تصاویر لندینگ کاوشگر استقامت بر سطح مریخ در کنفرانس ناسا منتشر شد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔅چرخه زندگی حشرهای به نام «مانتیس ارکیده»، شبیه به گُل ارکیده
جالبه توجه نوازد حشره درهردو جنس به رنگ قرمز و سیاه و نرها پس از پنج مرحله وماده پس از هفت مرحله بالغ میشوند ماده این حشره از نران بزرگتره
@Sciencemodern2
جالبه توجه نوازد حشره درهردو جنس به رنگ قرمز و سیاه و نرها پس از پنج مرحله وماده پس از هفت مرحله بالغ میشوند ماده این حشره از نران بزرگتره
@Sciencemodern2
🗯 تلسکوپ جیمز وب ناسا تا هشت ماه دیگر پرتاب میشود. وقتی به قطعات پوشیده شده از طلای آینههای اصلی این تلسکوپ نگاه میکنید، باشکوه هستند. اما آنها برای علم بسیار ارزشمندند! طلا بازتابکنندهی بسیار خوبی برای نور فروسرخ(مادون قرمز) میباشد. چشم ما قادر به دیدن آن نیست اما تلسکوپ وب میتواند آن را مشاهده کند تا با نگاهی ژرف به فضا منشا کهکشانها و ستارگان اولیه کیهان را دریابد.
@Sciencemodern2
@Sciencemodern2
لحظاتی خارق العاده برای ایلان ماسک پس از پرتاب موفقیت آمیز استار شیپ 10
پس از چندین بار شکست بالاخره پروسه لندینگ هم موفقیت آمیز انجام شد.
این نسخه های آزمایشی مقدمه سفر انسان به مریخ است.
پس "علم جواب میدهد!"
@sciencemodern2
پس از چندین بار شکست بالاخره پروسه لندینگ هم موفقیت آمیز انجام شد.
این نسخه های آزمایشی مقدمه سفر انسان به مریخ است.
پس "علم جواب میدهد!"
@sciencemodern2
این پست اینستاگرامی عرفان کسرایی پژوهشگر فلسفه علم است.
به نظر شما پنرز در سخنرانی اعطای جایزه نوبل فیزیک خود از چه استدلالی استفاده کرده است?
@sciencemodern2
به نظر شما پنرز در سخنرانی اعطای جایزه نوبل فیزیک خود از چه استدلالی استفاده کرده است?
@sciencemodern2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
به راستی "من" که درون ما ناظر جهان و وقایع آن است چیست؟
آمریکا با ثبت 2.4 میلیون دوز واکسن کرونا در یک روز, رکورد واکسیناسیون را زد.
ایران هم 570هزار دوز واسکن تا به امروز وارد کرده است.
@sciencemodern2
ایران هم 570هزار دوز واسکن تا به امروز وارد کرده است.
@sciencemodern2
مغز ، و خودآگاهی
Brain, and Consciousness
قسمت نخست:
برگرفته از کانال واقعیت های درباره ی مغز
@Sciencemodern2
یکی از مهمترین چالشهایی که سالها فلاسفه و دانشمندان با آن مواجه بودند، درک خودآگاهی (کانشسنس) بوده است. در دنیای فلسفه، از زمانِ «رنه دکارت» فیلسوف فرانسوی، بحث بر این بوده که آیا «ذهن» و «مادّه» دو پدیدهٔ جدا هستند یا خیر. با پیشرفت دانشِ عصب پژوهیِ جدید، رویکردِ واقع گرایانه تری در افقِ دید ما قرار گرفته است، رویکردی که از راهبردهای فلسفی سود میجوید، ولی برای گرفتن پاسخ، از پژوهشهای فلسفی استفاده نمیکند. مهمترین ویژگیِ این رویکرد این است که، اساسأ به دنبال پاسخ این سوال نیست که: «چرا خودآگاهی یا کانشسنس وجود دارد» بلکه بدنبال این است که اساسِ مادّیِ خودآگاهی چیست، و بدین طریق از این ایده که خودآگاهی یک پدیده ذهنی (سوبژکتیو) است، گذر کرده و بتواند، به درک عینی(ابژکتیو)و قابل اندازه گیریِ خودآگاهی دست یابد.
یکی از پژوهشگرانی که با همکاری با دیگر مغز پژوهانِ شناختی، نوروساینتیستها، روانپزشکان، متخصصین تصویرنگاریِ مغز، ریاضیدانان و فلاسفه به بررسی «خودآگاهی و یا کانشسنس» پرداخته است، پرفسور آنیل سث Anil Seth در مرکز Sackler در دانشگاه ساسکس انگلستان میباشد. پژوهشهای گروه او و دیگر نوروساینتیستها در پژوهشگاههای مختلف در دنیا، منجر به یک انقلابِ پایهای در علم پزشکی شده، و در عینِ حال چالشِ جدیدی برای درکِ فعّالیتهای ذهنی، و همچنین درکِ فرآیندهای اخلاقی ایجاد نموده است. پژوهشهای آنیل سث، دیدگاهی نو در اینکه چگونه همکاری مغز و بدن در حفظِ خودآگاهی مشارکت میکنند و باعثِ حفظِ بقا انسان میشوند، ایجاد نموده است.
یکی از فلاسفهای که تأثیرِ به سزایی در پژوهشهای فلسفیِ خودآگاهی داشته، دیوید چالمرز استرالیایی است که با اقتباس از رنه دکارت، مشکلات درکِ خودآگاهی را به دو قسمت « مشکلِ ساده easy problem » و «مشکلِ سخت hard problem » تقسیم میکند. مشکلِ ساده، درک این فرآیند است که، چگونه مغز (و بدن) احساس، شناخت، یادگیری، و رفتارهای مختلف را باعث میشوند. اما مشکلِ سخت، درکِ این مسئله است که چگونه پدیدههای فوق (یادگیری، رفتارها، و غیره) منجر به ایجادِ «خودآگاهی» میشوند، و چرا ما مانند روباتها، یا مردگان متحرک ( زامبیهای فلسفی) که هیچ درکی از ماهیّتِ داخلی بدن خود ندارند، نیستیم. به عقیدهٔ چالمرز حلّ ِ «مشکلِ ساده» هیچ کمکی به حلّ ِ «مشکل سخت» نمیکند، و به همین دلیل «خودآگاهی» به صورت یک پدیدهٔ مرموز باقی میماند.
به عقیده پرفسور آنیل سث، به جای مشکل ساده و یا سخت، باید از اصطلاح « مشکل حقیقی real problem » استفاده کنیم و بدنبال یافتن اجزاء ِ «خودآگاهی» و اساس بیولوژیکی آن باشیم، بدون اینکه وجود آنرا انکار کنیم.
برای درک «خودآگاهی» باید سه پدیده را جداگانه بررسی کنیم، اوّل «سطح خودآگاهی level of consciousness, دوم «محتویاتِ خودآگاهی conscious content » و سرانجام «خودآگاهی به خود conscious self».
«سطح خودآگاهی» به این میپردازد که ما اصلاً خودآگاه هستیم یا خیر. مثلاً در حالت یک خواب بدون رویا ( یا تحت بیهوشی عمومی) هستیم و یا کاملاً بیدار هستیم و هوشیار!
«محتویاتِ خودآگاهی» تمامِ پدیدههایی است که به شما تجربهٔ خودآگاهی را در زمانی که هوشیار هستید، میدهد، مانند تصاویر، صداها، بوها، هیجانات، تفکرات، باورها و هر آنچه که در جهان داخل بدن شما میگذرد و از همه مهمّتر، تجربهٔ اختصاصی « بودن being you» که همان «خودآگاهی به خود» است که از تمامِ جوانبِ خودآگاهی، برای خودِ ما مهمّتر است.
@Sciencemodern2
دامه دارد👇
Brain, and Consciousness
قسمت نخست:
برگرفته از کانال واقعیت های درباره ی مغز
@Sciencemodern2
یکی از مهمترین چالشهایی که سالها فلاسفه و دانشمندان با آن مواجه بودند، درک خودآگاهی (کانشسنس) بوده است. در دنیای فلسفه، از زمانِ «رنه دکارت» فیلسوف فرانسوی، بحث بر این بوده که آیا «ذهن» و «مادّه» دو پدیدهٔ جدا هستند یا خیر. با پیشرفت دانشِ عصب پژوهیِ جدید، رویکردِ واقع گرایانه تری در افقِ دید ما قرار گرفته است، رویکردی که از راهبردهای فلسفی سود میجوید، ولی برای گرفتن پاسخ، از پژوهشهای فلسفی استفاده نمیکند. مهمترین ویژگیِ این رویکرد این است که، اساسأ به دنبال پاسخ این سوال نیست که: «چرا خودآگاهی یا کانشسنس وجود دارد» بلکه بدنبال این است که اساسِ مادّیِ خودآگاهی چیست، و بدین طریق از این ایده که خودآگاهی یک پدیده ذهنی (سوبژکتیو) است، گذر کرده و بتواند، به درک عینی(ابژکتیو)و قابل اندازه گیریِ خودآگاهی دست یابد.
یکی از پژوهشگرانی که با همکاری با دیگر مغز پژوهانِ شناختی، نوروساینتیستها، روانپزشکان، متخصصین تصویرنگاریِ مغز، ریاضیدانان و فلاسفه به بررسی «خودآگاهی و یا کانشسنس» پرداخته است، پرفسور آنیل سث Anil Seth در مرکز Sackler در دانشگاه ساسکس انگلستان میباشد. پژوهشهای گروه او و دیگر نوروساینتیستها در پژوهشگاههای مختلف در دنیا، منجر به یک انقلابِ پایهای در علم پزشکی شده، و در عینِ حال چالشِ جدیدی برای درکِ فعّالیتهای ذهنی، و همچنین درکِ فرآیندهای اخلاقی ایجاد نموده است. پژوهشهای آنیل سث، دیدگاهی نو در اینکه چگونه همکاری مغز و بدن در حفظِ خودآگاهی مشارکت میکنند و باعثِ حفظِ بقا انسان میشوند، ایجاد نموده است.
یکی از فلاسفهای که تأثیرِ به سزایی در پژوهشهای فلسفیِ خودآگاهی داشته، دیوید چالمرز استرالیایی است که با اقتباس از رنه دکارت، مشکلات درکِ خودآگاهی را به دو قسمت « مشکلِ ساده easy problem » و «مشکلِ سخت hard problem » تقسیم میکند. مشکلِ ساده، درک این فرآیند است که، چگونه مغز (و بدن) احساس، شناخت، یادگیری، و رفتارهای مختلف را باعث میشوند. اما مشکلِ سخت، درکِ این مسئله است که چگونه پدیدههای فوق (یادگیری، رفتارها، و غیره) منجر به ایجادِ «خودآگاهی» میشوند، و چرا ما مانند روباتها، یا مردگان متحرک ( زامبیهای فلسفی) که هیچ درکی از ماهیّتِ داخلی بدن خود ندارند، نیستیم. به عقیدهٔ چالمرز حلّ ِ «مشکلِ ساده» هیچ کمکی به حلّ ِ «مشکل سخت» نمیکند، و به همین دلیل «خودآگاهی» به صورت یک پدیدهٔ مرموز باقی میماند.
به عقیده پرفسور آنیل سث، به جای مشکل ساده و یا سخت، باید از اصطلاح « مشکل حقیقی real problem » استفاده کنیم و بدنبال یافتن اجزاء ِ «خودآگاهی» و اساس بیولوژیکی آن باشیم، بدون اینکه وجود آنرا انکار کنیم.
برای درک «خودآگاهی» باید سه پدیده را جداگانه بررسی کنیم، اوّل «سطح خودآگاهی level of consciousness, دوم «محتویاتِ خودآگاهی conscious content » و سرانجام «خودآگاهی به خود conscious self».
«سطح خودآگاهی» به این میپردازد که ما اصلاً خودآگاه هستیم یا خیر. مثلاً در حالت یک خواب بدون رویا ( یا تحت بیهوشی عمومی) هستیم و یا کاملاً بیدار هستیم و هوشیار!
«محتویاتِ خودآگاهی» تمامِ پدیدههایی است که به شما تجربهٔ خودآگاهی را در زمانی که هوشیار هستید، میدهد، مانند تصاویر، صداها، بوها، هیجانات، تفکرات، باورها و هر آنچه که در جهان داخل بدن شما میگذرد و از همه مهمّتر، تجربهٔ اختصاصی « بودن being you» که همان «خودآگاهی به خود» است که از تمامِ جوانبِ خودآگاهی، برای خودِ ما مهمّتر است.
@Sciencemodern2
دامه دارد👇
Telegram
Modern Science
علم یک روش نظام مند و منطقی برای پی بردن به نحوه ی کارکرد اجزای موجود در جهان است
@Sciencemodern2
@Sciencemodern2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
هفت پیش بینی #هاوکینگ
کلیپ جالبیه دیدنشو از دست ندید منتظر نظرات شما در گروه دیدگاه هستیم🍃
@Sciencemodern2
کلیپ جالبیه دیدنشو از دست ندید منتظر نظرات شما در گروه دیدگاه هستیم🍃
@Sciencemodern2
@Sciencemodern2
محققین دانشگاه برگن نروژ در ژورنال معتبر Science Advance مطالعه ای رو سال ۲۰۱۹ به چاپ رسوندن که در اون مدعی شدن که بین بیماری التهاب لثه و آلزایمر ارتباط تنگاتنگی وجود داره. التهاب لثه به حالتی میگن که پلاک های دندون در لثه جمع میشن و اگه طرف مسواک نزنه به مرور شروع به سفت شدن و تبدیل به جرم میشن. حالا تو این تحقیق دیدن باکتریهایی که باعث التهاب لثه میشن میتونن از دهان به مغز منتقل بشن. این باکتریها هم نوعی پروتئین سمی در مغز تولید میکنن که میتونن باعث نابودی سلولهای مغز و در نهایت موجب آلزایمر بشن. محقق ارشد این پژوهش، دکتر پیاتر میدل Piotr Mydel و همکارانش بعد از کالبدشکافی مغز ۵۳ بیماری که در اثر الزایمر فوت شده بودن متوجه میشن ۵۱ نفر از اونها، همون باکتری در مغزشون بوده که در اثر عدم رعایت بهداشت دندونها، تو ناحیه لثه تجمع پیدا میکنن. پس رفقا، حسابی دندونهاتون رو مسواک بزنید و از نخ دندون غافل نشید.
منبع::Sclence advances
@Sciencemodern2
محققین دانشگاه برگن نروژ در ژورنال معتبر Science Advance مطالعه ای رو سال ۲۰۱۹ به چاپ رسوندن که در اون مدعی شدن که بین بیماری التهاب لثه و آلزایمر ارتباط تنگاتنگی وجود داره. التهاب لثه به حالتی میگن که پلاک های دندون در لثه جمع میشن و اگه طرف مسواک نزنه به مرور شروع به سفت شدن و تبدیل به جرم میشن. حالا تو این تحقیق دیدن باکتریهایی که باعث التهاب لثه میشن میتونن از دهان به مغز منتقل بشن. این باکتریها هم نوعی پروتئین سمی در مغز تولید میکنن که میتونن باعث نابودی سلولهای مغز و در نهایت موجب آلزایمر بشن. محقق ارشد این پژوهش، دکتر پیاتر میدل Piotr Mydel و همکارانش بعد از کالبدشکافی مغز ۵۳ بیماری که در اثر الزایمر فوت شده بودن متوجه میشن ۵۱ نفر از اونها، همون باکتری در مغزشون بوده که در اثر عدم رعایت بهداشت دندونها، تو ناحیه لثه تجمع پیدا میکنن. پس رفقا، حسابی دندونهاتون رو مسواک بزنید و از نخ دندون غافل نشید.
منبع::Sclence advances
@Sciencemodern2
Modern Science
مغز ، و خودآگاهی Brain, and Consciousness قسمت نخست: برگرفته از کانال واقعیت های درباره ی مغز @Sciencemodern2 یکی از مهمترین چالشهایی که سالها فلاسفه و دانشمندان با آن مواجه بودند، درک خودآگاهی (کانشسنس) بوده است. در دنیای فلسفه، از زمانِ «رنه دکارت»…
مغز ، و خودآگاهی
Brain, and Consciousness
قسمت دوم:
سؤالی که با آن مواجه هستیم این است که، کدام یک از مکانیسمهای پایهایِ مغز به ما قابلیتهای «خودآگاه و یا کانشس» بودن را میدهند؟ باید توجه داشت که سطح خودآگاهی conscious level با «سطح بیداری wakefulness» تفاوت دارد. هنگامِ دیدن رؤیا، شما یک تجربهٔ خودآگاهی دارید در حالیکه از نظر سطحِ بیداری، شما خواب هستید. در بعضی حالاتِ پاتولوژیک مثل «حالت نباتی ویا بیداری بدون آگاهی»، شما خودآگاهی ندارید، ولی سیکلِ خواب و بیداریِ نسبتاً طبیعیای دارید.
بنابراین بدون توجه به سطح بیداری، چه مکانیسمی شما را خودآگاه نگه میدارد. ما میدانیم که تعداد نورونها و یا سلولهای عصبی، نقش اساسی ندارند. مثلا مخچه که در پشتِ مغز قرار دارد و در کنترل تعادلِ حرکتی نقش مهمی دارد، بیش از مغز سلولهای عصبی دارد، امّا نقشی در حفظ خودآگاهی ندارد. میزانِ کلّیِ فعالیّتِ سلولهای عصبی هم نقشی ندارد زیرا که میزانِ فعالیّتِ سلولهای عصبی در هنگام خوابِ بدون رؤیا، و بیداریِ با خودآگاهی، تقریبا یکسان است. به نظر میرسد که خودآگاهی، رابطهٔ مستقیم با ویژگیِ خاصّ ِارتباطِ نواحی مختلف مغز به یکدیگر داشته باشد.
در اوائل دهه ۲۰۰۰، مارچلو ماسیمینی Marchello Massimini و همکارانش در دانشگاه میلان ایتالیا روشی را برای بررسی عینی (ابژکتیو) خودآگاهی ابداع کردند. در این روش، یک تحریکِ مغناطیسی کوتاه مدّت توسّطِ دستگاه TMS( سیم پیچی که در داخل یک غلاف قرار میگیرد و برای تحریک مغناطیسی مغز استفاده می شود)، به قشرِ مغز داده شد. این تحریکات در حالت هوشیار و همچنین ناهوشیار ( بعد از دادن داروی خواب به فرد) انجام شد. تحریکات مغناطیسی، باعث ایجاد یک سری تحریکات ِ الکتریکیِ نورونهای قشر ِ مغز میشوند، که در شبکههایی که نورونها به هم اتّصال دارند، پخش میشوند. سپس این فعالیّتِ الکتریکی، توسّطِ دستگاه نوار مغزی ثبت میشود. هنگامی که این نوار مغزی در افرادی که تحتِ بیهوشیِ عمومی، و یا در حالت خواب بدون رویا بودند ثبت شد، امواج مغزی ساده بوده و پیچیدگی خاصّی نشان داده نمیشد. امّا هنگامی که افراد هوشیار بودند، در مناطق مختلف قشر مغز ، امواج مغزی پیچیدگی های خاصی را نشان می دادند که دائم پدیدار و ناپدید میشدند. این الگوی پیچیدگی قابل ضبط و اندازه گیری است. با استفاده از یک مدلِ ریاضی میزان این پیچیدگی اندازهگیری شد و آنرا PCI
« Perturbational Complexity Index» نام گزاردند. طیف این اندکس از ۳۱/. تا ۷۰/. است . در خواب عمیق و ~بیهوشی، اندکس پایین تر از ۳۱/. است. این اولین روشِ شناخته شده جهت اندازه گیری
عینیِ(آبژکتیو) خودآگاهی است، که آن را «مترِ خودآگاهی»
Consciousness meter
نام نهادند.
امروزه برای بررسیِ آگاهی awareness در حالتهای خواب و بیهوشی، از اندازهگیریِ پیچیدگی خودآگاهی استفاده میکنند. از این روش برای برّرسیِ میزان خودآگاهی افراد بعد از ضربههای مغزی میتوان استفاده کرد، زیرا گاهی علائم و معاینات بالینی، اطّلاعاتِ کاملی از میزان خودآگاهیِ بیمار نمیدهند. پروفسور آنیل سث و همکاران او در دانشگاه ساسکس، از روش دیگری که «ضبط نوار مغزی چند بُعدی» است برای برّرسی «میزان پیچیدگی خودآگاهی» استفاده میکنند. در این روش فقط فعالیّتِ الکتریکی خودبخود مغز ثبت میشود و نیازی به تحریک مغناطیسی نیست. اندازهگیریِ عینی و کمّی خودآگاهی، گامِ اساسی در درک، و دریافت ماهیت خودآگاهی است.
اما همزمان با اندازه گیری کمیت باید دید که اندازه گیری «پیچیدگی خودآگاهی»، چه نوع کیفیتی را اندازه گیری می کند؟ یکی از فرضیه های جدید «خودآگاهی یا کانشسنس » به پاسخ این سوال کمک میکند. در سال ۱۹۸۸، دو نوروساینتیست معروف ( جرالد ادلمن برنده جایزه نوبل و جولیو تونونی) نظریه جدیدی را در مقاله ای که در مجله ساینس منتشر شد، ارائه دادند. به عقیده این دو، ادراکات خودآگاهانه منحصر به فرد بوده، و به طورِ همزمان باید شدیداً « آموزنده Informative» و یکپارچه «integrated»باشد.
خودآگاهی «آموزنده informative» است از این جهت که هر تجربه ما با تحربهٔ دیگر، و حتّی تمام تجربههایی که در گذشته داشتهایم تفاوت دارد. اگر به طور مثال از پشت میز کارمان به بیرون پنجره نگاه میکنیم، این تجربهٔ ما از نظر موقعیّتِ کتابها، کاغذها و کامپیوتر، با تحربیات قبلی متفاوت است. حال اگر دیگر ادراکات و حالتهای هیجانی و فکریِ خودمان را به این معادله اضافه کنیم، کاملاً به منحصر به فرد بودنِ هر لحظه از ادراکات، پی میبریم. در هر لحظهٔ ادراکی، ما یک درک را از میان تعداد زیادی احتمالات دیگر، تجربه میکنیم، و این را «اطّلاعات information » مینامیم.
خودآگاهی همچنین «یکپارچه integrated» است زیرا هر تجربهٔ هوشیارانه به صورت «یک صحنه» تجربه میشود.
@Sciencemodern2
Brain, and Consciousness
قسمت دوم:
سؤالی که با آن مواجه هستیم این است که، کدام یک از مکانیسمهای پایهایِ مغز به ما قابلیتهای «خودآگاه و یا کانشس» بودن را میدهند؟ باید توجه داشت که سطح خودآگاهی conscious level با «سطح بیداری wakefulness» تفاوت دارد. هنگامِ دیدن رؤیا، شما یک تجربهٔ خودآگاهی دارید در حالیکه از نظر سطحِ بیداری، شما خواب هستید. در بعضی حالاتِ پاتولوژیک مثل «حالت نباتی ویا بیداری بدون آگاهی»، شما خودآگاهی ندارید، ولی سیکلِ خواب و بیداریِ نسبتاً طبیعیای دارید.
بنابراین بدون توجه به سطح بیداری، چه مکانیسمی شما را خودآگاه نگه میدارد. ما میدانیم که تعداد نورونها و یا سلولهای عصبی، نقش اساسی ندارند. مثلا مخچه که در پشتِ مغز قرار دارد و در کنترل تعادلِ حرکتی نقش مهمی دارد، بیش از مغز سلولهای عصبی دارد، امّا نقشی در حفظ خودآگاهی ندارد. میزانِ کلّیِ فعالیّتِ سلولهای عصبی هم نقشی ندارد زیرا که میزانِ فعالیّتِ سلولهای عصبی در هنگام خوابِ بدون رؤیا، و بیداریِ با خودآگاهی، تقریبا یکسان است. به نظر میرسد که خودآگاهی، رابطهٔ مستقیم با ویژگیِ خاصّ ِارتباطِ نواحی مختلف مغز به یکدیگر داشته باشد.
در اوائل دهه ۲۰۰۰، مارچلو ماسیمینی Marchello Massimini و همکارانش در دانشگاه میلان ایتالیا روشی را برای بررسی عینی (ابژکتیو) خودآگاهی ابداع کردند. در این روش، یک تحریکِ مغناطیسی کوتاه مدّت توسّطِ دستگاه TMS( سیم پیچی که در داخل یک غلاف قرار میگیرد و برای تحریک مغناطیسی مغز استفاده می شود)، به قشرِ مغز داده شد. این تحریکات در حالت هوشیار و همچنین ناهوشیار ( بعد از دادن داروی خواب به فرد) انجام شد. تحریکات مغناطیسی، باعث ایجاد یک سری تحریکات ِ الکتریکیِ نورونهای قشر ِ مغز میشوند، که در شبکههایی که نورونها به هم اتّصال دارند، پخش میشوند. سپس این فعالیّتِ الکتریکی، توسّطِ دستگاه نوار مغزی ثبت میشود. هنگامی که این نوار مغزی در افرادی که تحتِ بیهوشیِ عمومی، و یا در حالت خواب بدون رویا بودند ثبت شد، امواج مغزی ساده بوده و پیچیدگی خاصّی نشان داده نمیشد. امّا هنگامی که افراد هوشیار بودند، در مناطق مختلف قشر مغز ، امواج مغزی پیچیدگی های خاصی را نشان می دادند که دائم پدیدار و ناپدید میشدند. این الگوی پیچیدگی قابل ضبط و اندازه گیری است. با استفاده از یک مدلِ ریاضی میزان این پیچیدگی اندازهگیری شد و آنرا PCI
« Perturbational Complexity Index» نام گزاردند. طیف این اندکس از ۳۱/. تا ۷۰/. است . در خواب عمیق و ~بیهوشی، اندکس پایین تر از ۳۱/. است. این اولین روشِ شناخته شده جهت اندازه گیری
عینیِ(آبژکتیو) خودآگاهی است، که آن را «مترِ خودآگاهی»
Consciousness meter
نام نهادند.
امروزه برای بررسیِ آگاهی awareness در حالتهای خواب و بیهوشی، از اندازهگیریِ پیچیدگی خودآگاهی استفاده میکنند. از این روش برای برّرسیِ میزان خودآگاهی افراد بعد از ضربههای مغزی میتوان استفاده کرد، زیرا گاهی علائم و معاینات بالینی، اطّلاعاتِ کاملی از میزان خودآگاهیِ بیمار نمیدهند. پروفسور آنیل سث و همکاران او در دانشگاه ساسکس، از روش دیگری که «ضبط نوار مغزی چند بُعدی» است برای برّرسی «میزان پیچیدگی خودآگاهی» استفاده میکنند. در این روش فقط فعالیّتِ الکتریکی خودبخود مغز ثبت میشود و نیازی به تحریک مغناطیسی نیست. اندازهگیریِ عینی و کمّی خودآگاهی، گامِ اساسی در درک، و دریافت ماهیت خودآگاهی است.
اما همزمان با اندازه گیری کمیت باید دید که اندازه گیری «پیچیدگی خودآگاهی»، چه نوع کیفیتی را اندازه گیری می کند؟ یکی از فرضیه های جدید «خودآگاهی یا کانشسنس » به پاسخ این سوال کمک میکند. در سال ۱۹۸۸، دو نوروساینتیست معروف ( جرالد ادلمن برنده جایزه نوبل و جولیو تونونی) نظریه جدیدی را در مقاله ای که در مجله ساینس منتشر شد، ارائه دادند. به عقیده این دو، ادراکات خودآگاهانه منحصر به فرد بوده، و به طورِ همزمان باید شدیداً « آموزنده Informative» و یکپارچه «integrated»باشد.
خودآگاهی «آموزنده informative» است از این جهت که هر تجربه ما با تحربهٔ دیگر، و حتّی تمام تجربههایی که در گذشته داشتهایم تفاوت دارد. اگر به طور مثال از پشت میز کارمان به بیرون پنجره نگاه میکنیم، این تجربهٔ ما از نظر موقعیّتِ کتابها، کاغذها و کامپیوتر، با تحربیات قبلی متفاوت است. حال اگر دیگر ادراکات و حالتهای هیجانی و فکریِ خودمان را به این معادله اضافه کنیم، کاملاً به منحصر به فرد بودنِ هر لحظه از ادراکات، پی میبریم. در هر لحظهٔ ادراکی، ما یک درک را از میان تعداد زیادی احتمالات دیگر، تجربه میکنیم، و این را «اطّلاعات information » مینامیم.
خودآگاهی همچنین «یکپارچه integrated» است زیرا هر تجربهٔ هوشیارانه به صورت «یک صحنه» تجربه میشود.
@Sciencemodern2
چگونه باید در یک روز تابستانی در مریخ لباس بپوشید؟
در تابستان نزدیک خط استوا، هوا بطور دلچسبی گرم است و می توانید لباس ساحلی بپوشید. اما فقط در قسمت پاهایتان. چرا که کمی بالاتر از سطح مریخ، یعنی جایی که سرتان است، هوا می تواند بسیار سرد باشد، انقدر که به لباس زمستانی نیاز داشته باشید!!! (علی الحساب، کمبود اکسیژن برای نفس کشیدن رو در نظر نمی گیرم و فقط روی شرح دما تمرکز می کنم). چرا اینگونه است؟
در کره ی زمین، وقتی خورشید سیاره مان را گرم می کند اتمسفر مانند یک گلخانه عمل می کند که گرما را محصور ساخته و از فرار آن جلوگیری می کند. اما اتمسفر نازک مریخ هیچ گرمایی را حفظ نمی کند. شبها ممکن است دما تا زیر منفی صد درجه سانتیگراد سرد شود. به همین دلیل است که ما به وسایل گرمایشی برای گرم نگه داشتن دستگاهای الکتریکی مان در شب نیاز داریم.
@Sciencemodern2
#دکتر_فیروز_نادری
در تابستان نزدیک خط استوا، هوا بطور دلچسبی گرم است و می توانید لباس ساحلی بپوشید. اما فقط در قسمت پاهایتان. چرا که کمی بالاتر از سطح مریخ، یعنی جایی که سرتان است، هوا می تواند بسیار سرد باشد، انقدر که به لباس زمستانی نیاز داشته باشید!!! (علی الحساب، کمبود اکسیژن برای نفس کشیدن رو در نظر نمی گیرم و فقط روی شرح دما تمرکز می کنم). چرا اینگونه است؟
در کره ی زمین، وقتی خورشید سیاره مان را گرم می کند اتمسفر مانند یک گلخانه عمل می کند که گرما را محصور ساخته و از فرار آن جلوگیری می کند. اما اتمسفر نازک مریخ هیچ گرمایی را حفظ نمی کند. شبها ممکن است دما تا زیر منفی صد درجه سانتیگراد سرد شود. به همین دلیل است که ما به وسایل گرمایشی برای گرم نگه داشتن دستگاهای الکتریکی مان در شب نیاز داریم.
@Sciencemodern2
#دکتر_فیروز_نادری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ضمن تشکر از همراهی خوب شما اعضای عزیز پیشاپیش فرا رسیدن نوروز و سال نو بر تمام شما مبارکباد.سالی همراه با سلامتی و موفقیت برایتان آرزومندیم.
تیم ادمین های کانال علم مدرن
@Sciencemodern2
#نوروزمبارک
تیم ادمین های کانال علم مدرن
@Sciencemodern2
#نوروزمبارک
Modern Science
مغز ، و خودآگاهی Brain, and Consciousness قسمت دوم: سؤالی که با آن مواجه هستیم این است که، کدام یک از مکانیسمهای پایهایِ مغز به ما قابلیتهای «خودآگاه و یا کانشس» بودن را میدهند؟ باید توجه داشت که سطح خودآگاهی conscious level با «سطح بیداری wakefulness»…
مغز ، و خودآگاهی
Brain, and Consciousness
قسمت سوم:
هنگامی که ما میگوییم آگاه هستیم، به این معنی است که نسبت به چیزی آگاهیم. اما چه فرآیندی در مغز این محتویات آگاهی و یا خودآگاهی را فراهم میکند؟ اولین بار فرانسیس کریک (برنده جایزه نوبل به جهت کشف ساختمان دی ان آ)، و کریستف کخ Koch نوروساینتیستِ مرکز تحقیقات مغز در سیاتل، این سوال را که « ارتباط سیستم عصبی با خودآگاهی Neural Correlate of Consciousness یا NCC » چیست، مطرح نمودند. به عقیدهٔ این دو پژوهشگر، NCC حداقل هماهنگی یک گروه از اتفاقات در نورونهای مغزی است که برای یک درکِ آگاهانه لازم است. در پژوهشها میتوان برای درک NCC، از دستگاههای نوار مغزی و تصویر برداری عملکردی مغناطیسی مغز functional MRI, در فرآیندهای درکآگاهانه، و غیرآگاهانهٔ مغز، و مقایسهٔ این دو با هم، استفاده کرد. یکی از روشهایی که برای تعیین NCC استفاده شده، « رقابت درک دو چشمی binacular rivalry » است
(Blake, R. RSTB 2014, 369)
در این روش، یک تصویر در مقابل یک چشم گذاشته میشود و به طورِ همزمان تصویر دیگری در مقابل چشم دیگر گذاشته میشود. به علت ناهمگونیِ تصویرها، مغز فقط یکی از تصاویر را درک میکند. سپس تصاویر مختلف در مقابل چشمها، هر چند ثانیه تغییر میکند. به این طریق میتوان فرآیندِ فعّالِ (دینامیک) درکِ بینایی را، بررسی کرد. روش دیگر «پوشانندگی یا masking» نامیده شده. که در آن، تصاویر را بسیار کوتاه و سریع در مقابل چشمان یک فرد گذاشته و سپس الگوهای بدون معنی را به او نشان میدهند. درکِ کاملِ بینایی، بستگی به فاصلهٔ بین تصویر اول و تصاویر بی معنیِ (پوشاننده) بعدی دارد.
این روشهای پژوهشی، مناطقِ درکِ آگاهانهٔ مغز را بدون توجّه به این که تحریکات حسّی از نوعِ بینایی، شنوایی و یا دیگر انواعِ حسّها هستند، نشان دادند. این پژوهشها همچنین نشان دادند که مناطقی که در مورد درکِآگاهانه «گزارش reporting about» می کنند (مثل اینکه می گویند : من یک صورت میبینم) از مناطقی که تولیدِ «generating» درکِآگاهانه میکنند، تفاوت دارند. امّا با تمام اطّلاعاتی که این پژوهشها به ما دادهاند، هنوز جواب سؤال اولیّه یعنی « مشکل حقیقی خودآگاهی» را نیافته ایم. اینکه ما میتوانیم فعالیّتِ قشر خُلفیِ مغز را در هنگام درک آگاهانه ببینیم، این توضیحی برای اینکه این منطقه حتما در ایجاد «خودآگاهی» نقش دارد، نیست. برای پاسخ سوال «مشکل حقیقی خودآگاهی» ما نیاز به یک تئوری فراگیر در مورد درک آگاهانه داریم، و این تئوری باید توضیح دهد که اصولاً مغز چه کاری به طور کلی انجام میدهد. عملکرد مناطق مختلف مغز به این پاسخ کمک نمیکند.
در قرن ۱۹ میلادی دانشمند آلمانی، «هرمان فون هلمهولتز» این نظریه را مطرح نمود که مغز یک «ماشین پیش بینی Prediction Machine» است و آنچه که ما میبینیم، میشنویم و یا حسّ میکنیم، چیزی بیش از بهترین حدسِ مغز در مورد ورودیهای حسّی (تصویر صدا و ..) نیست. توجّه کنید که مغز در داخل یک محفظه استخوانی به نام جمجمه قرار دارد. تنها چیزی را که میتواند دریافت کند، یک سری پیامهای حسّیِ گُنگ، و همراه با نویز noise هستند که آنهم به صورت غیر مستقیم در ارتباط با دنیای بیرون است. بنابراین «فرآیندِ درک»، باید ناشی از «استنباط inference» باشد که در آن یک سری پیامهای گُنگ، با انتظارات قبلی و «باورهایِ» ما از جهانِ اطراف همراه شده، و سپس مغز بهترین فورمی را که برای مغز دلخواه باشد، از ورودیهای حسّی میسازد، و به این طریق ما اشیاء مانند لیوان قهوه، میز تحریر و یا کامپیوتر را میبینیم. آنچه را که ما میبینیم در حقیقت بهترین «حدس مغز» از دنیای بیرون است.
امروز نمونههای «درکِ حدسیِ مغز» را در آزمایشگاههای نوروساینس(علوم اعصاب) و یا حتّی زندگی ِروزمرّه میبینیم. مثلاً در یک هوای مه آلود وقتی قدم میزنیم و بدنبال دیدن یک دوست هستیم، ممکن است از دور دست افراد دیگری را با دوست خود اشتباه بگیریم، تا اینکه کاملاً به فرد مورد نظر نزدیک شویم. یا هنگامی که در یک محلّ ِ شلوغ هستیم و همهمه بسیار شدید است، گاهی تصور میکنیم فردی ما را صدا میزند. هر قسمتِ کوچک درکِبینایی ما، در «باورهای ناخودآگاهِ» سیستم بینایی ما کُد گذاری شده است. مغز ما در فرآیندِ فرگشت آموخته است، که نور همیشه از بالا میتابد و با این باور ما همیشه سایهٔ اجسام را درک میکنیم.
در گذشته تصوّر میشد که درک آگاهانه، ناشی از فرآوری اطّلاعاتِ حسّی توسط مغز است، و یک پدیدهٔ «از پایین به بالا bottom-up» و یا «از بیرون مغز به داخل مغز» است، به این معنی که پیام های حسّی به گیرندهها (در مورد بینایی، شبکیه چشم)رسیده، وسپس وارد مغز شده و در مراحل مختلف فرآوری میشوند. در این نظریه، مهمترین کار را سلولهای گیرندهٔ حسّی مثل شبکیّه و یا گوش انجام میدهند.
@Sciencemodern2
Brain, and Consciousness
قسمت سوم:
هنگامی که ما میگوییم آگاه هستیم، به این معنی است که نسبت به چیزی آگاهیم. اما چه فرآیندی در مغز این محتویات آگاهی و یا خودآگاهی را فراهم میکند؟ اولین بار فرانسیس کریک (برنده جایزه نوبل به جهت کشف ساختمان دی ان آ)، و کریستف کخ Koch نوروساینتیستِ مرکز تحقیقات مغز در سیاتل، این سوال را که « ارتباط سیستم عصبی با خودآگاهی Neural Correlate of Consciousness یا NCC » چیست، مطرح نمودند. به عقیدهٔ این دو پژوهشگر، NCC حداقل هماهنگی یک گروه از اتفاقات در نورونهای مغزی است که برای یک درکِ آگاهانه لازم است. در پژوهشها میتوان برای درک NCC، از دستگاههای نوار مغزی و تصویر برداری عملکردی مغناطیسی مغز functional MRI, در فرآیندهای درکآگاهانه، و غیرآگاهانهٔ مغز، و مقایسهٔ این دو با هم، استفاده کرد. یکی از روشهایی که برای تعیین NCC استفاده شده، « رقابت درک دو چشمی binacular rivalry » است
(Blake, R. RSTB 2014, 369)
در این روش، یک تصویر در مقابل یک چشم گذاشته میشود و به طورِ همزمان تصویر دیگری در مقابل چشم دیگر گذاشته میشود. به علت ناهمگونیِ تصویرها، مغز فقط یکی از تصاویر را درک میکند. سپس تصاویر مختلف در مقابل چشمها، هر چند ثانیه تغییر میکند. به این طریق میتوان فرآیندِ فعّالِ (دینامیک) درکِ بینایی را، بررسی کرد. روش دیگر «پوشانندگی یا masking» نامیده شده. که در آن، تصاویر را بسیار کوتاه و سریع در مقابل چشمان یک فرد گذاشته و سپس الگوهای بدون معنی را به او نشان میدهند. درکِ کاملِ بینایی، بستگی به فاصلهٔ بین تصویر اول و تصاویر بی معنیِ (پوشاننده) بعدی دارد.
این روشهای پژوهشی، مناطقِ درکِ آگاهانهٔ مغز را بدون توجّه به این که تحریکات حسّی از نوعِ بینایی، شنوایی و یا دیگر انواعِ حسّها هستند، نشان دادند. این پژوهشها همچنین نشان دادند که مناطقی که در مورد درکِآگاهانه «گزارش reporting about» می کنند (مثل اینکه می گویند : من یک صورت میبینم) از مناطقی که تولیدِ «generating» درکِآگاهانه میکنند، تفاوت دارند. امّا با تمام اطّلاعاتی که این پژوهشها به ما دادهاند، هنوز جواب سؤال اولیّه یعنی « مشکل حقیقی خودآگاهی» را نیافته ایم. اینکه ما میتوانیم فعالیّتِ قشر خُلفیِ مغز را در هنگام درک آگاهانه ببینیم، این توضیحی برای اینکه این منطقه حتما در ایجاد «خودآگاهی» نقش دارد، نیست. برای پاسخ سوال «مشکل حقیقی خودآگاهی» ما نیاز به یک تئوری فراگیر در مورد درک آگاهانه داریم، و این تئوری باید توضیح دهد که اصولاً مغز چه کاری به طور کلی انجام میدهد. عملکرد مناطق مختلف مغز به این پاسخ کمک نمیکند.
در قرن ۱۹ میلادی دانشمند آلمانی، «هرمان فون هلمهولتز» این نظریه را مطرح نمود که مغز یک «ماشین پیش بینی Prediction Machine» است و آنچه که ما میبینیم، میشنویم و یا حسّ میکنیم، چیزی بیش از بهترین حدسِ مغز در مورد ورودیهای حسّی (تصویر صدا و ..) نیست. توجّه کنید که مغز در داخل یک محفظه استخوانی به نام جمجمه قرار دارد. تنها چیزی را که میتواند دریافت کند، یک سری پیامهای حسّیِ گُنگ، و همراه با نویز noise هستند که آنهم به صورت غیر مستقیم در ارتباط با دنیای بیرون است. بنابراین «فرآیندِ درک»، باید ناشی از «استنباط inference» باشد که در آن یک سری پیامهای گُنگ، با انتظارات قبلی و «باورهایِ» ما از جهانِ اطراف همراه شده، و سپس مغز بهترین فورمی را که برای مغز دلخواه باشد، از ورودیهای حسّی میسازد، و به این طریق ما اشیاء مانند لیوان قهوه، میز تحریر و یا کامپیوتر را میبینیم. آنچه را که ما میبینیم در حقیقت بهترین «حدس مغز» از دنیای بیرون است.
امروز نمونههای «درکِ حدسیِ مغز» را در آزمایشگاههای نوروساینس(علوم اعصاب) و یا حتّی زندگی ِروزمرّه میبینیم. مثلاً در یک هوای مه آلود وقتی قدم میزنیم و بدنبال دیدن یک دوست هستیم، ممکن است از دور دست افراد دیگری را با دوست خود اشتباه بگیریم، تا اینکه کاملاً به فرد مورد نظر نزدیک شویم. یا هنگامی که در یک محلّ ِ شلوغ هستیم و همهمه بسیار شدید است، گاهی تصور میکنیم فردی ما را صدا میزند. هر قسمتِ کوچک درکِبینایی ما، در «باورهای ناخودآگاهِ» سیستم بینایی ما کُد گذاری شده است. مغز ما در فرآیندِ فرگشت آموخته است، که نور همیشه از بالا میتابد و با این باور ما همیشه سایهٔ اجسام را درک میکنیم.
در گذشته تصوّر میشد که درک آگاهانه، ناشی از فرآوری اطّلاعاتِ حسّی توسط مغز است، و یک پدیدهٔ «از پایین به بالا bottom-up» و یا «از بیرون مغز به داخل مغز» است، به این معنی که پیام های حسّی به گیرندهها (در مورد بینایی، شبکیه چشم)رسیده، وسپس وارد مغز شده و در مراحل مختلف فرآوری میشوند. در این نظریه، مهمترین کار را سلولهای گیرندهٔ حسّی مثل شبکیّه و یا گوش انجام میدهند.
@Sciencemodern2
Modern Science
مغز ، و خودآگاهی Brain, and Consciousness قسمت سوم: هنگامی که ما میگوییم آگاه هستیم، به این معنی است که نسبت به چیزی آگاهیم. اما چه فرآیندی در مغز این محتویات آگاهی و یا خودآگاهی را فراهم میکند؟ اولین بار فرانسیس کریک (برنده جایزه نوبل به جهت کشف ساختمان…
اما نظریهٔ «هلمهولتز» کاملاً، نظریهٔ قدیمی و کلاسیک را عوض کرد.
بر اساس این نظریه، جریان پیامهای حسّی از خارج به داخل مغز، فقط نقش یک تغییر در «اشتباه پیش بینی prediction error» دارد. به این معنی که این پیامها فقط در اختلاف بین آنچه مغز دریافت میکند، با آنچه که پیش بینی میکند، تاثیر دارد. محتویات ادراکی در جهت معکوس بوده و از «بالا به پایین top-bottoms » است و درک پدیدهای است که از مغز شروع شده و به طرف اندامهای حسّی حرکت میکند. پدیدهٔ درک، حاویِ حسّهای کوچکی است که به صورت «اشتباه پیش بینی prediction error » به سطوح مختلف مغز به طور همزمان فرستاده میشود، و اینها در سیستم حسّیِ مغزی فرآوری شده، و به طور دائم مغز، « سیستم پیش بینی» خود را به روز (آپدیت) میکند. در سال ۱۹۹۹، رائو و بالارد Rao & Ballard, چگونگیِ « کُدگذاریِ پیش بینی کننده Predictive Coding» در سیستم بینایی را، در مجله «نیچر نوروساینس» منتشر کردند. به عقیده کارل فریستون Friston، پرفسور نوروساینس در دانشگاه کالج لندن ( مجله نیچر نوروساینس ۲۰۱۸)، پژوهش رائو و بالارد، انقلابی در «درکِحسی» مغز ایجاد نمود. بر اساس نظریه «کدگذاری و یا فرآوری پیش بینی کننده»
، پروسهٔ درکِ یک پدیده «توهّمِ کنترل شده controlled hallucination» است که به طور دائم فرضیاتِ مغز ، ورودیهای حسّی را تحتِ فرمان خود میگیرند، و به قول روانشناسِ شهیر، کریس فریث Frith, آنچه که ما درک مینامیم یک فانتزی است که با حقیقت خارجی همزمانی دارد.
حالا با این فرضیه در مورد درک perception, دوباره به سوال خودآگاهی باز میگردیم! حال به جای آنکه بپرسیم کدام منطقهٔ مغز مسئول “درکآگاهانه” و یا “ناخودآگاهانه” است، میتوانیم بپرسیم کدام جنبهٔ «درکپیشبینیکننده»، در خودآگاهی شرکت دارد. پژوهشهای جدید نشان دادهاند، که «خودآگاهی یا کانشسنس» بیشتر وابسته به «پیش بینی ادراکات» است تا «اشتباهات پیش بینی». در سال ۲۰۰۱، آلورادو پاسکوال-لئونی از دانشگاه هاروارد، پژوهشی را منتشر نمود که در آن تعداد زیادی نقاطِ در حال حرکت را در مقابل چشمان افراد قرار دادند.
(Random dot kinematogram)
حرکت این نقاط به طور تصادفی بوده و به طور همزمان به قشر بینایی این افراد تحریکات مغناطیسی با دستگاه TMS داده میشد تا تأثیراتِ از بالا به پایین Top-down، درک آگاهانه را مختل کند. با این تحریکات، درکِ بینایی کاملاً مختل شد، در حالیکه تحریکاتِ حسّیِ بینایی بر روی شبکیه، تغییر نکرده بود.
پرفسور «آنیل سث» و همکارانش با استفاده از تست «رقابت دو چشمی»، نشان دادند که افراد به طور آگاهانه آنچه را که انتظار دارند میبینند. این گروه همچنان نشان دادند امواج مغزی نقش مهمّی در درک خودآگاهانه دارند. امواج مغزی در ناحیه پشت سریِ مغز و یا قشر بینایی که فرکانسی در حدود ۱۰ هرتز دارند (امواج آلفا)، که توسّطِ دستگاه نوار مغزی ثبت میشوند. پژوهشی که در سال ۲۰۱۶ در مجله کاگنیتیو نوروساینس منتشر شد، نشان داد که «تنظیم قضاوتهای بینایی» با فرکانس ۱۰ هرتز (فرکانس امواج آلفا) صورت میپذیرد. این یافته بسیار مهمّ است، زیرا نشان میدهد، که «پیش بینیِ درکِ حسّی» چگونه توسّطِ امواج مغزی تأثیر میپذیرد.
فرآوری پیش بینی کننده Predictive processing، همچنین به درک «توهمهایبینایی» که در بیماران روانپریش (سایکوتیک) و یا مصرف داروهای روانگردان دیده میشود، کمک میکند. به نظر میرسد هنگامی که مغز به پیامهای ورودیِ حسّی توجّهش را از دست میدهد، مهمّترین منشأ درک در مغز، انتظارات و تجربیّاتِ گذشته میشود. در این حالت، توهّماتِ بیناییِ مختلف، از خطوطِ مختلفِ هندسی گرفته، تا توهّماتِ پیچیده، مانند دیدن اشیاء و افراد، ایجاد میشود که این یکی دیگر از شواهد «بالا به پایینTop -bottom» فرآوریِ درکِحسّی است. نظریهٔ «فرآوری پیش بینی کننده Predictive processing» راه جدیدی برای درک بیماریهای روانپزشکی گشوده است.
@Sciencemodern2
بر اساس این نظریه، جریان پیامهای حسّی از خارج به داخل مغز، فقط نقش یک تغییر در «اشتباه پیش بینی prediction error» دارد. به این معنی که این پیامها فقط در اختلاف بین آنچه مغز دریافت میکند، با آنچه که پیش بینی میکند، تاثیر دارد. محتویات ادراکی در جهت معکوس بوده و از «بالا به پایین top-bottoms » است و درک پدیدهای است که از مغز شروع شده و به طرف اندامهای حسّی حرکت میکند. پدیدهٔ درک، حاویِ حسّهای کوچکی است که به صورت «اشتباه پیش بینی prediction error » به سطوح مختلف مغز به طور همزمان فرستاده میشود، و اینها در سیستم حسّیِ مغزی فرآوری شده، و به طور دائم مغز، « سیستم پیش بینی» خود را به روز (آپدیت) میکند. در سال ۱۹۹۹، رائو و بالارد Rao & Ballard, چگونگیِ « کُدگذاریِ پیش بینی کننده Predictive Coding» در سیستم بینایی را، در مجله «نیچر نوروساینس» منتشر کردند. به عقیده کارل فریستون Friston، پرفسور نوروساینس در دانشگاه کالج لندن ( مجله نیچر نوروساینس ۲۰۱۸)، پژوهش رائو و بالارد، انقلابی در «درکِحسی» مغز ایجاد نمود. بر اساس نظریه «کدگذاری و یا فرآوری پیش بینی کننده»
، پروسهٔ درکِ یک پدیده «توهّمِ کنترل شده controlled hallucination» است که به طور دائم فرضیاتِ مغز ، ورودیهای حسّی را تحتِ فرمان خود میگیرند، و به قول روانشناسِ شهیر، کریس فریث Frith, آنچه که ما درک مینامیم یک فانتزی است که با حقیقت خارجی همزمانی دارد.
حالا با این فرضیه در مورد درک perception, دوباره به سوال خودآگاهی باز میگردیم! حال به جای آنکه بپرسیم کدام منطقهٔ مغز مسئول “درکآگاهانه” و یا “ناخودآگاهانه” است، میتوانیم بپرسیم کدام جنبهٔ «درکپیشبینیکننده»، در خودآگاهی شرکت دارد. پژوهشهای جدید نشان دادهاند، که «خودآگاهی یا کانشسنس» بیشتر وابسته به «پیش بینی ادراکات» است تا «اشتباهات پیش بینی». در سال ۲۰۰۱، آلورادو پاسکوال-لئونی از دانشگاه هاروارد، پژوهشی را منتشر نمود که در آن تعداد زیادی نقاطِ در حال حرکت را در مقابل چشمان افراد قرار دادند.
(Random dot kinematogram)
حرکت این نقاط به طور تصادفی بوده و به طور همزمان به قشر بینایی این افراد تحریکات مغناطیسی با دستگاه TMS داده میشد تا تأثیراتِ از بالا به پایین Top-down، درک آگاهانه را مختل کند. با این تحریکات، درکِ بینایی کاملاً مختل شد، در حالیکه تحریکاتِ حسّیِ بینایی بر روی شبکیه، تغییر نکرده بود.
پرفسور «آنیل سث» و همکارانش با استفاده از تست «رقابت دو چشمی»، نشان دادند که افراد به طور آگاهانه آنچه را که انتظار دارند میبینند. این گروه همچنان نشان دادند امواج مغزی نقش مهمّی در درک خودآگاهانه دارند. امواج مغزی در ناحیه پشت سریِ مغز و یا قشر بینایی که فرکانسی در حدود ۱۰ هرتز دارند (امواج آلفا)، که توسّطِ دستگاه نوار مغزی ثبت میشوند. پژوهشی که در سال ۲۰۱۶ در مجله کاگنیتیو نوروساینس منتشر شد، نشان داد که «تنظیم قضاوتهای بینایی» با فرکانس ۱۰ هرتز (فرکانس امواج آلفا) صورت میپذیرد. این یافته بسیار مهمّ است، زیرا نشان میدهد، که «پیش بینیِ درکِ حسّی» چگونه توسّطِ امواج مغزی تأثیر میپذیرد.
فرآوری پیش بینی کننده Predictive processing، همچنین به درک «توهمهایبینایی» که در بیماران روانپریش (سایکوتیک) و یا مصرف داروهای روانگردان دیده میشود، کمک میکند. به نظر میرسد هنگامی که مغز به پیامهای ورودیِ حسّی توجّهش را از دست میدهد، مهمّترین منشأ درک در مغز، انتظارات و تجربیّاتِ گذشته میشود. در این حالت، توهّماتِ بیناییِ مختلف، از خطوطِ مختلفِ هندسی گرفته، تا توهّماتِ پیچیده، مانند دیدن اشیاء و افراد، ایجاد میشود که این یکی دیگر از شواهد «بالا به پایینTop -bottom» فرآوریِ درکِحسّی است. نظریهٔ «فرآوری پیش بینی کننده Predictive processing» راه جدیدی برای درک بیماریهای روانپزشکی گشوده است.
@Sciencemodern2
Modern Science
اما نظریهٔ «هلمهولتز» کاملاً، نظریهٔ قدیمی و کلاسیک را عوض کرد. بر اساس این نظریه، جریان پیامهای حسّی از خارج به داخل مغز، فقط نقش یک تغییر در «اشتباه پیش بینی prediction error» دارد. به این معنی که این پیامها فقط در اختلاف بین آنچه مغز دریافت میکند، با…
برگرفته از کانال واقعیت های درباره ی مغز
دکتر محمد انتظاری طاهر(نورولوژیست)
دکتر محمد انتظاری طاهر(نورولوژیست)
انسان سه برابر بیشتر از مغز شامپانزهها و گوریلها نورون دارد
یک بررسی نشان میدهد که مغز انسان چگونه این توانایی را پیدا کرده است تا به شکلی تکامل پیدا کند که از مغز سایر میمونها بزرگتر شود.
محققان مرکز تحقیقات پزشکی (MRC) آزمایشگاه زیستشناسی مولکولی در کمبریج، یک نکته مهم مولکولی پیدا کردهاند که میتواند به این منجر شود که ارگانوئیدها (انداموارههای) مغز میمونها، بیشتر شبیه به انداموارههای مغز انسان رشد کنند؛ روندی که در موشها برعکس است.
در این مطالعه، رشد سلولهای بنیادی انداموارههای انسان، گوریل و شمپانزهها با یکدیگر مقایسه شدند. انداموارهها، بافتهای سهبعدی هستند که از سلولهای بنیادی رشد میکنند و مراحل اولیه مغز را میسازند. دانشمندان دریافتند که همانند خود مغز انسان، انداموارههای مغز انسان نیز به مراتب بزرگتر از سایر میمونها رشد میکند. دکتر مادلین لنکستر از مرکز تحقیقات پزشکی (MRC) آزمایشگاه زیستشناسی مولکولی، میگوید: «این تحقیق، اولین بررسی در این زمینه است که تفاوت بین تکامل مغز انسان با سایر خویشاوندان زنده امروزی و سایر میمونهای بزرگ را نشان میدهد.»
او میافزاید: «بزرگترین تفاوت عمده ما و سایر میمونها، فقط در این است که مغز ما چگونه به این شکل باورنکردنی بزرگ است.» زمانی که مغز شروع به رشد میکند، سلولهای بنیادی که با عنوان پروژنیتورهای عصبی یا نیایاختههای عصبی نورونها را میسازند. این سلولها زندگی خود را با شکلی سیلندرمانند شروع میکنند و به تدریج زمانی که تکثیر خود را کند میکنند، شبیه به قیف بستنی به نظر میرسند.
@Sciencemodern2
پژوهش بر روی موشها نشان میدهد که سلولهای عصبی نیایاخته آنها به شکلی مخروطی رشد کرده و تکثیر آن طی چند ساعت آهسته شده است. محققان دریافتند که این تغییرات از شکل استوانهای به مخروطی به صورت تقریبی در گوریلها و شامپانزهها، حدود پنج روز به طول میانجامد. این فرایند در سلولهای نیایاخته انسانی چیزی حدود هفت روز طول میکشد. این مطالعه که در مجله علمی سل (Cell) منتشر شده، به این یافته دست پیدا کرده است که سلولهای انسان برای مدت طولانیتری در شکل استوانهای باقی میمانند و زمان بیشتری دارند تا تکثیر شوند و از این رو، مغز این فرصت را در اختیار دارد تا بیشتر رشد کند. این تفاوت در سرعت تحول این سلولها، به معنای آن است که سلولهای انسان روی هم رفته زمان بیشتری برای تکثیر در اختیار دارند.
پژوهشگران میگویند که این مسئله میتواند دلیل آن باشد که چرا مغز انسان سه برابر بیشتر از مغز شامپانزهها و گوریلها نورون دارد. دکتر لنکستر میگوید: «ما دریافتیم که تغییر با تاخیر در شکل سلولها در مراحل اولیه مغز، کافی است تا مسیر این تحول، تغییر پیدا کند. موضوعی که تعداد نورونهایی را که ساخته میشود، تعیین میکند. این قابل توجه است که تغییرات فرگشتی نسبتا ساده در شکل سلولها، میتواند چنین پیامدهای بزرگی در روند تکامل مغز داشته باشد. من حس میکنم ما یک موضوع بنیادین درباره این پرسشها آموختهایم. پرسشهایی که از زمانی که میتوانم به خاطر بیاورم، برایم جالب بودهاند؛ چه چیزی ما را تبدیل به انسان کرد؟»
محققان علاقهمند بودند که به این مسئله توجه کنند که انداموارهها یک مدل هستند و از این رو، تکرار همسان و مشابه مغز واقعی نیستند. اگرچه، دانشمندان میگویند که این بافتهای مغز، رویکرد بیسابقهای را درباره این مرحله کلیدی از تکامل مغز در اختیار آنها قرار میدهد. مرکز تحقیقات پزشکی (MRC) و مرکز تحقیقات سرطان انگلستان، پشتیبان این پژوهش بودهاند.
#Independent
#کانال_علم_مدرن
http://Telegram.me/sciencemodern2
یک بررسی نشان میدهد که مغز انسان چگونه این توانایی را پیدا کرده است تا به شکلی تکامل پیدا کند که از مغز سایر میمونها بزرگتر شود.
محققان مرکز تحقیقات پزشکی (MRC) آزمایشگاه زیستشناسی مولکولی در کمبریج، یک نکته مهم مولکولی پیدا کردهاند که میتواند به این منجر شود که ارگانوئیدها (انداموارههای) مغز میمونها، بیشتر شبیه به انداموارههای مغز انسان رشد کنند؛ روندی که در موشها برعکس است.
در این مطالعه، رشد سلولهای بنیادی انداموارههای انسان، گوریل و شمپانزهها با یکدیگر مقایسه شدند. انداموارهها، بافتهای سهبعدی هستند که از سلولهای بنیادی رشد میکنند و مراحل اولیه مغز را میسازند. دانشمندان دریافتند که همانند خود مغز انسان، انداموارههای مغز انسان نیز به مراتب بزرگتر از سایر میمونها رشد میکند. دکتر مادلین لنکستر از مرکز تحقیقات پزشکی (MRC) آزمایشگاه زیستشناسی مولکولی، میگوید: «این تحقیق، اولین بررسی در این زمینه است که تفاوت بین تکامل مغز انسان با سایر خویشاوندان زنده امروزی و سایر میمونهای بزرگ را نشان میدهد.»
او میافزاید: «بزرگترین تفاوت عمده ما و سایر میمونها، فقط در این است که مغز ما چگونه به این شکل باورنکردنی بزرگ است.» زمانی که مغز شروع به رشد میکند، سلولهای بنیادی که با عنوان پروژنیتورهای عصبی یا نیایاختههای عصبی نورونها را میسازند. این سلولها زندگی خود را با شکلی سیلندرمانند شروع میکنند و به تدریج زمانی که تکثیر خود را کند میکنند، شبیه به قیف بستنی به نظر میرسند.
@Sciencemodern2
پژوهش بر روی موشها نشان میدهد که سلولهای عصبی نیایاخته آنها به شکلی مخروطی رشد کرده و تکثیر آن طی چند ساعت آهسته شده است. محققان دریافتند که این تغییرات از شکل استوانهای به مخروطی به صورت تقریبی در گوریلها و شامپانزهها، حدود پنج روز به طول میانجامد. این فرایند در سلولهای نیایاخته انسانی چیزی حدود هفت روز طول میکشد. این مطالعه که در مجله علمی سل (Cell) منتشر شده، به این یافته دست پیدا کرده است که سلولهای انسان برای مدت طولانیتری در شکل استوانهای باقی میمانند و زمان بیشتری دارند تا تکثیر شوند و از این رو، مغز این فرصت را در اختیار دارد تا بیشتر رشد کند. این تفاوت در سرعت تحول این سلولها، به معنای آن است که سلولهای انسان روی هم رفته زمان بیشتری برای تکثیر در اختیار دارند.
پژوهشگران میگویند که این مسئله میتواند دلیل آن باشد که چرا مغز انسان سه برابر بیشتر از مغز شامپانزهها و گوریلها نورون دارد. دکتر لنکستر میگوید: «ما دریافتیم که تغییر با تاخیر در شکل سلولها در مراحل اولیه مغز، کافی است تا مسیر این تحول، تغییر پیدا کند. موضوعی که تعداد نورونهایی را که ساخته میشود، تعیین میکند. این قابل توجه است که تغییرات فرگشتی نسبتا ساده در شکل سلولها، میتواند چنین پیامدهای بزرگی در روند تکامل مغز داشته باشد. من حس میکنم ما یک موضوع بنیادین درباره این پرسشها آموختهایم. پرسشهایی که از زمانی که میتوانم به خاطر بیاورم، برایم جالب بودهاند؛ چه چیزی ما را تبدیل به انسان کرد؟»
محققان علاقهمند بودند که به این مسئله توجه کنند که انداموارهها یک مدل هستند و از این رو، تکرار همسان و مشابه مغز واقعی نیستند. اگرچه، دانشمندان میگویند که این بافتهای مغز، رویکرد بیسابقهای را درباره این مرحله کلیدی از تکامل مغز در اختیار آنها قرار میدهد. مرکز تحقیقات پزشکی (MRC) و مرکز تحقیقات سرطان انگلستان، پشتیبان این پژوهش بودهاند.
#Independent
#کانال_علم_مدرن
http://Telegram.me/sciencemodern2
Telegram
attach 📎