Science Fantasy
2.55K subscribers
2.83K photos
303 videos
10 files
595 links
One Channel To Rule Them All.
YouTube 🎥:www.youtube.com/@GeekologyPlus
✆ - @Bruce_Wayne
Download Telegram
بچه ها از اونجایی که یمدت طولانی از انتشار ابسولوت بتمن ۶ گذشته و من تازه کمی وقت پیدا کردم نمیدونم که ترجمش کنم یا نه چون فکر کنم اکثرتون خوندینش، پس یه نظرسنجی میذارم هرکدوم بیشتر رای اورد ترجمه میکنم
👍7
Science Fantasy
کدومشو ترجمه کنیم؟
ولی من بلک میرر رو میخواستم....
خیلی خب
ابسولوت بتمن ۶ تا چند روز دیگه تو جیبتونه
👍10👎1
📌چرا دیک گریسون بتمن بهتری نسبت به بروس وینه؟

طی تاریخ ۸۶ ساله بتمن در کامیک های دیسی، افراد زیادی نقاب این شخصیت محبوب رو بر صورت زدن. از بروس وین گرفته تا تامس وین در ارث ۲ اریجینال.
از برین گرفته تا ژان پاول ملقب به عزراییل و حتی میشه گفت تمامی رابین های مذکر هم این نقش رو بر عهده گرفتن. دیک در سری های کلاسیک و بعد از مرگ ظاهری بروس توی رویارویی با دارکساید، جیسن تاد و تیم دریک توی بتل فور د کاول، دیمین وین در اینده و در اخر هم تیم فاکس.
اما در میان انبوهی از شخصیت ها که اسم بردیم و بسیاری که اسم نبردیم کی بهترین جانشینه؟ کی از بتمن اصلی فراتر میره؟ جواب ما بدون شک دیک گریسنه.
دیک بدلیل حمایت های بروس و الفرد تاریکی ای که درونش وجود داشت رو شکست داد و از درون این پیروزی « بوی واندر » متولد شد.
اون چه در زمانی که رابین بود و چه زمانی که یک هیروی مستقل به اسم نایتوینگ شد به پیشرفت خودش ادامه داد و تبدیل به تنها عضو بتفمیلی شد که از لحاظ مارشل ارت هم سطح بروسه و حتی در یکسری مواقع اون تونست بروس رو هم شکست بده.
اون از بچگی هوش و استعداد فوق العاده ای داشت و کارآگاه بسیار خوبی بود به طوری که در همون بچگی متوجه هویت مخفی بروس وین شد.
اون توی بتل فور د کاول(که تیم جیسن و در اخر دیک بتمن بودن) با بقیه رابین ها جنگید نقاب و شنل بتمن رو با لیاقت کامل به ارث برد.
و حتی اگه این دلیل برای لایق بودن اون براتون کافی نیست باید بگم که دیک دوبار به اجبار شنل بتمن رو بر تن کرده دفعه اول پس از وقایع نایتفال و دفعه دوم پس از فاینال کرایسس بود در هردوی این مواقع نبود بروس بعنوان بتمن باعث شده بود شهر دچار هرج و مرج بسیار عظیمی بشه و دیک تونست دوبار گاتهام رو در بدترین شرایطش هندل کنه و اوضاع رو از قبل هم بهتر کنه.
و حتی اگه این هم براتون کافی نیست باید بگم بعد از تبدیل شدن دیک بعنوان بتمن اون وارد گروه جدیدی از جی ال ای شد و کارش رو بعنوان یه استراتژیست و بنیانگذار این گروه شروع کرد بتمن دیک باعث شده بود که بقیه با اون بهتر ارتباط بگیرن و باهاش به مراتب راحت تر باشن این چیزی بود که بروس هیچوقت نمیتونست به درستی انجامش بده
اما دلیل اینکه میگیم دیک بتمن بهتریه نه برمیگرده به مهارت مبارزه‌اش، نه هوش کارآگاهیش. بلکه این چیز "شخصیتشه"
وقتی که دیک تبدیل به بتمن شد اون چیز هایی رو به بتمن اضافه کرد.
نقاب بتمن همیشه پشت بندش تاریکی میاورد به نوعی که باعث میشد هرکسی بجز بروس که اون رو میپوشه در اخر تسلیم افکار تاریکش شه. ژان دیوانه شد، تیم در هم شکست، جیسن و دیمین قاتل شدن اما دیک ؟ اون چیز هایی رو به بتمن اضافه کرد که به درون نقاب سرد و تاریک و پر از ناامیدی بتمن، نور تازه ای دمیدن.
بتمن دیک شوخی میکرد گاها، اون موقع حل معما ها ذوق میکرد و مهمتر از همه از ریسک کردن ابایی نداشت و شخصیتش گرمای خاصی داشت. بر خلاف بتمن بروس وین که یک ادم تنهاس و از تیم اپ با بقیه زیاد خوشحال نیست. بتمن دیک به مراتب پارتنر بهتری برای باقی ابرقهرمان ها و حتی رابینی که کنارشه بود کسایی که با این شخصیت اشنا ان میدونن که در آینده دیک تبدیل به «برترین ابرقهرمان» میشه به نوعی که هزاران سال در آینده هم اونو بخاطر میسپرن. اون بتمنی با مهارت های بروس وین، و قلبی عین کلارک کنته. به اندازه ای که حتی نیرو های پلیس جی سی پی دی و گوردون هم که نمیدونستن بروس مرده و دیک جانشینشه اعتراف کردن از بتمن فعلی بهتر از قبلی خوششون میاد و اون به نوعی قابل اعتماد تر شده چون برعکس بروس، دیک با احساساتش در ارتباط بود.
اون با عشق الفرد رو« الفی » صدا میزد. برای تیم دریک غذا درست میکردو حتی دیمین رو هم زیر بال وپرش گرفت و آموزشش داد.
بر خلاف بروس که توی بتمن بودن زیاده روی میکرد و فراموش میکرد که یک بروس وین هم زیر اون نقاب وجود داره دیک کاملا از محدودیت های خودش آگاه بود.
اون همه کارهای خودش رو زیر سوال میبرد و سعی نمیکرد که تمامی زمان خودش رو بعنوان بتمن سپری کنه بلکه یک بالانسی بین شخصیت "ریچارد جاناتان دیک گریسن"و "بتمن" ایجاد کرده بود و همین موضوع باعث شده بود ثبات روانی بسیار بهتری داشته باشه دلیل اینکار هم این بود که دیک هیچوقت نمیخواست که بتمن باشه
همچنین بعد از برگشت بروس از مرگ ظاهریش که توسط دارکساید رخ داده بود بروس گفت که دیک همه چیزیه که بتمن باید باشه(و بروس نیستش) و بهش پیشنهاد داد که هردوی اونها بتمن باشن اما دیک این رو رد کرد و ترجیح داد دوباره برگرده به هویت اصلی خودش « نایتوینگ»

نظر شما چیه؟ بنظرتون دیک بهترین بتمنه یا نه؟ تو کامنت ها بهمون بگید
🐲 #Fact | #Dc | #Comics | #Batman | #BatFamily
🏜 @ScienceFantasy
👍165👎2
داستانی که در آن بتمن دست به قتل پدر و مادرش میزند‼️

در کامیک Batman #45، اولین بخش از داستان جنجالی (The Gift) آغاز می‌شود؛ داستانی که در آن بوستر گُلد تصمیم می‌گیرد هدیه‌ای به مناسبت عروسی بروس با سلینا به بروس وین بدهد: (نجات جان والدینش.)
با سفر به گذشته و جلوگیری از قتل پدر و مادر بروس، بوستر گلد خط زمانی اصلی را تغییر می‌دهد. نتیجه این تصمیم، خلق دنیایی موازی است که در آن بروس وین هرگز بتمن نشد. در این جهان، گاتهام شهری تاریک‌تر، بی‌قانون‌تر و بی‌دفاع‌تر از همیشه است و جرم و جنایت بدون حضور بتمن، بیداد می‌کند.
در این خط زمانی جدید، بروس وین شخصیتی منزوی، آسیب‌دیده و بی‌هدف است که هیچ نشانی از شجاعت و رهبری بتمن در او دیده نمی‌شود. وقتی بوستر گلد با هیجان وارد این دنیا می‌شود تا بروس را از «هدیه»‌اش مطلع کند، بلافاصله با واقعیت تلخ و آشفته‌ای روبه‌رو می‌شود. بروس هیچ علاقه‌ای به دانستن گذشته‌ی جایگزین ندارد و از نظر روانی کاملاً درهم شکسته به‌نظر می‌رسد.
در ادامه، بوستر به سراغ هال جردن (گرین لنترن) می‌رود، اما در کمال ناباوری درمی‌یابد که در این خط زمانی، هال جردن دچار اختلال روانی شده و به اصطلاح «جوکریزه» شده است مفهومی که به جنایتکاران گاتهام نسبت داده می‌شود که در نبود جوکر اصلی، به شکلی روان‌پریش و جنون‌آمیز تبدیل شده‌اند. این نسخه از هال جردن با حلقه‌ی قدرتمند خود، ادعا می‌کند که می‌تواند هر کاری انجام دهد، حتی عمل تابوشکنی مانند خودکشی. او بدون هشدار، حلقه را فعال می‌کند و خودش را می‌کُشد.
در شماره بعدی این داستان بروس که کم‌کم متوجه می‌شود چیزی در این دنیا درست نیست، تصمیمی عجیب می‌گیرد. او بوستر را مجبور می‌کند تا دوباره او را به گذشته بفرستد نه برای اصلاح اوضاع، بلکه برای انجام کاری نهایی. در یک صحنه تکان‌دهنده، بروس پدر و مادر خودش را می‌کشد تا همان خط زمانی اصلی بازگردد، جایی که خودش بتمن می‌شود. این عمل تلخ و تراژیک با یک جمله تکان‌دهنده از بروس پایان می‌یابد: “من را بتمن کن.”

🐲 #Fact | #Dc | #Comics | #Batman | #BatFamily
🏜
@ScienceFantasy
🔥10👍52
خونشو؛ از واقعیت تا توهمی چندپاره از مون‌نایت

در دل تاریکی‌های شب و سایه‌های گاتهام‌گونه نیویورک، قهرمانی نقاب‌پوش با ردایی سفید گام برمی‌دارد؛ مردی که برای برخی مجنون است و برای دیگران تجلی اراده‌ی یک خدا. مون نایت، شخصیتی پیچیده با ذهنی شکسته و هویتی چندلایه، همواره در مرز باریک بین جنون و واقعیت گام برداشته است. اما سؤال بنیادینی که هویت این ضدقهرمان را از آغاز تا امروز شکل داده، هنوز بی‌پاسخ مانده: آیا خدای ماه، خونشو، واقعاً وجود دارد یا تنها توهمی زاده‌ی ذهن آشفته مارک اسپکتور است؟

از نخستین حضور مون نایت در Werewolf by Night #32 (1975) تا به امروز، ابهام در ماهیت خونشو درون‌مایه‌ای اساسی در ساختار روان‌شناختی این شخصیت بوده است. مارک اسپکتور، مزدوری آمریکایی با گذشته‌ای خونین، در مصر باستانی در جریان یک عملیات جان می‌بازد و در مقابل تندیس خونشو از مرگ بازمی‌گردد. او ادعا می‌کند که خونشو او را به عنوان آواتار خود بر زمین برگزیده، تا عدالت را با مشت آهنین اجرا کند. این واقعه، که نخست در Moon Knight Vol. 1 #1 (1980) شرح داده شد، آغاز پیوندی شوم میان یک انسان شکسته و خدایی ناشناخته بود.
با گذشت زمان و عمق‌یافتن شخصیت مون نایت، نویسندگان متعدد به‌جای تثبیت این ارتباط الهی، ترجیح دادند آن را مبهم‌تر کنند. در Moon Knight: Fist of Khonshu (1985)، داستانی نسبتاً کوتاه اما تأثیرگذار، مارک از کاهنان خونشو سلاح‌هایی باستانی دریافت می‌کند و توانایی‌هایی فراانسانی در زیر نور ماه به دست می‌آورد. این داستان خونشو را به عنوان موجودی واقعی و تأثیرگذار بر دنیای فیزیکی نشان می‌دهد، گویی که او در قامت یکی از خدایان باستانی مصری، حضوری ملموس دارد.
اما این تصویر، به تدریج رنگ باخت. در عصر مدرن‌تر مون نایت، مخصوصاً به قلم جف لمیر (Moon Knight Vol. 8, 2016–2017) و پیش از آن در نسخه تحسین‌شده وارد الیس و چارلی هیوستون، تمرکز بیشتر بر روان‌شناسی شکننده مارک و شخصیت‌های درون ذهن او چون استیون گرانت و جیک لاکلی قرار گرفت. در این روایت‌ها، مخصوصاً در آرک «Welcome to New Egypt»، خواننده همراه با مارک به یک دنیای فراواقعی پرتاب می‌شود که در آن خونشو به اشکال گوناگون ظاهر می‌شود، گاه به‌صورت پرنده‌ای عظیم، گاه به شکل روان‌پزشکی در بیمارستانی روانی، و گاه در قامت صدایی مرموز در ذهن.
در این روایت‌ها، خونشو نه یک خدا، بلکه احتمالا بیان نمادین بیماری روانی مارک اسپکتور است: اسکیزوفرنی تجزیه‌ای، که در آن فرد چند شخصیت متمایز دارد و با ادراک تحریف‌شده‌ای از واقعیت روبه‌روست. مون نایت در این نسخه‌ها به مثابه قهرمانی ارائه می‌شود که نه با ابرشروران، بلکه با هیولاهای درونی خود در جنگ است. وجود خونشو در این روایات، مبهم‌تر از همیشه است آیا او واقعا وجود دارد؟ یا صرفا صدایی دیگر است در ذهن مارک، همچون استیون و جیک؟

در Moon Knight Annual #1 (2022)، و همچنین در Age of Khonshu از مجموعه Avengers Vol. 8 #33-37، خونشو دوباره به عنوان نیرویی واقعی، قوی و حتی شرور ظاهر می‌شود، آن هم نه در ذهن مارک، بلکه در برابر انتقام‌جویان. این روایت‌های جدید تضادی بنیادین ایجاد می‌کنند با خوانش‌های روان‌شناختی پیشین؛ گویی مارول خود نیز در جدال میان دو روایت است: یکی که خونشو را توهمی زاده‌ی ذهنی بیمار می‌داند، و دیگری که او را خدای واقعی‌ای می‌بیند با اراده‌ای سهمگین.
اما شاید پاسخ در تضاد میان این دو جهان نهفته باشد. قدرت داستان مون نایت در ابهامِ آگاهانه آن است. همان‌گونه که مارک، استیون و جیک هرکدام بخشی از یک هویت چندپاره هستند، شاید خونشو نیز همزمان توهم و واقعیت است؛ هم صدای جنون و هم پژواک قدرتی کهن. همان‌طور که خواننده نمی‌تواند به‌راحتی حقیقت را از تخیل در ذهن مارک تمیز دهد، او نیز نمی‌تواند از دست خونشو چه واقعی، چه خیالی رهایی یابد.
🐲 #Fact | #Marvel | #Comics | #MoonKnight
🏜 @ScienceFantasy
👍123
طی وقایعی در کامیک های فنتستیک فور (Fantastic Four 562) در آینده‌ای دور، رید ریچاردز موفق می‌شود با بهره‌گیری از دانش پیشرفته، راهی برای افزایش طول عمر سو استورم پیدا کند. نتیجه این مداخله علمی آن است که سو قادر می‌شود تا قرن بیست‌ و ششم زنده بماند. اما در آن دوران، زمین به دلیل تحولات زیست‌محیطی و ویرانی‌های گسترده، دیگر قابل سکونت نیست و بشریت در آستانه نابودی کامل قرار می‌گیرد.
سو استورم که در آن زمان یکی از معدود بازماندگان از دوران قهرمانان پیشین است، تصمیم می‌گیرد با سفر در زمان، راهی برای نجات نسل بشر بیابد. او به قرن بیست‌ویکم بازمی‌گردد و با پنهان کردن هویت واقعی خود، خود را به عنوان پرستار فرزندان فنتستیک فور معرفی می‌کند. هدف اصلی او استفاده از منابع و امکانات زمان حال برای انتقال جمعیت هشت میلیاردی قرن بیست‌وششم به گذشته است، پیش از آن‌که زمینشان به طور کامل نابود شود.
برای انجام این کار، او به منبع انرژی عظیمی نیاز دارد و تصمیم می‌گیرد از دکتر دووم به عنوان یک منبع قدرت استفاده کند. بدون جلب رضایت یا آگاهی او، سو قدرت دووم را استخراج کرده و در فرآیند انتقال جمعیت آینده به زمان حال به کار می‌برد. عملیات با موفقیت انجام می‌شود و کل جمعیت آینده به سلامت به قرن بیست‌ویکم منتقل می‌شود. پس از آن، با همکاری تیم فنتستیک فور، این افراد به سیاره‌ای دیگر منتقل می‌شوند تا زندگی تازه‌ای را آغاز کنند.
دکتر دووم که از این ماجرا مطلع می‌شود، هرچند در ابتدا از عظمت هدف سو آگاه می‌شود و نجات بشریت را درک می‌کند، اما خشم و غرور جریحه‌دار شده‌اش مانع از پذیرش این واقعیت می‌شود. او اقدام سو را تحقیر‌ آمیز و توهین ‌آمیز به مقام و قدرت خود تلقی کرده و تصمیم به مجازات او می‌گیرد. در نهایت، دووم با استفاده از شوک های الکتریکی، سو استورم آینده را تا حد مرگ شکنجه می‌دهد، به‌طوری که تنها بقایای باقی‌مانده از او یک اسکلت سوخته است.
اگرچه سو استورم توانست با فداکاری و ایثار خود نسل بشر را از نابودی حتمی نجات دهد، اما بهای این اقدام برای او مرگ بود؛ پایانی تلخ برای قهرمانی که آخرین وظیفه‌اش را با تمام توان به انجام رساند.
🐲 #Comics| #Marvel
🏜 @ScienceFantasy
6👍2🔥1
قتل ولورین به دست ثور زمانی که او حاکم زمین بود؛

در واقعیتی جایگزین با عنوان (Earth-3515)، داستانی متفاوت از ثور روایت می‌شود که در آن، خدای رعد تصمیمی سرنوشت‌ساز می‌گیرد؛ او ازگارد را به زمین منتقل می‌کند و آن را در آسمان نیویورک معلق نگه می‌دارد.
اما چنین اقدامی، واکنش تند دولت‌های جهان را برمی‌انگیزد. آن‌ها نمی‌توانند حضور یک دولت‌شهر فرازمینی و مسلح را در آسمان ایالات متحده تحمل کنند. در پاسخ، گروهی مخفی به نام Consortium of Nations وارد عمل شده و جنگی تمام‌عیار علیه ازگارد آغاز می‌کند.
شدت ویرانگر این درگیری، ثور را به‌شدت تحت‌ تأثیر قرار می‌دهد. او که از بی‌نظمی و بی‌عدالتی جهان خسته شده، به این نتیجه می‌رسد که تنها راه نجات زمین، سلطه مستقیم اوست. در نتیجه، ثور با قدرتش رسماً حاکم سیاره زمین می‌شود و جهانی تحت سلطه خود ایجاد می‌کند، جهانی که با نظم و قدرت اداره می‌شود، اما آزادی‌های بسیاری را از مردم سلب کرده است.
این تغییر رادیکال، بسیاری از متحدان سابق ثور را به دشمنان او تبدیل می‌کند؛ افرادی مانند جین فاستر، کپتن امریکا و ولورین، که نمی‌توانند با استبداد جدید خدای رعد کنار بیایند.
هفده سال پس از آغاز سلطه ثور، گروهی از قهرمانان تحت رهبری بالدر، برادر ناتنی ثور، تصمیم به شورش می‌گیرند و نبردی عظیم و خونین میان آن‌ها در می‌گیرد.
در این زمان، ثور دیگر میولنیر چکش خود را در اختیار ندارد، اما به جای آن ادین فورس را به دست آورده است؛ منبعی از قدرت مطلق که تنها برای خدایان واقعی قابل استفاده است. این قدرت، آن‌چنان مهیب است که حتی بدون میولنیر، ثور توانایی مقابله و نابودسازی کامل قهرمانان شورشی را دارد.
مرگ ولورین در این نبرد به‌ویژه چشمگیر است. شخصیتی که همواره به واسطه عامل ترمیمی قوی خود تقریباً غیرقابل شکست بوده، در برابر نیروی اودین زانو می‌زند. ثور موفق می‌شود او را به‌گونه‌ای نابود کند که حتی توانایی‌های بازسازی‌اش نیز کارایی نداشته باشند.
🐲 #Comics | #Marvel
🏜
@ScienceFantasy
🔥14👍2
فلش و توانایی های عجیبش در صفحات کامیک بوکی❗️

بری آلن نخستین کسی نبود که لباس فلش را بر تن کرد اما او بود که با ورودش به عصر نقره‌ای کامیک‌ها دریچه‌ای گشود به نیرویی نامرئی و بنیادین به نام اسپید فورس نیرویی که نه‌تنها سرعت دویدن بلکه ماهیت فیزیکی و ادراکی جهان را نیز دستخوش تغییر می‌کرد و از دل آن قدرت‌هایی زاده شد که گاه حتی از درک مخاطب فراتر می‌رفتند
یکی از این قدرت‌ها همان لرزاندن مولکولی بود توانایی حیرت‌انگیز بری آلن برای لرزاندن تک‌تک ذرات بدنش تا حدی که نور از میانشان عبور کند و او از دیدگان محو شود این نامرئی شدن نه از جنس جادوی دکتر فیت بود و نه فناوری بتمن بلکه صرفاً نتیجهٔ تسلط بی‌مانند او بر بدن و نیروی سرعتش بود او می‌توانست درجا بایستد لباس‌اش را تغییر دهد و هیچ‌کس متوجه نشود گویی واقعیت خم می‌شد تا برایش جا باز کند
در شماره‌هایی از دوران نقره‌ای همچون The Flash Vol 1 شاهد قدرتی دیگر بودیم قدرت خلق تصویرهای توهمی بری آن‌چنان سریع حرکت می‌کرد که می‌توانست نسخه‌های متعددی از خود بسازد نه به‌صورت فیزیکی بلکه به‌گونه‌ای که ذهن بیننده را فریب می‌داد گویی چندین فلش هم‌زمان در صحنه حضور دارند ترفندی ذهنی و کارآمد که بیشتر در داستان‌های پر رمز و راز دهه شصت میلادی دیده می‌شد اما با واقع‌گراتر شدن فضای کمیک‌ها رفته‌رفته کنار گذاشته شد
دیگر توانایی که کمتر به یاد مانده است توانایی ساخت موج صوتی یا حتی باد و طوفان تنها با چرخاندن دست‌ها فلش می‌توانست صدایی فراتر از قدرت شنوایی انسان یا فشار هوایی در حد انفجار ایجاد کند در برخی شماره‌ها از این توان برای بی‌هوش کردن دشمنان یا حتی بازجویی استفاده شد اما به‌مرور با ورود شخصیت‌هایی مثل بلک کنیری یا سایبورگ که تسلط بیشتری بر صدا و امواج داشتند این جنبه از فلش به حاشیه رفت

شاید عجیب‌ترین قدرتی که مدت‌ها پیش فراموش شد توانایی سفر ذهنی در زمان باشد بری می‌توانست با تمرکز شدید ذهنش را به گذشته یا آینده بفرستد بدنش در زمان حال باقی می‌ماند اما ذهنش از مرزهای زمان عبور می‌کرد این ایده که در چند شماره محدود استفاده شد به‌قدری ظریف و خاص بود که نویسندگان بعدی جرئت بازگشت به آن را نداشتند شاید چون سفر زمانی جسمانی به مراتب نمایشی‌تر و پرفروش‌تر بود

در برخی داستان‌های کوتاه فلش حتی قدرت‌هایی شبه الهی داشت او می‌توانست با دستانش اشیایی پیچیده بسازد پل‌هایی از نور یا تونل‌هایی از باد که گویی از هیچ خلق می‌شدند در The Flash #151 دیده می‌شود که چگونه با دستان برهم‌زننده‌اش پلی معلق در هوا ایجاد می‌کند تا مردم را از یک فاجعه نجات دهد این قدرت‌ها نه‌تنها زیبا بلکه شاعرانه بودند اما چون از نظر علمی توضیحی نداشتند در گذر زمان حذف شدند
در دوران مدرن مانند New 52 یا Rebirth نویسندگان گاه‌به‌گاه نگاهی گذرا به این قدرت‌ها می‌اندازند اما اغلبشان را فراموش کرده‌اند واقعیت این است که فلش حتی بدون این توانایی‌های افسانه‌ای یکی از قوی‌ترین شخصیت‌های دنیای دی‌سی است او تنها با سرعتش می‌تواند از دیوار عبور کند در زمان سفر کند از مرگ برگردد واقعیت را بازنویسی کند و حتی با خدایان بجنگد.
⚠️ #Dc | #Comics | #Fact | #Flash |
🏜 @ScienceFantasy
👍9🔥61
عروسی دکتر دووم چگونه به جهنمی از آتش منتهی شد؟

در کمیک‌های Fantastic Four (Vol. 6) شماره 32 تا 34، دکتر دووم تصمیم می‌گیرد با ویکتوریوس ازدواج کند. ویکتوریوس یا زورا ووکوویچ زنی اهل لاتفریا است که قبلاً در جریان انقلاب‌های داخلی کشورش با دووم متحد شده بود. دووم به او قدرت‌هایی کیهانی بخشیده بود و او را به عنوان قهرمان ملی لاتفریا معرفی کرده بود. در ادامه رابطه‌شان، دووم تصمیم گرفت با او ازدواج کند.
برای این ازدواج، دووم از دشمنان همیشگی‌اش، فنتستیک فور، دعوت کرد و حتی رید ریچاردز را به عنوان ساقدوش خود انتخاب کرد. قصد دووم از این دعوت‌ها، نشان دادن حسن نیت و پایان دادن به خصومت‌ها بود. اما در طول مراسم، ویکتوریوس اعتراف کرد که در همان روزی که دووم از او خواستگاری کرده بود، با جانی استورم رابطه داشته است.

این اعتراف باعث شد دووم بلافاصله واکنش نشان دهد. او با استفاده از یک دستگاه تقویت‌کننده، قدرت‌های آتشین جانی را به حدی افزایش داد که دیگر نمی‌توانست شعله‌هایش را خاموش کند. بدنش دائماً در حال سوختن بود و نمی‌توانست غذا بخورد، چون هر چیزی قبل از رسیدن به دهانش می‌سوخت. رید مجبور شد برای زنده نگه داشتنش، هر روز با یک سوزن آدامانتیومی مواد مغذی را به بدنش تزریق کند.
جانی استورم هفته‌ها در یک محفظه مخصوص ایزوله نگه داشته شد تا کسی از گرمای بیش از حدش آسیب نبیند. در این مدت دووم نه تنها مراسم ازدواج را لغو کرد بلکه ویکتوریوس را نیز از خود راند. او به زورا دستور داد که دیگر هرگز چهره‌اش را نبیند. ویکتوریوس برای اطاعت از این دستور، ماسکی شبیه به ماسک دووم بر صورت گذاشت و در سکوت باقی ماند.
در ادامه داستان‌های مارول، دووم مسیر خودش را ادامه داد و حتی به سمت جادوگر اعظم جهان تبدیل شد. اما اتفاقات مربوط به عروسی و انتقام او از فنتستیک فور، یکی از مهم‌ترین و تلخ‌ ترین لحظات در تاریخ رابطه‌اش با آن‌ها بود.
🐲 #Comics | #Marvel
🏜
@ScienceFantasy
👍91
‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ 🦇 ترجمه #اختصاصی کمیک

• Absolute Batman
#6

📎 نویسنده افسانه ای داستان های بتمن و طراح نمادین، نیک دراگوتا، قصه شوالیه تاریکی را برای نسل نوین بازگویی میکنند.
بدون عمارت، بدون ثروت، بدون خدمتکار؛ تنها چیزی که باقی میماند شوالیه تاریکی مطلق است.❗️

ارائه ای از رسانه تخصصی ساینس فنتزی🐲

📄 #بت‌دث
🖥
#مهیار

📥 Download Link


💢 نکته: با این جلد آرک اول این سری به پایان رسید.

🗯 #AbsoluteBatman | #DC | #FaComic
🏜 @ScienceFantasy
🔥18👍3👎1
🔸 Mickey 17

«مگه چند بار می‌میریم که زندگی رو بفهمیم؟»

در دنیای بونگ جون‌هو، ظاهراً جواب این سوال چیزی بین «بی‌نهایت» و «هیچ‌وقت»ه. در Mickey 17، ما با نسخه‌هایی از یک انسان طرفیم که مدام می‌میرن و برمی‌گردن؛ اما هربار با کمی تفاوت. هربار با یک زخم تازه، نه فقط روی پوست، بلکه درون «هویت».

ایده مرکزی فیلم یه چیز ساده‌ست: جاودانگی ارزونه، ولی معناش گرونه. میکی هر بار بازتولید میشه، اما آیا همونه؟ آیا حافظه و تجربه، اون چیزیه که «من» رو می‌سازه؟ یا بدن؟ یا درد؟ یا خاطره‌ی مرگ‌های قبلی؟

فیلم تو ظاهر یه علمی‌تخیلی شیکه: فضای استعماری فضایی، لباس‌های نئوفیوچریستیک، استعاره‌هایی از امپریالیسم و ماشین‌وار شدن انسان. ولی زیر این پوسته، با یه بحران اگزیستانسیال طرفیم:
اگه قرار باشه بعد از مرگ بازگردی، پس چرا از مرگ بترسی؟
و اگر نترسی، چرا زندگی کنی؟

فیلم از دل فلسفه‌هایی مثل دکارت («می‌اندیشم، پس هستم») رد میشه و می‌رسه به نیچه‌ای که می‌گه: «ابدیت رو زندگی کن، گویی قراره بارها تکرار شی.» ولی طنز تلخ فیلم اینه که میکی دقیقاً همین کارو می‌کنه، بدون انتخاب. مثل آدم مدرنی که تو حلقه‌ی تکرار صبح تا شب گیر افتاده، بی‌آنکه بدونه کِی خودش رو گم کرده.

بازی پتینسون؟ ترکیبی‌ست از خستگی جاودانه و بی‌حوصلگی فلسفی. اون‌قدری خوبه که بفهمی داره درد رو حس می‌کنه، ولی اون‌قدری هم منفصله که انگار خودش هم نمی‌دونه چرا هنوز زنده‌ست. در واقع، خودش هم به تماشاچی تبدیل شده.

فیلم اما از جایی ضربه می‌خوره که نمی‌تونه بین شعارهای فلسفی، خط داستانی رو نگه داره. پرش‌های روایت، شخصیت‌های فرعی کم‌رمق، و یک پایان که بیشتر شبیه یه توقف ناگهانیه تا نقطه اوج. انگار فیلم هم مثل خود میکی، هنوز نفهمیده واقعاً کیه.

نتیجه‌گیری؟
میکی هفدهم ، یه اثر فلسفی در لباس فانتزیه، یا یه علمی‌تخیلی که داره با خودش کل‌کل می‌کنه. تجربه‌ای ارزشمنده، اما اگه دنبال جواب روشنی ازش بپرسی، احتمالاً فقط با یه نگاه خیره بهت جواب بده.

⭐️ نمره ساینس فنتسی: 7/10
#Movie | #Review
@ScienceFantasy
👍6
یه کتاب این زیر بگید
اگه شرایطش پیش بیاد فصل به فصل براتون با بهترین کیفیت ترجمش میکنم
🔺 وقتی قهرمانا تبدیل به خاطره بشن، هیولاها خودشونو ناجی جا می‌زنن.

اسمش سوپربوی پرایمه. اما نذار کلمه‌ی "بوی" فریبت بده. اون نه یه پسر بچه‌ست، نه یه نسخه‌ی دوست‌داشتنی از کلارک کِنت. اون یه تهدید واقعیه، برای کل مولتی‌ورس.

سوپربوی پرایم (Superboy-Prime) از دنیای ارث-پرایم میاد، یه زمین خاص که توش ابرقهرمانا فقط توی کامیک‌ها وجود دارن، درست مثل دنیای خود ما. تا این‌که یه روز، آفتاب زرد زمین بهش قدرت‌هایی داد… قدرت‌هایی هم‌سطح یا حتی فراتر از سوپرمن.
اما دنیای اون، ارث-پرایم، توی رویداد کریسیس آن اینفینیت ارثز (Crisis on Infinite Earths) نابود شد. عشقش، خانواده‌اش، تمام دنیایی که می‌شناخت، توی یک چشم به‌هم‌زدن رفت توی نیستی. و اون، تنها نجات‌یافته‌ی جهانش شد.

برای سال‌ها، با چند بازمانده دیگه مثل الکساندر لوثر جونیور و سوپرمن آو ارث-تو (Superman of Earth-Two) توی یه جایی به اسم پارادایس دایمنشن زندگی کرد. اما با گذشت زمان، دید دنیاهای جدید شبیه به دنیای خودش نیستن. قهرمانا خاکستری شدن، اشتباه می‌کنن، می‌میرن، شکست می‌خورن. و اون باور کرد که:
«اگه قهرمانا دیگه قهرمان نیستن، پس باید من جای اونا رو بگیرم.»

اینجا بود که تبدیل شد به یه آنتاگونیست عظیم. توی رویداد اینتیفینیت کریسیس (Infinite Crisis)، با کشتن قهرمان‌ها، شکستن مرزهای دنیاها، و نابود کردن دنیای دشمنانش، می‌خواست دنیاشو "اصلاح" کنه.
یه نکته‌ی جالب و دردناک:
سوپربوی پرایم خیلی وقت‌ها با سوپربوی کلاسیک (کلارک کِنت جوون از ارث-وان) اشتباه گرفته میشه. اون سوپربوی قدیمی، یه قهرمان نمادین بود که دنیاها رو نجات داد. ولی پرایم؟
اون تبدیل شد به یه بازتاب تاریک از همون خاطره‌ها.
قدرتاش چیه؟
پرایم نسخه‌ای از کریپتونی‌هاست که به‌شدت تقویت‌شده‌ست:
قدرت‌های فیزیکی فوق بشری ،پرواز، هیت ویژن، نفس یخی مقاومت کامل به کریپتونایت ایمنی نسبت به جادوی معمولی سرعت بالا (در حد اسپیدستر ها و حتی فراتر از اونها) هیلینگ فکتوری به مراتب قویتر از سوپرمن های دیگه و حتی در مواقعی، ریلیتی پانچ : مشت‌هایی که باعث تغییر واقعیت می‌شن!
حالا ممکنه براتون سوال شه اگر اون انقدر قدرتمنده پس کجا شکست خورد؟
در رویداد لیجن آو تری ورلدز با همکاری سه گروه از لیجن آو سوپرهیروز (Legion of Super-Heroes) از سه دنیا، پرایم شکست خورد. گروه‌هایی که از قهرمان‌های آینده تشکیل شده بودن. اما کشتنش؟ ممکن نبود.

و اینجاست که می‌رسیم به سرنوشت نهاییش…برای مجازاتش، اونو به مکانی تبعید کردن که هیچ گریزی ازش نیست:
سورس وال.
سورس وال چیزی فراتر از یه دیوار. مرز نهایی واقعیت، جایی که خدایان، مفاهیم، و موجودات کیهانی عظیم وقتی سعی کردن به حقیقت نهایی، "سورس" برسن، در اونجا زندانی شدن.
هرکس سعی کنه از سورس وال بگذره، خودش بخشی از اون دیوار میشه… برای ابد.
اما پرایم؟
سرنوشتش حتی از اونم دردناک‌تره.
اونو توی کتابخانه‌ی سورس وال زندانی کردن، جایی بین مرز واقعیت و افسانه. و توی اون سلول ابدی، تنها چیزی که داره…
کمیک‌بوک‌های زندگی خودشه.
صفحه به صفحه، لحظه به لحظه، داره سقوط خودشو می‌خونه. گذشته‌شو، اشتباهاتشو، تمام چیزایی که می‌تونست باشه و نشد.
و حالا...
تنهاست.
با خودش.
با سایه‌ی قهرمانی که هیچ‌وقت نشد.
🐲 #Fact | #Dc | #SuperboyPrime | #Superman
🏜 @ScienceFantasy
💔13👍4
نمسيس، با نام واقعی ای که هرگز در ابتدا فاش نمی‌شود، اولین‌بار در سال 2010 در کمیک Nemesis #1 منتشرشده توسط انتشارات Icon Comics، یکی از زیرمجموعه‌های مارول، پا به میدون گذاشت. این شخصیت توسط تیم خلاق مارک میلار به عنوان نویسنده و استیو مک‌نیون به عنوان طراح خلق شد؛ با یک هدف مشخص:
"ساختن نسخه‌ای از بتمن، اگر که بتمن به جای قهرمان بودن، یک جنایتکار روانی و سادیست می‌بود."

مارک میلار خودش گفته بود که ایده‌ی نمسیس از این سوال ساده اومده:

> «What if Batman was the Joker?»

نمسيس یه میلیاردر نابغه‌ست. هیچ قدرت ماورایی‌ای نداره. اما ذهنش مثل یک سلاح کشتار جمعیه. همون‌طور که بتمن از پول، تکنولوژی و ذهنش برای عدالت استفاده می‌کنه، نمسیس هم از همین‌ها استفاده می‌کنه، اما برای نابودی.
در کمیک اول، نمسیس وارد واشنگتن دی‌سی می‌شه تا زندگی یک پلیس شریف به‌نام بلیک مورز رو نابود کنه. اون نه تنها زندگی حرفه‌ای و خانوادگی بلیک رو منهدم می‌کنه، بلکه با برنامه‌ریزی دقیق، هزاران نفر رو به کام مرگ می‌فرسته، ایستگاه پلیس رو نابود می‌کنه، و حتی رئیس‌جمهور رو گروگان می‌گیره.
تمام این‌ها برای یک چیزه: اثبات اینکه قهرمان بودن، صرفاً یک افسانه‌ست؛ و در نهایت، هرکسی درونش یک هیولا داره.

تا مدت‌ها تصور می‌شه نمسیس فقط یک نفره، اما در کمیک Nemesis Reloaded (۲۰۲۳)، فاش می‌شه که "نمسیس" صرفاً یک اسم نیست، بلکه یک برندِ شرارته. پشت پرده، برنامه‌ای وجود داره برای تربیت و تجهیز چندین نمسیس؛ میلیاردهای روان‌پریشی که حاضرن هزینه بدن تا لباس سفید قاتل رو بپوشن، برای لذت، برای قدرت، یا صرفاً برای اثبات برتری خودشون.
این سری جدید در دنیای سینمایی مستقل مارک میلار یعنی Millarworld جریان داره، و اتفاقاً به پروژه‌ی بزرگ‌ترش یعنی Big Game هم متصله؛ جایی که نمسیس‌ها در کنار شخصیت‌هایی مثل Kick-Ass و Hit-Girl حضور دارن.
از لحاظ شخصیتی، نمسیس یه تجسم تمام عقده‌های سرکوب‌شده‌ی یک ذهن نابغه‌ست؛ با ذهنیتی خالی از اخلاق، پر از بی‌رحمی و میل به تخریب. کسی که نمی‌خواد دنیا رو تسخیر کنه، فقط می‌خواد بهش بخنده... همون‌طور که دنیا همیشه به انسان‌های درست‌کار خندیده.
لباس سفید نمسیس، برعکس رنگ تیره‌ی بتمن، نمادی از تضاد ظاهری و ماهیت درونیشه؛ سفیدی‌ای که نشون می‌ده لازم نیست ظاهر ترسناک باشه تا درونت یک کابوس مطلق باشه.
در پایان، نمسیس تنها یک ضدقهرمان نیست.
اون یک ایده‌ست؛ ایده‌ای که می‌گه اگر بتمن فقط کمی متفاوت فکر می‌کرد، شاید امروزه با جنازه‌ی هزاران قهرمان در اطرافش، تنها کسی بود که لبخند می‌زد.
داری با خودت فکر می‌کنی چرا این کارو کردم؛ چرا همکاراتو کشتم، یه هواپیما دزدیدم، کوبوندمش وسط شهرت، و از کل نیروی پلیست یه جوک ساختم. دلیلش ساده‌ست... چون می‌تونم.
— نمسیس

🐲 #Introduction | #Nemesis | #Comics
🏜 @ScienceFantasy
👍17🔥2🏆21
Science Fantasy
به روال قبل کدومش؟
خیلی خب اقا میریم سراغ امپایر🤔
(ترجمه ای که ازش هست در حد یک سومه و چک کردم افتضاح خالصه)
👍2
پرومتئوس، ضدقهرمانی پیچیده و خطرناک از دنیای دی‌سی، اولین‌بار در کمیک New Year's Evil: Prometheus #1 در سال ۱۹۹۸ ظاهر شد. این شخصیت توسط گرنت موریسون و آرنی جانسون خلق شد؛ با یک هدف مشخص:
خلق معکوس کامل بتمن.
اگه بروس وین بچه‌ای بود که بعد از کشته شدن والدینش به دست خلافکارها به مسیر قهرمانی افتاد، پرومتئوس هم بچه‌ای بود که والدین جنایتکارش توسط پلیس کشته شدن، اونم دقیقاً جلوی چشماش... و نتیجه‌اش؟ شکل‌گیری مغز متفکری نابغه، با یک رسالت ساده: نابودی عدالت.
پرومتئوس توی کودکی سر از تبعیدگاهی عرفانی درآورد و سال‌ها تمرین کرد تا به یک مبارز مرگبار تبدیل بشه. اما چیزی که اون رو خاص می‌کنه نه قدرت‌های جادویی یا عضلات، بلکه مغزه. ذهنی تاکتیکی، بیمار، و مرگبار.
اون به جای بَت‌کیو، یه دژ زیرزمینی داره به اسم "هاوس او پین" .
اون به جای یوتیلیتی بلتِ بتمن، یه زره پیشرفته داره که می‌تونه مهارت‌های رزمی صدها مبارز رو در حافظه‌اش ذخیره کنه.
درون مغزش یه پایگاه داده‌ی عظیمه که از طریق تکنولوژی عصبی، هر نوع مهارتی رو با فشار یک دکمه فعال می‌کنه: از شمشیربازی تا کونگ‌فو، از زبون‌های زنده تا اطلاعات استراتژیک ارتش‌ها.
مغزش، سلاحشه.
و زره‌اش، جهنم شخصی بتمن.
اون از نظر فکری نسخه‌ای تاریک و بی‌رحم از بتمنه. هیچ قدرت فرابشری‌ای نداره، اما تونسته جاستیس لیگ رو شکست بده.
نه با زور... با نقشه.
مثلاً یه‌بار با نفوذ به واچ تاور جایی که لیگ عدالت مقر داره، کنترل کل سیستم دفاعی رو به‌دست گرفت، و با مهارت‌های دانلودشده از پایگاه داده‌ی مغزش، کل اعضای لیگ رو از پا درآورد.
مثلاً: با استفاده از اطلاعاتی که از مغز مارشن من‌هانتر استخراج کرده بود، راهی پیدا کرد تا ذهن اون رو قفل کنه. یا فلش رو وارد یه چرخه‌ی بی‌پایان از لرزش کرد که نمی‌تونست متوقف بشه.
اما یکی از تاریک‌ترین کارهاش توی کمیک Justice League: Cry for Justice اتفاق افتاد؛ جایی که پرومتئوس نقشه‌ای پیچیده کشید تا قهرمان‌ها رو سرگرم کنه، درحالی‌که بمب‌هایی در چندین شهر کار گذاشته بود.
نتیجه‌ی این حرکت نابودی کامل شهر زادگاه گرین ارو، استار سیتی و مرگ بچه‌ی روی هارپر بود
این اتفاق باعث شد گرین ارو کنترلش رو از دست بده و پرومتئوس رو بکشه... اما اون چیزی که اهمیت داشت، انجام شده بود. اون عدالت رو از درون نابود کرده بودو به هدفش رسیده بود

در کمیک‌های دیگه مثل Batman: Gotham Knights و Justice League of America هم دیدیم که پرومتئوس به‌جای حمله فیزیکی مستقیم، بیشتر از هرچیز رو ذهن دشمن تمرکز می‌کنه. با دسیسه، بازی روانی، و فشار استراتژیک، دشمنش رو مجبور می‌کنه اشتباه کنه، فرو بریزه، یا حتی خودش تبدیل به چیزی بشه که ازش متنفره.
و مهم‌تر از همه اینه که برخلاف خیلی از ویلن‌های دی‌سی، پرومتئوس هیچ علاقه‌ای به سلطه بر دنیا نداره.
اون فقط می‌خواد قهرمان‌ها رو تحقیر کنه.
نشون بده که عدالت، شکننده‌ست.
و ثابت کنه که اگر یه ذهن درست تربیت بشه... می‌تونه همه‌چی رو درهم‌بشکنه.
زره پرومتئوس نه فقط یک سیستم دفاعیه، بلکه بخشی از استراتژیه ذهنشه. توش تکنولوژی پیچیده‌ای وجود داره که اجازه می‌ده هر مهارتی که از مبارزها گرفته، دقیقاً شبیه‌سازی بشه. از بوکس بتمن تا شمشیرزنی راس‌الغول.
اون حتی از طریق فلش مموری عصبی‌اش، توانایی کنترل حرکات بدنش در سرعت‌هایی نزدیک به فلش رو شبیه‌سازی کرده.
یعنی یه آدمیه بدون قدرت... اما با تمام قدرت‌های دیگران.
در نهایت، پرومتئوس فقط یه شرور نیست.
اون یک ایده‌ست.
ایده‌ای که می‌گه باهوش‌ترین فرد در اتاق، اگه اخلاق نداشته باشه، می‌تونه خطرناک‌تر از قوی‌ترین موجود روی زمینه.
اگه بتمن قهرمان ذهنه، پرومتئوس سایه‌ی همون ذهنه؛ همون‌قدر دقیق، همون‌قدر آماده، اما با یه هدف متفاوت: ویرانی.
تو تمام عمرت رو صرف آموزش دیدن برای مبارزه با جرم کردی و من فقط تو سی ثانیه، سی نوع هنر رزمی رو دانلود کردم. حالا فکر می‌کنی کی برنده می‌شه؟
—پرومتئوس

🐲 #Prometheus | #Dc | #Comics | #Introduction
🏜 @ScienceFantasy
🔥18👍6
Forwarded from Empire of the vampire [ SF ] (Numb.)
و در برابر ایزد و هفت شهید او،
سوگند یاد می‌کنم؛
بگذار تاریکی نام مرا بداند و در نومیدی فرو رود زیرا
هنگام سوختنش ، شعله منم
هنگام خون ریختنش ، تیغه منم
هنگام گناه کردنش، قدیس منم
و من نقره هستم.

سوگند سن میشون.
🔥3
میدنایتر برای اولین‌بار در سال ۱۹۹۸ و در جلد چهارم از والیم دوم سری کامیک های استورم‌واچ ظاهر شد؛ این شخصیت که ساخته‌ی وارن الیس و برایان هیچ، در دنیای مستقل وایلد استورم بود که بعدها به دنیای اصلی دی‌سی پیوست.
از همون ابتدا مشخص بود که این شخصیت قرار نیست شبیه قهرمان‌هایی باشه که مردم بهشون عادت دارن.
اگر بتمن همه‌ی خشمش رو آزاد می‌کرد، هیچ خط قرمزی نداشت و هر بار که مشت می‌زد هدفش کشتن بود، اون‌وقت اسمش می‌شد میدنایتر.
هیچ‌کس دقیق نمی‌دونه کیه. گذشته‌ش پاک شده.
یکی از سوژه‌های یه پروژه‌ی سری بود که انسان‌ها رو به ماشین‌های جنگی تبدیل می‌کرد.
بدنش با تکنولوژی‌های پیشرفته ارتقاء پیدا کرده: قدرت، سرعت، دوام و واکنش‌هایی فراتر از انسان.
اما اون چیزی که میدنایتر رو واقعاً خطرناک می‌کنه، ذهنشه.
مغزش جوری طراحی شده که در هر لحظه می‌تونه میلیون‌ها سناریو برای مبارزه شبیه‌سازی کنه و بهترین راهِ نابودی حریف رو پیدا کنه.
به زبون ساده: اون جنگ رو قبل از شروعش تموم کرده.
لباسش زره کامله؛ ضدگلوله، مجهز به سلاح‌های مخفی و گجت‌هایی برای تاریکی.
اما اون با ترس مبارزه نمی‌کنه، با خشونت می‌جنگه.
وقتی می‌گه قراره کسی رو بکشه، شوخی نمی‌کنه.
عضو گروه آتوریتی بود؛ تیمی از ابرقهرمان‌ها که برعکس لیگ عدالت، هیچ اعتقادی به محدودیت‌های اخلاقی نداشتن.
اگه لازم بود حکومت‌ها رو سرنگون می‌کردن، جنایتکارها رو می‌کشتن، حتی یک کشور رو با خاک یکسان می‌کردن.
میدنایتر جلاد تیم بود. کسی که آخر خط وایمیستاد... و تمامش می‌کرد.

رابطه‌ش با آپولو (قهرمانی با قدرت‌های سوپرمنی) از اولین روابط همجنس‌گرایانه‌ی جدی توی کمیک‌ها بود.
اما مهم‌تر از رابطه‌شون، وفاداری مطلق میدنایتر بود.
تو سری Midnighter and Apollo (2016)، وقتی آپولو به جهنم فرستاده می‌شه، میدنایتر بدون مکث می‌ره سراغش.
نه با امید... با مشت، خشم، و یک هدف: برگردوندن عشقش، یا کشتن هر چیزی که جلوشه.
توی کمیک مستقلش به‌تنهایی با تهدیدهای سایبری، قاتل‌های ارتقاءیافته، و جنایتکارهایی که خودشون رو مثل اون ساختن، می‌جنگه.
نه برای نجات دنیا... فقط چون نمی‌تونه بی‌عدالتی رو تحمل کنه.
و چون تنها راه اصلاح دنیا رو توی شکستن استخون می‌بینه.
برخلاف بتمن، میدنایتر هیچ‌وقت پشت نقاب نرفته برای نجات مردم.
اون هیچ توهمی درباره‌ی قهرمان بودن نداره.
فقط بلده هیولاها رو بکشه.
و اینو خوب می‌دونه: خودش هم یکی از هموناست.
در نهایت، میدنایتر فقط یه نسخه‌ی خشن از بتمن نیست.
اون یک تصویر بی‌سانسور از خشمه؛
یه نمونه‌ی واقعی از این‌که اگه عدالت، تبدیل به انتقام بشه، چی از توش در میاد.
قهرمانی که توی تاریکی زندگی نمی‌کنه؛ خودش تاریکی رو با خودش میاره.
و برعکس بتمن، نه می‌خواد نجات پیدا کنه... نه فکر می‌کنه امیدی وجود داره.
من اونیم که آدمای بد رو می‌کشه. و نیازی به توجیه نداره.
- میدنایتر

🐲 #Introduction | #Midnighter | #Comics
🏜 @ScienceFantasy
👍13🔥2👎1