بدترین شکست نظامی تاریخ روم.
نبرد جنگل توتونبرگ که با نام فاجعه ی واریان شناخته میشه. نبردی بود ما بین اتحادی از قبایل ژرمن به رهبری آرمنیوس چروسکی، در برابر سپاه اعزامی روم به رهبری پوبلیوس کوئنتلیوس واروس.
در این نبرد رهبری ژرمن ها با آرمنیوس بود که خود بردهی رومی ها و بخشی از خارجیان ارتش روم بود و با خیانت به رومیان، سپاهیان روم را به درون تله برده و پس از چندین حمله مختلف، در نهایت سپاهیان روم را تارو مار کرده، 20هزار رومی کشته شده و 1000 نفر نیز اسیر شدند.
فاجعه ی شکست به گونه ای بود که روم دیگر هرگز از نشان لژیون های این نبرد استفاده نکرد.
خود کوئنتلیوس نیز در نبرد کشته شد و بسیاری از افسران رومی نیز توسط ژرمن ها در مراسمات مذهبی قربانی شدند.
این پیروزی نقش پررنگی در باور ها و افکار ناسیونالیسم آلمانی در دوران معاصر داشت.
گویند زمانی که خبر به آگوستوس اولین امپراتور روم رسید، آگوستوس سرش را بر دیوار قصر میکوبید و فریاد میزد.
«کوئنتلیوس واروس، لژیون هام رو بهم پس بده.»
📖 #History #Quote
🏜 @ScienceFantasy
نبرد جنگل توتونبرگ که با نام فاجعه ی واریان شناخته میشه. نبردی بود ما بین اتحادی از قبایل ژرمن به رهبری آرمنیوس چروسکی، در برابر سپاه اعزامی روم به رهبری پوبلیوس کوئنتلیوس واروس.
در این نبرد رهبری ژرمن ها با آرمنیوس بود که خود بردهی رومی ها و بخشی از خارجیان ارتش روم بود و با خیانت به رومیان، سپاهیان روم را به درون تله برده و پس از چندین حمله مختلف، در نهایت سپاهیان روم را تارو مار کرده، 20هزار رومی کشته شده و 1000 نفر نیز اسیر شدند.
فاجعه ی شکست به گونه ای بود که روم دیگر هرگز از نشان لژیون های این نبرد استفاده نکرد.
خود کوئنتلیوس نیز در نبرد کشته شد و بسیاری از افسران رومی نیز توسط ژرمن ها در مراسمات مذهبی قربانی شدند.
این پیروزی نقش پررنگی در باور ها و افکار ناسیونالیسم آلمانی در دوران معاصر داشت.
گویند زمانی که خبر به آگوستوس اولین امپراتور روم رسید، آگوستوس سرش را بر دیوار قصر میکوبید و فریاد میزد.
«کوئنتلیوس واروس، لژیون هام رو بهم پس بده.»
📖 #History #Quote
🏜 @ScienceFantasy
👍3👎3🥰1
چرا فروید مرگ اندیشی را بیماری روانی می داند؟
فروید نخستین کسی بود که به صورت جدی مضمون مرگ را وارد روانشناسی کرد، اگرچه او خود، نگاه سلبی به مرگ داشت و معتقد بود که مرگاندیشها، به دلیل بیماری روانی است که مرگاندیشاند و کسی که سلامت روانی دارد مرگاندیش نخواهد بود برعکس روانشناسانی که بعد از فروید آمدند و معتقد بودند که مرگ اندیشی نشانه ی سلامت روانی است، اما فروید برای اعتقاد خود دو دلیل داشت:
اول: فروید معتقد بود که اندیشیدن دربارهی چیزی که انسان قادر به تجربهاش نیست، معنا ندارد. اپیکور نخستین کسی بود که گفته بود ما مرگ را تجربه نمیکنیم و تا زمانی که در حال زیستنیم مرگ نیست و وقتی مرگ هست، زیستنی وجود نخواهد داشت و بنابراین موجود زنده ای نیست که مرگ را تجربه کند. ما آدمیان درد و رنج را تجربه میکنیم چون درد و رنج در هنگام زیستنمان وجود دارد، اما مرگ را تجربه نمیکنیم چون وقتی مرده باشیم دیگر آگاهی و ذهن نداریم که مرگ را تجربه کنیم. ماجرای همان حکایت مولوی است از پشه ای که از دست باد به سلیمان شکایت برد و گفت که هرکجا هستم باد مرا پرتاب میکند و از دست باد امان ندارم. سلیمان هم در جوابش گفت قاضی عادل باید سخن شاکی و شاکی عنه را بشنود تا بتواند قضاوت کند. پشه گفت مشکل این است که من و باد اصلا نمیتوانیم یکجا قرار بگیریم. داستان پشه و باد مثل داستان آدمی و مرگ است. تا آدمی هست مرگ نیست و وقتی مرگ هست دیگر آدمی نیست که آن را تجربه کند. آیا میشود به چیزی که نمی توان تجربه کرد فکر کرد؟
دوم: دلیل دیگر فروید برای این ادعا که مرگ اندیشان سلامت روان ندارند کمی پیچیده است. فروید معتقد است چیزی که برای آن "زبان" وجود نداشته باشد هیچوقت نسبت به آن آگاهی پیدا نمیشود. معتقد بود که وقتی ما تعبیر زبانی یک موضوع را به کار میبریم باید بتوانیم چیزی را در ذهنمان احضار کنیم. اما وقتی واژه ی مرگ را میشنویم چیزی درباره ی مرگ خودمان در ذهن ما احضار نمیشود. با شنیدن مرگ، مرگ همسایه به ذهن شما میآید نه مرگ خودتان. بنابراین فروید معتقد بود تعبیر زبانی "مرگِ من" تعبیر بی معنایی است و هیچوقت آدمی نمیتواند درباره ی آن تصوری داشته باشد. فروید میگفت چیزی که در مرحله ی خودآگاه تصوری از آن نداریم هیچوقت به ناخودآگاه ما هم نمیتواند راه پیدا کند، چون هرچیزی که بخواهد به ناخودآگاه راه پیدا کند حتما باید در خودآگاه حضور قبلی داشته باشد.
این اعتقاد فروید از هیوم و تجربه گراهای دورانش الهام گرفته شده است. فروید به این دو دلیل معتقد بود که مرگ اندیشی امری بیمارگونه است. اما چرا به رغم این، انسانها این مقدار مرگ اندیش اند؟ فروید میگوید که مرگ اندیشی صورت مبدل یک ترس دیگر است. معتقد بود ترس دیگری وجود دارد و رواندرمانگر باید ترس دیگر فرد را کشف کند و وقتی آن ترس را کشف کند دیگر ترس از مرگ و اندیشیدن به مرگ در آدمی از بین میرود.
فروید برای آن ترس دیگر دو تعبیر به کار میبرد.اول اینکه او اظهار داشت که انسانها ترس از اختگی و عقیم شدگی دارند و از آن به ترس از مرگ تعبیر میکنند. تعبیر دوم فروید هم این بود که میگفت هر انسانی که ترس از مرگ و یا مرگاندیش دارد، در واقع ترس از عدم امنیت دارد یا به عدم امنیت می اندیشد و من(فروید) به عنوان رواندرمانگرِ روانکاو باید بفهمم که فرد از چه چیزی احساس ناامنی میکند. اگر چیزی که به فرد احساس عدم امنیت میدهد برای او مکشوف شد، احساس عدم امنیت از بین میرود و وقتی احساس عدم امنیت از بین رفت دیگر آن فرد نه مرگاندیش دارد و نه مرگهراسی. از این نظر فروید معتقد است که فرد مرگاندیش و مرگهراس سلامت روانی ندارد. آن طور که ارنست جونز زندگی نامه نویس فروید گفته، همیشه وقتی فروید با یک انسان مرگاندیش و مرگهراس روبه رو میشد بلافاصله سراغ این مسئله میرفت که بفهمد آن فرد از چه چیزی احساس عدم امنیت میکند. اما نکته ی جالب این است که به شهادت زندگینامه نویس فروید او در پانزده سال آخر عمر خود، مرگاندیش شده بود و مدام اندیشه ی مرگ در ذهنش خلجان میکرد.
📑 #Article : #philosophy
✒️ @ScienceFantasy
فروید نخستین کسی بود که به صورت جدی مضمون مرگ را وارد روانشناسی کرد، اگرچه او خود، نگاه سلبی به مرگ داشت و معتقد بود که مرگاندیشها، به دلیل بیماری روانی است که مرگاندیشاند و کسی که سلامت روانی دارد مرگاندیش نخواهد بود برعکس روانشناسانی که بعد از فروید آمدند و معتقد بودند که مرگ اندیشی نشانه ی سلامت روانی است، اما فروید برای اعتقاد خود دو دلیل داشت:
اول: فروید معتقد بود که اندیشیدن دربارهی چیزی که انسان قادر به تجربهاش نیست، معنا ندارد. اپیکور نخستین کسی بود که گفته بود ما مرگ را تجربه نمیکنیم و تا زمانی که در حال زیستنیم مرگ نیست و وقتی مرگ هست، زیستنی وجود نخواهد داشت و بنابراین موجود زنده ای نیست که مرگ را تجربه کند. ما آدمیان درد و رنج را تجربه میکنیم چون درد و رنج در هنگام زیستنمان وجود دارد، اما مرگ را تجربه نمیکنیم چون وقتی مرده باشیم دیگر آگاهی و ذهن نداریم که مرگ را تجربه کنیم. ماجرای همان حکایت مولوی است از پشه ای که از دست باد به سلیمان شکایت برد و گفت که هرکجا هستم باد مرا پرتاب میکند و از دست باد امان ندارم. سلیمان هم در جوابش گفت قاضی عادل باید سخن شاکی و شاکی عنه را بشنود تا بتواند قضاوت کند. پشه گفت مشکل این است که من و باد اصلا نمیتوانیم یکجا قرار بگیریم. داستان پشه و باد مثل داستان آدمی و مرگ است. تا آدمی هست مرگ نیست و وقتی مرگ هست دیگر آدمی نیست که آن را تجربه کند. آیا میشود به چیزی که نمی توان تجربه کرد فکر کرد؟
دوم: دلیل دیگر فروید برای این ادعا که مرگ اندیشان سلامت روان ندارند کمی پیچیده است. فروید معتقد است چیزی که برای آن "زبان" وجود نداشته باشد هیچوقت نسبت به آن آگاهی پیدا نمیشود. معتقد بود که وقتی ما تعبیر زبانی یک موضوع را به کار میبریم باید بتوانیم چیزی را در ذهنمان احضار کنیم. اما وقتی واژه ی مرگ را میشنویم چیزی درباره ی مرگ خودمان در ذهن ما احضار نمیشود. با شنیدن مرگ، مرگ همسایه به ذهن شما میآید نه مرگ خودتان. بنابراین فروید معتقد بود تعبیر زبانی "مرگِ من" تعبیر بی معنایی است و هیچوقت آدمی نمیتواند درباره ی آن تصوری داشته باشد. فروید میگفت چیزی که در مرحله ی خودآگاه تصوری از آن نداریم هیچوقت به ناخودآگاه ما هم نمیتواند راه پیدا کند، چون هرچیزی که بخواهد به ناخودآگاه راه پیدا کند حتما باید در خودآگاه حضور قبلی داشته باشد.
این اعتقاد فروید از هیوم و تجربه گراهای دورانش الهام گرفته شده است. فروید به این دو دلیل معتقد بود که مرگ اندیشی امری بیمارگونه است. اما چرا به رغم این، انسانها این مقدار مرگ اندیش اند؟ فروید میگوید که مرگ اندیشی صورت مبدل یک ترس دیگر است. معتقد بود ترس دیگری وجود دارد و رواندرمانگر باید ترس دیگر فرد را کشف کند و وقتی آن ترس را کشف کند دیگر ترس از مرگ و اندیشیدن به مرگ در آدمی از بین میرود.
فروید برای آن ترس دیگر دو تعبیر به کار میبرد.اول اینکه او اظهار داشت که انسانها ترس از اختگی و عقیم شدگی دارند و از آن به ترس از مرگ تعبیر میکنند. تعبیر دوم فروید هم این بود که میگفت هر انسانی که ترس از مرگ و یا مرگاندیش دارد، در واقع ترس از عدم امنیت دارد یا به عدم امنیت می اندیشد و من(فروید) به عنوان رواندرمانگرِ روانکاو باید بفهمم که فرد از چه چیزی احساس ناامنی میکند. اگر چیزی که به فرد احساس عدم امنیت میدهد برای او مکشوف شد، احساس عدم امنیت از بین میرود و وقتی احساس عدم امنیت از بین رفت دیگر آن فرد نه مرگاندیش دارد و نه مرگهراسی. از این نظر فروید معتقد است که فرد مرگاندیش و مرگهراس سلامت روانی ندارد. آن طور که ارنست جونز زندگی نامه نویس فروید گفته، همیشه وقتی فروید با یک انسان مرگاندیش و مرگهراس روبه رو میشد بلافاصله سراغ این مسئله میرفت که بفهمد آن فرد از چه چیزی احساس عدم امنیت میکند. اما نکته ی جالب این است که به شهادت زندگینامه نویس فروید او در پانزده سال آخر عمر خود، مرگاندیش شده بود و مدام اندیشه ی مرگ در ذهنش خلجان میکرد.
📑 #Article : #philosophy
✒️ @ScienceFantasy
👍4🤣3👎2
اساطیر؛ از گذشته تا به امروز
پارت 1
در سالهای اخیر، به لطف بخش فانتزی رسانهها و اینترنت، مطالعه اساطیر بیشتر به سرگرمیای برای نوجوانان تبدیل شده است. با این حال، مانند هر بخش دیگری از فرهنگ بشری، اساطیر نقشی اساسی در شناخت جوامع از گذشته تا به حال ایفا میکنند. بررسی رابطه انسان با خدا یا خدایان همواره درکی عمیقتر از ذهنیت و ارزشهای جوامع انسانی به ما میبخشد؛ همانطور که نیچه در تولد تراژدی میگوید:
"خدایان چیزی نیستند جز تجلی آرمانها و ارزشهای جوامعی که آنها را پرستش میکنند."
برای درک بهتر اساطیر، باید تاریخ آنها را به سه دوره تقسیم کنیم. بخش اول این مقاله به دوران باستان و هر آنچه پیش از میلاد مسیح رخ داده، میپردازد.
هیچکس بهطور دقیق نمیداند پرستش خدایان از چه زمانی آغاز شد، اما کهنترین مدارک موجود، به قدیمیترین داستانهای بازمانده از تاریخ بشر بازمیگردد؛ از جمله حماسه گیلگمش. این اثر منظوم که به ماجرای جستوجوی گیلگمش برای حیات جاودانه میپردازد، سیستم اساطیری خاص خود را دارد که دستکم ۵۰۰۰ سال قدمت داشته و به تمدن سومر مربوط است. از آن زمان به بعد، داستانهای اساطیری هرچه گستردهتر و پیچیدهتر شدند، اما میان آنها همواره اشتراکاتی وجود داشت.
در میان اساطیر ملل مختلف، شباهتهای قابل توجهی میان برخی خدایان به چشم میخورد. این امر نشان میدهد که اساطیر بسیاری از ملل با الهام از داستانهای پیشین خود شکل گرفتهاند. برای مثال، اساطیر مصر پس از بینالنهرین و سومر پدید آمدند، سپس یونانیان خدایان مصری را برای خود بازتفسیر کردند. پس از افول یونان، رومیها دست به بازسازی اساطیر زدند و در نهایت، مردم اسکاندیناوی با کمک کشیشان مسیحی داستانهای خود را از این ترکیبهای فرهنگی خلق کردند. اما تأثیر فرهنگی اساطیر بر جوامع تنها در شباهت خدایان خلاصه نمیشود. چه درباره خرگوش نامیرا در چین صحبت کنیم، چه کلاغ سیاه اینوییتها، یا حتی اهورامزدا و زئوس؛ همواره اسطورهها در عمق خود، فلسفهای مشترک داشتهاند.
رابطه بین بنده و خدا را میتوان در یک واژه خلاصه کرد: قربانی. اودین از پیروانش میخواست تا در نبردها کشته شوند، هرچه خونینتر، بهتر؛ زئوس از یونانیان انتظار داشت بخشی از غذای خود را به آتش بسپارند؛ خدایان مصر مردم را به بردگی میگرفتند و هویتزولوپوچتی بدون دریافت قربانی انسانی قادر به تابش نبود. در تمامی این موارد، انسان چیزی را در راه خدایان قربانی میکرد و در مقابل، انتظار دریافت رحمت داشت. اما اینکه خدایان چه چیزی از پیروان خود طلب میکردند، نقشی تعیینکننده در شکلگیری جوامع داشت.
به عنوان نمونه، وایکینگها به این دلیل وحشی و خونخوار نبودند که تنها یخ و برف میدیدند؛ نیاز آنها به غذا و غارت، اودین را خلق کرد و سپس اودین آنان را به وحشیگری کشاند. از سوی دیگر، یونانیان متفکرترین تمدن تاریخ نشدند چون از دیگر مردمان جهان باهوشتر بودند؛ بلکه آتنا، الهه علم و دانش، شهر آتن را برای مطالعه و مباحثه بنیان نهاد. هر جامعه، خدایان خود را بر اساس نیازهایش خلق کرد و سپس آن خدایان مردم را وادار به برآوردن همان نیازها کردند.
مثال خوبی از این فرآیند، ظهور دیونیسوس در اساطیر یونان است. در متون اولیه، نامی از دیونیسوس به چشم نمیخورد و به جای او هستیا، خواهر زئوس و الهه خانه، در میان دوازده خدای المپ نشسته بود. با اینکه قهرمانان بزرگی چون هرکول، اودیسئوس، پرسیوس و آشیل در اساطیر یونان حضور داشتند، دیونیسوس به المپ راه یافت؛ با وجود اینکه مهمترین دستاوردش کمک به هرکول بود. هرکول که از فرزندان محبوب زئوس بود، پس از مرگ به خدایی کوچک بدل شد، اما دیونیسوس به مقامی بالاتر از هر نیمهخدای دیگری دست یافت. اما چرا؟ چه عاملی چنین جایگاهی را برای او تضمین کرد؟
پاسخ را باید در نیازهای اقتصادی یونان جست. سرزمین یونان دارای تاکستانهای بزرگ و کشاورزان ماهری بود و آبوهوای مساعد، بهترین شرابهای دوران را در این سرزمین به بار میآورد. چه چیزی بهتر از خدایی که پیروانش را به نوشیدن شراب تشویق میکرد؟ دیونیسوس در پاسخ به یک نیاز اقتصادی متولد شد، و تا به امروز نمیتوان تصویری از اساطیر یونان یافت که در آن کسی مشغول نوشیدن شراب نباشد. نیاز مردم یونان رشد اقتصاد و بهبود وضعیت کشاورزان و تاجران بود و قربانی آنها تبدیل شدن شراب و شراب خوری به بخشی از فرهنگشان بود.
📑 #Article : #philosophy
✒️ @ScienceFantasy
پارت 1
در سالهای اخیر، به لطف بخش فانتزی رسانهها و اینترنت، مطالعه اساطیر بیشتر به سرگرمیای برای نوجوانان تبدیل شده است. با این حال، مانند هر بخش دیگری از فرهنگ بشری، اساطیر نقشی اساسی در شناخت جوامع از گذشته تا به حال ایفا میکنند. بررسی رابطه انسان با خدا یا خدایان همواره درکی عمیقتر از ذهنیت و ارزشهای جوامع انسانی به ما میبخشد؛ همانطور که نیچه در تولد تراژدی میگوید:
"خدایان چیزی نیستند جز تجلی آرمانها و ارزشهای جوامعی که آنها را پرستش میکنند."
برای درک بهتر اساطیر، باید تاریخ آنها را به سه دوره تقسیم کنیم. بخش اول این مقاله به دوران باستان و هر آنچه پیش از میلاد مسیح رخ داده، میپردازد.
هیچکس بهطور دقیق نمیداند پرستش خدایان از چه زمانی آغاز شد، اما کهنترین مدارک موجود، به قدیمیترین داستانهای بازمانده از تاریخ بشر بازمیگردد؛ از جمله حماسه گیلگمش. این اثر منظوم که به ماجرای جستوجوی گیلگمش برای حیات جاودانه میپردازد، سیستم اساطیری خاص خود را دارد که دستکم ۵۰۰۰ سال قدمت داشته و به تمدن سومر مربوط است. از آن زمان به بعد، داستانهای اساطیری هرچه گستردهتر و پیچیدهتر شدند، اما میان آنها همواره اشتراکاتی وجود داشت.
در میان اساطیر ملل مختلف، شباهتهای قابل توجهی میان برخی خدایان به چشم میخورد. این امر نشان میدهد که اساطیر بسیاری از ملل با الهام از داستانهای پیشین خود شکل گرفتهاند. برای مثال، اساطیر مصر پس از بینالنهرین و سومر پدید آمدند، سپس یونانیان خدایان مصری را برای خود بازتفسیر کردند. پس از افول یونان، رومیها دست به بازسازی اساطیر زدند و در نهایت، مردم اسکاندیناوی با کمک کشیشان مسیحی داستانهای خود را از این ترکیبهای فرهنگی خلق کردند. اما تأثیر فرهنگی اساطیر بر جوامع تنها در شباهت خدایان خلاصه نمیشود. چه درباره خرگوش نامیرا در چین صحبت کنیم، چه کلاغ سیاه اینوییتها، یا حتی اهورامزدا و زئوس؛ همواره اسطورهها در عمق خود، فلسفهای مشترک داشتهاند.
رابطه بین بنده و خدا را میتوان در یک واژه خلاصه کرد: قربانی. اودین از پیروانش میخواست تا در نبردها کشته شوند، هرچه خونینتر، بهتر؛ زئوس از یونانیان انتظار داشت بخشی از غذای خود را به آتش بسپارند؛ خدایان مصر مردم را به بردگی میگرفتند و هویتزولوپوچتی بدون دریافت قربانی انسانی قادر به تابش نبود. در تمامی این موارد، انسان چیزی را در راه خدایان قربانی میکرد و در مقابل، انتظار دریافت رحمت داشت. اما اینکه خدایان چه چیزی از پیروان خود طلب میکردند، نقشی تعیینکننده در شکلگیری جوامع داشت.
به عنوان نمونه، وایکینگها به این دلیل وحشی و خونخوار نبودند که تنها یخ و برف میدیدند؛ نیاز آنها به غذا و غارت، اودین را خلق کرد و سپس اودین آنان را به وحشیگری کشاند. از سوی دیگر، یونانیان متفکرترین تمدن تاریخ نشدند چون از دیگر مردمان جهان باهوشتر بودند؛ بلکه آتنا، الهه علم و دانش، شهر آتن را برای مطالعه و مباحثه بنیان نهاد. هر جامعه، خدایان خود را بر اساس نیازهایش خلق کرد و سپس آن خدایان مردم را وادار به برآوردن همان نیازها کردند.
مثال خوبی از این فرآیند، ظهور دیونیسوس در اساطیر یونان است. در متون اولیه، نامی از دیونیسوس به چشم نمیخورد و به جای او هستیا، خواهر زئوس و الهه خانه، در میان دوازده خدای المپ نشسته بود. با اینکه قهرمانان بزرگی چون هرکول، اودیسئوس، پرسیوس و آشیل در اساطیر یونان حضور داشتند، دیونیسوس به المپ راه یافت؛ با وجود اینکه مهمترین دستاوردش کمک به هرکول بود. هرکول که از فرزندان محبوب زئوس بود، پس از مرگ به خدایی کوچک بدل شد، اما دیونیسوس به مقامی بالاتر از هر نیمهخدای دیگری دست یافت. اما چرا؟ چه عاملی چنین جایگاهی را برای او تضمین کرد؟
پاسخ را باید در نیازهای اقتصادی یونان جست. سرزمین یونان دارای تاکستانهای بزرگ و کشاورزان ماهری بود و آبوهوای مساعد، بهترین شرابهای دوران را در این سرزمین به بار میآورد. چه چیزی بهتر از خدایی که پیروانش را به نوشیدن شراب تشویق میکرد؟ دیونیسوس در پاسخ به یک نیاز اقتصادی متولد شد، و تا به امروز نمیتوان تصویری از اساطیر یونان یافت که در آن کسی مشغول نوشیدن شراب نباشد. نیاز مردم یونان رشد اقتصاد و بهبود وضعیت کشاورزان و تاجران بود و قربانی آنها تبدیل شدن شراب و شراب خوری به بخشی از فرهنگشان بود.
📑 #Article : #philosophy
✒️ @ScienceFantasy
👍4👏1
Science Fantasy
🎮سونی ممکنه درحال ساخت ریمستر یه ویدئو گیم باشد شایعه شده سونی درحال کار ریمستر یه گیم ممکنه این گیم Horizon zero dawn باشه 🎮#News | #Gaming | #Playstation 🏜️ @ScienceFantasy
🎮شایعات درست از آب دراومدن
همونطوری که حدس زده شد یکی ریمستر ها گیم Horizon zero dawn بود تغییراتش نسبت به نسخه اصلی دارید مشاهده میکنید
🎮#Gaming | #Horizon |#Sony
🏜 @ScienceFantasy
همونطوری که حدس زده شد یکی ریمستر ها گیم Horizon zero dawn بود تغییراتش نسبت به نسخه اصلی دارید مشاهده میکنید
🎮#Gaming | #Horizon |#Sony
🏜 @ScienceFantasy
👍2👎1
🎮قسمت دوم Ghost of Tsushima معرفی شد
داستان قسمت دوم ۳۰۰ سال بعد از داستان قسمت اول شروع میشود
🎮#Gaming | #GhostofTsushima | #Sony
🏜 @ScienceFantasy
داستان قسمت دوم ۳۰۰ سال بعد از داستان قسمت اول شروع میشود
🎮#Gaming | #GhostofTsushima | #Sony
🏜 @ScienceFantasy
👍2
📍چرا با وجود گستردگی پخش ویروس ها و حملات بیولوژیکی در جهان رزیدنت ایول ، همچنان درصد بسیار زیادی از مردم از این موضوع بی خبرن؟
دلیل اصلی اینکار همونطور که مشخصه دولت و مقامات مختلف هستن که همواره سعی دارن حملات بیولوژیکی رو از چشم عموم پنهان کنن
اونها با پخش کردن اخبار های فیک مختلف و قرنطینه کردن مناطقی که حملات بیولوژیکی در اون رخ داده مردم رو کنترل میکنن.
برای مثال یکی از اخرین اقدامات دولت برای کنترل این موضوع به بازی «رزیدنت ایول ویلیج» برمیگرده داخل بازی روزنامه ای وجود داره که گفته شده خانوادهی بیکر بدلیل نشتی گاز جونشون رو از دست دادن و اون منطقه بمدت ده سال قرنطینه و غیر قابل سکونت شده.
🎮 #Gaming | #Fact | #ResidentEvil
🐲 @ScienceFantasy
دلیل اصلی اینکار همونطور که مشخصه دولت و مقامات مختلف هستن که همواره سعی دارن حملات بیولوژیکی رو از چشم عموم پنهان کنن
اونها با پخش کردن اخبار های فیک مختلف و قرنطینه کردن مناطقی که حملات بیولوژیکی در اون رخ داده مردم رو کنترل میکنن.
برای مثال یکی از اخرین اقدامات دولت برای کنترل این موضوع به بازی «رزیدنت ایول ویلیج» برمیگرده داخل بازی روزنامه ای وجود داره که گفته شده خانوادهی بیکر بدلیل نشتی گاز جونشون رو از دست دادن و اون منطقه بمدت ده سال قرنطینه و غیر قابل سکونت شده.
🎮 #Gaming | #Fact | #ResidentEvil
🐲 @ScienceFantasy
👍10
اساطیر، از گذشته تا به امروز
بخش دوم
در این بخش از مقاله، به تأثیر خدایان و دین بر جوامع بشری بعد از ظهور مسیح و گسترش مسیحیت میپردازیم. پیش از مسیحیت، یهودیت به عنوان اولین دین ابراهیمی ظهور کرد، اما به دلیل محدودیتهای جامعه هدف و قوانین خاص این دین که مانع از گسترش فراگیر آن شد، بررسی مسیحیت به ما دیدگاههای شفافتری ارائه میدهد. با ظهور مسیحیت و سپس اسلام، دیدگاه انسانها نسبت به خدا و خدایان تغییر کرد؛ دین از فرهنگ فاصله گرفت و بهجای خدمت به آن، فرهنگ را به خدمت خود گرفت. چنانکه ژان ژاک روسو در قرارداد اجتماعی میگوید:
"بدون دین، هیچ جامعهای نمیتواند پایدار باشد؛ زیرا دین وظیفه دارد اصول اخلاقی را نهادینه کند."
پیش از ظهور یکتاپرستی، خدایان و داستانهای مربوط به آنها بهطور مستقیم به نیازهای جوامع پاسخ میدادند. مثلاً در مصر باستان، نظم برترین ارزش بود، زیرا فراعنه برای کنترل کامل مردم خود به آن نیاز داشتند. در یونان، داستانها بهطور مکرر بر مضرات غرور تأکید داشتند، چرا که هر فرد نقشی خاص در جامعه ایفا میکرد و بلندپروازی بیحد و حصر این توازن را مختل میکرد. اما با ظهور ادیان یکتاپرست که تنها یک کتاب مقدس داشتند و روایتهای غیرقابل تغییر، داستانها دیگر انعطافپذیری پیشین خود را نداشتند. در نتیجه، دین به ابزار تثبیت فرهنگ تبدیل شد و از طریق اشتراک دینی، فرهنگها و ملتهای مختلف با هم ادغام شدند.
این اتحاد دینی البته به بهای سنگینی به دست آمد. همانگونه که خدایان پیش از یکتاپرستی قربانی میخواستند، مسیح، الله و یهوه نیز قربانیان خود را طلب کردند.
فرایند گسترش مسیحیت و اسلام هر یک مسیری متفاوت را طی کرد. سالها طول کشید تا مسیحیت دین اصلی اروپا شود، اما پس از آن، کسانی که صلیب مسیح را بر گردن نداشتند، با مرگ مواجه میشدند. اسلام نیز با تصرف سرزمینها و شکست کشورهای همسایه گسترش یافت. اما هنگامی که مرزهای این دو دین به یکدیگر رسید، جنگهای صلیبی آغاز شد. این جنگها تأثیری ژرف بر جهان داشتند و وقتی کلیسا شکست خورد، راه فرار را در تغییر رویکرد دید.
اروپا در آن دوران متشکل از حکومتهای مرکزی بزرگی مانند فرانسه و صدها لرد کوچک مستقل بود که نمیخواستند زیر پرچم دیگری قرار گیرند. کلیسا، بهعنوان نقطه اشتراک این لردها، از فرصت استفاده کرد و بهسرعت به قدرتمندترین نهاد اروپا تبدیل شد. در همین زمان، مسیحیان با تمدن اسلامی که در دوران اوج خود بود، روبرو شدند. این مواجهه، همزیستی و ارتباطات صلحآمیز را بین این دو تمدن به همراه داشت.
در این میان، کلیسا برای حفظ نفوذ خود سیاست هوشمندانهای در پیش گرفت. برای اینکه مسیحیان و وایکینگها بتوانند با هم به تفاهم برسند، کلیسا افسانههای نورس را تغییر داد. خدای آتش نورس به نام "لوگ" که نماد هوش و نبوغ بود، تبدیل به "لوکی" شد؛ موجودی بدذات که داستانهایی چون قتل بالدر را به او نسبت دادند. کلیسا از این طریق، به وایکینگها یک "شیطان" داد و داستانهایی مانند آخرالزمان رگناروک را در فرهنگ نورس وارد کرد تا آنها را با مسیحیت همسو کند.
این سیاست هوشمندانه به وایکینگها اجازه داد تا بخشی از تمدن اروپا شوند و به کشورهایی مانند فرانسه و انگلستان اجازه پیشرفت داد. کلیسا از قدرت داستانها بهره گرفت و این توانایی را به میراثی برای قدرتهای سیاسی اروپا و آمریکا تبدیل کرد، شاید قدرت خود کلیسا در قرن 16 کمتر از چیزی که بود شد، ولی این میراث هنوز هم در جهان سیاسی قدرتی ورای تصور دارد.
📑 #Article : #philosophy
✒️ @ScienceFantasy
بخش دوم
در این بخش از مقاله، به تأثیر خدایان و دین بر جوامع بشری بعد از ظهور مسیح و گسترش مسیحیت میپردازیم. پیش از مسیحیت، یهودیت به عنوان اولین دین ابراهیمی ظهور کرد، اما به دلیل محدودیتهای جامعه هدف و قوانین خاص این دین که مانع از گسترش فراگیر آن شد، بررسی مسیحیت به ما دیدگاههای شفافتری ارائه میدهد. با ظهور مسیحیت و سپس اسلام، دیدگاه انسانها نسبت به خدا و خدایان تغییر کرد؛ دین از فرهنگ فاصله گرفت و بهجای خدمت به آن، فرهنگ را به خدمت خود گرفت. چنانکه ژان ژاک روسو در قرارداد اجتماعی میگوید:
"بدون دین، هیچ جامعهای نمیتواند پایدار باشد؛ زیرا دین وظیفه دارد اصول اخلاقی را نهادینه کند."
پیش از ظهور یکتاپرستی، خدایان و داستانهای مربوط به آنها بهطور مستقیم به نیازهای جوامع پاسخ میدادند. مثلاً در مصر باستان، نظم برترین ارزش بود، زیرا فراعنه برای کنترل کامل مردم خود به آن نیاز داشتند. در یونان، داستانها بهطور مکرر بر مضرات غرور تأکید داشتند، چرا که هر فرد نقشی خاص در جامعه ایفا میکرد و بلندپروازی بیحد و حصر این توازن را مختل میکرد. اما با ظهور ادیان یکتاپرست که تنها یک کتاب مقدس داشتند و روایتهای غیرقابل تغییر، داستانها دیگر انعطافپذیری پیشین خود را نداشتند. در نتیجه، دین به ابزار تثبیت فرهنگ تبدیل شد و از طریق اشتراک دینی، فرهنگها و ملتهای مختلف با هم ادغام شدند.
این اتحاد دینی البته به بهای سنگینی به دست آمد. همانگونه که خدایان پیش از یکتاپرستی قربانی میخواستند، مسیح، الله و یهوه نیز قربانیان خود را طلب کردند.
فرایند گسترش مسیحیت و اسلام هر یک مسیری متفاوت را طی کرد. سالها طول کشید تا مسیحیت دین اصلی اروپا شود، اما پس از آن، کسانی که صلیب مسیح را بر گردن نداشتند، با مرگ مواجه میشدند. اسلام نیز با تصرف سرزمینها و شکست کشورهای همسایه گسترش یافت. اما هنگامی که مرزهای این دو دین به یکدیگر رسید، جنگهای صلیبی آغاز شد. این جنگها تأثیری ژرف بر جهان داشتند و وقتی کلیسا شکست خورد، راه فرار را در تغییر رویکرد دید.
اروپا در آن دوران متشکل از حکومتهای مرکزی بزرگی مانند فرانسه و صدها لرد کوچک مستقل بود که نمیخواستند زیر پرچم دیگری قرار گیرند. کلیسا، بهعنوان نقطه اشتراک این لردها، از فرصت استفاده کرد و بهسرعت به قدرتمندترین نهاد اروپا تبدیل شد. در همین زمان، مسیحیان با تمدن اسلامی که در دوران اوج خود بود، روبرو شدند. این مواجهه، همزیستی و ارتباطات صلحآمیز را بین این دو تمدن به همراه داشت.
در این میان، کلیسا برای حفظ نفوذ خود سیاست هوشمندانهای در پیش گرفت. برای اینکه مسیحیان و وایکینگها بتوانند با هم به تفاهم برسند، کلیسا افسانههای نورس را تغییر داد. خدای آتش نورس به نام "لوگ" که نماد هوش و نبوغ بود، تبدیل به "لوکی" شد؛ موجودی بدذات که داستانهایی چون قتل بالدر را به او نسبت دادند. کلیسا از این طریق، به وایکینگها یک "شیطان" داد و داستانهایی مانند آخرالزمان رگناروک را در فرهنگ نورس وارد کرد تا آنها را با مسیحیت همسو کند.
این سیاست هوشمندانه به وایکینگها اجازه داد تا بخشی از تمدن اروپا شوند و به کشورهایی مانند فرانسه و انگلستان اجازه پیشرفت داد. کلیسا از قدرت داستانها بهره گرفت و این توانایی را به میراثی برای قدرتهای سیاسی اروپا و آمریکا تبدیل کرد، شاید قدرت خود کلیسا در قرن 16 کمتر از چیزی که بود شد، ولی این میراث هنوز هم در جهان سیاسی قدرتی ورای تصور دارد.
📑 #Article : #philosophy
✒️ @ScienceFantasy
👍7👎1👏1
درسته.
تعجب نکنید، داستان آریوبرزن رو همه شنیدیم،سردار هخامنشی که در طی نبرد دربند پارس پس دفاع جانانه به واسطه ی خیانت یک چوپان ایرانی محاصره شده و کشته میشود.
این روایت معروفیست که از کودکی در مدرسه به ما یاد دادن.
منبع این روایت، روایت کوئنتیوس کورتیوس روفوس تاریخنگار رومی است که تألیفاتی از فتوحات الکساندر مقدونی نوشته است.
اما یک روایت دیگر هم وجود دارد، روایت تاریخنگار رومی-یونانی، لوسیوس فلاویوس آریان یا به شکل خلاصه آریان.
آریان روایت دیگه ای رو برامون توضیح میده، آریان میگه آریوبرزن موفق میشه محاصره رو بشکنه و فرار کنه، هرچند طی راه باز هم مورد حمله ی مقدونی ها قرار میگیره،
آریوبرزن با فرمانده ی دفاع از تخت جمشید به مشکل میخوره و از تخت جمشید هم میره تا به داریوش سوم ملحق بشه.
داریوش سوم به توطئه ی خیانتکاران به قتل میرسه، آریو برزن و پدرش و کلا خاندانش از حامیان داریوش سوم بودن.
به واسطه ی همین موضوع جدا میشن. و در نهایت به دست مقدونی ها میوفتن.
الکساندر مقدونی که در نهایت دیده بوده آریوبرزن فرمانده ای شجاع و قابلی بوده اونو به عنوان یکی از وفادارانش میپذیره و بهش مقام بالایی هم میده.
آریان منبع این روایات رو افرادی میگه که در نبرد دربند پارس و اتفاقات دیگه حضور داشتن.و از این نظر روایت آریان تاریخی تر و دقیق تره.
اما مشکل روایت کوئنتیوس چی بوده
کوئنتیوس با توجه به مطالعه ی روایت نبرد در بند پارس احتمالاً به واسطه ی شباهت این نبرد به نبرد تریمپول، و شباهت دفاع آریوبرزن و دفاع لئونایدس پادشاه اسپارت.
و همچنین داستان خیانت یک چوپان محلی.
احتمالا آمده داستان آریوبرزن رو با حماسه مخلوط کرده که نبرد در بند پارس رو به نبرد تریمپول شبیه کنه.
و مردم هم اکثراً این حماسه رو پذیرفتن. چون روایت آریان انچنان بهش توجه و بیان نمیشه. ولی روایت او از منظر تاریخی درست تر و دقیق تر است.
📖 #History
🏜 @ScienceFantasy
تعجب نکنید، داستان آریوبرزن رو همه شنیدیم،سردار هخامنشی که در طی نبرد دربند پارس پس دفاع جانانه به واسطه ی خیانت یک چوپان ایرانی محاصره شده و کشته میشود.
این روایت معروفیست که از کودکی در مدرسه به ما یاد دادن.
منبع این روایت، روایت کوئنتیوس کورتیوس روفوس تاریخنگار رومی است که تألیفاتی از فتوحات الکساندر مقدونی نوشته است.
اما یک روایت دیگر هم وجود دارد، روایت تاریخنگار رومی-یونانی، لوسیوس فلاویوس آریان یا به شکل خلاصه آریان.
آریان روایت دیگه ای رو برامون توضیح میده، آریان میگه آریوبرزن موفق میشه محاصره رو بشکنه و فرار کنه، هرچند طی راه باز هم مورد حمله ی مقدونی ها قرار میگیره،
آریوبرزن با فرمانده ی دفاع از تخت جمشید به مشکل میخوره و از تخت جمشید هم میره تا به داریوش سوم ملحق بشه.
داریوش سوم به توطئه ی خیانتکاران به قتل میرسه، آریو برزن و پدرش و کلا خاندانش از حامیان داریوش سوم بودن.
به واسطه ی همین موضوع جدا میشن. و در نهایت به دست مقدونی ها میوفتن.
الکساندر مقدونی که در نهایت دیده بوده آریوبرزن فرمانده ای شجاع و قابلی بوده اونو به عنوان یکی از وفادارانش میپذیره و بهش مقام بالایی هم میده.
آریان منبع این روایات رو افرادی میگه که در نبرد دربند پارس و اتفاقات دیگه حضور داشتن.و از این نظر روایت آریان تاریخی تر و دقیق تره.
اما مشکل روایت کوئنتیوس چی بوده
کوئنتیوس با توجه به مطالعه ی روایت نبرد در بند پارس احتمالاً به واسطه ی شباهت این نبرد به نبرد تریمپول، و شباهت دفاع آریوبرزن و دفاع لئونایدس پادشاه اسپارت.
و همچنین داستان خیانت یک چوپان محلی.
احتمالا آمده داستان آریوبرزن رو با حماسه مخلوط کرده که نبرد در بند پارس رو به نبرد تریمپول شبیه کنه.
و مردم هم اکثراً این حماسه رو پذیرفتن. چون روایت آریان انچنان بهش توجه و بیان نمیشه. ولی روایت او از منظر تاریخی درست تر و دقیق تر است.
📖 #History
🏜 @ScienceFantasy
👍12
🎮این دو بازیگر باعث خلق شدن یکی از کاراکترا محبوب شدن
"بدون شک، سالید اسنیک یکی از محبوبترین شخصیتهای بازیهای ویدئویی است. هیدئو کوجیما برای طراحی این شخصیت، از فیزیک بدن ژان کلود ون دام، بازیگر رزمیکار بلژیکی، الهام گرفته است. همچنین، چهره سالید اسنیک را از کریستوفر واکن الگو برداری کرده است."
🎮#Gaming | #Fact | #Metalgear
🏜 @ScienceFantasy
"بدون شک، سالید اسنیک یکی از محبوبترین شخصیتهای بازیهای ویدئویی است. هیدئو کوجیما برای طراحی این شخصیت، از فیزیک بدن ژان کلود ون دام، بازیگر رزمیکار بلژیکی، الهام گرفته است. همچنین، چهره سالید اسنیک را از کریستوفر واکن الگو برداری کرده است."
🎮#Gaming | #Fact | #Metalgear
🏜 @ScienceFantasy
🥰7❤1
اساطیر، از گذشته تا به امروز
پارت سه
قبل از بررسی موضوع خدا و خدایان در جهان امروز، بهتر است تفاوت بین «خالق» و «خدا» را مشخص کنیم. هر موجودیتی نیاز به دلیلی برای وجود داشتن دارد و هر مخلوقی نیاز به خالق؛ ولی این نیاز، یک نیاز منطقی و بنیادین است. از سوی دیگر، نیاز جامعه به مفهوم خدا، نیازی است برای تداوم کارآمد بودن مفهوم جامعه. این نیاز در جامعه مدرن به حداکثر خود رسیده است؛ به گونهای که شاعر و فیلسوف فرانسوی، ولتیر، در نامهای به باتیست میگوید:
"اگر خدا وجود نداشت، باید او را اختراع میکردیم."
در یونان باستان، دریانوردی که با طوفان روبرو میشد، نام پوسایدون را به زبان میآورد؛ در حالی که اگر همان دریانورد در خشکی با طوفان روبرو میشد، از زئوس تقاضای کمک میکرد. در میان مصریان نیز، که دهها خدا با اسامی و ظواهر مختلف داشتند، خانوادههایی بودند که فقط یک خدا را میپرستیدند. البته این به معنای یکتاپرستی کامل در آن دوران نیست، بلکه بیشتر نشاندهنده آن است که صرف نظر از تعداد خدایان، طبع بندگی همیشه به شکلی واحد وجود داشته است: رابطهای که نوسان آن میان قربانی و تقاضای کمک شکل میگیرد. اهمیت نداشته که فردی به یک خدا باور داشته باشد یا دوازده خدا؛ واحدیت همه این خدایان در «برتری» آنها نسبت به بندهشان است.
مرد یونانی پوسایدون را صدا میزند، مرد رومی نام نپتون را به زبان میآورد، مرد نروژی از نیورد درخواست بخشش میکند، و ماهیگیر ژاپنی پرچم سوسانو را به بادبانش متصل میکند. همه اینها اشاره به قدرت دریا دارند، صرف نظر از نام، رسوم یا ویژگیهای اخلاقی خدایان. این خدایان در ریشه نماد برتری طبیعت هستند، و همین است که در لحظه نیاز برای انسان اهمیت پیدا میکند. زمانی که در یک موقعیت خطرناک، رانندهای نام ابوالفضل را به زبان میآورد، اهمیتی ندارد که فرزندان حضرت علی هرگز ماشینی ندیدهاند؛ تنها اهمیت دارد که نام او برتر است و ما را در آن لحظه یاری میدهد. این مفهوم «خالق» است؛ موجودی برتر که ما در مواقع نیاز به سویش دست دراز میکنیم، چرا که با طوفانی بزرگتر از ظرفیت و توانایی خود روبرو شدهایم.
خدایان اما مفهومی متفاوت دارند. وقتی از خدایان صحبت میکنیم، بحث فقط نیاز جسمی یا حل مشکل لحظهای نیست، بلکه بحث آرامش خاطر و پاسخهایی است که بندگی آن خدای خاص برای ما به ارمغان میآورد. زمانی که پادشاهی قطعهای از غذای خود را برای زئوس میسوزاند، نیازی به لطف و توجه شخصی زئوس ندارد. همانگونه که تاجری که در ماه محرم صدها نفر را شام میدهد، با مسئلهای فوری و مادی مواجه نیست.
مفهوم خالق یک حقیقت غیرقابل تغییر است؛ حتی اگر به خدا باور نداشته باشیم، به نوعی طبیعت یا نیرویی که حیات را خلق کرده، باور داریم. شاید آن نیرو چیزی بیشتر از آمینو اسیدی گیر کرده در رطوبت یک شهاب سنگ نباشد، اما وجودش انکارناپذیر است. اما خدا داشتن نیازمند ایمان است، و این ایمان چیزی نیست که به سادگی به دست آید. ارزش ایمان به همین است که حتی وقتی از چیزی مطمئن نیستیم، با تمام وجود به آن باور داریم. این همان تفاوت بین بنده و غیربنده است.
برای شفافتر کردن مفهوم «وجودیت برتر»، بهتر است به یک مثال ملموستر اشاره کنیم. برای یک کودک سه ساله، والدین او نه خالق جهان هستند و نه خدای قطعی، اما بدون شک، آنها موجودیتهای برتری هستند که در لحظات نیاز به کمکشان میآیند. وقتی کودکی گرسنه یا ترسیده است، بدون اینکه بخواهد دلایل منطقی برای برتری والدینش بیاورد، به سوی آنها میدود، چرا که آنها برایش منابع قدرت و امنیت هستند. این مثال ساده به خوبی نشان میدهد که حتی اگر به یک خالق مطلق یا خدا باور نداشته باشیم، همیشه یک «وجودیت برتر» در زندگیمان هست که به آن اعتماد میکنیم. این «وجودیت برتر» ممکن است طبیعت، علم یا حتی جامعهای باشد که ما را احاطه کرده است؛ هر چیزی که قدرت و توانایی بیشتری از ما داشته باشد و بتوانیم در زمان نیاز به آن تکیه کنیم.
باور به خالق امری بدیهی است؛ هر چیزی آغازی داشته است، خواه آن آغاز مردی در آسمان باشد یا آمینو اسیدی که در شکاف یک شهاب سنگ گیر کرده باشد. اما باور به خدا نیازمند "ایمان" است؛ ایمانی که انسان به صورت ذاتی ندارد. سوال مهم این نیست که خدا وجود دارد یا خیر؛ بلکه این است که آیا انسان میتواند بدون خدا زندگی کند؟ چرا ولتیر که منتقد کلیسا بود، گفته است: "اگر خدا وجود نداشت، باید او را اختراع میکردیم."؟ آیا جامعه بشری بدون مفهوم "خدا و خدایان" میتواند به حیات خود ادامه دهد؟ و آیا مفهوم "وجودیت برتر" به تنهایی برایش کافی نیست؟ در ادامه، با بررسی جوامعی که به اجبار مدرنیسم از ایمان فاصله گرفتهاند، به این سوالات پاسخ خواهیم داد.
📑 #Article : #philosophy
✒️ @ScienceFantasy
پارت سه
قبل از بررسی موضوع خدا و خدایان در جهان امروز، بهتر است تفاوت بین «خالق» و «خدا» را مشخص کنیم. هر موجودیتی نیاز به دلیلی برای وجود داشتن دارد و هر مخلوقی نیاز به خالق؛ ولی این نیاز، یک نیاز منطقی و بنیادین است. از سوی دیگر، نیاز جامعه به مفهوم خدا، نیازی است برای تداوم کارآمد بودن مفهوم جامعه. این نیاز در جامعه مدرن به حداکثر خود رسیده است؛ به گونهای که شاعر و فیلسوف فرانسوی، ولتیر، در نامهای به باتیست میگوید:
"اگر خدا وجود نداشت، باید او را اختراع میکردیم."
در یونان باستان، دریانوردی که با طوفان روبرو میشد، نام پوسایدون را به زبان میآورد؛ در حالی که اگر همان دریانورد در خشکی با طوفان روبرو میشد، از زئوس تقاضای کمک میکرد. در میان مصریان نیز، که دهها خدا با اسامی و ظواهر مختلف داشتند، خانوادههایی بودند که فقط یک خدا را میپرستیدند. البته این به معنای یکتاپرستی کامل در آن دوران نیست، بلکه بیشتر نشاندهنده آن است که صرف نظر از تعداد خدایان، طبع بندگی همیشه به شکلی واحد وجود داشته است: رابطهای که نوسان آن میان قربانی و تقاضای کمک شکل میگیرد. اهمیت نداشته که فردی به یک خدا باور داشته باشد یا دوازده خدا؛ واحدیت همه این خدایان در «برتری» آنها نسبت به بندهشان است.
مرد یونانی پوسایدون را صدا میزند، مرد رومی نام نپتون را به زبان میآورد، مرد نروژی از نیورد درخواست بخشش میکند، و ماهیگیر ژاپنی پرچم سوسانو را به بادبانش متصل میکند. همه اینها اشاره به قدرت دریا دارند، صرف نظر از نام، رسوم یا ویژگیهای اخلاقی خدایان. این خدایان در ریشه نماد برتری طبیعت هستند، و همین است که در لحظه نیاز برای انسان اهمیت پیدا میکند. زمانی که در یک موقعیت خطرناک، رانندهای نام ابوالفضل را به زبان میآورد، اهمیتی ندارد که فرزندان حضرت علی هرگز ماشینی ندیدهاند؛ تنها اهمیت دارد که نام او برتر است و ما را در آن لحظه یاری میدهد. این مفهوم «خالق» است؛ موجودی برتر که ما در مواقع نیاز به سویش دست دراز میکنیم، چرا که با طوفانی بزرگتر از ظرفیت و توانایی خود روبرو شدهایم.
خدایان اما مفهومی متفاوت دارند. وقتی از خدایان صحبت میکنیم، بحث فقط نیاز جسمی یا حل مشکل لحظهای نیست، بلکه بحث آرامش خاطر و پاسخهایی است که بندگی آن خدای خاص برای ما به ارمغان میآورد. زمانی که پادشاهی قطعهای از غذای خود را برای زئوس میسوزاند، نیازی به لطف و توجه شخصی زئوس ندارد. همانگونه که تاجری که در ماه محرم صدها نفر را شام میدهد، با مسئلهای فوری و مادی مواجه نیست.
مفهوم خالق یک حقیقت غیرقابل تغییر است؛ حتی اگر به خدا باور نداشته باشیم، به نوعی طبیعت یا نیرویی که حیات را خلق کرده، باور داریم. شاید آن نیرو چیزی بیشتر از آمینو اسیدی گیر کرده در رطوبت یک شهاب سنگ نباشد، اما وجودش انکارناپذیر است. اما خدا داشتن نیازمند ایمان است، و این ایمان چیزی نیست که به سادگی به دست آید. ارزش ایمان به همین است که حتی وقتی از چیزی مطمئن نیستیم، با تمام وجود به آن باور داریم. این همان تفاوت بین بنده و غیربنده است.
برای شفافتر کردن مفهوم «وجودیت برتر»، بهتر است به یک مثال ملموستر اشاره کنیم. برای یک کودک سه ساله، والدین او نه خالق جهان هستند و نه خدای قطعی، اما بدون شک، آنها موجودیتهای برتری هستند که در لحظات نیاز به کمکشان میآیند. وقتی کودکی گرسنه یا ترسیده است، بدون اینکه بخواهد دلایل منطقی برای برتری والدینش بیاورد، به سوی آنها میدود، چرا که آنها برایش منابع قدرت و امنیت هستند. این مثال ساده به خوبی نشان میدهد که حتی اگر به یک خالق مطلق یا خدا باور نداشته باشیم، همیشه یک «وجودیت برتر» در زندگیمان هست که به آن اعتماد میکنیم. این «وجودیت برتر» ممکن است طبیعت، علم یا حتی جامعهای باشد که ما را احاطه کرده است؛ هر چیزی که قدرت و توانایی بیشتری از ما داشته باشد و بتوانیم در زمان نیاز به آن تکیه کنیم.
باور به خالق امری بدیهی است؛ هر چیزی آغازی داشته است، خواه آن آغاز مردی در آسمان باشد یا آمینو اسیدی که در شکاف یک شهاب سنگ گیر کرده باشد. اما باور به خدا نیازمند "ایمان" است؛ ایمانی که انسان به صورت ذاتی ندارد. سوال مهم این نیست که خدا وجود دارد یا خیر؛ بلکه این است که آیا انسان میتواند بدون خدا زندگی کند؟ چرا ولتیر که منتقد کلیسا بود، گفته است: "اگر خدا وجود نداشت، باید او را اختراع میکردیم."؟ آیا جامعه بشری بدون مفهوم "خدا و خدایان" میتواند به حیات خود ادامه دهد؟ و آیا مفهوم "وجودیت برتر" به تنهایی برایش کافی نیست؟ در ادامه، با بررسی جوامعی که به اجبار مدرنیسم از ایمان فاصله گرفتهاند، به این سوالات پاسخ خواهیم داد.
📑 #Article : #philosophy
✒️ @ScienceFantasy
👍5👎1👏1