اگر غمگین باشم شانهی تو به عنوان یک مکان امن انتخاب من است و اگر شاد باشم شادیام را با تو قسمت خواهم کرد تا بخشی از آن را درون چشمان تو ببینم.
اگر تنها باشم، درخلوت و تنهاییام با تو حرف خواهم زد.
اگر در جمع باشم، اولین چیزی که به آن فکر خواهم کرد، جای خالی و نبودن توست.
میبینی؟ تو همه جا و در هر شرایطی هستی.
در غم، شادی، در تنهایی و در جمع؛ تو همواره بخش بزرگی از داستان من خواهی بود. درواقع مهمترین بخش داستان زندگیام متعلق به توست.
اگر تنها باشم، درخلوت و تنهاییام با تو حرف خواهم زد.
اگر در جمع باشم، اولین چیزی که به آن فکر خواهم کرد، جای خالی و نبودن توست.
میبینی؟ تو همه جا و در هر شرایطی هستی.
در غم، شادی، در تنهایی و در جمع؛ تو همواره بخش بزرگی از داستان من خواهی بود. درواقع مهمترین بخش داستان زندگیام متعلق به توست.
میخواهم تورا با یک سوال تنها بگذارم. لابهلای تمام آن اتفاقات، ناراحتیها و تنشها، هرگز به من هم فکر کردی؟
به اینکه من هم بخشی از این ماجرا هستم؟ فارغ از تمام دوستداشتنها و احساسات، به این فکر کردی که آنطرف داستان هم کسی وجود دارد که سهم بزرگی از این ماجرا دارد و هر اتفاقی بیفتد، روی زندگی او هم تاثیر دارد؟
شاید اشتباه از من بود. اگر از اول قواعد رابطهها را میدانستم که هرکس تنها باید به فکر خودش باشد، آنطور بیمحابا خودم را به دست تو نمیسپردم.
هرچند که تو بارها این را خواستی اما باید میدانستم همهی اینها دلایلی دارد که آن هرچه بود، دوستداشتن نبود
به اینکه من هم بخشی از این ماجرا هستم؟ فارغ از تمام دوستداشتنها و احساسات، به این فکر کردی که آنطرف داستان هم کسی وجود دارد که سهم بزرگی از این ماجرا دارد و هر اتفاقی بیفتد، روی زندگی او هم تاثیر دارد؟
شاید اشتباه از من بود. اگر از اول قواعد رابطهها را میدانستم که هرکس تنها باید به فکر خودش باشد، آنطور بیمحابا خودم را به دست تو نمیسپردم.
هرچند که تو بارها این را خواستی اما باید میدانستم همهی اینها دلایلی دارد که آن هرچه بود، دوستداشتن نبود
زیباترین در چشمهای من؛
هر بار که یک نفر مرا ترک میکند، هر بار یک دوست تنهایم میگذارد، هر بار که یک رفیق مرا میگذارد در گذشتهاش و خودش میرود سراغ زندگی و آینده، بیش از او از خودم غمگین میشوم. خودم را سرزنش میکنم. با خودم دعوا میکنم. با خودم قهر میکنم.
این فکر ناراحتم میکند که آیا اینقدر کوچکم، اینقدر سبکم، اینقدر ناچیزم که آدمها جای خالی مرا حس نمیکنند؟
مساحت نام من در قلب آدمها اینقدر کم است که میتوانند کنارم بگذارند، بی آنکه جای خالی کسی اذیتشان کند؟
البته که اگر برای آدمها ارزش چندانی نداری، بهتر است کنار گذاشته شوی ولی این بیارزشی آزارم میدهد.
عزیز من، من در قلب تو چهقدر جا گرفتهام؟
بیرونم کنی، جای خالیام توی ذوق نمیزند؟
اصلا من در آن مکان مقدس جایی دارم؟
تو؟ تو تمامش را گرفتهای …
هر بار که یک نفر مرا ترک میکند، هر بار یک دوست تنهایم میگذارد، هر بار که یک رفیق مرا میگذارد در گذشتهاش و خودش میرود سراغ زندگی و آینده، بیش از او از خودم غمگین میشوم. خودم را سرزنش میکنم. با خودم دعوا میکنم. با خودم قهر میکنم.
این فکر ناراحتم میکند که آیا اینقدر کوچکم، اینقدر سبکم، اینقدر ناچیزم که آدمها جای خالی مرا حس نمیکنند؟
مساحت نام من در قلب آدمها اینقدر کم است که میتوانند کنارم بگذارند، بی آنکه جای خالی کسی اذیتشان کند؟
البته که اگر برای آدمها ارزش چندانی نداری، بهتر است کنار گذاشته شوی ولی این بیارزشی آزارم میدهد.
عزیز من، من در قلب تو چهقدر جا گرفتهام؟
بیرونم کنی، جای خالیام توی ذوق نمیزند؟
اصلا من در آن مکان مقدس جایی دارم؟
تو؟ تو تمامش را گرفتهای …
1💔6
هر آدمی قصهای دارد گلاویژ، من هم قصههای خودم را دارم. قصههایی که مرورشان کمکم میکند و گاهی آزارم میدهد.
من اینها را چرا برایت مینویسم؟ اوضاع جاری دنیای پیرامون بسیار آشفته است. آینده آبستن اتفاقات بیشماریست گلاویژ. من بسیار خستهام. باید بروم. دوست ندارم به سرنوشت یا آینده فکر کنم. کجا بروم جز زیر سبزترین درختان بلوط چشمهای تو؟!
• حسین دریابندی در پاسخ به نامه های زیادِ گلاویژ
من اینها را چرا برایت مینویسم؟ اوضاع جاری دنیای پیرامون بسیار آشفته است. آینده آبستن اتفاقات بیشماریست گلاویژ. من بسیار خستهام. باید بروم. دوست ندارم به سرنوشت یا آینده فکر کنم. کجا بروم جز زیر سبزترین درختان بلوط چشمهای تو؟!
• حسین دریابندی در پاسخ به نامه های زیادِ گلاویژ
من در این سالها احساساتی را فهم، تجربه و در خود حمل میکنم که توان بیانشان را ندارم.
ذهنیتی نسبت به مفاهیم و پدیدهها در من است که نمیتوانم همهاش را بگویم یا بنویسم، گویی برای بیان حس و درکم نسبت به پیرامون، کلمه کم میآورم
ذهنیتی نسبت به مفاهیم و پدیدهها در من است که نمیتوانم همهاش را بگویم یا بنویسم، گویی برای بیان حس و درکم نسبت به پیرامون، کلمه کم میآورم
سرجیوس بحیرا پرسید چه چیزی را بیشتر از همه میپسندی؟! محمد (ص) پاسخ داد تنهایی را.
❤2
دوست داشتن یک نفر، مثل نقل مکان کردن به یه خونهست. اولش عاشق همهی چیزهایی میشی که برات تازگی دارن. هر روز صبح از اینکه میبینی این همه چیز بهت تعلق داره حیرانی.
بعد به مرور زمان دیوارها فرسوده میشن. چوبها از بعضی قسمتها پوسیده میشن و میفهمی که عشقت به اون خونه به خاطر کمالش نیست؛ بلکه به خاطر عیب و نقصهاشه. تمام سوراخ سنبههاش رو یاد میگیری. یاد میگیری چطور کاری کنی که وقتی هوا سرده، کلید توی قفل گیر نکنه، یا در کمد رو چطور باز کنی که جیرجیر نکنه.
اینا رازهای کوچیکی هستن که خونه رو مال آدم می کنن.
بعد به مرور زمان دیوارها فرسوده میشن. چوبها از بعضی قسمتها پوسیده میشن و میفهمی که عشقت به اون خونه به خاطر کمالش نیست؛ بلکه به خاطر عیب و نقصهاشه. تمام سوراخ سنبههاش رو یاد میگیری. یاد میگیری چطور کاری کنی که وقتی هوا سرده، کلید توی قفل گیر نکنه، یا در کمد رو چطور باز کنی که جیرجیر نکنه.
اینا رازهای کوچیکی هستن که خونه رو مال آدم می کنن.
❤12
نیمههای دیشب، ناگهان احساس کردم آنقدر تنها و خستهام، آنقدر جان ندارم، که زین پس هرچه از مسیر بروم، نه سلانه سلانه، نه افتان و خیزان، که سینهخیز است. و آدمیزاد تا کجای راه، اینگونه میتواند؟
از تو تنها وصفِ دیدارت نصیب ما شده! برفْ تجریش است و سوزش میرسد پایین شهر!
يَا سَلْمَانُ مَنْ أحَبَّ فَاطِمَةَ ابْنَتِي فَهُوَ فِي الْجَنَّةِ مَعِي وَ مَنْ أبْغَضَهَا فَهُوَ فِي النَّارِ. يَا سَلْمَانُ حُبُّ فَاطِمَةَ يَنْفَعُ فِي مِائَةِ مَوْطِنٍ أيْسَرُ تِلْكَ الْمَوَاطِنِ الْمَوْتُ وَ الْقَبْرُ وَ الْمِيزَانُ وَ الْمَحْشَرُ وَ الصِّرَاطُ وَ الْمُحَاسَبَة.
فرمودند : ای سلمان! هر کس دخترم فاطمه را دوست داشته باشد، در بهشت با من است و هر کس او را به غضب آورد، جایگاهش در آتش است. ای سلمان! محبت فاطمه در صد جا سودمند است که کمترین آن صد جا، هنگام مرگ و قبر و موقع میزان اعمال و محشر و عبور از صراط و محاسبه اعمال است.
• بحارالأنوار، ج ۲۷ ، ص ۱۱۶
فرمودند : ای سلمان! هر کس دخترم فاطمه را دوست داشته باشد، در بهشت با من است و هر کس او را به غضب آورد، جایگاهش در آتش است. ای سلمان! محبت فاطمه در صد جا سودمند است که کمترین آن صد جا، هنگام مرگ و قبر و موقع میزان اعمال و محشر و عبور از صراط و محاسبه اعمال است.
• بحارالأنوار، ج ۲۷ ، ص ۱۱۶
در دایرهی قسمت ؛ ما نقطهی تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی ، حکم آنچه تو فرمایی …
لطف آنچه تو اندیشی ، حکم آنچه تو فرمایی …
من نویسندهی خوبی میشدم اگه تو رو کنار خودم داشتم. مثلا میشد از خطوط کنار چشمهات، وقتی میخندی یه کتاب بنویسم یا از اشکهات وقتی از سراشیبی گونههات به زیر چونت میرسن.
مثلا میشد از دستهات قطورترین کتاب دنیارو بنویسم.
اما نیستی دیگه. نیستی عزیزدلم
مثلا میشد از دستهات قطورترین کتاب دنیارو بنویسم.
اما نیستی دیگه. نیستی عزیزدلم
من زنی را میشناسم که هیچگاه در انتظار ظهور دستی برای برآوردن آرزوهاش نماند، خودش بلند شد، یک تنه ایستاد و برای آرزوهای خودش آستین بالا زد و ذره ذره موفق شد.
من زنی را میشناسم که هم ظریف بود، هم محکم، هم تکیهگاه بود، هم تکیه زدن به شانههای مردانهای را دوست داشت.
هم گریه میکرد، هم میخندید، هم دوست داشت، هم دوستداشتنی بود.
من زنی را میشناسم که هم کودکانه شیطنت میکرد، هم بالغانه مدیریت. هم سربهزیر بود، هم جسور. هم عاشق بود، هم فارغ.
من زنی را میشناسم که آرام بود و آرامش را بهقدر دایرهی تأثیر خودش تکثیر میکرد. زنی که زیباترین بود، هم درونی و هم بیرونی و متناسب با شرایط، درستترین حرفها را میزد و اصیلترین رفتارها را داشت.
من زنی را میشناسم که مستقلانه میزیست و مستقلانه اقدام میکرد، که کمک میگرفت اما همیشه اول و آخر، روی توانمندیهای خودش حساب میکرد. که سنگفرشهای یک خیابان معمولی با خیابانهای پاریس براش فرقی نمیکرد و حال دلش با تابش آفتاب و تماشای گیاه و پرندهها و کتابها و موسیقی خوب میشد. که برای حال خوب خودش میجنگید و لایههای زمخت عادت و روزمرگی را کنار میزد و از لابلای جزئیات ساده و دست و پاگیر حیات، دلپذیرترین دلخوشیها را برای خودش بیرون میکشید و عمیقا ذوق میکرد.
من زنی را میشناسم که حضورش حال جهان را بهتر میکرد. که عمیق بود و وسیع بود و با گیاهان و با آسمان و با اقیانوسهای آرام و در نوسان، نسبت داشت.
من زنی را میشناسم که هم ظریف بود، هم محکم، هم تکیهگاه بود، هم تکیه زدن به شانههای مردانهای را دوست داشت.
هم گریه میکرد، هم میخندید، هم دوست داشت، هم دوستداشتنی بود.
من زنی را میشناسم که هم کودکانه شیطنت میکرد، هم بالغانه مدیریت. هم سربهزیر بود، هم جسور. هم عاشق بود، هم فارغ.
من زنی را میشناسم که آرام بود و آرامش را بهقدر دایرهی تأثیر خودش تکثیر میکرد. زنی که زیباترین بود، هم درونی و هم بیرونی و متناسب با شرایط، درستترین حرفها را میزد و اصیلترین رفتارها را داشت.
من زنی را میشناسم که مستقلانه میزیست و مستقلانه اقدام میکرد، که کمک میگرفت اما همیشه اول و آخر، روی توانمندیهای خودش حساب میکرد. که سنگفرشهای یک خیابان معمولی با خیابانهای پاریس براش فرقی نمیکرد و حال دلش با تابش آفتاب و تماشای گیاه و پرندهها و کتابها و موسیقی خوب میشد. که برای حال خوب خودش میجنگید و لایههای زمخت عادت و روزمرگی را کنار میزد و از لابلای جزئیات ساده و دست و پاگیر حیات، دلپذیرترین دلخوشیها را برای خودش بیرون میکشید و عمیقا ذوق میکرد.
من زنی را میشناسم که حضورش حال جهان را بهتر میکرد. که عمیق بود و وسیع بود و با گیاهان و با آسمان و با اقیانوسهای آرام و در نوسان، نسبت داشت.