و میدانید چه چیز دیگری غمگینم میکرد؟
حضور من برای او مهم نبود.
این من بودم که نمیگذاشتم فراموش شوم. و آنقدر برای این کار تلاش کردهام که حالا دیگر برایم مهم نیست. واقعا نیست.
خستهام و هر تلاشی برای به یاد ماندن مرا به سوی خاطرات ناامیدکنندهای سوق میدهد.
حضور من برای او مهم نبود.
این من بودم که نمیگذاشتم فراموش شوم. و آنقدر برای این کار تلاش کردهام که حالا دیگر برایم مهم نیست. واقعا نیست.
خستهام و هر تلاشی برای به یاد ماندن مرا به سوی خاطرات ناامیدکنندهای سوق میدهد.
💔6
در آغوش تو گریستن، درمانیست فراتر از زمان و مکان برای تمامی مشکلات لاینحل
کوچکترین ناملایمتی میتواند مرا فرسنگها از آدمها دور کند و باعث شود دوباره به نقطهای امن و دور افتاده پناه ببرم.
جایی پشت دیوارهایی بلند و مستحکم که دست هیچکس به من نرسد.
جایی پشت دیوارهایی بلند و مستحکم که دست هیچکس به من نرسد.
2💔1
تابهحال از برهنه شدن پیش چشم کسی پشیمان گشتهاید؟
منظورم صرفا برهنگی تن نیست. برهنگی روح، افکار و برهنگی ذهنی را میگویم.
تابهحال عریان شدنِ بیپروا مقابل چشمان کسی را تجربه کردهاید؟
من بسیار پشیمانم. احساس میکنم مقابل چشمان آدمِ اشتباهی این کار را انجام دادهام. ای کاش میشد به عقب برگردم و آنطور بیمحابا همهی خودم را روی دایره نمیریختم. کاش بخشی از وجودم را برای خودم نگهمیداشتم. کاش همهی خودم را صرف او نمیکردم.
حالا احساس میکنم تمام شدهام؛ هدر رفتهام.
منظورم صرفا برهنگی تن نیست. برهنگی روح، افکار و برهنگی ذهنی را میگویم.
تابهحال عریان شدنِ بیپروا مقابل چشمان کسی را تجربه کردهاید؟
من بسیار پشیمانم. احساس میکنم مقابل چشمان آدمِ اشتباهی این کار را انجام دادهام. ای کاش میشد به عقب برگردم و آنطور بیمحابا همهی خودم را روی دایره نمیریختم. کاش بخشی از وجودم را برای خودم نگهمیداشتم. کاش همهی خودم را صرف او نمیکردم.
حالا احساس میکنم تمام شدهام؛ هدر رفتهام.
❤1
پرسه زدن در خاطراتی که آدمهایش بنا بر لیاقت، ارزش و ظرفیتشان دیگر در آن وجود ندارند، و یا احساساتی که دیگر منقضی شده، جز فرسایش روح چیزی به ارمغان نمیآورد. آدمی میل و کششی عجیب به این نوستالژیهای احمقانه دارد! نشئگی عجیبی که در مصرف زخم و خاطرات مشمئز کننده است، او را عمیقا به وجد میآورد!
واقعیت اینست که ما اکثر اوقات در توهم یک تراژدی غرق میشویم تا دستان حقیقت را از گلویمان برداریم، به شکل بامزهای فریب میدهیم خودمان را، دیگران را…
بخشی به این دلیل؛ که ما به طرز وحشتناکی به بازنده بودن اعتیاد داریم!
زیرا تجربههای نو همواره با مسئولیتپذیری و اضطراب انتخاب همراه است، در شکست نوعی لَختی و نقاب مظلومیت نهفته است که عمده آدمها میلی شدید به استفاده و ارتزاق از آن دارند.
واقعیت اینست که ما اکثر اوقات در توهم یک تراژدی غرق میشویم تا دستان حقیقت را از گلویمان برداریم، به شکل بامزهای فریب میدهیم خودمان را، دیگران را…
بخشی به این دلیل؛ که ما به طرز وحشتناکی به بازنده بودن اعتیاد داریم!
زیرا تجربههای نو همواره با مسئولیتپذیری و اضطراب انتخاب همراه است، در شکست نوعی لَختی و نقاب مظلومیت نهفته است که عمده آدمها میلی شدید به استفاده و ارتزاق از آن دارند.
مردی كه امروز عاشقش میشی زنهای زيادی ازش متنفرن!
زنی كه امروز دوست داشتنش رو كشف میکنی و زندگيت رو زيبا میکنه پارسال زندگی مرد ديگهای رو نابود كرده!
سربازی كه توی سنگر تو نارنجك میندازه و منتظره صدای تكه تكه شدن بدنت رو بشنوه توی خونه بچهی سه سالهای داره كه بهش میگه بابا.
اتاق نيمه تاريك خونهای قديمی كه حالت ازش بهم میخوره محل زيباترين خاطرات آدمی ديگه است …
شايد خيلی احمقانه به نظر بياد عزيزم؛ ولی زندگی بيش از اين كه خودش معنی داشته باشه، از جايی كه تو بهش نگاه میكنی معنی پيدا میکنه!
زنی كه امروز دوست داشتنش رو كشف میکنی و زندگيت رو زيبا میکنه پارسال زندگی مرد ديگهای رو نابود كرده!
سربازی كه توی سنگر تو نارنجك میندازه و منتظره صدای تكه تكه شدن بدنت رو بشنوه توی خونه بچهی سه سالهای داره كه بهش میگه بابا.
اتاق نيمه تاريك خونهای قديمی كه حالت ازش بهم میخوره محل زيباترين خاطرات آدمی ديگه است …
شايد خيلی احمقانه به نظر بياد عزيزم؛ ولی زندگی بيش از اين كه خودش معنی داشته باشه، از جايی كه تو بهش نگاه میكنی معنی پيدا میکنه!
❤3
چیزی که جدیدا باهاش مواجه شدم و پذیرفتنش خیلی برام دردناکه این موضوعه که تو این دنیا هیچچیز رو نباید باور کرد. مطلقا هیچچیز!
همه چیز یک دقیقه قبل از ویرانی، کاملا سرجای خودش قرار داره و به یکباره میبینی با خاک یکسان شده و تو حتی فرصت نداری برای آخرین بار اونو تماشا کنی!
آدمها حرف میزنند، خیلی زیبا حرف میزنند و تو با شنیدن حرفاشون، خون تازهای درون رگهات جریان پیدا میکنه اما آدمها فقط حرف میزنند پای عمل که برسه همیشه لنگ میزنند.
دیدنِ این همه تناقض بین حرف و عمل، ناامیدم میکنه.
کلمات، قول و قرارها و حرفها، همیشه برای من باارزش بودند اما الان میبینم آدمها هیچ تعهد و پایبندی نسبت به حرفها یا قول و قرارهاشون ندارند!
انگار همهچیز در مزخرفترین حالت خودش قرار داره و ما فقط باید نادیده بگیریم، و بگذریم …
همه چیز یک دقیقه قبل از ویرانی، کاملا سرجای خودش قرار داره و به یکباره میبینی با خاک یکسان شده و تو حتی فرصت نداری برای آخرین بار اونو تماشا کنی!
آدمها حرف میزنند، خیلی زیبا حرف میزنند و تو با شنیدن حرفاشون، خون تازهای درون رگهات جریان پیدا میکنه اما آدمها فقط حرف میزنند پای عمل که برسه همیشه لنگ میزنند.
دیدنِ این همه تناقض بین حرف و عمل، ناامیدم میکنه.
کلمات، قول و قرارها و حرفها، همیشه برای من باارزش بودند اما الان میبینم آدمها هیچ تعهد و پایبندی نسبت به حرفها یا قول و قرارهاشون ندارند!
انگار همهچیز در مزخرفترین حالت خودش قرار داره و ما فقط باید نادیده بگیریم، و بگذریم …
لم يعد هناك حزن على وجهه كانت جزءًا من وجهه، العيون والحاجبين والأنف والفم والحــزن.
دیگه غم توی صورتش نبود، بلکه عضوی از صورتش بود؛
چشم، ابرو، بینی، دهان و غم.
دیگه غم توی صورتش نبود، بلکه عضوی از صورتش بود؛
چشم، ابرو، بینی، دهان و غم.
مدتهاست که ذهنم دست از رویاپردازی برداشته است. حالا تنها حقیقت است که در ذهنم، نشخوار میشود.
پذیرفتهام که بهتر آن است از همان ابتدا با واقعیت روبهرو شوم و مزهی تلخ آن را بچشم تا با امیدهای واهی و رویاپردازی خودم را فریب بدهم.
پذیرفتهام که بهتر آن است از همان ابتدا با واقعیت روبهرو شوم و مزهی تلخ آن را بچشم تا با امیدهای واهی و رویاپردازی خودم را فریب بدهم.
برفرض که روزی از این اندوه جان سالم به در بردم. برفرض که این غم را پشت سر گذاشتم؛ آیا من دوباره آن آدم سابق میشوم؟ با همان شور و شوقی که درونم، برای روز مبادا پنهان کرده بودم؟ با همان اندک باور و اعتمادم نسبت به آدمها؟
نه؛
حالا همینها را هم از دست رفته میبینم. از اول هم میدانستم راه بازگشتی وجود ندارد و اگر این رویا از دست برود دیگر نمیتوان به نقطهی شروع بازگشت …
به خاطر همین چیزهاست که نمیتوانم تو را ببخشم. تو چیزهایی را از من گرفتهای که دیگر حتی خودت هم قادر به بازگرداندن آنها نیستی!
نه؛
حالا همینها را هم از دست رفته میبینم. از اول هم میدانستم راه بازگشتی وجود ندارد و اگر این رویا از دست برود دیگر نمیتوان به نقطهی شروع بازگشت …
به خاطر همین چیزهاست که نمیتوانم تو را ببخشم. تو چیزهایی را از من گرفتهای که دیگر حتی خودت هم قادر به بازگرداندن آنها نیستی!
حال من بد نیست و یعنی هیچ جای بدنم درد نمیکند ولی اگر بخواهی حالم را عمیقتر جویا شوی باید به تو بگویم که به هیچ وجه از زندگی خوشم نمیآید. زندگی برایم بیمعنی و غیرقابلتحمل شده.
برعکس تو من حالم با خواندن کتابهای روانشناسی و غیره خوب نمیشود. من آدم احساساتی و دیوانهای هستم و مثل تو نمیتوانم به اعصابم مسلط باشم! دردهایم بزرگتر از آن چه که هست در نظرم جلوه میکند و هیچوقت قدرت روبهرو شدن با حقایق زندگی را ندارم. بارها آرزو کردهام که مثل تو باشم اما گویی خداوند نمیخواهد که من روی خوشبختی را ببینم. اعتماد و ایمن به نفس در وجود من مرده!
محیطی که در آن زندگی میکنم برای من کشنده و رنجآور است و پیوسته به ضعف و تزلزل روحیهی من کمک میکند. همیشه فکر میکنم که فقط برای مردن خوب هستم. زیرا در خانه کسی برای من ارزشی قائل نیست و کسی نیست که شخصیتم را تقویت کند.
هیچ کاری را نمیتوانم با ایمان و اعتماد انجام بدهم. تزلزل و تردید مثل سایهی شومی روی اعمال و افکار من سنگینی میکند و شخصیتم مثل یخی آب میشود.
هیچکس نیست که درد مرا بفهمد و به من کمک کند و مرا همانطور که هستم بشناسد.
حالا میفهمم که درد بیگانگی، چه درد بزرگی است ...
برعکس تو من حالم با خواندن کتابهای روانشناسی و غیره خوب نمیشود. من آدم احساساتی و دیوانهای هستم و مثل تو نمیتوانم به اعصابم مسلط باشم! دردهایم بزرگتر از آن چه که هست در نظرم جلوه میکند و هیچوقت قدرت روبهرو شدن با حقایق زندگی را ندارم. بارها آرزو کردهام که مثل تو باشم اما گویی خداوند نمیخواهد که من روی خوشبختی را ببینم. اعتماد و ایمن به نفس در وجود من مرده!
محیطی که در آن زندگی میکنم برای من کشنده و رنجآور است و پیوسته به ضعف و تزلزل روحیهی من کمک میکند. همیشه فکر میکنم که فقط برای مردن خوب هستم. زیرا در خانه کسی برای من ارزشی قائل نیست و کسی نیست که شخصیتم را تقویت کند.
هیچ کاری را نمیتوانم با ایمان و اعتماد انجام بدهم. تزلزل و تردید مثل سایهی شومی روی اعمال و افکار من سنگینی میکند و شخصیتم مثل یخی آب میشود.
هیچکس نیست که درد مرا بفهمد و به من کمک کند و مرا همانطور که هستم بشناسد.
حالا میفهمم که درد بیگانگی، چه درد بزرگی است ...
2💔4
حرفها اگر جان داشتند ، ریشههای نازك گیاهی بودند که نفوذ میکنند در خاك تن.
أللهم أخرِج حُبَّ الدّنیا من قلوبِنا و زِد فی قلوبِنا مَحَبَّةَ أمیرِالمؤمنین.
شاید روزی تو را بابت تمام رنجها و آسیبهایی که عامدانه به من تحمیل کردی ببخشم اما به من بگو چگونه باید تو را بابت به سخره گرفتن کلمات و خالی کردن بعضی از کلمات و مفاهیم از هرگونه معنی و ارزشی، ببخشم؟
من صادقانه کلمات را باور داشتم و حالا احساس میکنم برایم خالی از هرگونه ارزش و معنایی شدهاند. چگونه باید اینها را در ذهنام بازسازی کنم؟ چگونه به آنها معنایی دوباره بدهم؟
باور نمیکنم آیا تو واقعا همینقدر توخالی بودهای؟
من صادقانه کلمات را باور داشتم و حالا احساس میکنم برایم خالی از هرگونه ارزش و معنایی شدهاند. چگونه باید اینها را در ذهنام بازسازی کنم؟ چگونه به آنها معنایی دوباره بدهم؟
باور نمیکنم آیا تو واقعا همینقدر توخالی بودهای؟