Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
بارها غم به تو گفتیم، ز ما نشنیدی
بعد ازین مصلحت آن‌ست که خاموش کنیم …
4
یک حس سنگینی عجیبی در سرم، روی دوش‌ام و در تمام این کالبد احساس می‌کنم.
سنگینی سکوت‌های همیشگی و حرف‌های نگفته‌ام، سنگینی غم‌های فروخورده‌ام، سنگینی احساسات ابراز نشده و سوگواری نکردن برای از دست رفته‌ها و اشک‌های نریخته‌. همه‌ی این‌ها و چیزهای دیگری که آزارم می‌دهند اما دیگر حتی در خاطرم نیستند.
آنقدر خسته‌ام که دلم می‌خواهد در همین لحظه از شر این بار روی دوش‌ام خلاص شوم‌ و بگویم دیگر تمام. نمی‌آیم، نمی‌روم، نمی‌مانم.
فقط می‌خواهم خلاص شوم.
Channel name was changed to «Saved Messages.»
و حالا به قدری با دنیا و آدم‌هایش، احساس بیگانگی و غریبگی می‌کنم که ترجیح می‌دهم فقط نظاره‌گر باشم و در بطن هیچ ماجرایی قرار نگیرم
💔2
فکر می‌کردم تو آن آدم امنی هستی که می‌شود در آغوشش تمام ترس‌ها و اضطراب‌هایم را به دست فراموشی بسپارم؛ اما تو یک‌بار دیگر ثابت کردی که آغوش امنی وجود ندارد و یک ترس همیشگی در وجودم به یادگار گذاشتی!
حالا می‌ترسم، از خودم، از آدم‌ها و از لب‌هایی که دوستت‌ دارم را زمزمه می‌کنند.
پایبندِ من باش، هم‌چون اندوه.
شب‌های بسیاری گمان می‌کردم که در پس این غم‌ها شکوه خواهد بود. گمان می‌کردم هرچقدر آوار ناامیدی‌هایت سهمگین‌تر باشد، جوانه‌ی امیدی که از خاك آن برخواهد خواست سبزتر خواهد بود. اما حالا -با در دست داشتن تمامی این امیدها- می‌بینم که باز هیچ واژه‌ای مثل "شکستگی" برازنده‌ی من نیست و تنها این واژه است که تمام حجم مرا در آغوش می‌گیرد.
بعد از این همه سال هنوز به هر نقطه‌ای از قلبم که می‌نگرم زخم‌هایی -که حتی منشأ خیلی‌شان از خاطرم رفته است- را می‌بینم و هربار، بی‌آنکه بگذارم او متوجه عمق فاجعه‌ی احتمالی شود، آرام از خودم می‌پرسم: چگونه هنوز ادامه می‌دهد؟!
هربار که مقابل آینه می‌ایستم به سمت چپ قفسه‌ی سینه‌ام نگاه می‌کنم. و بعد برمی‌گردم. شاید غرور دهانم را بسته باشد اما خوب می‌دانم که ذهنم عاجزانه این سوال همیشگی‌اش را تکرار کرده است که "کی خسته خواهی شد؟" نمی‌دانم!
شاید روزی که حالم بهتر بود آمدم و از آینده‌ی زیبا و سرتاسر لذت پیش‌رو و مرگ مغروق در سعادت نوشتم. اما اکنون فقط به یک چیز اعتقاد دارم. من غمگینم و غمگین نیز بازخواهم گشت.
1💔4
مهتاب
Ali Labbeyki
به تو فکر می‌کنم
مثل خدا به کافر خویش.
به خدا قسم [ای دنیا] اگر موجودی قابل دیدن و جسمی قابل لمس بودی، حدود خدا را بر تو جاری می‌ساختم. به‌خاطر بندگانی كه به آرزوها فریبشان دادی، و ملت‌هایی كه در پرتگاه‌های هلاكت‌ انداختی، و پادشاهانی كه نابودشان كردی و به سرچشمه‌های بلا وارد نمودی.

• امام علی علیه‌السلام - نامه ‌به‌ عثمان ‌بن‌ حُنَیف
2
من در زندگی‌ آدم‌های زیادی را از دست داده‌ام. رابطه‌های تلخی را تجربه کرده‌ام. آدم‌هایی که باید می‌ماندند، نماندند.
و آدم‌هایی که باید حمایت می‌کردند، نکردند.
اما هیچ‌گاه، در هیچ شرایطی نپرسیدم چرا؟ برای من در زندگی‌ام چرایی وجود ندارد.
اتفاقات رخ می‌دهند، چون باید رخ بدهند!
و آرام آرام در طول سال‌ها متوجه شدم در هر از دست دادنی، پیدا کردنی دوباره وجود دارد.
در هر از دست دادنی، تسلیم بودم و هستم و زندگی مرا با آدم‌های حمایت‌گر و مهربانی آشنا کرد.
آدم‌هایی که دردها را مرهم شدند و دل‌گرمیِ تمام مسیرِ سخت زندگی‌ام شده‌اند …
2
نمی‌دانم آدم‌ها در یک حجم غم‌بار چه می‌بینند که اینقدر تمایل به نزدیک شدن و برقراری ارتباط دارند.
عذر می‌خواهم، اما من تنها می‌توانم خودم را تحمل کنم و طاقت تحمل هیچ‌کسِ دیگری را ندارم.
در واقع اگر بخواهم رو راست باشم، دیگر حتی تحمل خودم را هم ندارم و دائم با خودم در نزاع هستم. شاید از بیرون این‌طور نشان ندهد چرا که این نزاع‌ها بیش‌تر درونی‌ست و در ذهن‌ام اتفاق می‌افتد.
البته شما مختارید که بگویید فلانی خودش را می‌گیرد، فکر می‌کند چه آدم خفنی‌است !
چیزی که روشن است ؛ من حوصله‌ی خودم را هم ندارم چه برسد به شخصِ دیگری. در واقع برای برقراری هرگونه ارتباط و معاشرتی اندک شوق و انگیزه‌ای در وجودم پیدا نمی‌شود.
3
چقدر غم‌انگیز است کسی را که پناه می‌پنداشتی در میان خیل عظیم چیزهایی ببینی که دارند تو را از پای درمی‌آورند.
3
چیزهایی هست در کنج ذهن‌ام، که شاید هیچ‌وقت به کار نیایند و دردی هم از من دوا نکنند اما من، دلم نمی‌آید که آن‌هارا دور بی‌اندازم. این‌ها دقیقا همان چیزهایی هستند که روح مرا آزار داده‌اند (بارها) و هم‌چنان هم می‌دهند (!) اما هربار موقع دور ریختن‌شان دست و دلم می‌لرزد که مبادا؛ مبادا پس از دور انداختن‌شان پشیمان شوم یا دوباره به کارم آیند؟!
که انسان، تمایل شدیدی به خودآزاری دارد. این‌ موضوع بارها به من ثابت شده‌است‌
2
بیش از هر کس دیگری باید روبه‌رویِ خودم بنشینم و دو کلمه حرف حساب بزنم، سوال بپرسم و اگر جوابی برایش باشد، آن را بشنوم. بیش از هر کار دیگری، باید هرچه سریع‌تر خودم را بشناسم و فکری به حال خودم بکنم. بیش از هر زمان دیگری نیاز دارم که تنهایی‌ام را با زحمت و چه بسا قدرت بیشتری به دوش بکشم.
1
ما سپر انداخته‌ایم گر تو کمان می‌کشی.
گفت اون فقط وقتی میاد سراغ من که از همه جا رونده بشه و هیچ‌کس رو نداشته باشه. الآن که نیست براش خوش‌حالم چون می‌دونم حالش خوبه. اگه حالش بد بود اولین نفری که می‌رفت سراغش من بودم.
فکر می‌کنم دوست‌داشتن همین باشه، البته خیلی‌ها اسمش رو حماقت می‌‌ذارن اما هنوز هستن اندک آدم‌هایی که معنی دوست‌داشتن رو به خوبی درک می‌کنند.
Sıla (instrumental) Slowed
دائما به تو فکر می‌کنم، چنان متهم که به دار خویش
من جزو آن دسته از افرادی‌ هستم که سخت فراموش می‌کنند. مثلا، وقتی به دست‌هایم نگاه می‌کنم به این فکر می‌کنم که این دست‌ها یک روزی تو را لمس کرده‌اند و هنوز رد تن‌ات روی دست‌های من باقی مانده است؛ چه‌طور می‌توانم به دست‌هایم نگاه کنم و تو را به یاد نیاورم؟