Audio
👏4👍3❤1
🔴آهستگی و تراکم لذت
✍مصطفی ملکیان
🔹آهستگی در زندگی موجب تراکم لذت میشود و مواجههی باعجله با زندگی مانع لذت بردن از همهی آن چیزهایی میشود که میتوانند زندگی انسان را لذتبخش کنند. زندگی همواره در سکون، لذت خود را نشان میدهد.
🔹یکی از رواقیون میگفت زندگی مثل تکهنانی است که در معرض آفتاب قرار گرفته است و بهآرامی، اندکاندک، روغن نان به بیرون درز میکند و آن را تر میکند؛ لذت زندگی در حکم همین روغن نان است که تنها در اثر روندی آرام و آهسته خود را آشکار میسازد.
🔹به فواید دیگر آهستگی، در فهم و در اخلاقی شدن انسان، کاری ندارم و اینجا فقط از منظر بُعد زیباییشناختی آن را مطرح میکنم. هر کاری را که دوست ندارید، اگر با طمأنینه انجام دهید، حتماً از آن لذت خواهید برد؛ و هر کاری را که دوست دارید، اگر با عجله انجام دهید، از آن لذت نخواهید برد.
آهستگی در برابر شتاب
🔹میلان کوندرا، نویسندهی پستمدرن روزگار ما، رمان کوچکی دارد به نام آهستگی که در آن تمام سخنش این است که انسان چون عجله میکند، کل زندگی خود را عاری از لذت کرده است.
🔹از پیامبر اسلام نیز نقل شده است: «الطمأنینة من الرحمن و العجلة من الشیطان.»
🔹اینجاست که معلوم میشود چرا اپیکور از خوردن سه انجیر تازه آنهمه لذت میبرد. در ادبیات، مائدههای زمینی آندره ژید نمونهی خوبی است. او میگوید وقتی زردآلویی را میخوری، اول خوب در دهانت فشارش بده و بعد لاشهی آن را فرو بده.
🔹اگر دقت کرده باشید، هرجا در کتابی نقلی از فرزانگان میشود، سخن از آرامش آنهاست؛ چون آنها میخواهند هیچچیز زندگی را از دست ندهند. از اینرو، با آهستگی با زندگی مواجه میشوند.
🔹با آهستگی، انسان مزهها و رنگهای جدیدی کشف میکند و رنگها و مزههای پیشین نیز زیباتر به نظر میآیند.
🔹از اینرو، هر وقت اپیکور در باغش کسی را میدید که میدود، نگهش میداشت و میگفت آهستهآهسته برود تا هم به آنجا برسی و هم به اینجا؛ هم لذت رسیدن به مقصد را ببری و هم لذت ماندن در مبدأ را.
🔹وقتی انسان عجله میکند، جز از دست دادن تمرکز، چیزی حاصل نمیکند.
🔹از مسلمات زندگی بودا این است که بعد از اینکه از آیین هندو منشعب شد و دین جدیدی بنا نهاد، بزرگان آیین هندو و مرتاضان هندو نزد او آمدند. یکی گفت: «من بر آب راه میروم.» دیگری گفت: «من طیالارض میکنم.» و دیگری از تواناییهای دیگری سخن گفت. سپس رو به بودا کردند و گفتند: «تو چه میتوانی بکنی؟»
🔹بودا گفت: «من کاری میتوانم بکنم که هیچکدام از شما نمیتوانید بکنید؛ آن اینکه وقتی غذا میخورم، فقط غذا میخورم؛ وقتی استراحت میکنم، فقط استراحت میکنم؛ و وقتی سخن میگویم، فقط سخن میگویم.»
➖سخنرانی ۵ عامل لذت از زندگی.
@mostafamalekian
🆔 @Sayehsokhan
✍مصطفی ملکیان
🔹آهستگی در زندگی موجب تراکم لذت میشود و مواجههی باعجله با زندگی مانع لذت بردن از همهی آن چیزهایی میشود که میتوانند زندگی انسان را لذتبخش کنند. زندگی همواره در سکون، لذت خود را نشان میدهد.
🔹یکی از رواقیون میگفت زندگی مثل تکهنانی است که در معرض آفتاب قرار گرفته است و بهآرامی، اندکاندک، روغن نان به بیرون درز میکند و آن را تر میکند؛ لذت زندگی در حکم همین روغن نان است که تنها در اثر روندی آرام و آهسته خود را آشکار میسازد.
🔹به فواید دیگر آهستگی، در فهم و در اخلاقی شدن انسان، کاری ندارم و اینجا فقط از منظر بُعد زیباییشناختی آن را مطرح میکنم. هر کاری را که دوست ندارید، اگر با طمأنینه انجام دهید، حتماً از آن لذت خواهید برد؛ و هر کاری را که دوست دارید، اگر با عجله انجام دهید، از آن لذت نخواهید برد.
آهستگی در برابر شتاب
🔹میلان کوندرا، نویسندهی پستمدرن روزگار ما، رمان کوچکی دارد به نام آهستگی که در آن تمام سخنش این است که انسان چون عجله میکند، کل زندگی خود را عاری از لذت کرده است.
🔹از پیامبر اسلام نیز نقل شده است: «الطمأنینة من الرحمن و العجلة من الشیطان.»
🔹اینجاست که معلوم میشود چرا اپیکور از خوردن سه انجیر تازه آنهمه لذت میبرد. در ادبیات، مائدههای زمینی آندره ژید نمونهی خوبی است. او میگوید وقتی زردآلویی را میخوری، اول خوب در دهانت فشارش بده و بعد لاشهی آن را فرو بده.
🔹اگر دقت کرده باشید، هرجا در کتابی نقلی از فرزانگان میشود، سخن از آرامش آنهاست؛ چون آنها میخواهند هیچچیز زندگی را از دست ندهند. از اینرو، با آهستگی با زندگی مواجه میشوند.
🔹با آهستگی، انسان مزهها و رنگهای جدیدی کشف میکند و رنگها و مزههای پیشین نیز زیباتر به نظر میآیند.
🔹از اینرو، هر وقت اپیکور در باغش کسی را میدید که میدود، نگهش میداشت و میگفت آهستهآهسته برود تا هم به آنجا برسی و هم به اینجا؛ هم لذت رسیدن به مقصد را ببری و هم لذت ماندن در مبدأ را.
🔹وقتی انسان عجله میکند، جز از دست دادن تمرکز، چیزی حاصل نمیکند.
🔹از مسلمات زندگی بودا این است که بعد از اینکه از آیین هندو منشعب شد و دین جدیدی بنا نهاد، بزرگان آیین هندو و مرتاضان هندو نزد او آمدند. یکی گفت: «من بر آب راه میروم.» دیگری گفت: «من طیالارض میکنم.» و دیگری از تواناییهای دیگری سخن گفت. سپس رو به بودا کردند و گفتند: «تو چه میتوانی بکنی؟»
🔹بودا گفت: «من کاری میتوانم بکنم که هیچکدام از شما نمیتوانید بکنید؛ آن اینکه وقتی غذا میخورم، فقط غذا میخورم؛ وقتی استراحت میکنم، فقط استراحت میکنم؛ و وقتی سخن میگویم، فقط سخن میگویم.»
➖سخنرانی ۵ عامل لذت از زندگی.
@mostafamalekian
🆔 @Sayehsokhan
❤16👏6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📚نام کتاب: #نسخه_استرس
✍️نویسنده: #الیسا_ایپل
👌 مترجم: #مریم_تقی_پور
📇ناشر: #سایه_سخن با همکاری #سایه_سکوت
📙قطع: رقعی، جلد: شومیز
🗞نوبت چاپ: #چاپ_اول ۱۴۰۴
🗃تعداد صفحات: ۳۶۰
➖➖➖➖➖➖➖➖
کتاب «نسخه استرس» نوشته دکتر الیسا ایپل و ترجمه روان خانم مریم تقیپور، دقیقاً از همینجا آغاز میشود.
این کتاب نسخهای برای فرار از زندگی نیست؛ نسخهای برای بهتر زندگی کردن است.
نویسنده با تکیه بر سالها پژوهش علمی، به ما نشان میدهد که چگونه میتوان از دل فشارهای زندگی، آرامش بیشتری ساخت؛ چگونه ذهن را از چرخه فرساینده نگرانی بیرون آورد و دوباره طعم حضور در لحظه را چشید.
شاید این کتاب، بیش از آنکه درباره استرس باشد، درباره بازگشت به خودمان باشد.
📚 نسخه استرس کتابی برای همه کسانی که دلشان میخواهد دوباره زندگی را، نه با عجله، بلکه با آرامش تجربه کنند 🌿📚
در نسخه استرس، تمرینها و راهکارهای مشخصی برای کاهش استرس، بازیابی انرژی ذهنی و تقویت تابآوری معرفی شدهاند؛ از تکنیکهای تنفس و مراقبه گرفته تا توصیههایی دربارهی خواب، تغذیه و ارتباطات انسانی. این کتاب مناسب همهی کسانی است که احساس میکنند در دنیای پرشتاب امروز، آرامش و تمرکزشان را از دست دادهاند و به دنبال راهی علمی و در عین حال انسانی برای بازگشت به تعادل هستند.
🆔 @SayehSokhan👇👇👇
✍️نویسنده: #الیسا_ایپل
👌 مترجم: #مریم_تقی_پور
📇ناشر: #سایه_سخن با همکاری #سایه_سکوت
📙قطع: رقعی، جلد: شومیز
🗞نوبت چاپ: #چاپ_اول ۱۴۰۴
🗃تعداد صفحات: ۳۶۰
➖➖➖➖➖➖➖➖
کتاب «نسخه استرس» نوشته دکتر الیسا ایپل و ترجمه روان خانم مریم تقیپور، دقیقاً از همینجا آغاز میشود.
این کتاب نسخهای برای فرار از زندگی نیست؛ نسخهای برای بهتر زندگی کردن است.
نویسنده با تکیه بر سالها پژوهش علمی، به ما نشان میدهد که چگونه میتوان از دل فشارهای زندگی، آرامش بیشتری ساخت؛ چگونه ذهن را از چرخه فرساینده نگرانی بیرون آورد و دوباره طعم حضور در لحظه را چشید.
شاید این کتاب، بیش از آنکه درباره استرس باشد، درباره بازگشت به خودمان باشد.
📚 نسخه استرس کتابی برای همه کسانی که دلشان میخواهد دوباره زندگی را، نه با عجله، بلکه با آرامش تجربه کنند 🌿📚
در نسخه استرس، تمرینها و راهکارهای مشخصی برای کاهش استرس، بازیابی انرژی ذهنی و تقویت تابآوری معرفی شدهاند؛ از تکنیکهای تنفس و مراقبه گرفته تا توصیههایی دربارهی خواب، تغذیه و ارتباطات انسانی. این کتاب مناسب همهی کسانی است که احساس میکنند در دنیای پرشتاب امروز، آرامش و تمرکزشان را از دست دادهاند و به دنبال راهی علمی و در عین حال انسانی برای بازگشت به تعادل هستند.
🎁اطلاعات بیشتر🎁
🆔 @SayehSokhan👇👇👇
نشر سایه سخن
نسخۀ استرس | انتشارات سایه سخن
هفت روز تا رسیدن به شادی و آسودگیِ بیشتر
❤7
Audio
❤6👏1
#از_شما
به مناسبت بازگشایی مدارس!
فرار از مدرسه
✍ این نوشته واقعیت دارد؛ بدون روتوش مینویسم. به گَرد سُم اسب حضرت عباس قسم راست مینویسم، اگر کم و زیاد کنم یک درجه نمره عینکم برودبالا.. اصلا بواسیر بگیرم؛ خوب شد؟
سال اول مدرسه در ان سالهای طهران (ببخشید تهران) مثل حالا نبود، نه از ده نوع مدرسه خبر بود و نه از سرویسهای جور واجور، ناظمها با ابروهای درهم کشیده یا چوب دستشان بود و یا شیلنگ تا ابهت خود را به رخ دانشآموزان بِکشند تا کسی جرات گردن فرازی نکند و بفهمد که جور استاد بِه زمهر پدر.
خوب، نمیدانم چرا سال اول نمیخواستم مدرسه بروم؛ قوه انس خانه بود یا کشش کوچه که فکر میکردم مدرسه دخمهای است که در ان کودکان نوآموز اذیت یا شکنجه میشوند.
هرچه مادر بیچاره در گوشم از خوبی مدرسه گفت به خرجم نرفت. هرچند او سواد نداشت ولی میخواست پسرش در آینده به جای تیشه پدر، خودکار در دست بگیرد و به جای عرق ریختن زیر آفتاب داغ تابستان، عرق روح روی کاغذ و کتاب بریزد.
هرچه کرد و گفت قبول نکردم و عتاب جای سخنان نرم را گرفت و در اخر چند نیشگون مادرانه ....ولی من باز مقاومت میکردم .شاید به قول جناب یونگ در ناخودآگاه پنهان خود میدانستم که اگر الف گفتم باید تا ی را بروم و بعد بر روی دفتر عزای علم آموزی بگیرم و در اخر، سر از مدرسه بزرگتری به نام دانشگاه در آورم و...
کار رسید به جيغ مادر و گریه پسر و چند تا نیشگون آبدارتر و من تسلیم نمیشدم. عمهای داشتم امد به کمک همجنس خود و هرچه قربان صدقهام رفت، اتش لجاجتم شعلهورتر شد و مُرغم یک پا داشت. یک دستم را مادر گرفت و دست دیگر را عمه خانم و به طرف مدرسه روانهام میکردند و یا بهتر بنویسم میکشیدند و من پای بر زمین میکوبیدم که نمیخواهم به آن خانه ناآشنا بروم.
چه درد سرتان بدهم که با اشک چشم و روان آزرده پای به مدرسه گذاشتم و رفتم سر کلاسی پُر از بچههایی هم سن و سال خودم. دیدن ان همه بچه قد و نیم قد از گریه و افغان من نکاست و معلم به ستوه آمده که مردی بلند قامت و جدی بود، فراش را صدا زد که: "این دانشاموز مزاحم کار ماست، برود دفتر".
بیچاره فراش یا همان مستخدم با لهجه غلیظ رشتی تا دم دفتر نصیحتها کرد که به گوش دراز من نرفت. مدیر با عصبانیت گفت: "عجب کُرّه خری هستی وایستا همینجا دم دفتر" و من که در مدرسه را باز دیدم چون کره خری که در دشت به تاخت میرود، از مدرسه زدم بیرون و راهی خانه شدم.
خانه نزدیک بود و راهی نبود و چند دقیقه بعد از در خانه امدم تو. مادر در حال پخت و پز غذای ظهر بود که مرا روبروی خود دید؛ هاج و واج و متحیر. اینبار نفرینها بود که به بخت و اقبال خود میکرد و مرا هم از از انها بینصیب نمیگذاشت که:
"الهی یتیم بزرگ شوی و بیمادر و نان و آب بدوند و تو هم بدوی به دنبال انها" که این آخری مستجاب شد و من همچنان در جستجوی نان از این دادگاه به ان دادگاه در جستجو هستم.
خلاصه چند تا پسگردنی حواله گردن من کرد و گوشم را کشید و چادرش را سر کرد و اینبار با خشونت مرا کشید تا مدرسه و انداختم توی دهلیز ورودی. دیگر نه از مهر مادرانه خبری بود و از رحمت مدیر.
ناظم گوشم را گرفت (رمز دراز بودن گوشم در همین است که دائم کشیده میشد) و آورد تحویل معلم داد. مرد بلند قامت نگاهی به من کرد و با مهر گفت: "بروبشین روی ان نیمکت، پیش آن پسری که عینک دارد و این خطها را را روی دفترت بِکش بابا جان".
نمیدانم در این کلمه باباجان چه بود که انگار یک دفعه همه چیز تغییر کرد، مثل اینکه از تاریکی قدم به روشنایی گذاشتهام. به صورت معلم نگاه کردم، تبسمی بر لب داشت. آرام شدم، همه چیز برایم دلپذیر شد. با پسر عینکی دوست شدم، پسری که بعدها در نایره جنگ عراق زود اسمانی شد. حالا کره خر چموش لگد زن نبودم ،آرام گرفته و قرار یافته بودم.
باور می کنید یا باز هم قسم بخورم؟ بعد از نیم قرن که هر چند سال یکبار از جلوی ان مدرسه رد می شوم، پاهایم سست میشود و میایستم و خیره خیره به درون ان نگاه می کنم، صدایی از طبقه بالا در کلاس اول الف به گوشم میرسد.
معلمی دارد به بچهای که از مدرسه گریخت میگوید: "افرین! مشقت را خوب نوشتهای بابا جان" و من آن پایین باید با عجله با نوک انگشتم نگذارم اشکم بر روی صورت پر مو و چروک خورده ام بلغزد.
✍#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من
➖➖➖➖
اگر خواسته باشی با داستانهای کوتاه آقای دکتر رادان بیشتر آشنا بشی
پیشنهاد میکنم
🎁 لذت مطالعهی کتابهای دفتر وکالت من جلد اول و دوم رو به خودت هدیه بده
🆔 @Sayehsokhan
به مناسبت بازگشایی مدارس!
فرار از مدرسه
✍ این نوشته واقعیت دارد؛ بدون روتوش مینویسم. به گَرد سُم اسب حضرت عباس قسم راست مینویسم، اگر کم و زیاد کنم یک درجه نمره عینکم برودبالا.. اصلا بواسیر بگیرم؛ خوب شد؟
سال اول مدرسه در ان سالهای طهران (ببخشید تهران) مثل حالا نبود، نه از ده نوع مدرسه خبر بود و نه از سرویسهای جور واجور، ناظمها با ابروهای درهم کشیده یا چوب دستشان بود و یا شیلنگ تا ابهت خود را به رخ دانشآموزان بِکشند تا کسی جرات گردن فرازی نکند و بفهمد که جور استاد بِه زمهر پدر.
خوب، نمیدانم چرا سال اول نمیخواستم مدرسه بروم؛ قوه انس خانه بود یا کشش کوچه که فکر میکردم مدرسه دخمهای است که در ان کودکان نوآموز اذیت یا شکنجه میشوند.
هرچه مادر بیچاره در گوشم از خوبی مدرسه گفت به خرجم نرفت. هرچند او سواد نداشت ولی میخواست پسرش در آینده به جای تیشه پدر، خودکار در دست بگیرد و به جای عرق ریختن زیر آفتاب داغ تابستان، عرق روح روی کاغذ و کتاب بریزد.
هرچه کرد و گفت قبول نکردم و عتاب جای سخنان نرم را گرفت و در اخر چند نیشگون مادرانه ....ولی من باز مقاومت میکردم .شاید به قول جناب یونگ در ناخودآگاه پنهان خود میدانستم که اگر الف گفتم باید تا ی را بروم و بعد بر روی دفتر عزای علم آموزی بگیرم و در اخر، سر از مدرسه بزرگتری به نام دانشگاه در آورم و...
کار رسید به جيغ مادر و گریه پسر و چند تا نیشگون آبدارتر و من تسلیم نمیشدم. عمهای داشتم امد به کمک همجنس خود و هرچه قربان صدقهام رفت، اتش لجاجتم شعلهورتر شد و مُرغم یک پا داشت. یک دستم را مادر گرفت و دست دیگر را عمه خانم و به طرف مدرسه روانهام میکردند و یا بهتر بنویسم میکشیدند و من پای بر زمین میکوبیدم که نمیخواهم به آن خانه ناآشنا بروم.
چه درد سرتان بدهم که با اشک چشم و روان آزرده پای به مدرسه گذاشتم و رفتم سر کلاسی پُر از بچههایی هم سن و سال خودم. دیدن ان همه بچه قد و نیم قد از گریه و افغان من نکاست و معلم به ستوه آمده که مردی بلند قامت و جدی بود، فراش را صدا زد که: "این دانشاموز مزاحم کار ماست، برود دفتر".
بیچاره فراش یا همان مستخدم با لهجه غلیظ رشتی تا دم دفتر نصیحتها کرد که به گوش دراز من نرفت. مدیر با عصبانیت گفت: "عجب کُرّه خری هستی وایستا همینجا دم دفتر" و من که در مدرسه را باز دیدم چون کره خری که در دشت به تاخت میرود، از مدرسه زدم بیرون و راهی خانه شدم.
خانه نزدیک بود و راهی نبود و چند دقیقه بعد از در خانه امدم تو. مادر در حال پخت و پز غذای ظهر بود که مرا روبروی خود دید؛ هاج و واج و متحیر. اینبار نفرینها بود که به بخت و اقبال خود میکرد و مرا هم از از انها بینصیب نمیگذاشت که:
"الهی یتیم بزرگ شوی و بیمادر و نان و آب بدوند و تو هم بدوی به دنبال انها" که این آخری مستجاب شد و من همچنان در جستجوی نان از این دادگاه به ان دادگاه در جستجو هستم.
خلاصه چند تا پسگردنی حواله گردن من کرد و گوشم را کشید و چادرش را سر کرد و اینبار با خشونت مرا کشید تا مدرسه و انداختم توی دهلیز ورودی. دیگر نه از مهر مادرانه خبری بود و از رحمت مدیر.
ناظم گوشم را گرفت (رمز دراز بودن گوشم در همین است که دائم کشیده میشد) و آورد تحویل معلم داد. مرد بلند قامت نگاهی به من کرد و با مهر گفت: "بروبشین روی ان نیمکت، پیش آن پسری که عینک دارد و این خطها را را روی دفترت بِکش بابا جان".
نمیدانم در این کلمه باباجان چه بود که انگار یک دفعه همه چیز تغییر کرد، مثل اینکه از تاریکی قدم به روشنایی گذاشتهام. به صورت معلم نگاه کردم، تبسمی بر لب داشت. آرام شدم، همه چیز برایم دلپذیر شد. با پسر عینکی دوست شدم، پسری که بعدها در نایره جنگ عراق زود اسمانی شد. حالا کره خر چموش لگد زن نبودم ،آرام گرفته و قرار یافته بودم.
باور می کنید یا باز هم قسم بخورم؟ بعد از نیم قرن که هر چند سال یکبار از جلوی ان مدرسه رد می شوم، پاهایم سست میشود و میایستم و خیره خیره به درون ان نگاه می کنم، صدایی از طبقه بالا در کلاس اول الف به گوشم میرسد.
معلمی دارد به بچهای که از مدرسه گریخت میگوید: "افرین! مشقت را خوب نوشتهای بابا جان" و من آن پایین باید با عجله با نوک انگشتم نگذارم اشکم بر روی صورت پر مو و چروک خورده ام بلغزد.
✍#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من
➖➖➖➖
اگر خواسته باشی با داستانهای کوتاه آقای دکتر رادان بیشتر آشنا بشی
پیشنهاد میکنم
🎁 لذت مطالعهی کتابهای دفتر وکالت من جلد اول و دوم رو به خودت هدیه بده
🆔 @Sayehsokhan
نشر سایه سخن
دفتر وکالت من 2 | انتشارات سایه سخن
دومین مجموعه از داستانهایی که از درون "دفتر وکالت من" میخوانید، پُلی است میان ظرافتهای ادبی و وقایع رفته بر جان و ذهن یک وکیل
❤19👏4
بیار باده که دیر است در خمار توام
اگرچه دلق کشانم نه یار غار توام
بیار رطل و سبو کارم از قدح بگذشت
غلام همت و داد بزرگوار توام
در این زمان که خمارم مطیع من می باش
چو مست گشتم از آن پس به اختیار توام
بیار جام اناالحق شراب منصوری
در این زمان که چو منصور زیر دار توام
به یاد آر سخنها و شرطها که ز الست
قرار دادی با من بر آن قرار توام
بگو به ساغرش ای کف تو گر سوار منی
عجبتر اینک در این لحظه من سوار توام
میان حلقه به ظاهر تو در دوار منی
ولی چو درنگرم نیک در دوار توام
به زیر چرخ ننوشم شراب ای زهره
که من عدو قدحهای زهربار توام
چو شیشه زان شدهام تا که جام شه باشم
شها بگیر به دستم که دست کار توام
عجب که شیشه شکافید و می نمیریزد
چگونه ریزد داند که بر کنار توام
اگر به قد چو کمانم ولی ز تیر توام
چو زعفران شدم اما به لاله زار توام
چگونه کافر باشم چو بت پرست توام
چگونه فاسق باشم شرابخوار توام
بیا بیا که تو راز زمانه می دانی
بپوش راز دل من که رازدار توام
چو آفتاب رخ تو بتافت بر رخ من
گمان فتاد رخم را که هم عذار توام
شمرد مرغ دلم حلقههای دام تو را
از آن خویش شمارم که در شمار توام
اگرچه در چه پستم نه سربلند توام
وگرچه اشتر مستم نه در قطار توام
میان خون دل پرخون بگفت خاک تو را
اگرچه غرقه خونم نه در تغار توام
اگرچه مال ندارم نه دستمال توام
اگرچه کار ندارم نه مست کار توام
برآی مفخر آفاق شمس تبریزی
که عاشق رخ پرنور شمس وار توام
#مولانا
🆔 @Sayehsokhan
اگرچه دلق کشانم نه یار غار توام
بیار رطل و سبو کارم از قدح بگذشت
غلام همت و داد بزرگوار توام
در این زمان که خمارم مطیع من می باش
چو مست گشتم از آن پس به اختیار توام
بیار جام اناالحق شراب منصوری
در این زمان که چو منصور زیر دار توام
به یاد آر سخنها و شرطها که ز الست
قرار دادی با من بر آن قرار توام
بگو به ساغرش ای کف تو گر سوار منی
عجبتر اینک در این لحظه من سوار توام
میان حلقه به ظاهر تو در دوار منی
ولی چو درنگرم نیک در دوار توام
به زیر چرخ ننوشم شراب ای زهره
که من عدو قدحهای زهربار توام
چو شیشه زان شدهام تا که جام شه باشم
شها بگیر به دستم که دست کار توام
عجب که شیشه شکافید و می نمیریزد
چگونه ریزد داند که بر کنار توام
اگر به قد چو کمانم ولی ز تیر توام
چو زعفران شدم اما به لاله زار توام
چگونه کافر باشم چو بت پرست توام
چگونه فاسق باشم شرابخوار توام
بیا بیا که تو راز زمانه می دانی
بپوش راز دل من که رازدار توام
چو آفتاب رخ تو بتافت بر رخ من
گمان فتاد رخم را که هم عذار توام
شمرد مرغ دلم حلقههای دام تو را
از آن خویش شمارم که در شمار توام
اگرچه در چه پستم نه سربلند توام
وگرچه اشتر مستم نه در قطار توام
میان خون دل پرخون بگفت خاک تو را
اگرچه غرقه خونم نه در تغار توام
اگرچه مال ندارم نه دستمال توام
اگرچه کار ندارم نه مست کار توام
برآی مفخر آفاق شمس تبریزی
که عاشق رخ پرنور شمس وار توام
#مولانا
🆔 @Sayehsokhan
❤7👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎁 #ازدواج_بدون_شکست #در_یک_نگاه
اینو به شما هدیه میده:
🔸 دکتر ویلیام گلسر میگوید:
راز ماندگاری عشق، اجبار نیست؛
بلکه هنر انتخاب دوبارهی یکدیگر، هر روز و هر لحظه است.
#ازدواج_بدون_شکست
#دکتر_ویلیام_گلسر
#دکتر_علی_صاحبی
چاپ: #سی_و_دوم
#ویلیام_گلسر
#ما_چگونه_رفتار_میکنیم
#روانشناسی_رابطه #تئوری_انتخاب #زندگی_مشترک #عشق_ماندگار
#ازدواج_بدون_شکست
#انتشارات_سایه_سخن
🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
اینو به شما هدیه میده:
🔸 دکتر ویلیام گلسر میگوید:
راز ماندگاری عشق، اجبار نیست؛
بلکه هنر انتخاب دوبارهی یکدیگر، هر روز و هر لحظه است.
#ازدواج_بدون_شکست
#دکتر_ویلیام_گلسر
#دکتر_علی_صاحبی
چاپ: #سی_و_دوم
#ویلیام_گلسر
#ما_چگونه_رفتار_میکنیم
#روانشناسی_رابطه #تئوری_انتخاب #زندگی_مشترک #عشق_ماندگار
#ازدواج_بدون_شکست
#انتشارات_سایه_سخن
🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
👍5
انتشارات سایه سخن
🌿 #دعوت انتشارات سایهسخن از همراهان و کتابخوانهای عزیز دوستان و همراهان گرامی 🌹 در انتشارات سایهسخن همیشه باور داشتهایم که ارزش واقعی یک کتاب، فقط در صفحاتی که نوشته شده نیست؛ گاهی یک کتاب با خوانده شدن، وارد زندگی ما میشود، پرسشی را در ذهنمان ایجاد…
شماره: ۲۴
درود و سلام فراوان
وقتی متن دوست عزیزی رو در مورد تاثیر کتاب #سیلی_واقعیت بر زندگی ایشان خواندم تصمیم گرفتم من هم به پاس قدردانی در مورد یکی از کتابهایی که در حوزه روابط زوجین بسیار مفید یافتم و به تعداد زیادی از دوستان و مراجعین عزیز پیشنهاد مطالعه این کتاب رو دادم، بنویسم.
کتاب «#ازدواج_بدون_شکست» اثر ویلیام گلسر با ترجمه دکتر علی صاحبی، برای من فقط یک کتاب در حوزه روابط زوجین نبوده، بلکه دریچهای تازه برای نگاه کردن به روابط انسانی بوده است.
مطالعه این کتاب به من کمک کرد تا درک عمیقتری از نیازهای اساسی انسان و تأثیر آنها بر کیفیت رابطه زوجین پیدا کنم.
آموختم که بسیاری از تعارضهای زناشویی نه از نبود عشق، بلکه از شیوه نادرست برقراری ارتباط و تلاش برای کنترل یکدیگر شکل میگیرند.
این نگاه، موجب تاثیرات مثبتی در راستای کمک به مراجعین برای بهبود کیفیت زندگی شان شده است. مفاهیم این کتاب به من کمک کرده است تا تعارضهای زوجین را با نگاهی عمیقتر و کاربردی تر بررسی کنم.
مراجعینم بهتدریج یاد گرفتهاند به جای سرزنش و تغییر دادن یکدیگر، روی رفتار و انتخابهای خود تمرکز کنند.
یکی از ارزشمندترین پیامهای کتاب برای من، اهمیت ایجاد رابطهای امن، صمیمی و رضایتبخش به جای تلاش برای برنده شدن در بحثهاست.
اجرای این مفاهیم در جلسات مشاوره، در بسیاری از موارد به بهبود گفتوگو، کاهش تعارض و افزایش صمیمیت زوجین کمک کرده است.
این کتاب همچنین به من یادآوری کرده که تغییر واقعی، زمانی آغاز میشود که هر فرد مسئولیت سهم خودش را در رابطه بپذیرد.
به همین دلیل، کتاب #ازدواج_بدون_شکست را یکی از منابع تأثیرگذار در مسیر رشد شخصی و حرفهای خودم میدانم و مطالعه آن را به علاقهمندان حوزه روابط زوجین توصیه میکنم.
فریده محمدی
روانشناس. مشاور، زوجدرمانگر و
مربی رسمی موسسه دکتر ویلیام گلسر
#کامنت_شما
🆔 @Sayehsokhan
درود و سلام فراوان
وقتی متن دوست عزیزی رو در مورد تاثیر کتاب #سیلی_واقعیت بر زندگی ایشان خواندم تصمیم گرفتم من هم به پاس قدردانی در مورد یکی از کتابهایی که در حوزه روابط زوجین بسیار مفید یافتم و به تعداد زیادی از دوستان و مراجعین عزیز پیشنهاد مطالعه این کتاب رو دادم، بنویسم.
کتاب «#ازدواج_بدون_شکست» اثر ویلیام گلسر با ترجمه دکتر علی صاحبی، برای من فقط یک کتاب در حوزه روابط زوجین نبوده، بلکه دریچهای تازه برای نگاه کردن به روابط انسانی بوده است.
مطالعه این کتاب به من کمک کرد تا درک عمیقتری از نیازهای اساسی انسان و تأثیر آنها بر کیفیت رابطه زوجین پیدا کنم.
آموختم که بسیاری از تعارضهای زناشویی نه از نبود عشق، بلکه از شیوه نادرست برقراری ارتباط و تلاش برای کنترل یکدیگر شکل میگیرند.
این نگاه، موجب تاثیرات مثبتی در راستای کمک به مراجعین برای بهبود کیفیت زندگی شان شده است. مفاهیم این کتاب به من کمک کرده است تا تعارضهای زوجین را با نگاهی عمیقتر و کاربردی تر بررسی کنم.
مراجعینم بهتدریج یاد گرفتهاند به جای سرزنش و تغییر دادن یکدیگر، روی رفتار و انتخابهای خود تمرکز کنند.
یکی از ارزشمندترین پیامهای کتاب برای من، اهمیت ایجاد رابطهای امن، صمیمی و رضایتبخش به جای تلاش برای برنده شدن در بحثهاست.
اجرای این مفاهیم در جلسات مشاوره، در بسیاری از موارد به بهبود گفتوگو، کاهش تعارض و افزایش صمیمیت زوجین کمک کرده است.
این کتاب همچنین به من یادآوری کرده که تغییر واقعی، زمانی آغاز میشود که هر فرد مسئولیت سهم خودش را در رابطه بپذیرد.
به همین دلیل، کتاب #ازدواج_بدون_شکست را یکی از منابع تأثیرگذار در مسیر رشد شخصی و حرفهای خودم میدانم و مطالعه آن را به علاقهمندان حوزه روابط زوجین توصیه میکنم.
فریده محمدی
روانشناس. مشاور، زوجدرمانگر و
مربی رسمی موسسه دکتر ویلیام گلسر
#کامنت_شما
🆔 @Sayehsokhan
👍8
🎧 اپیزود بیستوچهارم پادکست «مدرسهی شادمانی» منتشر شد!
اپیزود سوم از فصل چهارم | سوگِ مبهم، خشمِ مبهم
این روزها خیلی از ما زودتر تند میشیم، زودتر میبُریم، یا زودتر میریم توی سکوت، و بعدش از خودمون میپرسیم: «من چرا اینطوری شدم؟»
این پست خلاصهی اپیزودیه دربارهی سوگِ مبهم و خشمِ مبهم، و یک یادآوری ساده که گاهی نجاتدهنده است: اول بدن، بعد جمله.
⚠️ به خاطر اوضاع فعلی، این روزها اپیزودها با فاصلهی کمتر از یک هفته منتشر میشن.
در این اپیزود دربارهی دو مفهوم حرف میزنیم: سوگِ مبهم و خشم مبهم. اینکه خیلی وقتها چیزی که خودش رو نشون میدهنده "خشم"ه، اما زیرش یک سوگواری پنهان نشسته، برای امنیت، آینده، آرامشِ بدن، حس کنترل، یا حتی رابطهها.
🎙 اپیزود رو گوش بده، و اگه فکر میکنی برای کسی مفیده، براش بفرست.
Spotify | Castbox | Apple Podcasts
🎧 لینک اپیزود در کستباکس:
https://castbox.fm/vb/894299669
اگر خواستی، فقط در یک جمله بنویس: این روزها بیشتر برای چی سوگواری؟ امنیت، آینده، آرامش، کنترل، یا رابطه؟ 💬
✅️ Channel: @school_of_happiness
🆔 @Sayehsokhan
اپیزود سوم از فصل چهارم | سوگِ مبهم، خشمِ مبهم
این روزها خیلی از ما زودتر تند میشیم، زودتر میبُریم، یا زودتر میریم توی سکوت، و بعدش از خودمون میپرسیم: «من چرا اینطوری شدم؟»
این پست خلاصهی اپیزودیه دربارهی سوگِ مبهم و خشمِ مبهم، و یک یادآوری ساده که گاهی نجاتدهنده است: اول بدن، بعد جمله.
⚠️ به خاطر اوضاع فعلی، این روزها اپیزودها با فاصلهی کمتر از یک هفته منتشر میشن.
در این اپیزود دربارهی دو مفهوم حرف میزنیم: سوگِ مبهم و خشم مبهم. اینکه خیلی وقتها چیزی که خودش رو نشون میدهنده "خشم"ه، اما زیرش یک سوگواری پنهان نشسته، برای امنیت، آینده، آرامشِ بدن، حس کنترل، یا حتی رابطهها.
🎙 اپیزود رو گوش بده، و اگه فکر میکنی برای کسی مفیده، براش بفرست.
Spotify | Castbox | Apple Podcasts
🎧 لینک اپیزود در کستباکس:
https://castbox.fm/vb/894299669
اگر خواستی، فقط در یک جمله بنویس: این روزها بیشتر برای چی سوگواری؟ امنیت، آینده، آرامش، کنترل، یا رابطه؟ 💬
✅️ Channel: @school_of_happiness
🆔 @Sayehsokhan