شعری از اِمیلی دیکنسون
(شاعر و نویسندهی قرن نوزدهم انگلیس):
مرا کم دوست داشته باش!
اما همیشه دوست داشته باش!
این وزنِ آواز من است:
عشقی که گرم و شدید است،
زود میسوزد و خاموش میشود.
من سرمای تو را نمیخواهم؛
و نه ضعف یا گستاخیات را؛
عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد،
گویی که برای همهی عمر، وقت دارد .
مرا کم دوست داشته باش!
اما همیشه دوست داشته باش !
این وزن آواز من است:
اگر مرا بسیار دوست بداری،
شاید حس تو صادقانه نباشد.
کمتر دوستم بدار!
تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ؛
من به کم هم قانعم.
و اگر عشق تو اندک، اما صادقانه باشد ، من راضیام؛
دوستی پایدارتر، از هرچیزی بالاتر است .
مرا کم دوست داشته باش!
اما همیشه دوست داشته باش!
🆔 @Sayehsokhan
(شاعر و نویسندهی قرن نوزدهم انگلیس):
مرا کم دوست داشته باش!
اما همیشه دوست داشته باش!
این وزنِ آواز من است:
عشقی که گرم و شدید است،
زود میسوزد و خاموش میشود.
من سرمای تو را نمیخواهم؛
و نه ضعف یا گستاخیات را؛
عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد،
گویی که برای همهی عمر، وقت دارد .
مرا کم دوست داشته باش!
اما همیشه دوست داشته باش !
این وزن آواز من است:
اگر مرا بسیار دوست بداری،
شاید حس تو صادقانه نباشد.
کمتر دوستم بدار!
تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ؛
من به کم هم قانعم.
و اگر عشق تو اندک، اما صادقانه باشد ، من راضیام؛
دوستی پایدارتر، از هرچیزی بالاتر است .
مرا کم دوست داشته باش!
اما همیشه دوست داشته باش!
🆔 @Sayehsokhan
❤13👏2
🌹🌷همسرم همیشه فکر میکند که من صبحهای پنجشنبهام را هدر میدهم.
هر پنجشنبه، رأس ساعت ۹ صبح، ماشینم را در پارکینگ سنگریزهای مرکز نگهداری سالمندان «سیدر ریج» پارک میکنم. آنجا هیچ خویشاوندی ندارم، قرار ملاقاتی هم ندارم. فقط وارد سالن عمومی میشوم، روی یک صندلی راحتی مینشینم و شروع میکنم به قلاببافی.
من ۶۵ سال دارم، کتابدار بازنشستهام و حالا آنقدر وقت آزاد دارم که گاهی نمیدانم با آن چه کنم.
اوایل، کارکنان مرکز با نگرانی از من میپرسیدند: خانم، منتظر یکی از ساکنان هستید؟
لبخند میزدم و میگفتم:
«نه، فقط دارم با کاموایم کار میکنم.
کمکم دیگر سؤال نکردند. احتمالاً با خودشان فکر کردند پیرزن عجیبوغریب اما بیآزاری هستم.
اما حقیقت این بود که من فقط قلاببافی نمیکردم؛ داشتم آدمها را تماشا میکردم.
سالمندانی را میدیدم که آرام و خاموش، مثل سایههایی در راهروها حرکت میکردند؛ تنها، بیصدا و با نگاههایی که بیشتر به زمین دوخته شده بود تا به زندگی.
بعد کمکم آنها هم متوجه حضور من شدند.
با واکرهایشان میایستادند و حرکت قلاب میان کاموا را نگاه میکردند.
اولین کسی که سکوت را شکست، زنی بود به نام النور.
یک روز گفت:این بافتت خیلی نامرتبه.
خندیدم و گفتم: کاملاً درست میگی. من واقعاً افتضاح میبافم. دوست داری یادم بدی؟
چنان نگاهم کرد که انگار بلیت برنده بختآزمایی را به دستش داده باشم.
گفت: دیگه دستهام خشک شده… دهههاست نبافتم.
یک قلاب دیگر به سمتش سر دادم و گفتم: عالیه. پس با هم بد میبافیم.
کنارم نشست.
و کمتر از ده دقیقه بعد، انگشتانش دوباره با همان ریتم قدیمی حرکت میکردند؛ ریتمی که حافظهاش تصور میکرد سالها پیش فراموش شده است.
هفته بعد، النور دو نفر دیگر را هم با خودش آورد.
بعد شدند پنج نفر.
بعد ده نفر.
و خیلی زود کتابخانه مرکز گوشهای را به ما اختصاص داد.
اسممان را گذاشتند «باشگاه قلاب و کاموا»، اما راستش قلاببافی فقط بهانه بود.
ما درباره فیلمهای قدیمی حرف میزدیم، از خیابانهای شهر در دهه شصت خاطره تعریف میکردیم و با هم غر میزدیم که چرا غذای اسرارآمیز پنجشنبهها همیشه اینقدر بد است.
تغییر را میشد با چشم دید.
زنهایی که قبلاً تمام روز را با لباس خواب میگذراندند، حالا برای پنجشنبهها گردنبند میانداختند، موهایشان را مرتب میکردند و رژ لب میزدند.
یکی از ساکنان به نام مارتا که پرستارها او را «کمحرف و تقریباً بیکلام» توصیف میکردند، ناگهان با جزئیات کامل شروع کرد به توضیح دادن الگوی پلیوری که در سال ۱۹۵۴ برای اولین تولد پسرش بافته بود.
کمکم تپهای از کلاههای کجوکوله و رنگارنگ درست شد.
مارتا با خنده گفت:آخر قرار است با اینها چه کار کنیم؟
گفتم: حتماً یک نفر به آنها نیاز دارد.
کلاهها را برای یک مرکز حمایتی کودکان بیسرپرست فرستادیم.
هر ماه یک جعبه پر از کلاه راهی آنجا میشد؛ کلاههایی که زنانی بافته بودند که دنیا تقریباً آنها را فراموش کرده بود، برای کودکانی که دنیا هنوز آنها را کاملاً در آغوش نگرفته بود.
پاییز گذشته، مددکار جوانی از همان مرکز به دیدنمان آمد.
عکسی همراهش بود.
در عکس، گروهی از نوجوانان در اردوی هوای سرد ایستاده بودند و تقریباً همهشان کلاههای شلوغ و رنگارنگ ما را بر سر داشتند.
به پسری در انتهای عکس اشاره کرد و گفت:
«این پسر به من گفت تا امروز هیچوقت چیزی کاملاً نو برای خودش نداشته. داخل کلاهش برچسبی پیدا کرده بود که رویش نوشته شده بود: دستبافت مارتا، ۸۷ ساله.
تو آدم ارزشمندی هستی.
سه هفته است که کلاه را از سرش برنداشته. میگوید احساس میکند یک مادربزرگ حواسش به او هست.
چشمان مارتا پر از اشک شد.
همه ما برای چند دقیقه در سکوت فرو رفتیم.
همسرم هنوز هم وقتی کیف کامواهایم را برمیدارم، چشمهایش را از سر تعجب میچرخاند.
فکر میکند این همه راه رانندگی کردن فقط برای نشستن کنار چند غریبه و ساختن چیزهایی که هیچکس سفارش نداده، اتلاف وقت است.
اما النور سهشنبه گذشته، آرام و بیدرد از دنیا رفت.
در مراسمش، پسرش دستم را گرفت و آرام گفت: مادرم برای پنجشنبهها زندگی میکرد. همیشه میگفت آن چند ساعت، دیگر یک بیمار نبود… دوباره یک هنرمند بود. شما عزت نفسش را به او برگرداندید.
حالا هم گروه ما برقرار است.
ده زن، بین ۷۱ تا ۹۵ سال، که هنوز با عشق کلاههای نامرتب و رنگارنگ برای بچههایی میبافند که بیش از هر چیز نیاز دارند بدانند نامرئی نیستند.
من مسیر تاریخ را عوض نمیکنم.
فقط در اتاقی آفتابگیر، کنار آدمهایی که سالها با تنهایی زندگی کردهاند، قلاببافی میکنم.
👇👇👇👇
http://telegram.me/bavarh
🆔 @Sayehsokhan
هر پنجشنبه، رأس ساعت ۹ صبح، ماشینم را در پارکینگ سنگریزهای مرکز نگهداری سالمندان «سیدر ریج» پارک میکنم. آنجا هیچ خویشاوندی ندارم، قرار ملاقاتی هم ندارم. فقط وارد سالن عمومی میشوم، روی یک صندلی راحتی مینشینم و شروع میکنم به قلاببافی.
من ۶۵ سال دارم، کتابدار بازنشستهام و حالا آنقدر وقت آزاد دارم که گاهی نمیدانم با آن چه کنم.
اوایل، کارکنان مرکز با نگرانی از من میپرسیدند: خانم، منتظر یکی از ساکنان هستید؟
لبخند میزدم و میگفتم:
«نه، فقط دارم با کاموایم کار میکنم.
کمکم دیگر سؤال نکردند. احتمالاً با خودشان فکر کردند پیرزن عجیبوغریب اما بیآزاری هستم.
اما حقیقت این بود که من فقط قلاببافی نمیکردم؛ داشتم آدمها را تماشا میکردم.
سالمندانی را میدیدم که آرام و خاموش، مثل سایههایی در راهروها حرکت میکردند؛ تنها، بیصدا و با نگاههایی که بیشتر به زمین دوخته شده بود تا به زندگی.
بعد کمکم آنها هم متوجه حضور من شدند.
با واکرهایشان میایستادند و حرکت قلاب میان کاموا را نگاه میکردند.
اولین کسی که سکوت را شکست، زنی بود به نام النور.
یک روز گفت:این بافتت خیلی نامرتبه.
خندیدم و گفتم: کاملاً درست میگی. من واقعاً افتضاح میبافم. دوست داری یادم بدی؟
چنان نگاهم کرد که انگار بلیت برنده بختآزمایی را به دستش داده باشم.
گفت: دیگه دستهام خشک شده… دهههاست نبافتم.
یک قلاب دیگر به سمتش سر دادم و گفتم: عالیه. پس با هم بد میبافیم.
کنارم نشست.
و کمتر از ده دقیقه بعد، انگشتانش دوباره با همان ریتم قدیمی حرکت میکردند؛ ریتمی که حافظهاش تصور میکرد سالها پیش فراموش شده است.
هفته بعد، النور دو نفر دیگر را هم با خودش آورد.
بعد شدند پنج نفر.
بعد ده نفر.
و خیلی زود کتابخانه مرکز گوشهای را به ما اختصاص داد.
اسممان را گذاشتند «باشگاه قلاب و کاموا»، اما راستش قلاببافی فقط بهانه بود.
ما درباره فیلمهای قدیمی حرف میزدیم، از خیابانهای شهر در دهه شصت خاطره تعریف میکردیم و با هم غر میزدیم که چرا غذای اسرارآمیز پنجشنبهها همیشه اینقدر بد است.
تغییر را میشد با چشم دید.
زنهایی که قبلاً تمام روز را با لباس خواب میگذراندند، حالا برای پنجشنبهها گردنبند میانداختند، موهایشان را مرتب میکردند و رژ لب میزدند.
یکی از ساکنان به نام مارتا که پرستارها او را «کمحرف و تقریباً بیکلام» توصیف میکردند، ناگهان با جزئیات کامل شروع کرد به توضیح دادن الگوی پلیوری که در سال ۱۹۵۴ برای اولین تولد پسرش بافته بود.
کمکم تپهای از کلاههای کجوکوله و رنگارنگ درست شد.
مارتا با خنده گفت:آخر قرار است با اینها چه کار کنیم؟
گفتم: حتماً یک نفر به آنها نیاز دارد.
کلاهها را برای یک مرکز حمایتی کودکان بیسرپرست فرستادیم.
هر ماه یک جعبه پر از کلاه راهی آنجا میشد؛ کلاههایی که زنانی بافته بودند که دنیا تقریباً آنها را فراموش کرده بود، برای کودکانی که دنیا هنوز آنها را کاملاً در آغوش نگرفته بود.
پاییز گذشته، مددکار جوانی از همان مرکز به دیدنمان آمد.
عکسی همراهش بود.
در عکس، گروهی از نوجوانان در اردوی هوای سرد ایستاده بودند و تقریباً همهشان کلاههای شلوغ و رنگارنگ ما را بر سر داشتند.
به پسری در انتهای عکس اشاره کرد و گفت:
«این پسر به من گفت تا امروز هیچوقت چیزی کاملاً نو برای خودش نداشته. داخل کلاهش برچسبی پیدا کرده بود که رویش نوشته شده بود: دستبافت مارتا، ۸۷ ساله.
تو آدم ارزشمندی هستی.
سه هفته است که کلاه را از سرش برنداشته. میگوید احساس میکند یک مادربزرگ حواسش به او هست.
چشمان مارتا پر از اشک شد.
همه ما برای چند دقیقه در سکوت فرو رفتیم.
همسرم هنوز هم وقتی کیف کامواهایم را برمیدارم، چشمهایش را از سر تعجب میچرخاند.
فکر میکند این همه راه رانندگی کردن فقط برای نشستن کنار چند غریبه و ساختن چیزهایی که هیچکس سفارش نداده، اتلاف وقت است.
اما النور سهشنبه گذشته، آرام و بیدرد از دنیا رفت.
در مراسمش، پسرش دستم را گرفت و آرام گفت: مادرم برای پنجشنبهها زندگی میکرد. همیشه میگفت آن چند ساعت، دیگر یک بیمار نبود… دوباره یک هنرمند بود. شما عزت نفسش را به او برگرداندید.
حالا هم گروه ما برقرار است.
ده زن، بین ۷۱ تا ۹۵ سال، که هنوز با عشق کلاههای نامرتب و رنگارنگ برای بچههایی میبافند که بیش از هر چیز نیاز دارند بدانند نامرئی نیستند.
من مسیر تاریخ را عوض نمیکنم.
فقط در اتاقی آفتابگیر، کنار آدمهایی که سالها با تنهایی زندگی کردهاند، قلاببافی میکنم.
👇👇👇👇
http://telegram.me/bavarh
🆔 @Sayehsokhan
❤51👏9👍5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌱 روانِ امن؛ کودکِ تابآور
قسمت سوم: آغوشی که اضطراب را آرام میکند
«گاهی یک آغوش، کاری را میکند که هزار جمله از انجامش ناتواناند.»
✍ کودکان، هنگام ترس، پیش از آنکه به توضیح نیاز داشته باشند، به احساس امنیت نیاز دارند.
بسیاری از والدین تصور میکنند در روزهای بحران باید برای فرزندشان توضیح بدهند، او را قانع کنند یا نگرانیهایش را از بین ببرند. اما کودک، پیش از آنکه منطق ما را بفهمد، آرامش ما را احساس میکند.
وقتی فرزندتان نگران است، کنارش بنشینید. دستش را در دست بگیرید. او را در آغوش بکشید. اجازه دهید گرمای حضور شما، پیامی را منتقل کند که شاید هیچ واژهای نتواند بیانش کند:
«تو تنها نیستی؛ من کنار تو هستم.»
پژوهشهای روانشناسی نشان دادهاند که تماس عاطفی و محبتآمیز، بهویژه در لحظات اضطراب، به کاهش تنش روانی کودک کمک میکند و احساس امنیت را در او افزایش میدهد. کودکی که در لحظه ترس، پناهگاهی امن در آغوش والدینش پیدا میکند، آسانتر میتواند با هیجانهای دشوار کنار بیاید.
البته آغوش، فقط در آغوش گرفتن نیست. گاهی نشستن کنار کودک، نوازش موهایش، گرفتن دستش، نگاه مهربان یا حتی سکوتی سرشار از محبت، همان پیام را منتقل میکند:
«هر اتفاقی بیفتد، تو در این خانه تنها نخواهی بود.»
شاید نتوانیم همه بحرانهای دنیا را از زندگی فرزندانمان دور کنیم، اما میتوانیم کاری کنیم که هیچ بحرانی، آنها را از احساس دوست داشته شدن محروم نکند.
خانه، فقط با دیوارهایش امن نمیشود؛ خانه، با دلهایی امن میشود که در آن، کودک همیشه پناهگاهی برای آرام گرفتن دارد.
«آغوش والدین، نخستین مدرسه امنیت و آخرین پناهگاه اضطراب کودک است.»
🌱 هر کودکِ تابآور، حاصل حضورِ یک بزرگسالِ آرام است.
🌿 تمرین امروز:
امشب، پیش از خواب، فرزندمان را در آغوش بگیریم و بدون هیچ نصیحتی فقط به او بگوییم:
«بودنت، بزرگترین نعمت زندگی من است.»
🆔 @Sayehsokhan
قسمت سوم: آغوشی که اضطراب را آرام میکند
«گاهی یک آغوش، کاری را میکند که هزار جمله از انجامش ناتواناند.»
✍ کودکان، هنگام ترس، پیش از آنکه به توضیح نیاز داشته باشند، به احساس امنیت نیاز دارند.
بسیاری از والدین تصور میکنند در روزهای بحران باید برای فرزندشان توضیح بدهند، او را قانع کنند یا نگرانیهایش را از بین ببرند. اما کودک، پیش از آنکه منطق ما را بفهمد، آرامش ما را احساس میکند.
وقتی فرزندتان نگران است، کنارش بنشینید. دستش را در دست بگیرید. او را در آغوش بکشید. اجازه دهید گرمای حضور شما، پیامی را منتقل کند که شاید هیچ واژهای نتواند بیانش کند:
«تو تنها نیستی؛ من کنار تو هستم.»
پژوهشهای روانشناسی نشان دادهاند که تماس عاطفی و محبتآمیز، بهویژه در لحظات اضطراب، به کاهش تنش روانی کودک کمک میکند و احساس امنیت را در او افزایش میدهد. کودکی که در لحظه ترس، پناهگاهی امن در آغوش والدینش پیدا میکند، آسانتر میتواند با هیجانهای دشوار کنار بیاید.
البته آغوش، فقط در آغوش گرفتن نیست. گاهی نشستن کنار کودک، نوازش موهایش، گرفتن دستش، نگاه مهربان یا حتی سکوتی سرشار از محبت، همان پیام را منتقل میکند:
«هر اتفاقی بیفتد، تو در این خانه تنها نخواهی بود.»
شاید نتوانیم همه بحرانهای دنیا را از زندگی فرزندانمان دور کنیم، اما میتوانیم کاری کنیم که هیچ بحرانی، آنها را از احساس دوست داشته شدن محروم نکند.
خانه، فقط با دیوارهایش امن نمیشود؛ خانه، با دلهایی امن میشود که در آن، کودک همیشه پناهگاهی برای آرام گرفتن دارد.
«آغوش والدین، نخستین مدرسه امنیت و آخرین پناهگاه اضطراب کودک است.»
🌱 هر کودکِ تابآور، حاصل حضورِ یک بزرگسالِ آرام است.
🌿 تمرین امروز:
امشب، پیش از خواب، فرزندمان را در آغوش بگیریم و بدون هیچ نصیحتی فقط به او بگوییم:
«بودنت، بزرگترین نعمت زندگی من است.»
🆔 @Sayehsokhan
❤13
📚 #کتاب : #از_ذهنت_خارج_شو_و_زندگی_کن #ویژه_نوجوانان
✍️ اثر: #جوزف_وی_سیاروچی و #لوئیز_هیز و #آن_بیلی
👌 ترجمه: #دکتر_علی_صاحبی و #دکتر_مهدی_اسکندری
📇 انتشارات: #سایه_سخن
📕 چاپ:#پنجم
🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
✍️ اثر: #جوزف_وی_سیاروچی و #لوئیز_هیز و #آن_بیلی
👌 ترجمه: #دکتر_علی_صاحبی و #دکتر_مهدی_اسکندری
📇 انتشارات: #سایه_سخن
📕 چاپ:#پنجم
🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
🌱 داستان دهم: زندگی منتظر توست!
✍ صبح آخرین روز مدرسه بود.
#آرمان مثل همیشه از کنار همان نیمکت گذشت.
لحظهای ایستاد.
لبخندی زد.
چقدر اتفاقها از همینجا شروع شده بود...
همین نیمکت...
همین حیاط...
و همان صدایی که روزی فکر میکرد باید تا آخر عمر از آن فرار کند.
در همین فکرها بود که یکی از دانشآموزان سال پایینتر به او نزدیک شد.
با تردید گفت:
ـ #آرمان...
میتوانم چیزی بپرسم؟
ـ حتماً.
پسرک سرش را پایین انداخت و گفت:
ـ هفتهی آینده باید جلوی کلاس ارائه بدهم...
خیلی میترسم.
تو اگر جای من بودی، چه کار میکردی؟
#آرمان چند لحظه سکوت کرد.
لبخند زد.
بعد آرام گفت:
ـ اگر منتظر بمانی تا ترست از بین برود...
شاید هیچوقت نوبت زندگیات نرسد.
پسرک با تعجب نگاهش کرد.
#آرمان ادامه داد:
ـ من هنوز هم گاهی میترسم...
هنوز هم صدایی توی ذهنم میگوید: «نرو...»
اما فهمیدهام که لازم نیست همیشه حرفش را گوش بدهم.
گاهی کافی است...
فقط یک قدم برداری.
پسرک لبخند زد.
تشکر کرد و رفت.
آرمان نگاهش را تا دوردست دنبال کرد.
انگار چند ماه پیش، خودش را میدید...
همان پسری که از ترس، حتی جرئت بلند کردن دستش را نداشت.
باد آرامی وزید.
برگهای درختها به حرکت درآمدند.
#آرمان زیر لب گفت:
«زندگی منتظر نماند...
و خوشحالم که من هم دیگر منتظر نماندم.»
🌿 پایان...
دوستان و همراهان عزیز...
اگر در این چند روز، همراه آرمان قدم زدید، شاید برایتان جالب باشد بدانید که این داستانها زاییدهی خیال ما نبودند.
آنها با الهام از یکی از کتابهای ارزشمند انتشارات سایه سخن تهیه شدهاند؛
کتابی که به نوجوانان یاد میدهد چگونه بهجای جنگیدن با افکار و احساساتشان، زندگی دلخواهشان را بسازند.
📚 «از ذهنت بیرون بیا و زندگی کن؛ ویژه نوجوانان»
نوشته: جوزف سیاروچی، لوئیز هیز و آن بیلی
ترجمه: دکتر علی صاحبی و دکتر مهدی اسکندری
اگر #آرمان برایتان آشنا بود...
شاید وقت آن رسیده باشد که شما هم داستان زندگی خودتان را از نو بنویسید.
باشد که زمانی بگویید:
«من هم میتوانم، با وجود ترسم، یک قدم به جلو بردارم.»🌹
🎁 میتونی مطالعهی این کتاب رو به خودت هدیه بدی
🆔 @Sayehsokhan
✍ صبح آخرین روز مدرسه بود.
#آرمان مثل همیشه از کنار همان نیمکت گذشت.
لحظهای ایستاد.
لبخندی زد.
چقدر اتفاقها از همینجا شروع شده بود...
همین نیمکت...
همین حیاط...
و همان صدایی که روزی فکر میکرد باید تا آخر عمر از آن فرار کند.
در همین فکرها بود که یکی از دانشآموزان سال پایینتر به او نزدیک شد.
با تردید گفت:
ـ #آرمان...
میتوانم چیزی بپرسم؟
ـ حتماً.
پسرک سرش را پایین انداخت و گفت:
ـ هفتهی آینده باید جلوی کلاس ارائه بدهم...
خیلی میترسم.
تو اگر جای من بودی، چه کار میکردی؟
#آرمان چند لحظه سکوت کرد.
لبخند زد.
بعد آرام گفت:
ـ اگر منتظر بمانی تا ترست از بین برود...
شاید هیچوقت نوبت زندگیات نرسد.
پسرک با تعجب نگاهش کرد.
#آرمان ادامه داد:
ـ من هنوز هم گاهی میترسم...
هنوز هم صدایی توی ذهنم میگوید: «نرو...»
اما فهمیدهام که لازم نیست همیشه حرفش را گوش بدهم.
گاهی کافی است...
فقط یک قدم برداری.
پسرک لبخند زد.
تشکر کرد و رفت.
آرمان نگاهش را تا دوردست دنبال کرد.
انگار چند ماه پیش، خودش را میدید...
همان پسری که از ترس، حتی جرئت بلند کردن دستش را نداشت.
باد آرامی وزید.
برگهای درختها به حرکت درآمدند.
#آرمان زیر لب گفت:
«زندگی منتظر نماند...
و خوشحالم که من هم دیگر منتظر نماندم.»
🌿 پایان...
دوستان و همراهان عزیز...
اگر در این چند روز، همراه آرمان قدم زدید، شاید برایتان جالب باشد بدانید که این داستانها زاییدهی خیال ما نبودند.
آنها با الهام از یکی از کتابهای ارزشمند انتشارات سایه سخن تهیه شدهاند؛
کتابی که به نوجوانان یاد میدهد چگونه بهجای جنگیدن با افکار و احساساتشان، زندگی دلخواهشان را بسازند.
📚 «از ذهنت بیرون بیا و زندگی کن؛ ویژه نوجوانان»
نوشته: جوزف سیاروچی، لوئیز هیز و آن بیلی
ترجمه: دکتر علی صاحبی و دکتر مهدی اسکندری
اگر #آرمان برایتان آشنا بود...
شاید وقت آن رسیده باشد که شما هم داستان زندگی خودتان را از نو بنویسید.
باشد که زمانی بگویید:
«من هم میتوانم، با وجود ترسم، یک قدم به جلو بردارم.»🌹
🎁 میتونی مطالعهی این کتاب رو به خودت هدیه بدی
🆔 @Sayehsokhan
نشر سایه سخن
از ذهنت خارج شو و زندگی کن (برای نوجوانان) | نشر سایه سخن
راهنمای یک زندگی بی نظیر برای نوجوانان این کتاب با هدف هدایت و مربیگری هیجانی نوجوانان و برای کمک به آنها در مدیریت ذهن و احساساتشان تدوین شده است و نوجوانان را گام به گام به دخمههای تاریک ذهن میبرد و با نور افکندن بر تمام زوایای قدرتمند آن، راه کنار آمدن…
❤11👏1
میرزادهی عشقی که در سی و یک سالگی زندگی را ترک گفت، تا اندازهای یادآورِ لرمونتوف شاعرِ روس میشود که بیش از بیست و هفت سال نزیست. تنها کوتاهیِ عمر، وجهِ مشترک میان این دو نبوده، هر دو شاعر ناآرام بودند و هر دو از وضع زمانهی خود دلتنگ، و هر دو جان بر سرِ گشادهزبانیِ خود نهادند. یک تفاوتِ زمانیِ نزدیکِ هشتاد سال میان آندو است و تفاوتِ مکانی نیز بدین سبب، لرمونتوف دردهای عمیقِ زندگی را در شعرهایش جا داده و عشقی بیشتر به مسائلِ روز پرداخته، با زبانی برافروخته و پُر غیظ.
عشقی مانند همهی گویندگانِ حسّاسِ دورهی جدید، سادهدل است. زود دل میبندد و زود میگسلد. در گسستن حق دارد، زیرا هیچ یک از کسانی که به آنها انتظار بسته، مانند خودِ او قاطع و خروشان نیستند. عشقی در واقع ترجمانِ روحِ منقلبِ عاصی شدهی ایران و تراکم و تعدّدِ مصائبِ آن است. زبانش گردنده به دشنام و نفرین است. میخواهد همه چیز را درهم بریزد و «عیدِ خون» بر پا کند. پیشنهاد میکند که هر ساله، سالی پنج روز کارگزارانِ مملکت را به محاکمهی صحرایی بکشند، و آنها را به کیفر اعدام برسانند. گویا یقین دارد که همهی آنها مستوجب این مجازات خواهند شد. آنگاه بقیّهی سیصد و شصت روز را آسوده زندگی کنند. نحوهی تفکّرِ او حاکی از روحیّهی آنارشیستیِ زمان است که عادتاً بر ملّتهای کارد به استخوان رسیده عارض میگردد. مضمونهایی که عشقی به کار میبرد در دایرهی همان چند موضوعِ اصلی است که معاصرانِ همفکرش چون عارف و فرّخی یزدی و سیّد اشرفالدّین به کار میبردند، منتها نزدِ او با لحنی گزندهتر. و این موضوعات عبارتند از:
رنجِ کارگر و دهقان، فاصلهی طبقاتیِ هولناک، ظلم و فساد دیوانیان، عقب ماندگیِ کشور در مقایسه با کشورهای پیشرفته، رواج جهل و خرافه، و بیحسّیِ مردم، که در مجموع میتوان آنها را «گناهکارانِ بیگناه» خواند...
سرانجام عشقی به علّت سرکشیِ بیحدّ و زبانِ تلخِ خود، در خونِ خویش در غلطید. بسیار حیف شد، زیرا اگر مانده بود گذشتِ عمر، او را پختهتر میکرد. امّا از سوی دیگر راهی جز آن نبود، که دورانِ صد سالهی اخیر احتیاج به قربانیِ بسیار داشته است.
#روزها_جلددوم
..............................
❇️ به مناسبت سالروز ترور ناجوانمردانهی میرزاده عشقی؛
عکس از خانم آزاده اخلاقی، پروژهی «به روایتِ یک شاهدِ عینی»
..............................
💎کانال دکتر محمّدعلی اسلامی نُدوشن
🆔 @sarv_e_sokhangoo
🆔 @Sayehsokhan
عشقی مانند همهی گویندگانِ حسّاسِ دورهی جدید، سادهدل است. زود دل میبندد و زود میگسلد. در گسستن حق دارد، زیرا هیچ یک از کسانی که به آنها انتظار بسته، مانند خودِ او قاطع و خروشان نیستند. عشقی در واقع ترجمانِ روحِ منقلبِ عاصی شدهی ایران و تراکم و تعدّدِ مصائبِ آن است. زبانش گردنده به دشنام و نفرین است. میخواهد همه چیز را درهم بریزد و «عیدِ خون» بر پا کند. پیشنهاد میکند که هر ساله، سالی پنج روز کارگزارانِ مملکت را به محاکمهی صحرایی بکشند، و آنها را به کیفر اعدام برسانند. گویا یقین دارد که همهی آنها مستوجب این مجازات خواهند شد. آنگاه بقیّهی سیصد و شصت روز را آسوده زندگی کنند. نحوهی تفکّرِ او حاکی از روحیّهی آنارشیستیِ زمان است که عادتاً بر ملّتهای کارد به استخوان رسیده عارض میگردد. مضمونهایی که عشقی به کار میبرد در دایرهی همان چند موضوعِ اصلی است که معاصرانِ همفکرش چون عارف و فرّخی یزدی و سیّد اشرفالدّین به کار میبردند، منتها نزدِ او با لحنی گزندهتر. و این موضوعات عبارتند از:
رنجِ کارگر و دهقان، فاصلهی طبقاتیِ هولناک، ظلم و فساد دیوانیان، عقب ماندگیِ کشور در مقایسه با کشورهای پیشرفته، رواج جهل و خرافه، و بیحسّیِ مردم، که در مجموع میتوان آنها را «گناهکارانِ بیگناه» خواند...
سرانجام عشقی به علّت سرکشیِ بیحدّ و زبانِ تلخِ خود، در خونِ خویش در غلطید. بسیار حیف شد، زیرا اگر مانده بود گذشتِ عمر، او را پختهتر میکرد. امّا از سوی دیگر راهی جز آن نبود، که دورانِ صد سالهی اخیر احتیاج به قربانیِ بسیار داشته است.
#روزها_جلددوم
..............................
❇️ به مناسبت سالروز ترور ناجوانمردانهی میرزاده عشقی؛
عکس از خانم آزاده اخلاقی، پروژهی «به روایتِ یک شاهدِ عینی»
..............................
💎کانال دکتر محمّدعلی اسلامی نُدوشن
🆔 @sarv_e_sokhangoo
🆔 @Sayehsokhan
❤4👏4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در این شرایط ناآرام، مهمترین وظیفه ما چیست؟
✍ همراهان فرهیخته و گرامی، گاهی روزگار، پرسشهایی پیش پای ما میگذارد که هیچکس دوست ندارد با آنها روبهرو شود.
جنگ و ناآرامی یکی از همان پرسشهاست.
در چنین روزهایی، طبیعی است که نگران شویم، خبرها را دنبال کنیم، برای عزیزانمان دلواپس باشیم و آینده را مبهم ببینیم. اما در کنار همه این احساسات، یک حقیقت مهم را هم نباید فراموش کنیم:
همه چیز در اختیار ما نیست؛ اما همه چیز هم خارج از اختیار ما نیست.
ما نمیتوانیم تصمیم مسئولان را تغییر دهیم، مسیر موشکها را عوض کنیم یا پایان جنگ را تعیین کنیم. اما میتوانیم تصمیم بگیریم که چگونه با این روزها زندگی کنیم.
میتوانیم مراقب باشیم که شایعهای را منتشر نکنیم.
میتوانیم پیش از فرستادن هر خبری، از صحت آن مطمئن شویم.
میتوانیم به جای انتقال وحشت، آرامش را به خانه خود ببریم.
میتوانیم برای کودکان، پدر و مادری امن باشیم، نه بلندگوی ترس.
میتوانیم از سالمندان و کسانی که آسیبپذیرترند بیشتر مراقبت کنیم.
میتوانیم خواب، غذا، ارتباط با عزیزان و برنامه روزانهمان را تا حد امکان حفظ کنیم.
جنگ و تشویش دیر یا زود تمام خواهد شد؛ اما آنچه پس از جنگ با ما میماند، فقط ویرانیهای بیرونی نیست. گاهی زخمهای روانی، سالها از خود جنگ دوام بیشتری دارند.
پس از خودمان بپرسیم: آیا امروز کاری که میکنم فردای من را آرامتر میکند یا آشفتهتر؟
اگر هر ساعت دهها بار اخبار را مرور کنم...
اگر هر شایعهای را منتشر کنم...
اگر تمام گفتوگوهای خانه را به ترس و ناامیدی تبدیل کنم... شاید ناخواسته، خسارتی به روان خود و عزیزانم وارد کنم که جبرانش آسان نباشد.
در مقابل، اگر سهم خود را درست انجام دهم، حتی در دل بحران نیز کرامت انسانیام را حفظ کردهام و فردا حسرت نمیخورم.
امروز شاید بزرگترین شجاعت، حفظ آرامش باشد. بزرگترین مسئولیت، مراقبت از روان خود و عزیزانمان باشد. و بزرگترین خدمت، این باشد که چرخه ترس را ادامه ندهیم.
بیایید انرژی خود را صرف آنچه در اختیارمان است کنیم؛ زیرا زندگی، حتی در دشوارترین روزها، همچنان از ما دعوت میکند که انسان بمانیم و کاری انسانی انجام دهیم.
آرامش، مسئولیتپذیری و امید، شاید امروز ارزشمندترین هدایایی باشد که میتوانیم به خود و یکدیگر بدهیم.
پیشنهاد میشه:
امروز فقط روی یک کاری تمرکز کنیم که در اختیار ما است و میتواند حال خودمان یا یکی از عزیزانمان را اندکی بهتر کند.
شاد باشید
🆔 @Sayehsokhan
✍ همراهان فرهیخته و گرامی، گاهی روزگار، پرسشهایی پیش پای ما میگذارد که هیچکس دوست ندارد با آنها روبهرو شود.
جنگ و ناآرامی یکی از همان پرسشهاست.
در چنین روزهایی، طبیعی است که نگران شویم، خبرها را دنبال کنیم، برای عزیزانمان دلواپس باشیم و آینده را مبهم ببینیم. اما در کنار همه این احساسات، یک حقیقت مهم را هم نباید فراموش کنیم:
همه چیز در اختیار ما نیست؛ اما همه چیز هم خارج از اختیار ما نیست.
ما نمیتوانیم تصمیم مسئولان را تغییر دهیم، مسیر موشکها را عوض کنیم یا پایان جنگ را تعیین کنیم. اما میتوانیم تصمیم بگیریم که چگونه با این روزها زندگی کنیم.
میتوانیم مراقب باشیم که شایعهای را منتشر نکنیم.
میتوانیم پیش از فرستادن هر خبری، از صحت آن مطمئن شویم.
میتوانیم به جای انتقال وحشت، آرامش را به خانه خود ببریم.
میتوانیم برای کودکان، پدر و مادری امن باشیم، نه بلندگوی ترس.
میتوانیم از سالمندان و کسانی که آسیبپذیرترند بیشتر مراقبت کنیم.
میتوانیم خواب، غذا، ارتباط با عزیزان و برنامه روزانهمان را تا حد امکان حفظ کنیم.
جنگ و تشویش دیر یا زود تمام خواهد شد؛ اما آنچه پس از جنگ با ما میماند، فقط ویرانیهای بیرونی نیست. گاهی زخمهای روانی، سالها از خود جنگ دوام بیشتری دارند.
پس از خودمان بپرسیم: آیا امروز کاری که میکنم فردای من را آرامتر میکند یا آشفتهتر؟
اگر هر ساعت دهها بار اخبار را مرور کنم...
اگر هر شایعهای را منتشر کنم...
اگر تمام گفتوگوهای خانه را به ترس و ناامیدی تبدیل کنم... شاید ناخواسته، خسارتی به روان خود و عزیزانم وارد کنم که جبرانش آسان نباشد.
در مقابل، اگر سهم خود را درست انجام دهم، حتی در دل بحران نیز کرامت انسانیام را حفظ کردهام و فردا حسرت نمیخورم.
امروز شاید بزرگترین شجاعت، حفظ آرامش باشد. بزرگترین مسئولیت، مراقبت از روان خود و عزیزانمان باشد. و بزرگترین خدمت، این باشد که چرخه ترس را ادامه ندهیم.
بیایید انرژی خود را صرف آنچه در اختیارمان است کنیم؛ زیرا زندگی، حتی در دشوارترین روزها، همچنان از ما دعوت میکند که انسان بمانیم و کاری انسانی انجام دهیم.
آرامش، مسئولیتپذیری و امید، شاید امروز ارزشمندترین هدایایی باشد که میتوانیم به خود و یکدیگر بدهیم.
پیشنهاد میشه:
امروز فقط روی یک کاری تمرکز کنیم که در اختیار ما است و میتواند حال خودمان یا یکی از عزیزانمان را اندکی بهتر کند.
شاد باشید
🆔 @Sayehsokhan
❤25👏2👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌹🌷جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد
این دو که هر دو یکیست جز که همان یک مباد
http://telegram.me/bavarh
🆔 @Sayehsokhan
این دو که هر دو یکیست جز که همان یک مباد
http://telegram.me/bavarh
🆔 @Sayehsokhan
❤12👍11👎2👏2
آیا آموزش اولویت اول دولت ماست؟
✍ دولت ژاپن یک ایستگاه دورافتاده قطار در شمالیترین نقطه کشور بنام کامی شیراتاکی را فقط به خاطر اینکه یک دختر دبیرستانی از آن استفاده میکرد باز نگه داشته بود.
این ایستگاه قرار بود بسته شود اما شرکت راه آهن ژاپن بعد از اینکه متوجه شد یک دختر دبیرستانی هر صبح و عصر از آن برای رفت و آمد به مدرسه استفاده میکند از تصمیم خود منصرف شد و ایستگاه را تا زمانی که دختر فارغالتحصیل شود باز نگهداشت.
این ایستگاه در بین دو شهر قرار داشت و قطار فقط 8 صبح و 4 بعد از ظهر یکبار در آن توقف میکرد. زمان توقف قطار بر اساس برنامه رفت و برگشت دختر تنظیم شده بود.
و این چنین است که دولت ژاپن مورد تکریم ملتش میباشد چرا که آموزش، اولویت اول دولت میباشد و مسئولین حاضرند برای حفظ منافع حتی یک دانش آموز متحمل هزینههای سنگین شوند.
در صفحه فیسبوک یک شهروند ژاپنی چنین نوشته است:
" من حاضرم در راه چنین دولتی جانم را فداکنم ، چون هیچ کودکی بحال خود رها نمیشود "
🆔 @Sayehsokhan
✍ دولت ژاپن یک ایستگاه دورافتاده قطار در شمالیترین نقطه کشور بنام کامی شیراتاکی را فقط به خاطر اینکه یک دختر دبیرستانی از آن استفاده میکرد باز نگه داشته بود.
این ایستگاه قرار بود بسته شود اما شرکت راه آهن ژاپن بعد از اینکه متوجه شد یک دختر دبیرستانی هر صبح و عصر از آن برای رفت و آمد به مدرسه استفاده میکند از تصمیم خود منصرف شد و ایستگاه را تا زمانی که دختر فارغالتحصیل شود باز نگهداشت.
این ایستگاه در بین دو شهر قرار داشت و قطار فقط 8 صبح و 4 بعد از ظهر یکبار در آن توقف میکرد. زمان توقف قطار بر اساس برنامه رفت و برگشت دختر تنظیم شده بود.
و این چنین است که دولت ژاپن مورد تکریم ملتش میباشد چرا که آموزش، اولویت اول دولت میباشد و مسئولین حاضرند برای حفظ منافع حتی یک دانش آموز متحمل هزینههای سنگین شوند.
در صفحه فیسبوک یک شهروند ژاپنی چنین نوشته است:
" من حاضرم در راه چنین دولتی جانم را فداکنم ، چون هیچ کودکی بحال خود رها نمیشود "
🆔 @Sayehsokhan
👏17❤13👍12
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌱 روانِ امن؛ کودکِ تابآور
قسمت چهارم: چرا بعضی ترسها سالها در ذهن کودک میمانند؟
✍ «گاهی آنچه کودک را سالها آزار میدهد، خودِ حادثه نیست؛ احساسی است که در آن لحظه با آن تنها مانده است.»
همه ترسها ماندگار نمیشوند. بسیاری از کودکان، پس از تجربه یک اتفاق ناگوار، بهتدریج آرامش خود را بازمییابند. اما گاهی یک ترس، ماهها یا حتی سالها در ذهن کودک باقی میماند و با شنیدن یک صدا، دیدن یک تصویر یا یادآوری یک خاطره، دوباره زنده میشود.
روانشناسان این واکنش را طبیعی میدانند. وقتی کودک در برابر یک حادثه بسیار ترسناک قرار میگیرد و احساس کند امنیتش از بین رفته یا در آن لحظه کسی احساس او را ندیده و درکش نکرده است، ذهن او آن تجربه را بهعنوان یک «خطر همیشگی» ثبت میکند. به همین دلیل، ممکن است مدتها بعد نیز با کوچکترین نشانهای، همان ترس دوباره در وجودش شعلهور شود.
اما خبر خوب این است که همه تجربههای تلخ، به زخمهای ماندگار تبدیل نمیشوند.
آنچه بیش از خودِ حادثه اهمیت دارد، واکنش ما پس از آن حادثه است.
اگر کودک احساس کند کسی حرفش را میشنود، احساسش را میپذیرد، او را در آغوش میگیرد و دوباره به زندگی عادی بازمیگرداند، احتمال اینکه آن تجربه به زخمی ماندگار تبدیل شود، بسیار کمتر خواهد شد.
پس در روزهای بحران، از خودمان بپرسیم:
«امروز چه کاری انجام دادم که احساس امنیت را به فرزندم برگردانم؟»
گاهی پاسخ این پرسش، بسیار ساده است: چند دقیقه بازی کردن. یک گفتوگوی صمیمانه. کتاب خواندن کنار هم. قدم زدن در طبیعت. یا فقط یک آغوش گرم و طولانی.
این کارهای به ظاهر کوچک، به ذهن کودک پیام میدهند که زندگی هنوز ادامه دارد، هنوز زیبایی وجود دارد و هنوز میتوان احساس امنیت کرد.
«کودکان، از میان خاطرات تلخ عبور میکنند؛ اگر دست مهربانی در تمام مسیر همراهشان باشد.»
🌿 تمرین امروز:
امشب، از فرزندمان بپرسیم: «امروز چه چیزی باعث شد خوشحال شود؟ و چه چیزی کمی او را ترساند؟»
فقط گوش کنیم. قضاوت نکنیم.
گاهی شنیدن، بزرگترین درمان است.
🌱 هر کودکِ تابآور، حاصل حضورِ یک بزرگسالِ آرام است.
ادامه دارد...
🆔 @Sayehsokhan
قسمت چهارم: چرا بعضی ترسها سالها در ذهن کودک میمانند؟
✍ «گاهی آنچه کودک را سالها آزار میدهد، خودِ حادثه نیست؛ احساسی است که در آن لحظه با آن تنها مانده است.»
همه ترسها ماندگار نمیشوند. بسیاری از کودکان، پس از تجربه یک اتفاق ناگوار، بهتدریج آرامش خود را بازمییابند. اما گاهی یک ترس، ماهها یا حتی سالها در ذهن کودک باقی میماند و با شنیدن یک صدا، دیدن یک تصویر یا یادآوری یک خاطره، دوباره زنده میشود.
روانشناسان این واکنش را طبیعی میدانند. وقتی کودک در برابر یک حادثه بسیار ترسناک قرار میگیرد و احساس کند امنیتش از بین رفته یا در آن لحظه کسی احساس او را ندیده و درکش نکرده است، ذهن او آن تجربه را بهعنوان یک «خطر همیشگی» ثبت میکند. به همین دلیل، ممکن است مدتها بعد نیز با کوچکترین نشانهای، همان ترس دوباره در وجودش شعلهور شود.
اما خبر خوب این است که همه تجربههای تلخ، به زخمهای ماندگار تبدیل نمیشوند.
آنچه بیش از خودِ حادثه اهمیت دارد، واکنش ما پس از آن حادثه است.
اگر کودک احساس کند کسی حرفش را میشنود، احساسش را میپذیرد، او را در آغوش میگیرد و دوباره به زندگی عادی بازمیگرداند، احتمال اینکه آن تجربه به زخمی ماندگار تبدیل شود، بسیار کمتر خواهد شد.
پس در روزهای بحران، از خودمان بپرسیم:
«امروز چه کاری انجام دادم که احساس امنیت را به فرزندم برگردانم؟»
گاهی پاسخ این پرسش، بسیار ساده است: چند دقیقه بازی کردن. یک گفتوگوی صمیمانه. کتاب خواندن کنار هم. قدم زدن در طبیعت. یا فقط یک آغوش گرم و طولانی.
این کارهای به ظاهر کوچک، به ذهن کودک پیام میدهند که زندگی هنوز ادامه دارد، هنوز زیبایی وجود دارد و هنوز میتوان احساس امنیت کرد.
«کودکان، از میان خاطرات تلخ عبور میکنند؛ اگر دست مهربانی در تمام مسیر همراهشان باشد.»
🌿 تمرین امروز:
امشب، از فرزندمان بپرسیم: «امروز چه چیزی باعث شد خوشحال شود؟ و چه چیزی کمی او را ترساند؟»
فقط گوش کنیم. قضاوت نکنیم.
گاهی شنیدن، بزرگترین درمان است.
🌱 هر کودکِ تابآور، حاصل حضورِ یک بزرگسالِ آرام است.
ادامه دارد...
🆔 @Sayehsokhan
👍13
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گاهی زخمی که امروز با خودمان حمل میکنیم، فقط متعلق به ما نیست...
ترومای بیننسلی یعنی دردها، ترسها، باورها و الگوهای ناسالمی که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشوند؛ بدون اینکه کسی متوجه حضورشان باشد. کودکی که در فضایی پر از اضطراب، سرزنش، سکوت عاطفی یا ناامنی رشد میکند، ممکن است سالها بعد همان احساسات را در روابط، فرزندپروری یا تصمیمهای زندگی خود تجربه کند.
شاید دلیل بعضی از نگرانیهای همیشگی، ترس از صمیمیت، احساس ناکافی بودن یا ناتوانی در ابراز احساسات، فقط به تجربیات شخصی ما محدود نباشد؛ گاهی ریشه آنها در داستانهای ناتمام نسلهای قبل نهفته است.
خبر خوب این است که آگاهی، نقطه پایان چرخههای تکراری است. وقتی ریشه زخمها را بشناسیم، میتوانیم انتخاب کنیم که آنها را به نسل بعد منتقل نکنیم.
شفا یافتن فقط برای خودمان نیست؛ هدیهای است که به فرزندان و نسلهای آینده میدهیم. 🌱
دردی را که به ارث بردهای، به ارث نگذار.
ما قربانی چرخهای میشویم که نسلها تکرار شدند.
#روانشناسی #اضطراب #افسردگی
🆔 @Sayehsokhan
ترومای بیننسلی یعنی دردها، ترسها، باورها و الگوهای ناسالمی که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشوند؛ بدون اینکه کسی متوجه حضورشان باشد. کودکی که در فضایی پر از اضطراب، سرزنش، سکوت عاطفی یا ناامنی رشد میکند، ممکن است سالها بعد همان احساسات را در روابط، فرزندپروری یا تصمیمهای زندگی خود تجربه کند.
شاید دلیل بعضی از نگرانیهای همیشگی، ترس از صمیمیت، احساس ناکافی بودن یا ناتوانی در ابراز احساسات، فقط به تجربیات شخصی ما محدود نباشد؛ گاهی ریشه آنها در داستانهای ناتمام نسلهای قبل نهفته است.
خبر خوب این است که آگاهی، نقطه پایان چرخههای تکراری است. وقتی ریشه زخمها را بشناسیم، میتوانیم انتخاب کنیم که آنها را به نسل بعد منتقل نکنیم.
شفا یافتن فقط برای خودمان نیست؛ هدیهای است که به فرزندان و نسلهای آینده میدهیم. 🌱
دردی را که به ارث بردهای، به ارث نگذار.
ما قربانی چرخهای میشویم که نسلها تکرار شدند.
#روانشناسی #اضطراب #افسردگی
🆔 @Sayehsokhan
❤18👍5👏2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✅طالبان یک معلم زن را به جرم آموزش آنلاین در ملاعام شلاق زد.
سازمان ملل: در سه ماه اول سال ۲۰۲۶، حداقل ۳۹ زن در افغانستان در ملا عام شلاق خوردند
۲.۲ میلیون دختر و زن از درس و تعلیم محروم هستند
🔻شکوه و عظمت و مظلومیت این زن معلم را و درنده خویی وعمق حماقت طالبان را ببینید
🆔https://t.me/hajsadri
🆔 @Sayehsokhan
سازمان ملل: در سه ماه اول سال ۲۰۲۶، حداقل ۳۹ زن در افغانستان در ملا عام شلاق خوردند
۲.۲ میلیون دختر و زن از درس و تعلیم محروم هستند
🔻شکوه و عظمت و مظلومیت این زن معلم را و درنده خویی وعمق حماقت طالبان را ببینید
🆔https://t.me/hajsadri
🆔 @Sayehsokhan
👎17❤6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM