Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
چیزی که جدیدا باهاش مواجه شدم و پذیرفتنش خیلی برام دردناکه این موضوعه که تو این دنیا هیچ‌چیز رو نباید باور کرد. مطلقا هیچ‌چیز!
همه چیز یک دقیقه قبل از ویرانی، کاملا سرجای خودش قرار داره و به یک‌باره می‌بینی با خاک یکسان شده و تو حتی فرصت نداری برای آخرین بار اونو تماشا کنی!
آدم‌ها حرف می‌زنند، خیلی زیبا حرف می‌زنند و تو با شنیدن حرفاشون، خون تازه‌ای درون رگ‌هات جریان پیدا می‌کنه اما آدم‌ها فقط حرف می‌زنند پای عمل که برسه همیشه لنگ می‌زنند.
دیدنِ این همه تناقض بین حرف و عمل، ناامیدم می‌کنه.
کلمات، قول‌ و قرارها و حرف‌ها، همیشه برای من باارزش بودند اما الان می‌بینم آدم‌ها هیچ تعهد و پایبندی نسبت به حرف‌ها یا قول و قرارهاشون ندارند!
انگار همه‌چیز در مزخرف‌ترین حالت خودش قرار داره و ما فقط باید نادیده بگیریم، و بگذریم …
و این آینده‌ی نامعلوم، حال ما را در گذشته‌ای تلخ محبوس کرده است.
‏لم يعد هناك حزن على وجهه كانت جزءًا من وجهه، العيون والحاجبين والأنف والفم والحــزن.
دیگه غم توی صورتش نبود، بلکه عضوی از صورتش بود؛
چشم، ابرو، بینی، دهان و غم.
مدت‌هاست که ذهنم دست از رویاپردازی برداشته است. حالا تنها حقیقت است که در ذهنم، نشخوار می‌شود.
پذیرفته‌ام که بهتر آن است از همان ابتدا با واقعیت رو‌به‌رو شوم و مزه‌ی تلخ آن را بچشم تا با امید‌های واهی و رویاپردازی خودم را فریب بدهم.
برفرض که روزی از این اندوه جان سالم به در بردم. برفرض که این غم را پشت‌ سر گذاشتم؛ آیا من دوباره آن آدم سابق می‌شوم؟ با همان شور و شوقی که درونم، برای روز مبادا پنهان کرده‌ بودم؟ با همان اندک باور و اعتمادم نسبت به آدم‌ها؟
نه؛
حالا همین‌ها را هم از دست رفته می‌بینم. از اول هم می‌دانستم راه بازگشتی وجود ندارد و اگر این رویا از دست برود دیگر نمی‌توان به نقطه‌ی شروع بازگشت …
به خاطر همین‌ چیزهاست که نمی‌توانم تو را ببخشم. تو چیزهایی را از من گرفته‌ای که دیگر حتی خودت هم قادر به بازگرداندن آن‌ها نیستی!
حال من بد نیست و یعنی هیچ جای بدنم درد نمی‌کند ولی اگر بخواهی حالم را عمیق‌تر جویا شوی باید به تو بگویم که به‌ هیچ‌ وجه از زندگی خوشم نمی‌آید. زندگی برایم بی‌معنی و غیرقابل‌تحمل شده.
برعکس تو من حالم با خواندن کتاب‌های روان‌شناسی و غیره خوب نمی‌شود. من آدم احساساتی و دیوانه‌ای هستم و مثل تو نمی‌توانم به اعصابم مسلط باشم! دردهایم بزرگ‌تر از آن چه که هست در نظرم جلوه می‌کند و هیچ‌وقت قدرت روبه‌رو شدن با حقایق زندگی را ندارم. بارها آرزو کرده‌ام که مثل تو باشم اما گویی خداوند نمی‌خواهد که من روی خوشبختی را ببینم. اعتماد و ایمن به نفس در وجود من مرده!
محیطی که در آن زندگی می‌کنم برای من کشنده و رنج‌آور است و پیوسته به ضعف و تزلزل روحیه‌ی من کمک می‌کند. همیشه فکر می‌کنم که فقط برای مردن خوب هستم. زیرا در خانه کسی برای من ارزشی قائل نیست و کسی نیست که شخصیتم را تقویت کند.
هیچ کاری را نمی‌توانم با ایمان و اعتماد انجام بدهم. تزلزل و تردید مثل سایه‌ی شومی روی اعمال و افکار من سنگینی می‌کند و شخصیتم مثل یخی آب می‌شود.
هیچ‌کس نیست که درد مرا بفهمد و به من کمک کند ‌و مرا همان‌طور که هستم بشناسد.
حالا می‌فهمم که درد بیگانگی، چه درد بزرگی است ...
2💔4
حرف‌ها اگر جان داشتند ، ریشه‌های نازك گیاهی بودند که نفوذ می‌کنند در خاك تن.
أللهم أخرِج حُبَّ الدّنیا من قلوبِنا و زِد فی قلوبِنا مَحَبَّةَ أمیرِالمؤمنین.
شاید روزی تو را بابت تمام رنج‌ها و آسیب‌هایی که عامدانه به من تحمیل کردی ببخشم اما به من بگو چگونه باید تو را بابت به سخره گرفتن کلمات و خالی کردن بعضی از کلمات و مفاهیم از هرگونه معنی و ارزشی، ببخشم؟
من صادقانه کلمات را باور داشتم و حالا احساس می‌کنم برایم خالی از هرگونه ارزش و معنایی شده‌اند. چگونه باید این‌ها را در ذهن‌ام بازسازی کنم؟ چگونه به آن‌ها معنایی دوباره بدهم؟
باور نمی‌کنم آیا تو واقعا همین‌قدر توخالی بوده‌ای؟
دندان لق توقع را بِکَنیم.
همچنان که یک‌سری آدم‌هایی که در طول روز خیلی کار می‌کنند و خیلی انرژی مثبت دارند و خیلی به زیبایی‌های دنیا می‌افزایند و ورزش می‌کنند و قهوه‌ی فلان را فقط با کیک بهمان دوست دارند و هر کدام از لباس‌هایشان را به اسم صدا می‌زنند و آخرین کتاب‌های منتشر شده روی میز کنار ماگ بسیار خوشرنگ‌شان دیده می‌شود می‌توانند از زندگی زیبایشان حرف بزنند، یک سری آدم انرژی منفی هیچ کاری نکن تمام روز در رختخواب افتاده‌ی چای دو روز پیش با بیسکوییت‌ مورچه‌زده‌ خورده‌ی از خنده‌ات متنفرم بذار تنها باشم چرا چراغو روشن می‌کنی؟ هم هستند که به همان اندازه حق دارند از زندگی‌شان حرف بزنند. به همین سادگی! فهمیدنش نباید آنقدرها هم سخت باشد. نه؟
2💔2
دلم برای تو، برای تو از نزدیک تنگ است. می‌دانی نه در زمان‌هایی که خسته‌ یا دل‌شکسته‌ام و تمنای تسلا در روحم می‌پیچد، نه در اوقات خوش درخشش که می‌خواهم برای سرود پیروزی‌ام گوش شنوایی باشد که در وقت کشف زیبایی، بیش از هر زمان دیگری برایت دل‌تنگ می‌شوم. در آن هنگام که موسیقیِ خوبی غافلگیرم می‌کند یا سکانسی از یک فیلم نفسم را بند می‌آورد، اولین واکنش ناخودآگاه ذهنم طلب کردن توست که کاش بود، می‌دید و می‌شنید. بی تو زیبایی بر جانم ثقیل است، دل‌تنگ می‌کند و دل‌تنگی همیشه یعنی تنهایی!
حاصل حضور خیالت، تنها ماندن من است، گرفتار شدن در احوالی که حتی نمی توانم به درستی توضیحش بدهم …
أُريدك دائماً بِقُربي إن وقع حُزن الأرض على كَتفي أميلُ إليك.
می‌خواهم همیشه کنار من باشی تا اگر اندوهِ زمین روی شانه‌هایم افتاد، به سمت تو کج شوم.
لا تراهن علی بقاء أحد نصيحة من شخص قد خسر الرهان
روی ماندن هيچ‌كس شرط بندی نكن، نصيحتی از كسی که شرط‌ش را باخته
3💔2
هنگامی که عمل انسان با باورها و ارزش‌های وی سازگاری نداشته باشد، آرامش ذهنی خود را از دست می‌دهد.
23
کسی که تو را بشناسد، چگونه از تو دست خواهد کشید؟
و کسی که محکم‌ترین تکیه‌گاه جهان را تجربه کرده باشد، چگونه به تکیه‌گاه‌های پوشالی دیگر تن خواهد داد؟
5
بعضی خیال می‌کنند که سکوت، از روی درد و یا خستگی مفرط آدم‌ها صدایش بلند می‌شود و یک جان پناهِ امن برای در حاشیه ماندن از هیاهوی دل‌تنگی و آدم‌هاست، اما این‌گونه نیست.
وقتی به این فکر می‌کنی که خلقِ جملاتت اوضاع را درست نخواهد کرد و حتی گاهی در توضیح شرایط ناکام می‌ماند، آن‌وقت خواهی فهمید که خاموش بودن تا چه اندازه از روی صبر، پر‌ زحمت است.
Stranger (with rain)
Marek Iwaszkiewicz
با من بمان. آن‌ها که رفتن‌شان را طاقت آوردم، تو نبودند.
💔1
بارها غم به تو گفتیم، ز ما نشنیدی
بعد ازین مصلحت آن‌ست که خاموش کنیم …
4
یک حس سنگینی عجیبی در سرم، روی دوش‌ام و در تمام این کالبد احساس می‌کنم.
سنگینی سکوت‌های همیشگی و حرف‌های نگفته‌ام، سنگینی غم‌های فروخورده‌ام، سنگینی احساسات ابراز نشده و سوگواری نکردن برای از دست رفته‌ها و اشک‌های نریخته‌. همه‌ی این‌ها و چیزهای دیگری که آزارم می‌دهند اما دیگر حتی در خاطرم نیستند.
آنقدر خسته‌ام که دلم می‌خواهد در همین لحظه از شر این بار روی دوش‌ام خلاص شوم‌ و بگویم دیگر تمام. نمی‌آیم، نمی‌روم، نمی‌مانم.
فقط می‌خواهم خلاص شوم.