Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
از تو تنها وصفِ دیدارت نصیب ما شده! برفْ تجریش است و سوزش می‌رسد پایین شهر!
يَا سَلْمَانُ مَنْ أحَبَّ فَاطِمَةَ ابْنَتِي فَهُوَ فِي الْجَنَّةِ مَعِي وَ مَنْ أبْغَضَهَا فَهُوَ فِي النَّارِ. يَا سَلْمَانُ حُبُّ فَاطِمَةَ يَنْفَعُ فِي مِائَةِ مَوْطِنٍ أيْسَرُ تِلْكَ الْمَوَاطِنِ الْمَوْتُ وَ الْقَبْرُ وَ الْمِيزَانُ وَ الْمَحْشَرُ وَ الصِّرَاطُ وَ الْمُحَاسَبَة.

فرمودند : ای سلمان! هر کس دخترم فاطمه را‌ دوست داشته باشد، در بهشت با من است و هر کس او را به غضب آورد، جایگاهش در آتش است. ای سلمان! محبت فاطمه در صد جا سودمند است که کمترین آن صد جا، هنگام مرگ و قبر و موقع میزان اعمال و محشر و عبور از صراط و محاسبه اعمال است.

• بحارالأنوار، ج ۲۷ ، ص ۱۱۶
Suffer
Jurrivh
اگر تو نباشی که من را ببوسی، من هر شب پیرتر می‌شوم.
نبودن‌ات سرد است.
در دایره‌ی قسمت ؛ ما نقطه‌ی تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی ، حکم آنچه تو فرمایی …
من نویسنده‌ی خوبی میشدم اگه تو رو کنار خودم داشتم. مثلا می‌شد از خطوط کنار چشم‌هات، وقتی می‌خندی یه کتاب بنویسم یا از اشک‌هات وقتی از سراشیبی گونه‌هات به زیر چونت می‌رسن.
مثلا می‌شد از دست‌هات قطورترین کتاب دنیارو بنویسم.
اما نیستی دیگه. نیستی عزیزدلم
من زنی را می‌شناسم که هیچ‌گاه در انتظار ظهور دستی برای برآوردن آرزوهاش نماند، خودش بلند شد، یک‌ تنه ایستاد و برای آرزوهای خودش آستین بالا زد و ذره ذره موفق شد.
من زنی را می‌شناسم که هم ظریف بود، هم محکم، هم تکیه‌گاه بود، هم تکیه زدن به شانه‌های مردانه‌ای را دوست داشت.
هم گریه می‌کرد، هم می‌‌خندید، هم دوست داشت، هم دوست‌داشتنی بود.
من زنی را می‌شناسم که هم کودکانه شیطنت می‌کرد، هم بالغانه مدیریت. هم سربه‌زیر بود، هم جسور. هم عاشق بود، هم فارغ.
من زنی را می‌شناسم که آرام بود و آرامش را به‌قدر دایره‌ی تأثیر خودش تکثیر می‌کرد. زنی که زیباترین بود، هم درونی و هم بیرونی و متناسب با شرایط، درست‌ترین حرف‌‌ها را می‌زد و اصیل‌ترین رفتارها را داشت.
من زنی را می‌شناسم که مستقلانه می‌زیست و مستقلانه اقدام می‌کرد، که کمک می‌گرفت اما همیشه اول و آخر، روی توانمندی‌های خودش حساب می‌کرد. که سنگفرش‌های یک خیابان معمولی با خیابان‌های پاریس براش فرقی نمی‌کرد و حال دلش با تابش آفتاب و تماشای گیاه و پرنده‌ها و کتاب‌ها و موسیقی خوب می‌شد. که برای حال خوب خودش می‌جنگید و لایه‌های زمخت عادت و روزمرگی را کنار می‌زد و از لابلای جزئیات ساده و دست و پاگیر حیات، دلپذیرترین دلخوشی‌ها را برای خودش بیرون می‌کشید و عمیقا ذوق می‌کرد.
من زنی را می‌شناسم که حضورش حال جهان را بهتر می‌کرد. که عمیق بود و وسیع بود و با گیاهان و با آسمان و با اقیانوس‌های آرام و در نوسان، نسبت داشت.
و می‌دانید چه چیز دیگری غمگینم می‌کرد؟
حضور من برای او مهم نبود.
این من بودم که نمی‌گذاشتم فراموش شوم. و آنقدر برای این کار تلاش کرده‌ام که حالا دیگر برایم مهم نیست. واقعا نیست.
خسته‌ام و هر تلاشی برای به یاد ماندن مرا به سوی خاطرات ناامیدکننده‌ای سوق می‌دهد.
💔6
در آغوش تو گریستن، درمانی‌ست فراتر از زمان و مکان برای تمامی مشکلات لاینحل
من راغبم به دام تو.
کوچک‌ترین ناملایمتی می‌تواند مرا فرسنگ‌ها از آدم‌ها دور کند و باعث شود دوباره به نقطه‌ای امن و دور افتاده‌ پناه ببرم.
جایی پشت دیوارهایی بلند و مستحکم که دست هیچ‌کس به من نرسد.
2💔1
تابه‌حال از برهنه شدن پیش چشم کسی پشیمان گشته‌اید؟
منظورم صرفا برهنگی تن نیست. برهنگی روح، افکار و برهنگی ذهنی را می‌گویم.
تابه‌حال عریان شدن‌ِ بی‌پروا مقابل چشمان کسی را تجربه کرده‌اید؟
من بسیار پشیمانم. احساس می‌کنم مقابل چشمان آدمِ اشتباهی این کار را انجام داد‌ه‌ام. ای کاش می‌شد به عقب برگردم و آن‌طور بی‌محابا همه‌ی خودم را روی دایره‌ نمی‌ریختم. کاش بخشی از وجودم را برای خودم نگه‌می‌داشتم. کاش همه‌ی خودم را صرف او نمی‌کردم.
حالا احساس می‌کنم تمام شده‌ام؛ هدر رفته‌ام.
1
پرسه زدن در خاطراتی که آدم‌هایش بنا بر لیاقت، ارزش و ظرفیت‌شان دیگر در آن وجود ندارند، و یا احساساتی که دیگر منقضی شده، جز فرسایش روح چیزی به ارمغان نمی‌آورد. آدمی میل و کششی عجیب به این نوستالژی‌های احمقانه دارد! نشئگی عجیبی که در مصرف زخم و خاطرات مشمئز کننده است، او را عمیقا به وجد می‌آورد!
واقعیت این‌ست که ما اکثر اوقات در توهم یک تراژدی غرق می‌شویم تا دستان حقیقت را از گلویمان برداریم، به شکل بامزه‌ای فریب می‌دهیم خودمان را، دیگران را…
بخشی به این دلیل؛ که ما به طرز وحشتناکی به بازنده بودن اعتیاد داریم!
زیرا تجربه‌های نو همواره با مسئولیت‌پذیری و اضطراب انتخاب همراه است، در شکست نوعی لَختی و نقاب مظلومیت نهفته است که عمده آدم‌ها میلی شدید به استفاده و ارتزاق از آن دارند.
مردی كه امروز عاشقش می‌شی زن‌های زيادی ازش متنفرن!
زنی كه امروز دوست داشتنش رو كشف می‌کنی و زندگيت رو زيبا می‌کنه پارسال زندگی مرد ديگه‌ای رو نابود كرده!
سربازی كه توی سنگر تو نارنجك می‌ندازه و منتظره صدای تكه تكه شدن بدنت رو بشنوه توی خونه بچه‌ی سه ساله‌ای داره كه بهش می‌گه بابا.
اتاق نيمه تاريك خونه‌ای قديمی كه حالت ازش بهم می‌خوره محل زيباترين خاطرات آدمی ديگه است …
شايد خيلی احمقانه به نظر بياد عزيزم؛ ولی زندگی بيش از اين كه خودش معنی داشته باشه، از جايی كه تو بهش نگاه می‌كنی معنی پيدا می‌کنه!
3
چیزی که جدیدا باهاش مواجه شدم و پذیرفتنش خیلی برام دردناکه این موضوعه که تو این دنیا هیچ‌چیز رو نباید باور کرد. مطلقا هیچ‌چیز!
همه چیز یک دقیقه قبل از ویرانی، کاملا سرجای خودش قرار داره و به یک‌باره می‌بینی با خاک یکسان شده و تو حتی فرصت نداری برای آخرین بار اونو تماشا کنی!
آدم‌ها حرف می‌زنند، خیلی زیبا حرف می‌زنند و تو با شنیدن حرفاشون، خون تازه‌ای درون رگ‌هات جریان پیدا می‌کنه اما آدم‌ها فقط حرف می‌زنند پای عمل که برسه همیشه لنگ می‌زنند.
دیدنِ این همه تناقض بین حرف و عمل، ناامیدم می‌کنه.
کلمات، قول‌ و قرارها و حرف‌ها، همیشه برای من باارزش بودند اما الان می‌بینم آدم‌ها هیچ تعهد و پایبندی نسبت به حرف‌ها یا قول و قرارهاشون ندارند!
انگار همه‌چیز در مزخرف‌ترین حالت خودش قرار داره و ما فقط باید نادیده بگیریم، و بگذریم …
و این آینده‌ی نامعلوم، حال ما را در گذشته‌ای تلخ محبوس کرده است.
‏لم يعد هناك حزن على وجهه كانت جزءًا من وجهه، العيون والحاجبين والأنف والفم والحــزن.
دیگه غم توی صورتش نبود، بلکه عضوی از صورتش بود؛
چشم، ابرو، بینی، دهان و غم.
مدت‌هاست که ذهنم دست از رویاپردازی برداشته است. حالا تنها حقیقت است که در ذهنم، نشخوار می‌شود.
پذیرفته‌ام که بهتر آن است از همان ابتدا با واقعیت رو‌به‌رو شوم و مزه‌ی تلخ آن را بچشم تا با امید‌های واهی و رویاپردازی خودم را فریب بدهم.