Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
‏غيبت، آخرين تلاش ناتوان است. | امیرالمؤمنین.
هر آدمی قصه‌ای دارد گلاویژ، من هم قصه‌های خودم را دارم. قصه‌هایی که مرورشان کمکم می‌کند و گاهی آزارم می‌دهد.
من این‌ها را چرا برایت می‌نویسم؟ اوضاع جاری دنیای پیرامون بسیار آشفته است. آینده آبستن اتفاقات بی‌شماری‌ست گلاویژ. من بسیار خسته‌ام. باید بروم. دوست ندارم به سرنوشت یا آینده فکر کنم. کجا بروم جز زیر سبزترین درختان بلوط چشم‌های تو؟!

• حسین دریابندی در پاسخ به نامه های زیادِ گلاویژ
من در این سال‌ها احساساتی را فهم، تجربه و در خود حمل می‌کنم که توان بیان‌شان را ندارم.
ذهنیتی نسبت به مفاهیم و پدیده‌ها در من است که نمی‌توانم همه‌اش را بگویم یا بنویسم، گویی برای بیان حس و درکم نسبت به پیرامون، کلمه کم می‌آورم
سرجیوس بحیرا پرسید چه چیزی را بیشتر از همه میپسندی؟! محمد (ص) پاسخ داد تنهایی را.
2
دوست داشتن یک نفر، مثل نقل مکان کردن به یه خونه‌ست. اولش عاشق همه‌ی چیزهایی می‌شی که برات تازگی دارن. هر روز صبح از این‌که می‌بینی این همه چیز بهت تعلق داره حیرانی.
بعد به مرور زمان دیوارها فرسوده می‌شن. چوب‌ها از بعضی قسمت‌ها پوسیده می‌شن و می‌فهمی که عشقت به اون خونه به خاطر کمالش نیست؛ بلکه به خاطر عیب و نقص‌هاشه. تمام سوراخ سنبه‌هاش رو یاد می‌گیری. یاد می‌گیری چطور کاری کنی که وقتی هوا سرده، کلید توی قفل گیر نکنه، یا در کمد رو چطور باز کنی که جیرجیر نکنه.
اینا رازهای کوچیکی هستن که خونه رو مال آدم می کنن.
12
نیمه‌های دیشب، ناگهان احساس کردم آن‌قدر تنها و خسته‌ام، آن‌قدر جان ندارم، که زین پس هرچه از مسیر بروم، نه سلانه سلانه، نه افتان و خیزان، که سینه‌خیز است. و آدمی‌زاد تا کجای راه، این‌گونه می‌تواند؟
از تو تنها وصفِ دیدارت نصیب ما شده! برفْ تجریش است و سوزش می‌رسد پایین شهر!
يَا سَلْمَانُ مَنْ أحَبَّ فَاطِمَةَ ابْنَتِي فَهُوَ فِي الْجَنَّةِ مَعِي وَ مَنْ أبْغَضَهَا فَهُوَ فِي النَّارِ. يَا سَلْمَانُ حُبُّ فَاطِمَةَ يَنْفَعُ فِي مِائَةِ مَوْطِنٍ أيْسَرُ تِلْكَ الْمَوَاطِنِ الْمَوْتُ وَ الْقَبْرُ وَ الْمِيزَانُ وَ الْمَحْشَرُ وَ الصِّرَاطُ وَ الْمُحَاسَبَة.

فرمودند : ای سلمان! هر کس دخترم فاطمه را‌ دوست داشته باشد، در بهشت با من است و هر کس او را به غضب آورد، جایگاهش در آتش است. ای سلمان! محبت فاطمه در صد جا سودمند است که کمترین آن صد جا، هنگام مرگ و قبر و موقع میزان اعمال و محشر و عبور از صراط و محاسبه اعمال است.

• بحارالأنوار، ج ۲۷ ، ص ۱۱۶
Suffer
Jurrivh
اگر تو نباشی که من را ببوسی، من هر شب پیرتر می‌شوم.
نبودن‌ات سرد است.
در دایره‌ی قسمت ؛ ما نقطه‌ی تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی ، حکم آنچه تو فرمایی …
من نویسنده‌ی خوبی میشدم اگه تو رو کنار خودم داشتم. مثلا می‌شد از خطوط کنار چشم‌هات، وقتی می‌خندی یه کتاب بنویسم یا از اشک‌هات وقتی از سراشیبی گونه‌هات به زیر چونت می‌رسن.
مثلا می‌شد از دست‌هات قطورترین کتاب دنیارو بنویسم.
اما نیستی دیگه. نیستی عزیزدلم
من زنی را می‌شناسم که هیچ‌گاه در انتظار ظهور دستی برای برآوردن آرزوهاش نماند، خودش بلند شد، یک‌ تنه ایستاد و برای آرزوهای خودش آستین بالا زد و ذره ذره موفق شد.
من زنی را می‌شناسم که هم ظریف بود، هم محکم، هم تکیه‌گاه بود، هم تکیه زدن به شانه‌های مردانه‌ای را دوست داشت.
هم گریه می‌کرد، هم می‌‌خندید، هم دوست داشت، هم دوست‌داشتنی بود.
من زنی را می‌شناسم که هم کودکانه شیطنت می‌کرد، هم بالغانه مدیریت. هم سربه‌زیر بود، هم جسور. هم عاشق بود، هم فارغ.
من زنی را می‌شناسم که آرام بود و آرامش را به‌قدر دایره‌ی تأثیر خودش تکثیر می‌کرد. زنی که زیباترین بود، هم درونی و هم بیرونی و متناسب با شرایط، درست‌ترین حرف‌‌ها را می‌زد و اصیل‌ترین رفتارها را داشت.
من زنی را می‌شناسم که مستقلانه می‌زیست و مستقلانه اقدام می‌کرد، که کمک می‌گرفت اما همیشه اول و آخر، روی توانمندی‌های خودش حساب می‌کرد. که سنگفرش‌های یک خیابان معمولی با خیابان‌های پاریس براش فرقی نمی‌کرد و حال دلش با تابش آفتاب و تماشای گیاه و پرنده‌ها و کتاب‌ها و موسیقی خوب می‌شد. که برای حال خوب خودش می‌جنگید و لایه‌های زمخت عادت و روزمرگی را کنار می‌زد و از لابلای جزئیات ساده و دست و پاگیر حیات، دلپذیرترین دلخوشی‌ها را برای خودش بیرون می‌کشید و عمیقا ذوق می‌کرد.
من زنی را می‌شناسم که حضورش حال جهان را بهتر می‌کرد. که عمیق بود و وسیع بود و با گیاهان و با آسمان و با اقیانوس‌های آرام و در نوسان، نسبت داشت.
و می‌دانید چه چیز دیگری غمگینم می‌کرد؟
حضور من برای او مهم نبود.
این من بودم که نمی‌گذاشتم فراموش شوم. و آنقدر برای این کار تلاش کرده‌ام که حالا دیگر برایم مهم نیست. واقعا نیست.
خسته‌ام و هر تلاشی برای به یاد ماندن مرا به سوی خاطرات ناامیدکننده‌ای سوق می‌دهد.
💔6
در آغوش تو گریستن، درمانی‌ست فراتر از زمان و مکان برای تمامی مشکلات لاینحل
من راغبم به دام تو.
کوچک‌ترین ناملایمتی می‌تواند مرا فرسنگ‌ها از آدم‌ها دور کند و باعث شود دوباره به نقطه‌ای امن و دور افتاده‌ پناه ببرم.
جایی پشت دیوارهایی بلند و مستحکم که دست هیچ‌کس به من نرسد.
2💔1
تابه‌حال از برهنه شدن پیش چشم کسی پشیمان گشته‌اید؟
منظورم صرفا برهنگی تن نیست. برهنگی روح، افکار و برهنگی ذهنی را می‌گویم.
تابه‌حال عریان شدن‌ِ بی‌پروا مقابل چشمان کسی را تجربه کرده‌اید؟
من بسیار پشیمانم. احساس می‌کنم مقابل چشمان آدمِ اشتباهی این کار را انجام داد‌ه‌ام. ای کاش می‌شد به عقب برگردم و آن‌طور بی‌محابا همه‌ی خودم را روی دایره‌ نمی‌ریختم. کاش بخشی از وجودم را برای خودم نگه‌می‌داشتم. کاش همه‌ی خودم را صرف او نمی‌کردم.
حالا احساس می‌کنم تمام شده‌ام؛ هدر رفته‌ام.
1