یک بخشی از دعای عرفه، امام حسین علیهالسلام از خدا تشکر میکنند و میفرمایند خدایا ممنونم ازت که به ابراهیم (ع) رحم کردی و نذاشتی پسرش جلوی چشمش ذبح بشه.
💔8
من فکر میکنم خاصیت اشک بر امام حسین این است که تو یقین داری برای کسی گریه میکنی که ارزشش را دارد. همین است که سبک میکند. همین است که جان میبخشد.
❤9
یکی از اهالی کربلا، عربی را میبیند که در حرم حضرت قمر بنی هاشم ابالفضل العباس علیهالسلام کنار ضریح مطهر ایستاده و با حضرت سخن میگوید:
آقاجان، صد دینار از شما پول میخواهم. میدهی بده، نمیدهی میروم به حرم حضرت سیدالشهداء علیهالسلام شکایت شما را به او میکنم.
سپس سرش را به طرف ضریح مطهر برده و میگوید فهمیدم. فهمیدم! و از حرم بیرون میرود.
مرد عرب به بازار رفته و به یک فروشنده میگوید : آقا فرموده است صد دینار به من بدهی. میگوید : نشانهی شما از آقا چیست؟ میگوید : نشان به این نشان، که پسر شما مریض شده و شما صد دینار نذر حضرت ابالفضل العباس علیهالسلام کردهای. بده. و او هم صد دینار میدهد.
راوی میگوید : به مرد عرب گفتم چطور شد با حضرت صحبت کردی و نتیجه گرفتی؟! گفت : به حضرت گفتم اگر پول ندهی، میروم شکایت شما را به برادرت امام حسین علیهالسلام میکنم. اینجا بود که دیدم حضرت، داخل ضریح ظاهر شد و درحالیکه به روی صندلی نشسته بود، حوالهای به من داد. من هم رفتم و از بازار گرفتم.
آقاجان، صد دینار از شما پول میخواهم. میدهی بده، نمیدهی میروم به حرم حضرت سیدالشهداء علیهالسلام شکایت شما را به او میکنم.
سپس سرش را به طرف ضریح مطهر برده و میگوید فهمیدم. فهمیدم! و از حرم بیرون میرود.
مرد عرب به بازار رفته و به یک فروشنده میگوید : آقا فرموده است صد دینار به من بدهی. میگوید : نشانهی شما از آقا چیست؟ میگوید : نشان به این نشان، که پسر شما مریض شده و شما صد دینار نذر حضرت ابالفضل العباس علیهالسلام کردهای. بده. و او هم صد دینار میدهد.
راوی میگوید : به مرد عرب گفتم چطور شد با حضرت صحبت کردی و نتیجه گرفتی؟! گفت : به حضرت گفتم اگر پول ندهی، میروم شکایت شما را به برادرت امام حسین علیهالسلام میکنم. اینجا بود که دیدم حضرت، داخل ضریح ظاهر شد و درحالیکه به روی صندلی نشسته بود، حوالهای به من داد. من هم رفتم و از بازار گرفتم.
❤5
السلام علیک یا ابا عبدالله
باسم کربلایی
در دنیایی که قلب حسین علیه السلام شکسته شده و تنها مانده، خیری نیست عزیزدلم. خلص و تمت
من از این عادتها ندارم که برای زودتر فراموش کردن، همهچیز رو سریعاً پاک کنم و راههای ارتباطی رو مسدود کنم. که بعدها گاهی به صورت اتفاقی یا اینکه خودم برای مرور اتفاقات، برم و به این خاطرات سر بزنم. چیزی که همیشه ناامیدم میکنه اینهکه برای بعضیها چقدر حرفها و کلمهها بیاعتبار و بیارزشند. این موضوع همیشه باعث میشه نسبت به صداقت و پاکی حرفها یا احساساتی که در اون لحظه از اطرافیانم دریافت میکنم هم دچار شک و تردید بشم. درسته که احساسات ما تغییر میکنه، اما یک فرقهایی بین احساسات واقعی و دروغین هست که وقتی فاصله میگیری و از بیرون به داستان نگاه میکنی کاملا واضح و قابل تشخیصه.
گاهی هم تنها راه فراموشی یک شخص، دیدار دوباره است. اونجایی که متوجه میشی کسی که روبروی تو ایستاده هیچ شباهتی به اون آدمی که قبلاً بوده نداره.
البته که من روبروی تو نخواهم ایستاد، جز برای بوسه دادن و تو را نخواهم دید جز برای قصه گفتن، عزیزترینم
البته که من روبروی تو نخواهم ایستاد، جز برای بوسه دادن و تو را نخواهم دید جز برای قصه گفتن، عزیزترینم
یک سری اصول اخلاقی هست که ما باید از همون اول توو محیط خونه و خانواده یاد بگیریم. وقتی دغدغهها و مشغلههای والدین اونقدر زیاده که وقت و زمان کافی برای اهمیت دادن و رسیدگی به تربیت بچهها نداشته باشند، نتیجهاش میشه همین شرایطی که میبینید. یه سری آدم که نه خط قرمزی دارند و نه هیچ اصولی براشون تعریف شده. نتیجهاش میشه همین بیاخلاقیهایی که میبینید. آدمهایی که هیچ ارزشی برای دیگران قائل نیستند و برای رسیدن به هدفشون پا روی هرچیزی میگذارند.
تکتک آدمهایی که الآن دارند آسیب میبینند، دارند جواب ندونم کاری یک سری والدین رو میدن که فکر میکنند صرفاً همین که تولید مثل کردند کافیه و وظیفهشون رو انجام دادند و دیگه اون بچهها نیازی به رسیدگی و تربیت درست ندارند. متاسفانه حتی اون آدمی که الآن داره آسیب میزنه هم به نوعی قربانیه. هرچند که باید از یه جایی به بعد این مسائل رو درک کنه اما خب بعضیها دیگه براشون مهم نیست و فقط با گفتن اینکه من هم قربانیام و این مسائل رو آموزش ندیدم چشمهاشونو روی همهی این آسیبهایی که به دیگران میزنند، میبندند.
تکتک آدمهایی که الآن دارند آسیب میبینند، دارند جواب ندونم کاری یک سری والدین رو میدن که فکر میکنند صرفاً همین که تولید مثل کردند کافیه و وظیفهشون رو انجام دادند و دیگه اون بچهها نیازی به رسیدگی و تربیت درست ندارند. متاسفانه حتی اون آدمی که الآن داره آسیب میزنه هم به نوعی قربانیه. هرچند که باید از یه جایی به بعد این مسائل رو درک کنه اما خب بعضیها دیگه براشون مهم نیست و فقط با گفتن اینکه من هم قربانیام و این مسائل رو آموزش ندیدم چشمهاشونو روی همهی این آسیبهایی که به دیگران میزنند، میبندند.
Forwarded from درحال زیستن
زندگی همه ما میتونه یه ولاگ پر بازدید باشه نه؟چرا پس فقط زمانی که دوربین رومون زوم شده از زندگی و جزئیاتش لذت میبریم؟
دلم برای خوابیدن در آشپزخانه خانه مادربزرگ، با صدای همیشگی سماور و بوی کهنگی و نم و ادویههای از همهجا بیخبر تنگ شده است. برای چادرنمازی که رویم میکشید تا چرت عصرگاهی را دلپذیر کند تنگ شده است. برای وقتی که همهی جهان با من سر عناد داشتند اما حمایت مادربزرگ را داشتم؛ هرچند که من نوهی محبوبش نبودم. دلم برای سق زدن سماقهای کوچه تنگ شده است. برای کشیدن پوست گردو به دیوارهی جوبی که تا بالای زانوی منِ کوچک آب روان داشت، تنگ شده است. برای یک توپ دولایه و چهار تکه آجر تنگ شده است. برای خودم، موهای سیاه پدرم و تماشای شانه شدن موهای مادرم در آفتاب ظهرگاهی تنگ شده است.
حقیقت این است که او تمام مدت را به تنهایی خود تکیه داده بود و از این بابت قدرت مکتومی -که ثمرهی بینیازیست- در وجود او نهادینه شده بود. اگر هم گهگاه تصمیم به ارتباطی جزئی -با انسانی مستعد نزدیکی- میگرفت هرگز از این جهت نبود که از تنگنای تنهایی بگریزد یا برای اجتماع پر هیاهوی اطرافش خودنمایی کند مگر انزوایش را به حسادت فرابخواند تا شاید او را به حال خود واگذارد. هرگز. فقط میخواست ببیند زندگی آیا با همگان اینگونه است؟ یا فقط با اوست که سر ناسازگاری دارد؟