Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
حرف‌ها اگر جان داشتند ، ریشه‌های نازك گیاهی بودند که نفوذ می‌کنند در خاك تن.
أللهم أخرِج حُبَّ الدّنیا من قلوبِنا و زِد فی قلوبِنا مَحَبَّةَ أمیرِالمؤمنین.
شاید روزی تو را بابت تمام رنج‌ها و آسیب‌هایی که عامدانه به من تحمیل کردی ببخشم اما به من بگو چگونه باید تو را بابت به سخره گرفتن کلمات و خالی کردن بعضی از کلمات و مفاهیم از هرگونه معنی و ارزشی، ببخشم؟
من صادقانه کلمات را باور داشتم و حالا احساس می‌کنم برایم خالی از هرگونه ارزش و معنایی شده‌اند. چگونه باید این‌ها را در ذهن‌ام بازسازی کنم؟ چگونه به آن‌ها معنایی دوباره بدهم؟
باور نمی‌کنم آیا تو واقعا همین‌قدر توخالی بوده‌ای؟
دندان لق توقع را بِکَنیم.
همچنان که یک‌سری آدم‌هایی که در طول روز خیلی کار می‌کنند و خیلی انرژی مثبت دارند و خیلی به زیبایی‌های دنیا می‌افزایند و ورزش می‌کنند و قهوه‌ی فلان را فقط با کیک بهمان دوست دارند و هر کدام از لباس‌هایشان را به اسم صدا می‌زنند و آخرین کتاب‌های منتشر شده روی میز کنار ماگ بسیار خوشرنگ‌شان دیده می‌شود می‌توانند از زندگی زیبایشان حرف بزنند، یک سری آدم انرژی منفی هیچ کاری نکن تمام روز در رختخواب افتاده‌ی چای دو روز پیش با بیسکوییت‌ مورچه‌زده‌ خورده‌ی از خنده‌ات متنفرم بذار تنها باشم چرا چراغو روشن می‌کنی؟ هم هستند که به همان اندازه حق دارند از زندگی‌شان حرف بزنند. به همین سادگی! فهمیدنش نباید آنقدرها هم سخت باشد. نه؟
2💔2
دلم برای تو، برای تو از نزدیک تنگ است. می‌دانی نه در زمان‌هایی که خسته‌ یا دل‌شکسته‌ام و تمنای تسلا در روحم می‌پیچد، نه در اوقات خوش درخشش که می‌خواهم برای سرود پیروزی‌ام گوش شنوایی باشد که در وقت کشف زیبایی، بیش از هر زمان دیگری برایت دل‌تنگ می‌شوم. در آن هنگام که موسیقیِ خوبی غافلگیرم می‌کند یا سکانسی از یک فیلم نفسم را بند می‌آورد، اولین واکنش ناخودآگاه ذهنم طلب کردن توست که کاش بود، می‌دید و می‌شنید. بی تو زیبایی بر جانم ثقیل است، دل‌تنگ می‌کند و دل‌تنگی همیشه یعنی تنهایی!
حاصل حضور خیالت، تنها ماندن من است، گرفتار شدن در احوالی که حتی نمی توانم به درستی توضیحش بدهم …
أُريدك دائماً بِقُربي إن وقع حُزن الأرض على كَتفي أميلُ إليك.
می‌خواهم همیشه کنار من باشی تا اگر اندوهِ زمین روی شانه‌هایم افتاد، به سمت تو کج شوم.
لا تراهن علی بقاء أحد نصيحة من شخص قد خسر الرهان
روی ماندن هيچ‌كس شرط بندی نكن، نصيحتی از كسی که شرط‌ش را باخته
3💔2
هنگامی که عمل انسان با باورها و ارزش‌های وی سازگاری نداشته باشد، آرامش ذهنی خود را از دست می‌دهد.
23
کسی که تو را بشناسد، چگونه از تو دست خواهد کشید؟
و کسی که محکم‌ترین تکیه‌گاه جهان را تجربه کرده باشد، چگونه به تکیه‌گاه‌های پوشالی دیگر تن خواهد داد؟
5
بعضی خیال می‌کنند که سکوت، از روی درد و یا خستگی مفرط آدم‌ها صدایش بلند می‌شود و یک جان پناهِ امن برای در حاشیه ماندن از هیاهوی دل‌تنگی و آدم‌هاست، اما این‌گونه نیست.
وقتی به این فکر می‌کنی که خلقِ جملاتت اوضاع را درست نخواهد کرد و حتی گاهی در توضیح شرایط ناکام می‌ماند، آن‌وقت خواهی فهمید که خاموش بودن تا چه اندازه از روی صبر، پر‌ زحمت است.
Stranger (with rain)
Marek Iwaszkiewicz
با من بمان. آن‌ها که رفتن‌شان را طاقت آوردم، تو نبودند.
💔1
بارها غم به تو گفتیم، ز ما نشنیدی
بعد ازین مصلحت آن‌ست که خاموش کنیم …
4
یک حس سنگینی عجیبی در سرم، روی دوش‌ام و در تمام این کالبد احساس می‌کنم.
سنگینی سکوت‌های همیشگی و حرف‌های نگفته‌ام، سنگینی غم‌های فروخورده‌ام، سنگینی احساسات ابراز نشده و سوگواری نکردن برای از دست رفته‌ها و اشک‌های نریخته‌. همه‌ی این‌ها و چیزهای دیگری که آزارم می‌دهند اما دیگر حتی در خاطرم نیستند.
آنقدر خسته‌ام که دلم می‌خواهد در همین لحظه از شر این بار روی دوش‌ام خلاص شوم‌ و بگویم دیگر تمام. نمی‌آیم، نمی‌روم، نمی‌مانم.
فقط می‌خواهم خلاص شوم.
Channel name was changed to «Saved Messages.»
و حالا به قدری با دنیا و آدم‌هایش، احساس بیگانگی و غریبگی می‌کنم که ترجیح می‌دهم فقط نظاره‌گر باشم و در بطن هیچ ماجرایی قرار نگیرم
💔2
فکر می‌کردم تو آن آدم امنی هستی که می‌شود در آغوشش تمام ترس‌ها و اضطراب‌هایم را به دست فراموشی بسپارم؛ اما تو یک‌بار دیگر ثابت کردی که آغوش امنی وجود ندارد و یک ترس همیشگی در وجودم به یادگار گذاشتی!
حالا می‌ترسم، از خودم، از آدم‌ها و از لب‌هایی که دوستت‌ دارم را زمزمه می‌کنند.
پایبندِ من باش، هم‌چون اندوه.
شب‌های بسیاری گمان می‌کردم که در پس این غم‌ها شکوه خواهد بود. گمان می‌کردم هرچقدر آوار ناامیدی‌هایت سهمگین‌تر باشد، جوانه‌ی امیدی که از خاك آن برخواهد خواست سبزتر خواهد بود. اما حالا -با در دست داشتن تمامی این امیدها- می‌بینم که باز هیچ واژه‌ای مثل "شکستگی" برازنده‌ی من نیست و تنها این واژه است که تمام حجم مرا در آغوش می‌گیرد.
بعد از این همه سال هنوز به هر نقطه‌ای از قلبم که می‌نگرم زخم‌هایی -که حتی منشأ خیلی‌شان از خاطرم رفته است- را می‌بینم و هربار، بی‌آنکه بگذارم او متوجه عمق فاجعه‌ی احتمالی شود، آرام از خودم می‌پرسم: چگونه هنوز ادامه می‌دهد؟!
هربار که مقابل آینه می‌ایستم به سمت چپ قفسه‌ی سینه‌ام نگاه می‌کنم. و بعد برمی‌گردم. شاید غرور دهانم را بسته باشد اما خوب می‌دانم که ذهنم عاجزانه این سوال همیشگی‌اش را تکرار کرده است که "کی خسته خواهی شد؟" نمی‌دانم!
شاید روزی که حالم بهتر بود آمدم و از آینده‌ی زیبا و سرتاسر لذت پیش‌رو و مرگ مغروق در سعادت نوشتم. اما اکنون فقط به یک چیز اعتقاد دارم. من غمگینم و غمگین نیز بازخواهم گشت.
1💔4
مهتاب
Ali Labbeyki
به تو فکر می‌کنم
مثل خدا به کافر خویش.