برفرض که روزی از این اندوه جان سالم به در بردم. برفرض که این غم را پشت سر گذاشتم؛ آیا من دوباره آن آدم سابق میشوم؟ با همان شور و شوقی که درونم، برای روز مبادا پنهان کرده بودم؟ با همان اندک باور و اعتمادم نسبت به آدمها؟
نه؛
حالا همینها را هم از دست رفته میبینم. از اول هم میدانستم راه بازگشتی وجود ندارد و اگر این رویا از دست برود دیگر نمیتوان به نقطهی شروع بازگشت …
به خاطر همین چیزهاست که نمیتوانم تو را ببخشم. تو چیزهایی را از من گرفتهای که دیگر حتی خودت هم قادر به بازگرداندن آنها نیستی!
نه؛
حالا همینها را هم از دست رفته میبینم. از اول هم میدانستم راه بازگشتی وجود ندارد و اگر این رویا از دست برود دیگر نمیتوان به نقطهی شروع بازگشت …
به خاطر همین چیزهاست که نمیتوانم تو را ببخشم. تو چیزهایی را از من گرفتهای که دیگر حتی خودت هم قادر به بازگرداندن آنها نیستی!
حال من بد نیست و یعنی هیچ جای بدنم درد نمیکند ولی اگر بخواهی حالم را عمیقتر جویا شوی باید به تو بگویم که به هیچ وجه از زندگی خوشم نمیآید. زندگی برایم بیمعنی و غیرقابلتحمل شده.
برعکس تو من حالم با خواندن کتابهای روانشناسی و غیره خوب نمیشود. من آدم احساساتی و دیوانهای هستم و مثل تو نمیتوانم به اعصابم مسلط باشم! دردهایم بزرگتر از آن چه که هست در نظرم جلوه میکند و هیچوقت قدرت روبهرو شدن با حقایق زندگی را ندارم. بارها آرزو کردهام که مثل تو باشم اما گویی خداوند نمیخواهد که من روی خوشبختی را ببینم. اعتماد و ایمن به نفس در وجود من مرده!
محیطی که در آن زندگی میکنم برای من کشنده و رنجآور است و پیوسته به ضعف و تزلزل روحیهی من کمک میکند. همیشه فکر میکنم که فقط برای مردن خوب هستم. زیرا در خانه کسی برای من ارزشی قائل نیست و کسی نیست که شخصیتم را تقویت کند.
هیچ کاری را نمیتوانم با ایمان و اعتماد انجام بدهم. تزلزل و تردید مثل سایهی شومی روی اعمال و افکار من سنگینی میکند و شخصیتم مثل یخی آب میشود.
هیچکس نیست که درد مرا بفهمد و به من کمک کند و مرا همانطور که هستم بشناسد.
حالا میفهمم که درد بیگانگی، چه درد بزرگی است ...
برعکس تو من حالم با خواندن کتابهای روانشناسی و غیره خوب نمیشود. من آدم احساساتی و دیوانهای هستم و مثل تو نمیتوانم به اعصابم مسلط باشم! دردهایم بزرگتر از آن چه که هست در نظرم جلوه میکند و هیچوقت قدرت روبهرو شدن با حقایق زندگی را ندارم. بارها آرزو کردهام که مثل تو باشم اما گویی خداوند نمیخواهد که من روی خوشبختی را ببینم. اعتماد و ایمن به نفس در وجود من مرده!
محیطی که در آن زندگی میکنم برای من کشنده و رنجآور است و پیوسته به ضعف و تزلزل روحیهی من کمک میکند. همیشه فکر میکنم که فقط برای مردن خوب هستم. زیرا در خانه کسی برای من ارزشی قائل نیست و کسی نیست که شخصیتم را تقویت کند.
هیچ کاری را نمیتوانم با ایمان و اعتماد انجام بدهم. تزلزل و تردید مثل سایهی شومی روی اعمال و افکار من سنگینی میکند و شخصیتم مثل یخی آب میشود.
هیچکس نیست که درد مرا بفهمد و به من کمک کند و مرا همانطور که هستم بشناسد.
حالا میفهمم که درد بیگانگی، چه درد بزرگی است ...
2💔4
حرفها اگر جان داشتند ، ریشههای نازك گیاهی بودند که نفوذ میکنند در خاك تن.
أللهم أخرِج حُبَّ الدّنیا من قلوبِنا و زِد فی قلوبِنا مَحَبَّةَ أمیرِالمؤمنین.
شاید روزی تو را بابت تمام رنجها و آسیبهایی که عامدانه به من تحمیل کردی ببخشم اما به من بگو چگونه باید تو را بابت به سخره گرفتن کلمات و خالی کردن بعضی از کلمات و مفاهیم از هرگونه معنی و ارزشی، ببخشم؟
من صادقانه کلمات را باور داشتم و حالا احساس میکنم برایم خالی از هرگونه ارزش و معنایی شدهاند. چگونه باید اینها را در ذهنام بازسازی کنم؟ چگونه به آنها معنایی دوباره بدهم؟
باور نمیکنم آیا تو واقعا همینقدر توخالی بودهای؟
من صادقانه کلمات را باور داشتم و حالا احساس میکنم برایم خالی از هرگونه ارزش و معنایی شدهاند. چگونه باید اینها را در ذهنام بازسازی کنم؟ چگونه به آنها معنایی دوباره بدهم؟
باور نمیکنم آیا تو واقعا همینقدر توخالی بودهای؟
همچنان که یکسری آدمهایی که در طول روز خیلی کار میکنند و خیلی انرژی مثبت دارند و خیلی به زیباییهای دنیا میافزایند و ورزش میکنند و قهوهی فلان را فقط با کیک بهمان دوست دارند و هر کدام از لباسهایشان را به اسم صدا میزنند و آخرین کتابهای منتشر شده روی میز کنار ماگ بسیار خوشرنگشان دیده میشود میتوانند از زندگی زیبایشان حرف بزنند، یک سری آدم انرژی منفی هیچ کاری نکن تمام روز در رختخواب افتادهی چای دو روز پیش با بیسکوییت مورچهزده خوردهی از خندهات متنفرم بذار تنها باشم چرا چراغو روشن میکنی؟ هم هستند که به همان اندازه حق دارند از زندگیشان حرف بزنند. به همین سادگی! فهمیدنش نباید آنقدرها هم سخت باشد. نه؟
2💔2
دلم برای تو، برای تو از نزدیک تنگ است. میدانی نه در زمانهایی که خسته یا دلشکستهام و تمنای تسلا در روحم میپیچد، نه در اوقات خوش درخشش که میخواهم برای سرود پیروزیام گوش شنوایی باشد که در وقت کشف زیبایی، بیش از هر زمان دیگری برایت دلتنگ میشوم. در آن هنگام که موسیقیِ خوبی غافلگیرم میکند یا سکانسی از یک فیلم نفسم را بند میآورد، اولین واکنش ناخودآگاه ذهنم طلب کردن توست که کاش بود، میدید و میشنید. بی تو زیبایی بر جانم ثقیل است، دلتنگ میکند و دلتنگی همیشه یعنی تنهایی!
حاصل حضور خیالت، تنها ماندن من است، گرفتار شدن در احوالی که حتی نمی توانم به درستی توضیحش بدهم …
حاصل حضور خیالت، تنها ماندن من است، گرفتار شدن در احوالی که حتی نمی توانم به درستی توضیحش بدهم …
أُريدك دائماً بِقُربي إن وقع حُزن الأرض على كَتفي أميلُ إليك.
میخواهم همیشه کنار من باشی تا اگر اندوهِ زمین روی شانههایم افتاد، به سمت تو کج شوم.
میخواهم همیشه کنار من باشی تا اگر اندوهِ زمین روی شانههایم افتاد، به سمت تو کج شوم.
لا تراهن علی بقاء أحد نصيحة من شخص قد خسر الرهان
روی ماندن هيچكس شرط بندی نكن، نصيحتی از كسی که شرطش را باخته
روی ماندن هيچكس شرط بندی نكن، نصيحتی از كسی که شرطش را باخته
3💔2
هنگامی که عمل انسان با باورها و ارزشهای وی سازگاری نداشته باشد، آرامش ذهنی خود را از دست میدهد.
2❤3
بعضی خیال میکنند که سکوت، از روی درد و یا خستگی مفرط آدمها صدایش بلند میشود و یک جان پناهِ امن برای در حاشیه ماندن از هیاهوی دلتنگی و آدمهاست، اما اینگونه نیست.
وقتی به این فکر میکنی که خلقِ جملاتت اوضاع را درست نخواهد کرد و حتی گاهی در توضیح شرایط ناکام میماند، آنوقت خواهی فهمید که خاموش بودن تا چه اندازه از روی صبر، پر زحمت است.
وقتی به این فکر میکنی که خلقِ جملاتت اوضاع را درست نخواهد کرد و حتی گاهی در توضیح شرایط ناکام میماند، آنوقت خواهی فهمید که خاموش بودن تا چه اندازه از روی صبر، پر زحمت است.
یک حس سنگینی عجیبی در سرم، روی دوشام و در تمام این کالبد احساس میکنم.
سنگینی سکوتهای همیشگی و حرفهای نگفتهام، سنگینی غمهای فروخوردهام، سنگینی احساسات ابراز نشده و سوگواری نکردن برای از دست رفتهها و اشکهای نریخته. همهی اینها و چیزهای دیگری که آزارم میدهند اما دیگر حتی در خاطرم نیستند.
آنقدر خستهام که دلم میخواهد در همین لحظه از شر این بار روی دوشام خلاص شوم و بگویم دیگر تمام. نمیآیم، نمیروم، نمیمانم.
فقط میخواهم خلاص شوم.
سنگینی سکوتهای همیشگی و حرفهای نگفتهام، سنگینی غمهای فروخوردهام، سنگینی احساسات ابراز نشده و سوگواری نکردن برای از دست رفتهها و اشکهای نریخته. همهی اینها و چیزهای دیگری که آزارم میدهند اما دیگر حتی در خاطرم نیستند.
آنقدر خستهام که دلم میخواهد در همین لحظه از شر این بار روی دوشام خلاص شوم و بگویم دیگر تمام. نمیآیم، نمیروم، نمیمانم.
فقط میخواهم خلاص شوم.
و حالا به قدری با دنیا و آدمهایش، احساس بیگانگی و غریبگی میکنم که ترجیح میدهم فقط نظارهگر باشم و در بطن هیچ ماجرایی قرار نگیرم
💔2
فکر میکردم تو آن آدم امنی هستی که میشود در آغوشش تمام ترسها و اضطرابهایم را به دست فراموشی بسپارم؛ اما تو یکبار دیگر ثابت کردی که آغوش امنی وجود ندارد و یک ترس همیشگی در وجودم به یادگار گذاشتی!
حالا میترسم، از خودم، از آدمها و از لبهایی که دوستت دارم را زمزمه میکنند.
حالا میترسم، از خودم، از آدمها و از لبهایی که دوستت دارم را زمزمه میکنند.