انتشارات سایه سخن
9.4K subscribers
14.2K photos
5.27K videos
281 files
4.36K links
📚📚کتابخانه ای همراه؛
همراه با شما تا هنر زندگی🌹🌹

خرید کتاب از سایت:
⬇️⬇️⬇️⬇️
www.sayehsokhan.com

📚ثبت سفارش مستقیم کتاب در دایرکت تلگرام:
👇👇👇👇
@sayehsokhanpub

آدرس: خ 12فروردین، کوچه بهشت آیین، پ 19 همکف
تلفن: 02166496410 و 02166408408
Download Telegram
انتشارات سایه سخن
🌿 #دعوت انتشارات سایه‌سخن از همراهان و  کتاب‌خوان‌های عزیز دوستان و همراهان گرامی 🌹 در انتشارات سایه‌سخن همیشه باور داشته‌ایم که ارزش واقعی یک کتاب، فقط در صفحاتی که نوشته شده نیست؛ گاهی یک کتاب با خوانده شدن، وارد زندگی ما می‌شود، پرسشی را در ذهنمان ایجاد…
شماره: ۱۲

سلام و عرض ادب

سال‌های طلایی عمرم را با ادبیات کودک و نوجوان گذراندم.
سال‌هایی که دوستشان داشتم و هنوز هم بخشی از جانم هستند.

با این حال، گاهی با خودم فکر می‌کردم شاید وقت آن رسیده باشد که یک پله بالاتر بروم؛ یک قدم جلوتر، یک تجربه تازه‌تر.
تا اینکه به تیم فروش انتشارات سایه سخن پیوستم.

اما من فقط یک پله بالاتر نرفتم؛
من پرواز کردم...

در ادبیات کودک و نوجوان اصطلاحی داریم به نام «کتاب‌های بذری»؛ کتاب‌هایی که بذری را در ذهن کودک می‌کارند، به امید آنکه روزی جوانه‌ای بزند و شاید سال‌ها بعد، به درختی تناور تبدیل شود.
غافل از اینکه خودم پا به باغی گذاشته بودم که هر درختش رحمت بود و نعمت.

یکی از آن درخت‌ها برای من «تئوری انتخاب» دکتر ویلیام گلسر بود.
تئوری انتخاب، من را انتخاب کرد!!!

آن‌قدر شیفته‌اش شدم که دیگر نتوانستم فقط یک کتاب‌خوان باشم
کتاب را بستم و با خودم به خانه بردم
شد بخشی از گفت‌وگوهای من و زهرا؛ بخشی از نگاه ما به یکدیگر، به زندگی و به رابطه‌مان.

من و زهرا هر روز حرف می‌زنیم، هر روز بیشتر یکدیگر را می‌فهمیم و هر روز فاصله‌مان کمتر و کمتر می‌شود.

گاهی هنوز یک سؤال در ذهنم می‌چرخد:
اگر کسی تئوری انتخاب را نشنیده باشد و نداند که می‌تواند کیفیت زندگی‌اش را با انتخاب‌های خودش تغییر دهد، چطور قرار است آرام‌تر، عمیق‌تر و آگاهانه‌تر زندگی کند؟

برای من، تئوری انتخاب دیگر فقط یک نظریه نیست
آرام و زیبا، مثل زهرا، کنارم ایستاده است
می‌بینمش و از بودنش لذت می‌برم؛

تئوری انتخاب، چراغی است پرنور در میان دشت بزرگ ناامیدی و ناآگاهی؛ چراغی که به من یادآوری کرد همیشه نمی‌توانم دنیا را آن‌طور که می‌خواهم تغییر بدهم، اما می‌توانم انتخاب کنم که چگونه در این دنیا زندگی کنم.

و من انتخاب کردم
انتخاب کردم بهتر زندگی کنم
آرام‌تر زندگی کنم
آگاهانه‌تر انتخاب کنم
و این انتخابم را بی‌نهایت دوست دارم.

حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم آن روز که فکر می‌کردم قرار است فقط «یک پله بالاتر» بروم، نمی‌دانستم قرار است وارد باغی شوم که بذرهایش می‌توانند در زندگی آدم ریشه بدوانند و او را از نو بسازند.

از تمام همکاران عزیزم در انتشارات سایه سخن، برای انتخاب، ترجمه و انتشار این کتاب‌های ارزشمند، ممنونم.

امیدوارم نانشان گرم و آبشان سرد باشد؛
و بذرهایی که می‌کارند،
یکی‌یکی، درخت شوند...

و از خودم هم ممنونم که یک روز، میان این همه کتاب، دستم را دراز کردم و یکی را انتخاب کردم.

ارادتمند شما

هادی برخوردار
مدیر فروش سایه‌سخن

#کامنت_شما

🆔 @Sayehsokhan
 
❤15👏2👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هله نومید مباش که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند!

به جلو بنگریم و به خدا #اعتماد کنیم

🆔 @Sayehsokhan
👍9❤8
🔴سلام

همکاری داشتیم که در واحد حسابداری دانشکده نفت آبادان مستقر در اهواز کوت عبدالله کار می‌کرد
در کنار دانشکده، باشگاه نفت کوت عبدالله قرار داشت و ایشان تقریبا هر شب شام خود را در باشگاه میل می‌کرد البته تعداد غذا بر اساس تعداد خانواده برای ۴ نوبت در ماه بود که ایشان سهمیه خانواده را استفاده می‌کرد و اصلا خانواده را به همین خاطر به باشگاه نمی‌آورد

القصه بنده به ایشان گفتم چرا هر شب اضافه‌کاری میمانی
گفت من اضافه‌کاری نمی‌گیرم
میمانم تا کارهای روزمره‌ام را تمام کنم بعد شام میخورم به منزل میروم
گفتم بدون دریافت اضافه‌کاری آیا عاقل هستی؟
گفت بله عاقل هستم ولی علت دارد  گفتم چه علتی؟
گفت تازه استخدام بودم  مجرد بودم پدر نداشتم با مادرم زندگی می‌کردم

مادرم نیاز به عمل چشم داشت باید به بیمارستان فارابی تهران میبردم و نیاز به پول برای بستری و عمل و اقامت خودم در تهران و گرفتن مرخصی آنهم تازه استخدام داشتم هرچه محاسبه کردم دیدم نمی‌توانم

اگراز بانک وام بگیرم حقوق دو سال خود را باید باید بابت قسط بپردازم در حالی که دیگر هیچ خورد و خوراکی و پوشاکی نخرم
پس امکان پذیر نبود شرکت هم بدلیل تازه استخدام بودنم، وام نمی‌داد
روزی یکی از همکاران پیشنهاد داد مادرت را تحت تکفل کن از بیمارستان نفت استفاده کن به رئیس بیمارستان مراجعه کردم ایشان یک یادداشت داد مبنی بر شرایط مادر برای پذیرش که مادر همه شرایط را داشت جز شرط سن
با رئیس بیمارستان صحبت کردم گفت نمی‌شود قانون است

همان دوست همکار گفت به مدیر مناطق نامه بنویس شرایط را بگو ممکن است کمک کند این یک مورد را نادیده بگیرند من هم درخواست نوشتم بردم دفتر مدیر مناطق منشی نامه را گرفت شماره ورود زد و گفت هفته آینده بیا جواب بگیر
هفته بعد رفتم منشی گفت متاسفانه مدیر مناطق هم نوشته طبق قوانین عمل شود
ناامیدانه قصد خروج داشتم منشی گفت صبر کن یک پیشنهاد دارم گفتم بفرما
گفت من تلفنی از دفتر دکتر اقبال در تهران برایت نوبت میگیرم برو تهران شاید فرجی شد

گفتم میترسم این همه راه بروم باز هم بگویند طبق مقررات نمی‌شود
گفت هر کس نزد دکتر اقبال رفته دست خالی برنگشته برو به امید خدا

خلاصه ایشان برایم نوبت گرفت یک روز قبل از نوبت با اتوبوس شرکت رفتم تهران صبح رسیدم مستقیم رفتم دفتر دکتر اقبال و خود را به منشی معرفی کردم و گفتم نوبت ملاقات دارم
ایشان فرمود بنشین سر نوبت داخل خواهی رفت نوبتم شد

داخل شدم دکتر اقبال از روی صندلی خود بلند شد و مرا تعارف به نشستن کرد
نشستم فرمود پسرم از اهواز تا اینجا برای چه آمدی مشکلت چیست؟
شرح موضوع را بیان کردم فرمود حل میشود ان‌شاالله

یادداشتی نوشت درون پاکت گذاشت گفت این پاکت را باز نمی‌کنی میبری دفتر مدیر مناطق گفتم چشم  به اهواز برگشتم
نامه را بردم دفتر مدیر همان منشی که پیشنهاد دهنده و نوبت گرفته بود
پاکت را باز کرد گفتم دکتر گفت پاکت را باز نکن بده مدیر مناطق گفت مشکلی نیست من منشی و امین مدیر هستم
یادداشت را مطالعه کرد و سپس پرسید فلانی پاسپورت داری گفتم نه برای چه گفت برو برای خودت و مادرت پاسپورت بگیر

دکتر اقبال نوشته برای عمل همراه مادرشان به لندن اعزام شوند
خلاصه رفتیم لندن مادر بیمارستان
و بنده هتل
حدود یکماه طول کشید مادر عمل شد دوران نقاهت سپری شد و به ایران برگشتیم
مدتی گذشت یکی از همکاران گفت فلانی حسابداری با شما کار دارد پیغام داده‌اند برو حسابداری

کوه بر سرم خراب شد گفتم حالا هزینه میخواهند کمی فکر کردم گفتم نهایت قسطی کم میکنند به حسابداری رفتم گفتند کجایی چرا نیامدی حق ماموریت خود را بگیری؟
  گفتم کدام ماموریت
گفت مگر نرفتی لندن؟

گفتم چرا رفتم برای معالجه مادرم گفت خوب همراه بیمار ماموریت حساب میشود
پولی از من نگرفتند
پولی دادند
با آن پول یک خانه کوچک و یک ماشین خریدم
به من گفت حالا شما باشی بدون اضافه کاری کار نمی‌کنی؟

تا زمانی که سر کار هستم تا ساعتها اضافه میمانم بدون دریافت اضافه‌کاری تا بازنشستگی

👈دکتر منوچهر اقبال
روحت شاد


🌸☘https://t.me/joinchat/TJl6M8fp9ZJiuaww
🆔 @Sayehsokhan
❤31👏12👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✍ سلام! صبح بخیر

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan
❤20👏1
حال و هوای این روزهای درمانگران میهنمان!

✍ امروز وسط جلسه،  چندبار اینترنت قطع شد.
برق رفت و...

و من یک لحظه به این فکر کردم که چقدر شرایط درمانگران ما سخت شده…
به شماهایی فکر کردم که مراجع‌تان آن طرف صفحه نشسته؛
با اضطراب، با سوگ، با ترس، با یک رابطه‌ی درهم‌ریخته، با یک زندگی که خودش به اندازه‌ی کافی سخت هست…

و شما باید وسط همه‌ی این‌ها، بمانید.
گاهی اینترنت قطع می‌شود.
گاهی برق می‌رود.
گاهی خودمان خسته‌ایم، ذهنمان درگیر است،

خبرها را شنیده‌ایم و دلمان هزار جاست؛
اما چند دقیقه بعد باید دوباره برگردیم پشت همان صفحه و برای یک انسان دیگر، جای امنی باشیم.
و شاید کمتر کسی ببیند که این «ماندن» چقدر انرژی می‌گیرد.

اینکه درمانگر بتواند در حالی که خودش هم با شرایط سخت زندگی دست‌وپنجه نرم می‌کند، حضورش را برای مراجع حفظ کند، کار کوچکی نیست.
برای همین امروز دلم می‌خواهد به همه‌ی همکارانم بگویم:

دمت گرم.
می‌دونم چه شرایط سختی رو داری می‌گذرونی.
می‌دونم ادامه دادن همیشه آسون نیست.
می‌دونم گاهی خودت هم خسته‌ای، می‌ترسی، به‌هم می‌ریزی و باز باید برای یک نفر دیگر، ظرفیت نگه داری.


اما یک چیز را یادت نرود:
تو قرار نیست همیشه قوی باشی.
تو هم حق داری خسته باشی.
حق داری یک جلسه را نتوانی به بهترین شکل ممکن پیش ببری.
حق داری گاهی نیاز داشته باشی کسی مراقب خودت باشد.
حق داری مکث کنی.
حق داری از کار فاصله بگیری و نفسی بکشی.
مراجع‌هایمان به یک درمانگرِ شکست‌ناپذیر احتیاج ندارند؛

👌به یک انسانِ حاضر، مسئول و واقعی احتیاج دارند.
پس اگر این روزها داری با تمام سختی‌ها هنوز کارت را ادامه می‌دهی،
اگر هنوز به مراجعانت جواب می‌دهی،
اگر هنوز پشت آن صفحه می‌نشینی و گوش می‌دهی…

بدان که دیده می‌شوی.
و لطفاً در تمام این مراقبت از دیگران،
خودت را از قلم نینداز.

مراقبت از خودت، بخشی از درمان است؛ نه چیزی که باید بعد از تمام شدن همه‌ی کارها به آن برسی.

برای همه‌ی درمانگرهایی که این روزها، با وجود همه‌چیز، هنوز می‌مانند:
خسته نباشید. واقعاً خسته نباشید. 🤍

🆔 @Sayehsokhan
❤31👏5
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
کاش ما انسانها می‌دونستیم مساله‌ی "بودن" در این جهان اصلاً امری "عادی" نیست.

در جهانی با بی‌نهایت از " امکان‌ها" به‌سر می‌بریم که متاسفانه برایمان کاملاً عادی شده‌اند.
ظاهراً همه بیناییم اما در واقع جمع کورانیم.

(این آقا کوررنگی داره و ۶۶ ساله رنگها رو نمی‌بینه)

🆔 @Sayehsokhan
❤17👏4👍2
زیباییِ ۲۶ مرداد ۱۳۶۹
پایان جنگ و نفرت‌ها بود!

✍ رحیم قمیشی

قبل از اینکه به تکریت ۱۱ و اردوگاه مفقودین منتقل شویم، چند ماه‌ در زندان الرشید بغداد نگهداری شدیم.
می‌گفتند آنجا زندان هارون‌الرشید بوده است. معلوم بود وقتی ما نبوده‌ایم، زندانی‌های عراقی را هم می‌آورده‌اند آنجا. زندانی‌هایی که حکم‌ اکثرشان اعدام بوده.
دیوار گچی و دلگرفته آنجا، پر بود از یادداشت‌ها و ناله‌های آن مظلومان.
هر کس برای عشقش چیزی به دیوار نوشته بود.
کاش آن دیوارها را می‌شد همانطور نگاه داشت. موزه‌ای ساخته می‌شد از انسان‌های محکوم به مرگ، آنها در روزهای آخر عمر، چه آرزوها داشته‌اند!

فقط عراقی‌های محکوم نبودند، بعضی اسرا هم بودند، که امیدی به زنده ماندن، نداشتند. کاش می‌شد در آن موزه‌، نام و عکس آنها را هم گذاشت.
اسیری بود از یکی از روستاهای دورافتاده خراسان. که هیچوقت نام روستا را یاد نگرفتم، اسم آن اسیر را هم ندانستم.
یگانش را هم نفهمیدم، اصلا متوجه نشدم سرباز بود یا بسیجی. آنقدر لباس هایش پاره شده بودند.
از گردن به پایین فلج شده بود.
خیلی کم صحبت می‌کرد. تنها فهمیدم قبلاً چوپان بوده. می‌گفت گله بزرگی داشته.
جنگ نگذاشته بود برای گوسفندهایش نِی بزند.
دلش می‌خواست خوب شود. آنقدر خوب که دست‌هایش را بتواند حرکت بدهد، آنقدر خوب که روی پاهایش بتواند بایستد، بتواند همپای گوسفندانش بدود.
همانجا خیلی وقت‌ها نگران تشنه ماندن گله‌اش می‌شد، با آنکه اکثر اوقات همه‌ تشنه بودیم.
چقدر دلش می‌خواست وقتی آزاد شدیم، ما را ببرد روستایشان. به او می‌گفتم راه خیلی زیادی است از اهواز تا خراسان!
او باز اصرار می‌کرد حتما باید برویم...
می‌گفت باید ببینیم بره‌ها، چقدر دوستش دارند.
می‌گفت نی که می‌زند، بره‌ها اطرافش ساکت می‌نشینند.
به او می‌گفتم من هم صدای نی را خیلی دوست دارم.
حیف آنجا نه نی بود، نه گوسفندی، نه بره‌ای.

جای آن پسر لاغر اندام، قد بلند و زیبا، در آن زندان، آخر راهرو بود. شب‌ها که درهای سلول‌ها را قفل می‌کردند، او و سایر مجروح‌های شدید، می‌ماندند در راهرو، تا صبح که درِ سلول‌های ما را دوباره باز کنند.
یک روز صبح که درها را باز کردند، رفتم دیدم چشم‌هایش را باز نمی‌کند. چه شوخی بی‌مزه‌ای بود!
اگر شوخی بود...
هر چه صدایش کردم چشم‌هایش را باز نکرد.
چشم‌هایش شده بودند مثل دست‌ها و پاهایش که دو سه ماهی می‌شد بی‌حرکت بودند. او رفته بود به همان آسمان قشنگ روستایشان، رفته بود از بالا، بره‌هایش را ببیند. حتما بره‌ها همان موقع می‌پریده‌اند هوا. مادرهایشان متعجب مانده بودند چه شده. حتماً نمی‌دانستند آنها صدای نی را از آسمان شنیده بودند...

۲۶ مرداد که تبادل اسرا شروع شد، ما دلمان تنگ آن بچه‌ها بود، که شهید شده بودند.
و نه می‌دانستیم کجا دفن شدند.
و نه می‌دانستیم چرا اسیر شدند.
نه می‌دانستیم چرا در کربلای چهار رها شدند
نه می‌دانستیم اصلا کسی سراغشان را هم گرفته!
۲۶ مرداد سال ۶۹ اگر چه در تقویم روز شادمانی مردم بود، اما روز شکسته شدن دل‌های ما هم بود!
هیچکس نمی‌دانست چرا اسرا نمی‌خندند...
جنگ هیچ سربازی را نمی‌گذارد سالم برگردد
هیچ اسیری هم سالم برنگشت
هیچ جانبازی دیگر دلش باز نشد
هیچ مادری از عمق جانش نخندید
جنگ چه خیری دارد!؟

امروز که ۳۶ سال از تبادل اسرا می‌گذرد، دلم می‌خواست، این روز را به همان پسری که نامش را ندانستم و روستایش را یاد نگرفتم، تبریک بگویم...
بگویم خوش رفتی عزیزم
نماندی ببینی بعضی می‌خواهند بگویند
جنگ چه خوبی‌ها دارد!
همان‌ها که نمی‌دانند ما در جنگ چه کشیدیم
نباید هم بدانند

آن دیوار و یادگاری‌های الرشید و بغداد
آن گوشه سالنی که سلول‌های تنگ اطرافش بودند
پسری که یکبار هم نگفت تشنه‌اش شده
و نگران تشنگی بره‌هایش بود.
لعنت به جنگ
لعنت به آنها که می‌توانند از جنگ‌ها جلوگیری کنند
و نمی‌کنند...
لعنت به آنها که چنان می‌نمایند که
صلح و همزیستی
انگار برای ترسوهاست...

عزیزم!
۲۶ مرداد
بازگشت بدون تو
برای ما مزه‌ای نداشت
بازگشت بدون آنکه فرزندان ما، دیگر از جنگ نترسند
هیچ زیبایی ندارد
۲۶ مرداد وقتی برای ما زیباست
که ببینیم همه در آسایشند
دیگر هیچ جنگی نیست
بره‌ها بی‌صاحب نمی‌مانند
جانبازان بی امکانات نیستند
هر کس به فردای بهتر فکر می‌کند
۲۶ مرداد وقتی خیلی زیباست
که همه مردم خندان باشند
و نگویند مبادا فردا بدتر از امروز باشد
عزیزم ۲۶ مرداد مبارکت
تو که سال‌ها قبل‌تر از ما آزاد شدی...
و برای گوسفندهای زیبایت نی می‌نوازی

عزیزم!
۲۶ مرداد وقتی زیباست
که دیگر
هیچ اسیری نباشد
و هیچکس خود را مالک جان و زندگی مردم
نداند
و هیچکس دلش گرفته نباشد
و هیچکس منتظر هیچ جنگی نباشد

@ghomeishi3
@bookstoreARA
🆔 @Sayehsokhan
❤22👏7👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✍ سلام! صبح بخیر

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan
❤13👍3👏2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
شاید زیستن یعنی دوباره دیدنِ چیزهایی که سال‌هاست از کنارشان بی‌تفاوت گذشته‌ایم…
باران، آسمان، یک لبخند، یک لحظه🌿
@TreatmentOfGrief
🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
❤18👏6
🌧️ ما مدت‌هاست یادمان رفته باران تماشایی است...

معلم پرسید: «چی رو نگاه می‌کنی؟»
گفت: «باران.»
خنده‌ی بچه‌ها بلند شد.

معلم هم، به‌جای اینکه کنجکاوی دانش‌آموز را جدی بگیرد، او را از کلاس بیرون کرد.

👌اما مسئله فقط باران نیست.

مسئله این است که یک نفر چیزی را می‌بیند که دانش آموزان دیگر نمی‌بینند.

در #مدرسه‌ی_کیفی_گلاسر، یکی از مهم‌ترین وظایف معلم این است که کلاس را به جایی تبدیل کند که دانش‌آموز در آن احساس امنیت، تعلق و ارزشمندی کند؛ جایی که بتواند سؤال بپرسد، شگفت‌زده شود و حتی متفاوت ببیند، بدون اینکه مورد تمسخر قرار بگیرد. و مجبور به پرداختن هزینه(بیرون کردنش) بشود.

باب سالو بر اهمیت همین نگاه انسانی در کلیه آثارش در آموزش تأکید می‌کند:

دانش‌آموز را پیش از آنکه بخواهیم چیزی به او بیاموزیم، باید ببینیم و بشنویم.

چه اتفاق طبیعی‌ای افتاده بود؟
باران می‌بارید و دانش‌آموزی به تماشایش نشسته بود.

اما خنده‌ی همکلاسی‌ها و برخورد تمسخرآمیز معلم، می‌توانست به دانش‌آموز یک پیام خطرناک بدهد:
«چیزی را که دیگران نمی‌بینند، نبین.

احساس و شگفتی‌ات را پنهان کن.
متفاوت نباش.»

و شاید زیباترین بخش ماجرا، همان جمله‌ی معلم در پایان باشد:

«ما مدت‌هاست یادمان رفته باران تماشایی است.»

کاش مدرسه جایی باشد که دانش‌آموزان به ما یادآوری کنند چه چیزهایی را در مسیر بزرگ‌شدن گم کرده‌ایم؛

نه اینکه ما با تمسخر، شگفتی‌های کودکانه‌شان را از آنها بگیریم.

🌧️ گاهی یک کودک فقط به باران نگاه می‌کند؛
اما در واقع دارد زندگی را تماشا می‌کند.

شما چی فکر می‌کنید؟

#دکتر_ویلیام_گلاسر
#مدرسه_کیفی
#باب_سالو
#آموزش_کیفی
#تربیت_کودک
#مدرسه_کیفی_گلاسر
#دیدن
#باران

🆔 @Sayehsokhan
❤24👍9
عشق از همان ابتدا در وجودشان رشد می‌کند. هر کودک نه‌تنها امنیت و اطمینان را در شکم مادر تجربه می‌کند، بلکه با گذشت هرروز، مادرش را بهتر می‌شناسد. او صدای جریان خود در رگ‌ها و سروصدای معده و رودۀ مادرش را می‌شنود و ضربان قلبش را حس می‌کند و می‌فهمد مادرش چه حس و حالی دارد. اگر حسِ امنیت و آرامش را از مادر بگیرد، این احساس به کودک نیز منتقل می‌شود. هر خنده و لبخند مادر، کودک را نیز سرحال می‌کند.


📚 #برشی_از_کتاب : #فرزندپروری_نوین
✍️ اثر: #گرالد_هوتر و #اولی_هاوزر
👌 ترجمه: #زینب_سرحدی
📖 صفحه: 44
📇 انتشارات: #سایه_سخن

👌دو پرسش قابل تامل:

❓ پرسش اول:
آیا واقعاً می‌خواهید فرزندتان آن‌طور که خودش هست رشد کند،
یا فقط  آن‌طور که شما دوست دارید باشد؟

❓ پرسش دوم:
وقتی از رفتار فرزندتان ناراحت می‌شوید،
آیا به نیاز او فکر می‌کنید یا فقط به انتظاری که برآورده نشده است؟

🎁 شنیدن ویدئوی کتاب #فرزندپروری_نوین  نوشته: #گرالد_هوتر و #اولی_هاوزر با ترجمه: زینب سرحدی توسط جناب دکتر حسن باقری مشاور و مدرس آموزش خانواده، حتما به کارتان می‌آید

🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
👍6❤5
انتشارات سایه سخن
🌿 #دعوت انتشارات سایه‌سخن از همراهان و  کتاب‌خوان‌های عزیز دوستان و همراهان گرامی 🌹 در انتشارات سایه‌سخن همیشه باور داشته‌ایم که ارزش واقعی یک کتاب، فقط در صفحاتی که نوشته شده نیست؛ گاهی یک کتاب با خوانده شدن، وارد زندگی ما می‌شود، پرسشی را در ذهنمان ایجاد…
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
💞 #فرزند_پروری_نوین

📖 کتاب از نگاه یک دوست و همراه گرامی

✍ گاهی یک کتاب فقط خوانده نمی‌شود؛ با آن زندگی می‌کنیم، درباره‌اش فکر می‌کنیم و شاید نگاه‌مان به رابطه با عزیزان و اطرافیانمان را تغییر دهد.

در این ویدئو، یکی از دوستان و همراهان فرهیخته‌مان جناب آقای دکتر حسن باقری مشاور و مدرس آموزش خانواده از تبریز، کتاب «فرزند پروری نوین» اثر گرالد هوتر و اولی هاورز با ترجمه سرکار خانم زینب سرحدی  را معرفی کرده و نگاه و برداشت ارزشمند خود را با ما و شما به اشتراک گذاشته است.

از ایشان صمیمانه سپاسگزاریم که با محبت و همراهی خود، در معرفی کتاب و گسترش فرهنگ مطالعه و یادگیری در حوزه روابط انسانی کنار ما هستند. 🌺

جناب آقای #دکتر_حسن_باقری

#معرفی_آثار_سایه_سخن

🆔 @Sayehsokhan
❤9👏1
☆☆☆

در جاده‌ای راه می‌روی و سنگی وسط جاده قرار دارد،
آن را به کناری بگذار.
این فرصتی کاملاً  رایگان است.

چه مراقبه ای کم خرج تر از این می‌تواند وجود داشته باشد؟
کسی چه می‌داند چه کسی از آن جاده گذر خواهد کرد ،
و چه کسی توسط آن سنگ مجروح خواهد شد! 

هرگاه فرصتی برای " عشق_ورزیدن " ،  می‌یابی،
نگذار از کف برود ، از آن استفاده کن.

در زندگی چیزهای بسیار جزئی می‌توانند تخم عشق را در درون شما بکارند، کارهای بسیار کوچک و جزیی.

هیچ فرصتی را ،
برای بیدار کردن مرکز دوستی و عشق درونتان از
دست ندهید.

🆔 @Sayehsokhan
❤30👏9
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✍ سلام! صبح بخیر

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan
❤17👏5👍1
دوستان و همراهان عزیز! لطفا این روزها، کمی بیشتر هوای هم را داشته باشیم…

✍ این روزها حال خیلی از مردم خوب نیست.
گرانی، تورم و کوچک‌تر شدن سفره‌ها فقط چند عدد در گزارش‌های اقتصادی نیستند؛ پشت هرکدامشان، زندگی یک خانواده است، نگرانی یک پدر و مادر است، دارویی است که بیماری توان خریدنش را ندارد، آرزویی است که هر روز کمی دورتر می‌شود.

بسیاری از مردم خسته‌اند؛

از حساب‌وکتاب‌هایی که دیگر جور درنمی‌آید،
از قیمت‌هایی که هر روز سرسام‌آور تغییر می‌کنند،
از نگرانی فردا،
و از اینکه نمی‌دانند با این همه فشار، چگونه باید زندگی را ادامه داد و دم نزنند!

و اگر این روزها عصبانی هستید، حق دارید.
اگر گاهی حوصله هیچ‌کس را ندارید، حق دارید.
اگر از اینکه نمی‌توانید خواسته‌های همسر و فرزندتان را برآورده کنید شرمنده و نگران می‌شوید، حق دارید.
اگر از این زندگی سگی که برای همه ساخته‌اند و شب و روز می‌دوید و به جایی نمی‌رسید، کلافه‌اید، حق دارید.
اگر شب‌ها با فکر فردا خوابتان نمی‌برد، حق دارید.

👌دوستان عزیز اگر گاهی کم می‌آورید و احساس می‌کنید دیگر توان ادامه دادن ندارید، خودتان را سرزنش نکنید.

این احساس‌ها نشانه ضعف شما نیستند؛
گاهی واکنشی طبیعی‌اند به فشارهایی که مدت‌هاست بیش از توان یک انسان بر دوش او گذاشته شده است.

در چنین روزهایی، شاید ما نتوانیم اقتصاد کشور را تغییر دهیم، اما می‌توانیم رنج یکدیگر را بیشتر نکنیم.

لازم نیست برای درد کسی نسخه بپیچیم.
لازم نیست به کسی بگوییم «تحمل کن».
لازم نیست رنج آدم‌ها را با نصیحت، مقایسه یا جملات انگیزشی کوچک بشماریم.
گاهی همین که بگوییم:

«می‌فهممت! سخت است.
می‌دانم خسته‌ای.
نگرانت هستم ولی تو
تنها نیستی.»
خودش نوعی همراهی و همدلی است.

بیایید این روزها بیشتر مراقب هم باشیم.
اگر می‌توانیم، دست کسی را بگیریم؛
اگر نمی‌توانیم، دست‌کم سنگی بر بارش نگذاریم و نمک به زخم کسی نپاشیم.
و اگر خودمان هم در این روزهای سخت خسته‌ایم، یادمان باشد که قرار نیست همیشه قوی باشیم.

گاهی فقط باید دوام بیاوریم، هوای هم را داشته باشیم و نگذاریم تلخی روزگار، مهربانی‌مان را از ما بگیرد.

امیدواریم این روزهای تلخ، هرچقدر هم طولانی و سخت، بگذرند.
و چه خوب گفته‌اند:
بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آید.

آرزو کنیم روزهایی برسد که نگرانیِ نان، دارو و آینده، این‌چنین بر شانه‌های مردم سنگینی نکند؛
روزهایی که لبخند زدن دوباره آسان باشد، آرامش به خانه‌ها برگردد!
سفره‌ها رنگین‌تر شوند،
و هیچ پدر و مادری از ناتوانی در برابر خواسته‌های فرزندش شرمنده نباشد.

لطفا این روزها، بیشتر از همیشه، هوای هم را داشته باشیم. ❤️

🆔 @Sayehsokhan
❤32👍8👏4
📢 کتاب "عشق چیست؟" به چاپ ششم رسید📢

🔸 دکتر ویلیام گلسر می‌گوید:

👌 «عشق واقعی یعنی انتخابی آگاهانه برای ایجاد رابطه‌ای مبتنی بر احترام، مسئولیت و آزادی، نه تملک و اجبار.»
«عشق زمانی پایدار است که آزادی و احترام در آن نفس بکشند.»

#عشق_چیست
#دکتر_ویلیام_گلسر
#ترجمه:#دکتر_علی_صاحبی و #حشمت_اباسهل
چاپ: #ششم
#ویلیام_گلسر #ما_چگونه_رفتار_می‌کنیم
#روانشناسی_رابطه #تئوری_انتخاب #زندگی_مشترک #عشق_ماندگار
#عشق_چیست
#انتشارات_سایه_سخن

🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
❤11
انتشارات سایه سخن
🌿 #دعوت انتشارات سایه‌سخن از همراهان و  کتاب‌خوان‌های عزیز دوستان و همراهان گرامی 🌹 در انتشارات سایه‌سخن همیشه باور داشته‌ایم که ارزش واقعی یک کتاب، فقط در صفحاتی که نوشته شده نیست؛ گاهی یک کتاب با خوانده شدن، وارد زندگی ما می‌شود، پرسشی را در ذهنمان ایجاد…
شماره: ۱۳

چرا هرچه تلاش می‌کنم، زوج‌درمانی، پیش نمی‌رود؟

عرض ادب و احترام خدمت همه‌ی دوستان عزیز در انتشارات وزین سایه سخن

در اولین سال‌هایی که مشاوره زوج درمانی را شروع کردم متوجه شدم که در اکثر مواقع تنها من دارم برای بهبود رابطه زوجی تلاش می‌کنم و زوجین با انواع دفاع‌ها ،و بهانه‌ها ،از زیر بار مسولیت فردی خود، فرار می‌کنند .

مشکل را با اساتید و همکاران در میان گذاشتم و آنها توصیه کردند کتاب‌های تئوری انتخاب را مطالعه کنم.

واقعیت این است که  در میان گلستان یک گل را توصیف کردن سخت است،

از کدام گل این گلستان بگویم؟

ازدواج بدون شکست
عشق چیست؟
تئوری انتخاب ؟
هفت اصل برای زوج درمانی موثر؟
تئوری انتخاب در اتاق مشاوره؟
و ....

با مطالعه این کتاب‌های غنی ، ارزشمند و مبتنی بر تجارب متعدد در زمینه‌ی زوج درمانی و ارتباطات انسانی، به این نتیجه رسیدم که اگر زوجین انتخاب نکرده باشند ارتباط‌شان را بهبود بخشند تلاش‌های من به عنوان مشاور روابط انسانی عبث و بیهوده خواهد بود و با کاربست آموزه‌های مفید این کتاب‌ها، تنش عظیمی را از دوش خودم برداشتم.

جا دارد مراتب قدرشناسی خود را از استاد گرانقدر جناب آقای دکتر علی صاحبی مترجم و مولف کتاب‌های تئوری انتخاب ابراز دارم

با آرزوی موفقیت روزافزون برای انتشارات وزین سایه سخن

عباس فتاحی کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی. مشاور پیش از ازدواج زوج درمانی و طلاق با ۱۰ سال سابقه کاری

#کامنت_شما

🆔 @Sayehsokhan
👍9❤3
*ربع پایانی عمر*
(*امان از دستِ این ربع آخر*)

ربع پایانی عمر
✍️نوشته: بیر یوهانسون

بیر یوهانسون، جامعه‌شناس سوئدی که در دانشگاه استکهلم جامعه‌شناسی تدریس می‌کرد، مقاله‌ای برای سالمندان نوشته است که در آن تجربه شخصی‌اش پس از بازنشستگی را با عنوان «ربع پایانی عمر» بازگو می‌کند:

همان‌طور که می‌دانی... زمان طوری حرکت می‌کند که گویی تو را می‌رباید، بی‌آنکه متوجه سرعت گذرش باشی...
انگار همین دیروز بود که جوان بودم و تازه زندگی را آغاز می‌کردم... ولی به طرز عجیبی احساس می‌کنم که این اتفاق مربوط به قرن‌ها پیش بوده، و از خود می‌پرسم: همه‌ی آن سال‌ها کجا رفتند؟
می‌دانم که همه‌ی آن‌ها را زندگی کرده‌ام، خاطراتی از آن زمان و رویاهایی که در سر داشتم دارم...

اما ناگهان متوجه شدم که اکنون در ربع پایانی زندگی‌ام هستم و این کشف مرا شگفت‌زده کرد...
همه‌ی آن سال‌ها کجا رفتند!؟ جوانی‌ام کی و کجا از من دور شد؟

در طول عمرم با سالمندان زیادی روبه‌رو شدم، اما همیشه فکر می‌کردم پیری از من دور است... آن زمان در ربع اول مسیر زندگی‌ام بودم و ربع چهارم آن‌قدر دور به‌ نظر می‌رسید که حتی نمی‌توانستم تصورش را بکنم...

اما حالا ربع چهارم  در را کوبیده، به آرامی و آهستگی از آستانه‌ عمرم گذشته و جوانی‌ام را با خود برده است... دوستانم بازنشسته شده‌اند، موهایشان سفید شده، آهسته راه می‌روند، به سختی می‌شنوند، به زحمت می‌فهمند..

برخی از آن‌ها از من بهترند و برخی بدتر... اما به‌ وضوح می‌بینم که چقدر تغییر کرده‌اند... دیگر آن آدم‌های پرشور و جوانی که در خاطرم بودند نیستند...
ما اکنون همان سالمندانی هستیم که زمانی نگاهشان می‌کردیم و هرگز تصور نمی‌کردیم روزی مثل آن‌ها شویم...

امروز برایم سختی حمام کردن خودش به هدف تبدیل شده!! و چرت نیم‌ روزی دیگر اختیاری نیست، بلکه ضروری‌ست!!
چرا که اگر خودم به‌ دلخواه نخوابم، همان‌جا که نشسته‌ام خوابم می‌برد...

و این‌گونه وارد فصل جدیدی از زندگی‌ام شده‌ام، بی‌ آنکه برای دردها، ناتوانی‌ها و کارهایی که می‌خواستم انجام دهم ولی هرگز نکردم آماده باشم...

چقدر برای کارهایی که نباید انجام می‌دادم پشیمانم... و چقدر برای چیزهایی که باید انجام می‌دادم و نکردم افسوس می‌خورم...
در عین حال، کارهای زیادی هم هست که از انجامشان در گذشته خوشحالم...

پس اگر تو هنوز وارد ربع پایانی زندگی‌ات نشده‌ای... بگذار به تو یادآوری کنم که زودتر از آنچه فکرش را می‌کنی از راه می‌رسد...
بنابراین، هرچه در زندگی‌ات می‌خواهی انجام دهی، همین حالا انجامش بده...
کار را به فردا نینداز!!

زندگی با سرعت می‌گذرد... پس هرچه می‌توانی امروز انجام بده، چون هیچ‌گاه نمی‌توانی مطمئن باشی که در کدام ربع از زندگی‌ات هستی...
هیچ تضمینی نیست که همه‌ی فصل‌های عمرت را ببینی... پس امروز را زندگی کن و هرچه می‌خواهی انجام دهی یا بگویی تا عزیزانت به‌ یاد بسپارند، همان امروز بگو و انجام بده...

امیدوار باش که قدردان تو باشند و به‌ خاطر همه‌ی آن‌چه برایشان در این سال‌ها کرده‌ای، دوستت داشته باشند...

«زندگی» هدیه‌ای است برای تو.
و نحوه‌ی زندگی‌ات، هدیه‌ای‌ است برای کسانی که بعد از تو می‌آیند...
پس آن را عالی کن... زندگی‌ات را خوب زندگی کن.

از روزت لذت ببر...
کارهای مفرّح انجام بده...
شاد باش...
برای تو روزی فوق‌العاده آرزو دارم...

به یاد داشته باش که «سلامتی» ثروت واقعی‌است، نه طلا و نقره نه دلار...
و بهتر است این موارد را هم در نظر داشته باشی:

بیرون رفتن خوب است
بازگشت به خانه بهتر

فراموش کردن اسامی اشکالی ندارد... چون بعضی‌ها حتی فراموش کرده‌اند که تو را می‌شناسند!

می‌دانی که قرار نیست در همه‌ چیز حرفه‌ای باشی،

کارهایی که قبلاً انجام می‌دادی، دیگر برایت مهم نیستند

روی صندلی راحتی و با تلویزیون روشن بهتر از تخت می‌خوابی

تمایل داری از کلمات کوتاه‌تری استفاده کنی: «چی؟»... «کی؟»... «کجا؟»

لباس‌های زیادی در کمد داری... که بیش از نیمی از آن‌ها را دیگر هرگز نخواهی پوشید

چیزهای قدیمی برایت ارزشمندتر می‌شوند:
آهنگ‌های قدیمی
فیلم‌های قدیمی
و از همه بهتر: دوستان قدیمی!!

این را برای دوستان قدیمی‌ات بفرست... بگذار بخندند و با تو هم‌نظر باشند...
و به یاد داشته باش: مهم نیست چه اندازه جمع کرده‌ای، بلکه مهم این است که چه چیزهایی پخش کرده‌ای...
و این نشان می‌دهد که چه نوع زندگی‌ای داشته‌ای...

در پایان... و گمان می‌کنم این خلاصه‌ی خرد زندگی‌ام باشد:

ما خوب می‌دانیم که: *نمی‌توانیم زمانی به عمرمان بیفزاییم، اما می‌توانیم زندگی را به زمانمان بیفزاییم..*
❤️❤️❤️❤️❤️

🆔 @Sayehsokhan
❤24👏11👍1