به آدمها نباید زیاد نزدیک شد. آدمها با ابهاماتشان زیباترند. با چیزهایی که در موردشان نمیبینیم و نمیدانیم دوست داشتنیترند.
به شناختشان در حدی که "میخواهند" باید رضایت داد، زیرا که شناخت بیشتر در هر صورت ناامیدکننده خواهد بود.
میشود برای شناخت یک آدم زمان گذاشت و همهی ابعاد روحش را کشف کرد، میشود وارد حبابش شد و دنیای یک نفریاش را فهمید و پرده از رازهای مگویش برداشت، اما نمیارزد.
چنین موفقیتی هرگز به خراب شدن تصویر و تصور زیبایی که از او در ذهن ساختهایم، نمیارزد.
به شدت به رعایت حد و مرز آدمها معتقدم. در هر رابطهای و از هر نوع آن.
به شناختشان در حدی که "میخواهند" باید رضایت داد، زیرا که شناخت بیشتر در هر صورت ناامیدکننده خواهد بود.
میشود برای شناخت یک آدم زمان گذاشت و همهی ابعاد روحش را کشف کرد، میشود وارد حبابش شد و دنیای یک نفریاش را فهمید و پرده از رازهای مگویش برداشت، اما نمیارزد.
چنین موفقیتی هرگز به خراب شدن تصویر و تصور زیبایی که از او در ذهن ساختهایم، نمیارزد.
به شدت به رعایت حد و مرز آدمها معتقدم. در هر رابطهای و از هر نوع آن.
اگر سخن میان من و تو پایان یافت و راههای وصال قطع شدند و جدا یا غریبه گشتیم، از نو با من آشناشو!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
غروب بود که رفتی و باد میآمد
چه گریهها که نکردم غروبها در باد
چه گریهها که نکردم غروبها در باد
دلم میخواهد از جزئیات صورتت حرف بزنم. از خط باریك کنار لبت زمانی که میخندی، از چین و چروک روی پیشانیات وقتی که اخم میکنی، از خطوط درهم کنار شقیقهات وقتی که چشمهایت را بهم فشار میدهی، از مژههای بلند و قوس لبهایت.
دلم میخواهد از جزئیات صورتت حرف بزنم. آنجا که بیوقفه میخندی و زمان کند میشود
دلم میخواهد از جزئیات صورتت حرف بزنم. آنجا که بیوقفه میخندی و زمان کند میشود
❤1
همهی وقتهایی که دارم برای عوضکردن چیزی از درون خودم بهشکل مذبوحانهای تلاش میکنم و میخوام ادای چیزهایی رو دربیارم که در من و برای من نیست، اون صدای عاقل توی دلم نهیبم میزنه که حداقل به حرمت تموم اون آدمحسابیهایی که تو رو همینطور با تمام این نواقص و کاستیها باور دارن، از سرزنشکردن خودت و تبدیلش به چیزِ دیگهای دست بردار. خودت باش، مگه خودت بودن چشه ؟
❤3
لَاخَیرَ بَعـدَكَ فِی الحَیـاةِ وَ إِنَّمَا أَبكِی مَخَـافَةَ أَن تَطُولَ حَیاتِی.
گریه میکنم، و از این میترسم که بیتو
زیاد زنده بمانم.
گریه میکنم، و از این میترسم که بیتو
زیاد زنده بمانم.
یک زمان من آدمی بودم که زنها و مردهای عاشقپیشه و شیدا و دلداده را با نظر تمسخر و نگاه عاقل اندر سفیه میدیدم و به خودم میگفتم اینها هم از شکمسیری میروند دنبال این بازیها، وگرنه آدم که بچه نیست، میفهمد، عقل دارد. اینها همه ادا و اطوار است.
تا اینکه آن روز، یکهو در آن عصر پاییزی، در آن کافهی رنگارنگ، میان ازدحام صداها و نگاهها، نگاهم با نگاه شما تصادف کرد.
تا اینکه آن روز، یکهو در آن عصر پاییزی، در آن کافهی رنگارنگ، میان ازدحام صداها و نگاهها، نگاهم با نگاه شما تصادف کرد.
خودمو میکشم که نقاشی رو یاد بگیرم بعد تا یه کم دستم راه میافته میگم عه من چرا ژاپنی بلد نیستم که هایکوها رو به زبون ژاپنی بخونم؟!
بعد یک ماه افسرده میشم بعد شروع میکنم ژاپنی خوندن بعد یهکم که یاد گرفتم یهو میگم عه من چرا نمیتونم از دیوار صاف بالا برم بدون تجهیزات؟
بعد زندگیمو ول میکنم از دیوار صاف بالا برم.
هیچی راضیم نمیکنه بگم خب دیگه الان این خوبه. ول کن دیگه.
یهبار خواب دیدم غمگینم که چرا پرینتر نیستم! ترسم از اونجا شروع شد.
بعد یک ماه افسرده میشم بعد شروع میکنم ژاپنی خوندن بعد یهکم که یاد گرفتم یهو میگم عه من چرا نمیتونم از دیوار صاف بالا برم بدون تجهیزات؟
بعد زندگیمو ول میکنم از دیوار صاف بالا برم.
هیچی راضیم نمیکنه بگم خب دیگه الان این خوبه. ول کن دیگه.
یهبار خواب دیدم غمگینم که چرا پرینتر نیستم! ترسم از اونجا شروع شد.
اگر غمگین باشم شانهی تو به عنوان یک مکان امن انتخاب من است و اگر شاد باشم شادیام را با تو قسمت خواهم کرد تا بخشی از آن را درون چشمان تو ببینم.
اگر تنها باشم، درخلوت و تنهاییام با تو حرف خواهم زد.
اگر در جمع باشم، اولین چیزی که به آن فکر خواهم کرد، جای خالی و نبودن توست.
میبینی؟ تو همه جا و در هر شرایطی هستی.
در غم، شادی، در تنهایی و در جمع؛ تو همواره بخش بزرگی از داستان من خواهی بود. درواقع مهمترین بخش داستان زندگیام متعلق به توست.
اگر تنها باشم، درخلوت و تنهاییام با تو حرف خواهم زد.
اگر در جمع باشم، اولین چیزی که به آن فکر خواهم کرد، جای خالی و نبودن توست.
میبینی؟ تو همه جا و در هر شرایطی هستی.
در غم، شادی، در تنهایی و در جمع؛ تو همواره بخش بزرگی از داستان من خواهی بود. درواقع مهمترین بخش داستان زندگیام متعلق به توست.
میخواهم تورا با یک سوال تنها بگذارم. لابهلای تمام آن اتفاقات، ناراحتیها و تنشها، هرگز به من هم فکر کردی؟
به اینکه من هم بخشی از این ماجرا هستم؟ فارغ از تمام دوستداشتنها و احساسات، به این فکر کردی که آنطرف داستان هم کسی وجود دارد که سهم بزرگی از این ماجرا دارد و هر اتفاقی بیفتد، روی زندگی او هم تاثیر دارد؟
شاید اشتباه از من بود. اگر از اول قواعد رابطهها را میدانستم که هرکس تنها باید به فکر خودش باشد، آنطور بیمحابا خودم را به دست تو نمیسپردم.
هرچند که تو بارها این را خواستی اما باید میدانستم همهی اینها دلایلی دارد که آن هرچه بود، دوستداشتن نبود
به اینکه من هم بخشی از این ماجرا هستم؟ فارغ از تمام دوستداشتنها و احساسات، به این فکر کردی که آنطرف داستان هم کسی وجود دارد که سهم بزرگی از این ماجرا دارد و هر اتفاقی بیفتد، روی زندگی او هم تاثیر دارد؟
شاید اشتباه از من بود. اگر از اول قواعد رابطهها را میدانستم که هرکس تنها باید به فکر خودش باشد، آنطور بیمحابا خودم را به دست تو نمیسپردم.
هرچند که تو بارها این را خواستی اما باید میدانستم همهی اینها دلایلی دارد که آن هرچه بود، دوستداشتن نبود
زیباترین در چشمهای من؛
هر بار که یک نفر مرا ترک میکند، هر بار یک دوست تنهایم میگذارد، هر بار که یک رفیق مرا میگذارد در گذشتهاش و خودش میرود سراغ زندگی و آینده، بیش از او از خودم غمگین میشوم. خودم را سرزنش میکنم. با خودم دعوا میکنم. با خودم قهر میکنم.
این فکر ناراحتم میکند که آیا اینقدر کوچکم، اینقدر سبکم، اینقدر ناچیزم که آدمها جای خالی مرا حس نمیکنند؟
مساحت نام من در قلب آدمها اینقدر کم است که میتوانند کنارم بگذارند، بی آنکه جای خالی کسی اذیتشان کند؟
البته که اگر برای آدمها ارزش چندانی نداری، بهتر است کنار گذاشته شوی ولی این بیارزشی آزارم میدهد.
عزیز من، من در قلب تو چهقدر جا گرفتهام؟
بیرونم کنی، جای خالیام توی ذوق نمیزند؟
اصلا من در آن مکان مقدس جایی دارم؟
تو؟ تو تمامش را گرفتهای …
هر بار که یک نفر مرا ترک میکند، هر بار یک دوست تنهایم میگذارد، هر بار که یک رفیق مرا میگذارد در گذشتهاش و خودش میرود سراغ زندگی و آینده، بیش از او از خودم غمگین میشوم. خودم را سرزنش میکنم. با خودم دعوا میکنم. با خودم قهر میکنم.
این فکر ناراحتم میکند که آیا اینقدر کوچکم، اینقدر سبکم، اینقدر ناچیزم که آدمها جای خالی مرا حس نمیکنند؟
مساحت نام من در قلب آدمها اینقدر کم است که میتوانند کنارم بگذارند، بی آنکه جای خالی کسی اذیتشان کند؟
البته که اگر برای آدمها ارزش چندانی نداری، بهتر است کنار گذاشته شوی ولی این بیارزشی آزارم میدهد.
عزیز من، من در قلب تو چهقدر جا گرفتهام؟
بیرونم کنی، جای خالیام توی ذوق نمیزند؟
اصلا من در آن مکان مقدس جایی دارم؟
تو؟ تو تمامش را گرفتهای …
1💔6
هر آدمی قصهای دارد گلاویژ، من هم قصههای خودم را دارم. قصههایی که مرورشان کمکم میکند و گاهی آزارم میدهد.
من اینها را چرا برایت مینویسم؟ اوضاع جاری دنیای پیرامون بسیار آشفته است. آینده آبستن اتفاقات بیشماریست گلاویژ. من بسیار خستهام. باید بروم. دوست ندارم به سرنوشت یا آینده فکر کنم. کجا بروم جز زیر سبزترین درختان بلوط چشمهای تو؟!
• حسین دریابندی در پاسخ به نامه های زیادِ گلاویژ
من اینها را چرا برایت مینویسم؟ اوضاع جاری دنیای پیرامون بسیار آشفته است. آینده آبستن اتفاقات بیشماریست گلاویژ. من بسیار خستهام. باید بروم. دوست ندارم به سرنوشت یا آینده فکر کنم. کجا بروم جز زیر سبزترین درختان بلوط چشمهای تو؟!
• حسین دریابندی در پاسخ به نامه های زیادِ گلاویژ
من در این سالها احساساتی را فهم، تجربه و در خود حمل میکنم که توان بیانشان را ندارم.
ذهنیتی نسبت به مفاهیم و پدیدهها در من است که نمیتوانم همهاش را بگویم یا بنویسم، گویی برای بیان حس و درکم نسبت به پیرامون، کلمه کم میآورم
ذهنیتی نسبت به مفاهیم و پدیدهها در من است که نمیتوانم همهاش را بگویم یا بنویسم، گویی برای بیان حس و درکم نسبت به پیرامون، کلمه کم میآورم
سرجیوس بحیرا پرسید چه چیزی را بیشتر از همه میپسندی؟! محمد (ص) پاسخ داد تنهایی را.
❤2
دوست داشتن یک نفر، مثل نقل مکان کردن به یه خونهست. اولش عاشق همهی چیزهایی میشی که برات تازگی دارن. هر روز صبح از اینکه میبینی این همه چیز بهت تعلق داره حیرانی.
بعد به مرور زمان دیوارها فرسوده میشن. چوبها از بعضی قسمتها پوسیده میشن و میفهمی که عشقت به اون خونه به خاطر کمالش نیست؛ بلکه به خاطر عیب و نقصهاشه. تمام سوراخ سنبههاش رو یاد میگیری. یاد میگیری چطور کاری کنی که وقتی هوا سرده، کلید توی قفل گیر نکنه، یا در کمد رو چطور باز کنی که جیرجیر نکنه.
اینا رازهای کوچیکی هستن که خونه رو مال آدم می کنن.
بعد به مرور زمان دیوارها فرسوده میشن. چوبها از بعضی قسمتها پوسیده میشن و میفهمی که عشقت به اون خونه به خاطر کمالش نیست؛ بلکه به خاطر عیب و نقصهاشه. تمام سوراخ سنبههاش رو یاد میگیری. یاد میگیری چطور کاری کنی که وقتی هوا سرده، کلید توی قفل گیر نکنه، یا در کمد رو چطور باز کنی که جیرجیر نکنه.
اینا رازهای کوچیکی هستن که خونه رو مال آدم می کنن.
❤12