهایی طالب ارتباط با دیگران
❤8