انتشارات سایه سخن
9.41K subscribers
14.1K photos
5.26K videos
281 files
4.36K links
📚📚کتابخانه ای همراه؛
همراه با شما تا هنر زندگی🌹🌹

خرید کتاب از سایت:
⬇️⬇️⬇️⬇️
www.sayehsokhan.com

📚ثبت سفارش مستقیم کتاب در دایرکت تلگرام:
👇👇👇👇
@sayehsokhanpub

آدرس: خ 12فروردین، کوچه بهشت آیین، پ 19 همکف
تلفن: 02166496410 و 02166408408
Download Telegram
❤5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✍ سلام! صبح بخیر

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan
❤13👍5
اگر قدرت این را دارید که لبخند بر لبان کسی بیاورید، انجامش دهید.

دنیای کنونی ، به این کار خیلی احتیاج دارد
🙏🌻🦒🌱

ای دل ، غم این جهان فرسوده مخور
بیهوده نه‌ای ، غمان بیهوده مخور

چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید
خوش باش ، غم بوده و نابوده مخور

•● حکیم عمر خیام ●•

🆔 @Sayehsokhan
👏11❤10👍1
انتشارات سایه سخن
🌿 #دعوت انتشارات سایه‌سخن از همراهان و  کتاب‌خوان‌های عزیز دوستان و همراهان گرامی 🌹 در انتشارات سایه‌سخن همیشه باور داشته‌ایم که ارزش واقعی یک کتاب، فقط در صفحاتی که نوشته شده نیست؛ گاهی یک کتاب با خوانده شدن، وارد زندگی ما می‌شود، پرسشی را در ذهنمان ایجاد…
شماره: ۲۳

دفتر وکالت من

یک جایی وسط خواندن «دفتر وکالت من» فهمیدم حواسم از خود ماجراها رفته روی چیز دیگری؛ روی نگاه نویسنده.

اینکه یک وکیل، با این همه سال سروکار داشتن با آدم‌ها و روایت‌های زندگی، چطور توانسته این‌قدر دقیق و ظریف جزئیات را ببیند و بعد، آن‌ها را طوری روی کاغذ بیاورد که صحنه جلوی چشم خواننده جان بگیرد.

دکتر رادان فقط روایت نمی‌کند؛ می‌بیند.

آدم‌ها را، خانه‌ها را، اشیا را، حرکت‌ها و گفت‌وگوها را می‌بیند و بعد هر کدام را درست همان‌جایی می‌گذارد که باید. جزئیاتی که شاید در نگاه اول ساده به نظر برسند، کم‌کم رنگ می‌گیرند و بخشی از حال‌وهوای روایت می‌شوند.

و این، به نظرم، همان جایی است که قلمش را دوست‌داشتنی می‌کند.

خیلی‌ها می‌توانند یک ماجرا را تعریف کنند، اما همه نمی‌توانند کاری کنند که خواننده آن را ببیند.

من از خواندن «دفتر وکالت من»، بیشتر از آنکه با یک وکیلِ نویسنده روبه‌رو شوم، با نویسنده‌ای روبه‌رو شدم که اتفاقاً وکیل است.

شاید سال‌ها دیدن آدم‌ها از نزدیک، شنیدن روایت‌هایشان و لمس پیچ‌وخم‌های زندگی، به دکتر رادان آن چیزی را داده که برای یک نویسنده سرمایه کمی نیست: چشمِ دیدن آدم‌ها و جزئیات زندگی.

«دفتر وکالت من» برای من از آن خواندن‌هایی بود که بعد از تمام شدنش، چیزی از قلم نویسنده در ذهن می‌ماند؛ تصویرهایی که هنوز می‌شود به آن‌ها برگشت و دوباره دیدشان. آشنایی با این قلم، یکی از اتفاق‌های دوست‌داشتنی این روزهای کتاب‌خوانی‌ام بود.

و باید از انتشارات سایه‌سخن ممنون باشم که این نویسنده‌ی صاحب‌نگاه و این قلم نازنین را به من و ما معرفی کرد.

فهیمه احمدی- روانشناس


#کامنت_شما
➖➖➖➖
اگر خواسته باشی با داستان‌های کوتاه ‌آقای دکتر رادان بیشتر آشنا بشی

پیشنهاد می‌کنم

🎁 لذت مطالعه‌ی کتاب‌های دفتر وکالت من جلد اول و دوم رو به خودت هدیه بده

🆔 @Sayehsokhan
❤7👍6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#یادمان

محمد بهمن‌بیگی
دراین کلیپ، کلاس درسی از دانش‌آموزانِ عشایر در بیش از پنجاه سال پیش است. محمد بهمن‌بیگی به دانش‌آموزان درس می‌دهد. گویا بازرس یا ناظرانی هم به تماشا ایستاده‌اند.
محمد بهمن‌بیگی، بنیادگذارِ آموزشِ روستایی بود و به پیشنهادِ او، دکتر پرویز ناتِل خانلری، هنگامی که وزیر آموزش و پرورش بود، سپاهِ دانش را اجرایی نمود و سربازانِ دیپلمه به روستاها می‌رفتند و آموزگاری می‌کردند.
بهمن‌بیگی، داستانِ نویس چیره‌دستی نیز بود و کتابِ« بخارای من، ایلِ من» از او به یادگار ماند که بسیار خواندنی است.
یادش همیشه ارجمند و ماندگار باد!

https://telegram.me/ezzatiparvar
🆔 @Sayehsokhan
❤28👍7
❤9
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✍ سلام! صبح بخیر

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan
❤12👍5
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
👈 بحران صنعت نشر  و آینده آن

🆔 @bookstoreARA
🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
❤7👍1
✍ هر بند کاغذ ده میلیون تومان!
و این خبر خوبی نیست!

📚 وقتی کاغذ گران می‌شود، فقط یک کالا گران نشده است؛ بخشی از زندگی فرهنگی ما مختل می‌شود.

امروز صنعت نشر روزهای دشواری را می‌گذراند؛
باید راهی برای ادامه‌ی کار پیدا کنیم.

🔹 گاهی خرید یک کتاب، فقط خرید یک کتاب نیست؛ کمک کوچکی است به ادامه حیات یک نویسنده، مترجم، ناشر، ویراستار، طراح،  کتابفروش و همه‌ی عوامل.

صنعت نشر با شعار نجات پیدا نمی‌کند؛
با همکاری، خلاقیت، سازگاری و حمایت آگاهانه شما مخاطبان می‌تواند از این روزهای سخت عبور کند.

📖 شاید امروز بیش از همیشه باید از خودمان بپرسیم:
اگر کتابفروشی‌ها یکی‌یکی تعطیل شوند و ناشران نتوانند ادامه دهند، فردای فرهنگی ما چه چیزی برای خواندن خواهد داشت؟

📚 همه آگاهیم که نشر فقط یک کسب‌وکار نیست؛ اما برای زنده ماندن فرهنگ، باید بتواند زنده بماند.
این روزها خبرهای خوبی از صنعت نشر نمی‌شنویم.
هزینه کاغذ، زینک، چاپ و توزیع هر روز بیشتر می‌شود و در مقابل، توان خرید مردم کمتر و کمتر.

نتیجه روشن است: کتاب گران‌تر می‌شود، فروش پایین می‌آید و ادامه فعالیت برای ناشر و کتابفروش دشوارتر یا چیزی در حد صفر!

اما شاید بد نباشد در کنار گلایه از شرایط، یک سؤال مهم‌تر هم از خودمان بپرسیم:

در این وضعیت سخت، ما چه می‌توانیم بکنیم؟
به گمان ما، راه نجات نشر فقط در ارزان شدن کاغذ یا افزایش قدرت خرید مردم خلاصه نمی‌شود. بخشی از راه‌حل، در خود صنعت نشر است؛ در اینکه ناشر، کتابفروش و نویسنده بتوانند شیوه‌های تازه‌ای برای تولید، معرفی و عرضه کتاب پیدا کنند.

انتشار کتاب‌های ارزشمند اما با تیراژ و هزینه متناسب با بازار، استفاده بیشتر از ظرفیت‌های دیجیتال و صوتی، ارتباط مستقیم‌تر با مخاطب،  فروش مستقیم، برگزاری جلسات کتابخوانی،  معرفی حرفه‌ای کتاب و ایجاد رابطه‌ای پایدار با خوانندگان، می‌تواند بخشی از فشار را کاهش دهد.

و البته مخاطب هم به سهم خود نقشی دارد.

اگر نمی‌توانیم مثل گذشته چندین کتاب بخریم، شاید بتوانیم دست‌کم خرید کتاب را از زندگی‌مان حذف نکنیم؛ یک کتاب کمتر، اما نه هیچ کتابی.
چون وقتی یک کتاب می‌خریم، فقط یک جلد کاغذی نمی‌خریم.
به زنجیره‌ای از انسان‌ها کمک می‌کنیم که برای ماندن فرهنگ تلاش می‌کنند:

نویسنده، مترجم، ویراستار، صفحه‌آرا، طراح، چاپخانه، ناشر و کتابفروش.
صنعت نشر امروز بیش از هر چیز به همدلی، نوآوری و همکاری ما با هم نیاز دارد.
نه می‌توان مشکلات را انکار کرد و نه می‌توان منتظر ماند تا شرایط خودبه‌خود بهتر شود.
باید راه‌های تازه‌ای برای ادامه دادن پیدا کنیم.

کتاب اگر از زندگی ما مردم حذف شود، فقط یک صنعت کوچک‌تر نمی‌شود؛
بخشی از امکانِ اندیشیدن، پرسیدن و متفاوت زیستن ما کوچک‌تر می‌شود.

📖 شاید سهم هرکدام از ما در نجات کتاب، کوچک باشد؛
اما گاهی همین سهم‌های کوچک، چیزی را زنده نگه می‌دارند که برای همه ما بزرگ است.

ما در #انتشارات_سایه‌سخن، با همه دشواری‌های این روزها، همچنان به آینده کتاب و فرهنگ‌مان امیدواریم؛

البته امیدوار به همراهی شما، به اعتماد شما و به اینکه در این روزهای سخت، کتاب و کتابخوانی را تنها نگذاریم.
ما تلاش خود را مضاعف می‌کنیم و
باور داریم که با همراهی یکدیگر می‌توان از این روزهای دشوار عبور کرد.

امیدواریم شما هم در این مسیر و در این روزها، #سایه‌سخن را فراموش نکنید؛
همراهی شما، دلگرمی ما برای ادامه این راه است. 📚❤️

با سپاس از همه کسانی که هنوز برای کتاب، برای اندیشیدن و برای فرهنگ، سهمی قائل‌اند.

«همراهی شما، دلگرمی ما برای ادامه این راه است.» تنها نیستیم!


🆔 @Sayehsokhan
👍12👏10❤8
تعارض‌ها در دنیای کودکان


متاسفانه تصاویر همیشه متناسب و سازگار نیستند.

یک روز صبح پسرم نیازش به قدرت را با درست‌کردن ساختمان های گوناگونی با لگوهایشT تامین می‌کرد و در ازای این کار زیبا و مبتکرانه تشویق و تایید زیادی دریافت می‌کرد.

به محض اینکه متوجه شد "کوین" از او خواسته است برای بازدید به خانه‌شان برود تصویر بازی با دوستش به عنوان فرصتی برای تامین نیازش به عشق و تفریح در مرکز قرار گرفت.


امکان به دست آوردن همزمان هر دو تصویر ممکن نبود.
هر چند این تعارض کوچک بود اما باید حل می‌شد.


📚 #برشی_از_کتاب : #به_کودکان_شادبودن_را_بیاموز
📘#نام_اصلی:
#Teach_Them_to_Be_Happy
✍️ اثر: #باب_سولو
👌 ترجمه: #فهیمه_حبشی_زاده
📖 صفحه: 97
📕 چاپ: #چهارم
📇 انتشارات: #سایه_سخن

🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
❤5👍1
4_5868638434171561166.mp4
17.9 MB
#از_شما

از همراه هنرمند و عزیزمون سرکار خانم #مهدیه_معین بینهایت سپاسگزاریم که با خلاقیت بی‌نظیرشان در یک ویدئوی ۲ دقیقه‌ای کتاب #به_کودکان_شاد_بودن_را_بیاموز  را به همراهان عزیز، معرفی کرده‌اند.

🆔 @Sayehsokhan
❤7
Forwarded from حکمت و اندیشه (م.سلطانی)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🏆با دیدن این ویدئوی کوتاه، ذهنم رفت سراغ عمق دردناک‌ترین سازوکارهای روان انسان...

🟥کودکی را می‌بینیم که جواب ساده‌ی ۴×۶ را نمی‌داند. همکلاسی‌اش جلو می‌آید و با اطمینان، پاسخ غلط ۲۱ را روی تخته می‌نویسد. اندکی بعد، کودکی دیگر حقیقت را به کمک می‌آورد؛ پاسخ درست یعنی ۲۴ را جایگزین می‌کند. اما آن کودک اول، به جای پذیرفتن حقیقت، به او حمله‌ور می‌شود، او را با لگد می‌زند، عدد درست را پاک می‌کند و همان جواب غلط را دوباره روی تخته بازمی‌گرداند؛ این‌بار با تعصب.

شاید ظاهراً فقط با یک رفتار بچگانه روبه‌رو باشیم. اما این ویدئو، پرده‌ای‌ست از یک سازوکار عمیق در روان انسان: مغز انسان، بیشتر از آن‌که دنبال حقیقت باشد، به دنبال محافظت از باورهای تثبیت‌شده‌اش است.

وقتی یک پاسخ غلط، بخشی از “خودِ” ما شده باشد، اصلاحش کار ساده‌ای نیست. دیگر بحث بر سر ۲۱ یا ۲۴ نیست؛ بحث بر سر حفظِ تصویرِ ذهنیِ ما از خودمان است. و هر کسی که حقیقت را بیان می‌کند، ناخواسته انگار به هویت ما حمله کرده.

اما این فقط به کودکی محدود نمی‌شود. جامعه‌ هم پر شده از همین واکنش‌ها.
📺در عصر رسانه، همین سازوکار روانی، ابزاری شده برای کنترل ذهن‌ها.
وقتی حادثه‌ای رخ می‌دهد، برخی رسانه‌ها فوراً وارد می‌شوند؛ تحلیلی می‌دهند، روایتی می‌سازند، و با قدرت تصویری و زبانی، نسخه‌ای از واقعیت را جا می‌اندازند. نسخه‌ای که اغلب، نه بر پایه حقیقت، بلکه بر پایه منافع طراحی شده.
و مردم؟ چون در لحظه‌ی بحران، در موقعیتی عاطفی، ترسیده یا خشمگین هستند، آن روایت را به عنوان «واقعیت» می‌پذیرند.
روزها یا ماه‌ها بعد، شاید حقیقت روشن شود؛ اما حالا پاک کردن آن باور اولیه، همان‌قدر سخت است که کودک ما در ویدئو حاضر نبود پاسخ اشتباه را کنار بگذارد.
چون حالا آن تحلیلِ اولیه، بخشی از هویت، باور، یا حتی قضاوت‌های اخلاقی ما شده.

⬅️حقیقت معمولا خودش را نشان می‌دهد، اما نه همیشه با پذیرش ما.

اصلاح باور، فقط یک فرآیند فکری نیست؛ نوعی جراحی بر لایه‌های عمیق روان است.
درد دارد، ترس دارد، مقاومت دارد. اما تنها راهِ رهایی از تکرار خطا، شجاعت مواجهه با حقیقت است.
و چه بسیارند باورهایی که نه‌تنها فردی، بلکه ایدئولوژیک، جمعی و تاریخی‌اند؛ باورهایی که از کودکی، توسط خانواده، جامعه و رسانه‌ها در گوشمان خوانده شده‌اند. دل کندن از برخی باورهای غلط، کاری‌ست به‌مراتب سخت‌تر؛ چرا که در آن، نه فقط باور، بلکه امنیت روانی، تعلق اجتماعی و حتی معنای زندگی به خطر می‌افتد.

✍️مسعود سلطانی

📨@hekmatvaandishe
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👏14❤9👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✍ سلام! صبح بخیر

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan
❤8👍5👎2
رسانه‌های اجتماعی تشویقمان می‌کند تا هیجانات تند و تیزمان را نثار غیرخودی‌ها کنیم. پیام‌های احساسی در بارۀ مسائل سیاسی و اخلاقی بیش‌تر به اشتراک گذاشته می‌شود و اغلب موافقان آن‌ها هستند که این پیام‌ها را بازنشر می‌کنند. بازنشر پیام، ارزشمندترین جایزۀ توییتر است؛ مهر تأییدی مبهم و جزئی که نظر ارسال‌کنندۀ اولیۀ پیام را پررنگ می‌کند. همین نکته توییتر را به سنبل قبلیه‌گرایی بشر تبدیل کرده است. رسانه‌های سنتی با صداهای بلند و حداکثری ما را به سمت خود جذب می‌کنند؛ رسانه‌های جدید به ما اجازه می‌دهد یکی از آن صداها باشیم.



📚 #برشی_از_کتاب : #مبارزه_ای_برای_مهربانی
✍️ اثر: #دکتر_جمیل_زکی
👌 ترجمه: #محمدحامد_فتاحیان
📖 صفحه: ۲۵۵
📇 انتشارات: #سایه_سخن

🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
👏8
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همیشه #مهربانی بهترین راه حل برای حل مسائل و مشکلات است.

🆔 @Sayehsokhan
❤20👍2👏2
#آموزگاری

بخشایشِ بزرگوارانه

یکی نَغز بازی کند روزگار،
که بنشاندت پیشِ آموزگار
(فردوسی)
درس بزرگی که دانش‌آموزم به من آموخت.
پیشکش به همکارانِ آموزگارم

خاطره‌ای از سال1395:
شبی خانه‌ی برادرِ کوچکم محمود در 8متری لوله مهمان بودیم. یواش و طوری که دیگران متوجه نشوند آمدم برای بچه‌های فامیل پُفک و برای شام، نوشابه بخرم. به لبنیاتی رفتم. دیدم صاحب مغازه یکی از دانش‌آموزان پیشین خودم است که کلاس اول ابتدایی، یک روز، حسابی زده بودمش. نوشتن نمی‌آموخت و من از تکرار خسته شده بودم. دانایی آموزگارانه هم نداشتم که دریابم چاره در تنبیه دانش‌آموز نیست. سال‌های آغازِ آموزگاری‌ام بود.

وارد مغازه شدم. با دیدنش، خواستم بازگردم. حس شرمساری شدیدی به من دست داده بود. مرا دید و راهی برای برگشت نماند. با گشاده‌رویی سلام داد. پدرم هم در منزلشان ماهانه روضه می‌خواند.
خواستم از او دلجویی کنم و چیز بیشتری بخرم تا خوشحال شود که فروشِ خوبی کرد. نوشابه و بستنی و ماست و پفک را چندبرابر نیاز برداشتم. گفتم:
ـ حساب کنید. !
گفت:
ـ این‌ها فروشی نیست.
گفتم:
ـ چرا؟
گفت:
ـ ما به معلم خودمان چیزی نمی‌فروشیم.
گفتم:
ـ ببخشید. پس باید از جایی دیگر خرید کنم.
گفت:
ـ جای دیگر هم نمی‌توانید بخرید.
این‌ها را می گفت و خوراکی و نوشیدنی را در پلاستیک‌ها می گذاشت. دیدم همه را دست گرفت و به بچه‌ی برادرم محمود گفت:
ـ بیفت جلو.
ـ گفتم کجا؟
گفت:
ـ باید خودم برایتان بیارم.
گفتم:
ـ ممنونم عزیزم؛ خودم می‌برم. اول پولش را حساب کنید.
گفت:
ـ من پول از شما بگیرم؟ مردم چه خواهند گفت؟
دیدم جدّی است. گفتم:
ـ راستش من به خاطر تنبیه دوره‌ی کودکی‌ات، می‌خواستم بیشتر خرید کنم تا مثلا خوشحالت کرده باشم. من این‌همه چیز لازم ندارم، چندتا را بردارید و همان‌قدر که نیاز هست بگذارید بماند.
گفت:
ـ جنس فروخته شده پس گرفته نمی‌شود. یک‌بار بخت سراغ ما آمده که معلمم چیزی از من بخرد. این‌ها که هیچ، اگر همه مغازه را هم خالی کنید، پولی از شما نخواهم گرفت. بعدش هم کاش باز من کلاس اول بودم و کاش باز شما مرا می زدید. دوران خوش ما همان روزها بود.
چه می‌توانستم بگویم؟ آدم هم این‌همه شگرف و شگفت! حسابی اشکم درآمد. بغلش کردم و بوسیدمش. فقط شرمندگی‌ام چندین برابر شد.

https://telegram.me/ezzatiparvar
🆔 @Sayehsokhan
❤23
❤5👏2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM