انتشارات سایه سخن
9.35K subscribers
13.9K photos
5.19K videos
280 files
4.31K links
📚📚کتابخانه ای همراه؛
همراه با شما تا هنر زندگی🌹🌹

خرید کتاب از سایت:
⬇️⬇️⬇️⬇️
www.sayehsokhan.com

📚ثبت سفارش مستقیم کتاب در دایرکت تلگرام:
👇👇👇👇
@sayehsokhanpub

آدرس: خ 12فروردین، کوچه بهشت آیین، پ 19 همکف
تلفن: 02166496410 و 02166408408
Download Telegram
🌱 روانِ امن؛ کودکِ تاب‌آور

قسمت اول: کودکان، جنگ را با چشم‌های ما تجربه می‌کنند.

«همه زخم‌های جنگ، بر تن انسان نمی‌نشینند؛ بعضی از عمیق‌ترین زخم‌ها، در سکوتِ روان کودکان شکل می‌گیرند.»

وقتی از جنگ و بحران سخن می‌گوییم، بیشتر به خانه‌های ویران، خیابان‌های آسیب‌دیده و خسارت‌های جسمی می‌اندیشیم؛ اما گاهی آنچه دیده نمی‌شود، ماندگارتر است. روان کودکان، بیش از آنچه تصور می‌کنیم، از فضای پیرامون تأثیر می‌پذیرد.

کودک برای شناخت جهان، به رفتار و نگاه بزرگ‌ترها تکیه می‌کند. اگر هر روز در خانه، تصاویر خشونت، اخبار نگران‌کننده و گفت‌وگوهای آکنده از ترس جریان داشته باشد، او نیز جهان را جایی ناامن و غیرقابل پیش‌بینی خواهد دید؛ حتی اگر هرگز صدای انفجار را از نزدیک نشنیده باشد.

ذهن کودک هنوز برای حمل این همه اضطراب و خشونت ساخته نشده است. او نمی‌تواند مانند یک بزرگسال، خبرها را تحلیل کند و میان «آنچه در صفحه تلویزیون می‌بیند» و «زندگی واقعی خود» مرزی روشن بکشد. به همین دلیل، تکرار تصاویر تلخ و اخبار هولناک می‌تواند احساس امنیت او را خدشه‌دار کند و زمینه‌ساز اضطراب، کابوس‌های شبانه و آسیب‌های عاطفی شود.

شاید این روزها نتوانیم همه رویدادهای جهان را تغییر دهیم، اما می‌توانیم فضای خانه را امن‌تر کنیم. لازم نیست کودکان همه خبرها را بدانند، همه تصاویر را ببینند و همه نگرانی‌های بزرگسالان را بشنوند.

گاهی خاموش کردن تلویزیون، کنار گذاشتن تلفن همراه، قدم زدن با فرزند، کتاب خواندن، بازی کردن یا شنیدن خنده‌های او، ارزشمندتر از ساعت‌ها دنبال کردن خبرهایی است که جز افزایش اضطراب، دستاورد دیگری ندارند.

بیایید در روزهای بحران، بیش از همیشه نگهبان آرامش خانه باشیم. کودکان، پیش از آنکه به تحلیل‌های ما نیاز داشته باشند، به احساس امنیت نیاز دارند؛ امنیتی که از حضور آرام، نگاه مطمئن و محبت بی‌دریغ پدر و مادر سرچشمه می‌گیرد.

«آرامش، نخستین هدیه‌ای است که والدین می‌توانند به فرزندان خود ببخشند؛ زیرا کودکان، پیش از آنکه به سخنان ما گوش دهند، از حالِ ما درس می‌آموزند.»

🌱 هر کودکِ تاب‌آور، حاصل حضورِ یک بزرگسالِ آرام است.

ادامه دارد...

🆔 @Sayehsokhan
11👍3
🌱 داستان ششم: همراه با ترس!

روز ارائه رسید.
از صبح، دلِ #آرمان آشوب بود.
چند بار تصمیم گرفت به معلم بگوید حالش خوب نیست.

شاید می‌توانست ارائه را به هفته بعد موکول کند.
همان موقع، صدای آشنا دوباره آمد.
«هنوز هم دیر نشده...»
«بگو مریضی.»

«هیچ‌کس هم نمی‌فهمد.»
#آرمان کیفش را روی نیمکت گذاشت و از پنجره به حیاط مدرسه خیره شد.
چند نفس عمیق کشید.
ناگهان چیزی به ذهنش رسید.

با خودش گفت:
«تو مثل یک مهمان ناخوانده‌ای...»
صدای ذهنش ساکت شد.
#آرمان آرام ادامه داد:
«من دعوتت نکرده‌ام...
اما حالا که آمده‌ای، نمی‌توانم جلوی آمدنت را هم بگیرم.»

صدای ذهن دوباره گفت:
«پس یعنی می‌خواهی با همین ترس بروی؟»
#آرمان لبخند زد.
«آره...
تو هم بیا.»
زنگ کلاس خورد.
اسم #آرمان را صدا زدند.
قلبش آن‌قدر تند می‌زد که فکر می‌کرد همه صدایش را می‌شنوند.
ترس، کنار او راه می‌رفت.
دست‌هایش هنوز کمی می‌لرزید.
اما این بار...

ترس جلوتر از او راه نمی‌رفت.
کنارش راه می‌رفت.
#آرمان شروع به صحبت کرد.
دو بار کلمه‌ای را فراموش کرد.
یک بار هم از روی برگه‌اش کمک گرفت.
اما وقتی ارائه تمام شد، کلاس برایش دست زد.
.
در راه بازگشت به نیمکت، صدای ذهن دوباره گفت:
«دیدی؟ می‌توانستی بهتر باشی.»
#آرمان آرام در دلش جواب داد:
«شاید...
اما امروز قرار نبود کامل باشم...
قرار بود فقط حاضر باشم.»

آن روز، #آرمان یک راز کوچک را کشف کرد:
بعضی مهمان‌ها هیچ‌وقت از خانه ذهن ما نمی‌روند؛ اما لازم هم نیست صاحب خانه شوند
.
ادامه دارد...

🌿 این داستان با الهام از یکی از آثار انتشارات سایه سخن نوشته شده است.
می‌تونی حدس بزنی کدام کتابه؟

🆔 @Sayehsokhan
👍105
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام! صبح بخیر

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan
13👏6
👈 تکنیک دانمارکی‌ها برای خوشبختی و آرامش چیست؟
💐💐

    📗  بدو  !  بدو !
       همه‌ چیز باید بیشتر باشد و سریع‌تر انجام شود، چرخه‌ای بی‌پایان از دویدن و رسیدن و دوباره دویدن که با ارزش‌هایی مانند موفقیت و بهره‌وری توجیه می‌شود.
سبک  زندگی سریع باعث می‌شود که این هفت ویژگی را داشته باشیم:

۱ـ پرمشغله ۲ـ عجول ۳ـ مضطرب ۴ـ  سطحی،
۵ـ بی‌قرار ۶ـ  متمرکز بر کمیت نه کیفیت و
۷. کم توجه.

📒 در سبک زندگی سریع، ما غذا را قورت می‌دهیم اما در آهستگی، غذا را مزمزه می‌کنیم. در سبک زندگی سریع ما چایی را هورت می‌کشیم اما در سبک زندگی آهسته، جرعه جرعه چای را می‌نوشیم و از آن لذت می‌بریم. سبک زندگی سریع حتی روی نیایش‌های ما نیز تاثیر گذاشته است. ما نیایش‌های روزانه‌مان را سریع و تند تند می‌خوانیم اما در سبک زندگی آهسته ما کلمه به کلمه با قدرت برتر و جهان متعالی ارتباط برقرار می‌کنیم. خلاصه‌اش آنقدر گرفتاریم که وقت نداريم خوشخبت شويم!

👈پیشنهاد عملی: تکنیک هوگا

        📒 بگذارید با تکنیک هوگای دانمارکی‌ها (Hygge) آشنا شویم. این مفهوم بخشی از فرهنگ دانمارکی است. دانمارکی‌ها معتقدند در جهانی که پر از استرس و سرعت است باید شادمانی را در لحظه‌های ساده جستجو کرد. دنج بودن مایه خوشحالی است. چگونه هوگا کنیم یا هوگا باشیم؟

📚پنج راهکار ساده:

۱ـ از شلوغی فاصله بگیرید و فضای دنج و گرم ایجاد کنید – از شمع، نورهای ملایم و وسایل راحتی استفاده کنید.

۲ـ به آرامش خود توجه کنید – لباس‌های راحت بپوشید و با یک نوشیدنی گرم آرام بگیرید.

۳ـ از لحظات کوچک لذت ببرید – هر روز زمانی را برای کارهایی که دوست دارید اختصاص دهید.

۴ـ  ارتباط عمیق را جایگزین فناوری وسیع کنید! – تکنولوژی و شبکه‌های اجتماعی وسیع را مدتی کنار بگذارید و روی روابط عمیق با چند نفر رفیق شفیق تمرکز کنید.

۵ـ با طبیعت ارتباط داشته باشید – پیاده‌روی در پارک یا نشستن کنار پنجره و تماشای باران می‌تواند حس آرامش را تقویت کند.


📕 بعضی‌ها می گویند شاید ریشه هوگا از هاگ (Hug) بغل کردن بیاد. احتمالا بی ربط هم نیست! شاید هوگا به معنی در آغوش کشیدن لحظات ناب و ساده زندگی باشد.
       سبک زندگی آهسته برعکس سبک زندگی سریع دارای هفت ویژگی متفاوت است:

۱ـ آرام، ۲ـ مراقب ۳ـ پذیرا ۴ـ طمأنینه ۵ـ  صبور ۶ـ  ژرف‌اندیش ۷ـ  تمرکز بر کیفیت نه کمیت.

     تا کلمه آهستگی را می شنویم ممکن است که برداشت‌های اشتباه هم به ذهن‌مان بیاید:

👈آهستگی به معنای ترمز نیست.
👈آهستگی به معنای بیکاری و انفعال نیست.
👈هستگی به معنای ملال و رخوت نیست.

📕 آهستگی به معنای حضور در لحظه و لذت از لحظه است.

🆔 @bookstoreARA
🆔 @Sayehsokhan
22👏1
🌱 داستان هفتم:  راهی که برایم مهم است

چند روز از ارائه گذشته بود.
زنگ آخر، #آرمان و دوستش از مدرسه بیرون آمدند.

دوستش خندید و گفت:
ـ راستی... فکر می‌کردم ارائه‌ات خیلی بهتر باشد!
#آرمان هم خندید.
ـ خودم هم همین فکر را می‌کردم.
چند قدم در سکوت راه رفتند.

بعد دوستش پرسید:
ـ پس از اینکه این‌قدر استرس داشتی، ارزشش را داشت؟
#آرمان جواب نداد.
تا اینکه به پارک کوچکی کنار مدرسه رسیدند.
پیرمردی را دید که آرام‌آرام در مسیر مخصوص پیاده‌روی قدم می‌زد.

نه می‌دوید...
نه عجله داشت...
فقط قدم برمی‌داشت.
#آرمان بی‌اختیار گفت:
ـ فکر کنم... آره.

دوستش پرسید:
ـ چرا؟
#آرمان کمی فکر کرد.
بعد آرام گفت:
ـ چون فهمیدم من برای دست زدن آخر کلاس این کار را نکردم.

برای این هم نبود که همه بگویند عالی بود.
دوستش با تعجب نگاهش کرد.
ـ پس برای چی؟

#آرمان لبخند زد.
ـ فقط دلم می‌خواست از کسی که دیروز بودم، یک قدم جلوتر باشم.
باد آرام برگ‌های درخت‌ها را تکان می‌داد.
همان صدای آشنا دوباره پیدایش شد.
«هنوز راه زیادی مانده...»

#آرمان این بار لبخند زد.
در دلش گفت:
«می‌دانم...»
«مهم این است که دارم راه می‌روم.»
گاهی مهم‌ترین اتفاق زندگی، رسیدن به مقصد نیست...

این است که بالاخره جرئت کنی در راهی قدم بگذاری که برایت مهم است.

ادامه دارد...

🌿 این داستان با الهام از یکی از آثار انتشارات سایه سخن نوشته شده است.
می‌تونی حدس بزنی کدام کتابه؟

🆔 @Sayehsokhan
8👏8
4_5876111806115613583.mp4
15.4 MB
رفاقت به جای رقابت!

🆔 @Sayehsokhan
👍6👏3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام! صبح بخیر

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan
10👍8
#نیایش_برای_صلح، تا پیش از ۱۹۱۳ ناشناخته بود. این متن پشت یکی از شمایل‌های فرانچسکوی قدیس نگاشته شده بود. انتساب این نیایش به او، در سال ۱۹۳۶ تأیید گردید و پس از آن که در #۱۹۴۵ از تریبون #سازمان_ملل خوانده شد، انتشار جهانی یافت.

از این نیایش زیبا چند ترجمه هست اما به‌نظرم ترجمه‌ی #پیروز_سیار دقیق‌ترین و زیباترین است.

                  نیایش برای صلح   

خداوندا ، مرا بستر صلح خويش قرار ده.
تا:
آنجا كه كين است ، بادا که عشق آورم .
آنجا كه تقصير است ، بخشايش آورم .
آنجا كه تفرقه است ، يگانگي آورم .
آنجا كه خطا است ، راستي آورم .
آنجا كه شك است ، ايمان آورم .
آنجا كه نوميدي است ، اميد آورم .
آنجا كه ظلمات است ، نور آورم .
آنجا كه غمناكي است ، شادماني آورم .

خداوندا ، بادا كه بيشتر در پي تسلي دادن باشم تا تسلي يافتن ،

در پي فهميدن باشم تا فهميده شدن،

در پي دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن ،

چه با دادن است كه مي‌گيريم ،
با فراموشي خويشتن است كه خويشتن را باز مي‌يابيم،

با بخشودن است كه بخشايش به كف مي‌آوريم .
با مردن است كه به زندگي برانگيخته مي‌شويم .

برگرفته از #رفیق_اعلی
نوشته‌ی #کریستین_بوبن
ترجمه‌ی #پیروز_سیّار

🆔 @Sayehsokhan
22
🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
👍1
🌱 روانِ امن؛ کودکِ تاب‌آور

قسمت دوم: به کودکان اجازه دهید از ترس‌هایشان حرف بزنند

«کودکی که از ترس‌هایش سخن می‌گوید، نیمی از راه آرام شدن را پیموده است.»

وقتی کودکی می‌گوید: «می‌ترسم...»، نخستین واکنش ما معمولاً این است که بگوییم: «چیزی نیست»، «نگران نباش» یا «به این موضوع فکر نکن.»

این جملات از سر محبت گفته می‌شوند، اما همیشه آرام‌بخش نیستند.
کودک، پیش از آنکه به پاسخ نیاز داشته باشد، به شنیده شدن نیاز دارد.

اگر از صدای آژیر، خبرهای تلویزیون یا آینده نگران است، اجازه دهیم احساسش را بیان کند. با دقت به حرف‌هایش گوش دهیم، میان سخنش نپریم و برای ترسش دلیل‌تراشی نکنیم.
گاهی تنها کافی است بگوییم:
«می‌دانم ترسیده‌ای...»

«اگر من هم جای تو بودم، شاید همین احساس را داشتم.»
«خوشحالم که احساست را با من در میان گذاشتی.»

همین چند جمله ساده، به کودک این پیام را می‌دهد که احساساتش پذیرفته شده‌اند و او در این نگرانی تنها نیست.

روان‌شناسان معتقدند احساساتی که مجال بیان پیدا می‌کنند، آرام‌آرام قابل مدیریت می‌شوند؛ اما احساساتی که سرکوب می‌شوند، اغلب به شکل اضطراب، بی‌قراری، کابوس‌های شبانه یا نگرانی‌های مداوم بازمی‌گردند.

یادمان باشد، قرار نیست همیشه پاسخ همه پرسش‌های کودکان را بدانیم. گاهی بزرگ‌ترین هدیه ما، این نیست که همه ابهام‌ها را برطرف کنیم؛ بلکه این است که در کنارشان بمانیم و بگوییم:
«هر احساسی که داری، می‌توانی با من در میان بگذاری.»

در چنین لحظه‌هایی، کودک فقط آرام نمی‌شود؛ بلکه می‌آموزد در سال‌های آینده نیز به جای پنهان کردن رنج‌هایش، درباره آن‌ها سخن بگوید و از دیگران کمک بخواهد. این، یکی از ارزشمندترین درس‌های زندگی است که خانواده می‌تواند به او بیاموزد.

«شنیده شدن، آغاز آرام شدن است.»
بارها شنیده‌ایم که "کودکان پیش از آن‌که به پاسخ‌های کامل نیاز داشته باشند به گوش‌های شنوا نیاز دارند"

🌱 هر کودکِ تاب‌آور، حاصل حضورِ یک بزرگسالِ آرام است.

ادامه دارد...

🆔 @Sayehsokhan
14👍2👏2
🌱 داستان هشتم: یک قدم کوچک

صبح مسابقه‌ی سخنرانی مدرسه بود.
همان مسابقه‌ای که #آرمان چند ماه قبل حتی جرئت ثبت‌نام در آن را نداشت.

این بار اما اسمش در فهرست شرکت‌کننده‌ها بود.
وقتی نوبتش رسید، پشت تریبون ایستاد.
لبخند زد.
نفس عمیقی کشید.
اما هنوز جمله‌ی دوم را نگفته بود که ذهنش خالی شد.
سکوت...
چند ثانیه بیشتر طول نکشید؛
اما برای #آرمان، انگار زمان ایستاده بود.
صدای آشنای ذهنش با عجله گفت:
«دیدی؟ گفتم نمی‌توانی.»

چند نفر در ردیف آخر آرام چیزی به هم گفتند.
صورت #آرمان داغ شد.
برگه‌اش را نگاه کرد.
جمله‌ی بعدی را پیدا کرد.
و ادامه داد...

وقتی سخنرانی تمام شد، تشویق کوتاهی شنید.
نه آن‌قدر که انتظارش را داشت.
نه آن‌قدر که آرزو کرده بود.
بعدازظهر، تنها روی نیمکتی در پارک نشسته بود.
باران ریزی می‌بارید.

قطره‌ها آرام روی برگ‌ها می‌نشستند.
همان صدای همیشگی برگشت.
«اگر آن روز داوطلب نشده بودی، امروز این‌قدر خجالت نمی‌کشیدی.»
#آرمان سرش را پایین انداخت.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام، خیلی آرام گفت:
«شاید راست می‌گویی...»

صدای ذهن، انگار پیروز شده بود.
اما #آرمان جمله‌اش را ادامه داد:
«...ولی اگر آن روز داوطلب نمی‌شدم، امروز هم اینجا نبودم.»
باد، برگ زرد کوچکی را از شاخه جدا کرد.
برگ روی زمین افتاد...
اما باد، آرام آن را چند قدم جلوتر برد.
#آرمان لبخند زد.
با خودش گفت:

«شاید زندگی هم همین باشد...
قرار نیست همیشه پرواز کنم.
گاهی فقط کافی است...
از جایی که دیروز ایستاده بودم،
یک قدم جلوتر باشم.»

آن روز، #آرمان جایزه‌ای نگرفت.
اما وقتی از پارک بیرون رفت،
احساس کرد چیزی درونش آرام‌تر شده است.
نه چون شکست نخورده بود...
بلکه چون فهمیده بود بعضی پیروزی‌ها را
هیچ جام و مدالی نشان نمی‌دهد.
یادش آمد که همه به او می‌گویند:
«برنده شو.» اما کمتر کسی می‌گوید: «اگر امروز فقط از دیروزت یک قدم جلوتر بودی، باز هم ارزشمند است.» 🌹

ادامه دارد

این داستان با الهام از یکی از آثار انتشارات سایه سخن نوشته شده است.
می‌تونی حدس برنی کدام کتابه؟

🆔 @Sayehsokhan
👏62
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام! صبح بخیر

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan
12👍3
🌱 داستان نهم: آرمانِ دیروز، آرمانِ امروز

چند هفته گذشت.
یک روز، زنگ تفریح، #آرمان دوباره روی همان نیمکتی نشست که چند ماه پیش روی آن نشسته بود.
همان نیمکت...
همان حیاط...
همان مدرسه...

صدای خنده‌ی بچه‌ها، مثل همیشه در هوا می‌پیچید.
نگاهش به پنجره‌ی کلاس علوم افتاد.
لبخندی زد.
ناگهان همان صدای آشنا برگشت.

«اگر دوباره اشتباه کنی چه؟»
#آرمان سرش را بالا گرفت.
آسمان آبی بود.
ابرهای سفید آرام از کنار هم می‌گذشتند.
صدای ذهن دوباره گفت:
«هنوز هم می‌ترسی...»
#آرمان با خودش زمزمه کرد:
«آره...
هنوز هم می‌ترسم.»

چند لحظه سکوت کرد.
بعد ادامه داد:
«اما دیگر نمی‌گذارم تو جای من تصمیم بگیری.»
نسیم آرامی وزید.
برگ کوچکی روی نیمکت افتاد.

#آرمان آن را برداشت و میان انگشتانش چرخاند.
به یاد روزی افتاد که از ترس، حتی جرئت بلند کردن دستش را نداشت.

چقدر آن روز دور به نظر می‌رسید...
نه چون ترسش از بین رفته بود...
بلکه چون خودش تغییر کرده بود.
آن لحظه فهمید:

بزرگ شدن،
یعنی ترس‌هایت کوچک شوند؟
نه...
گاهی بزرگ شدن یعنی
خودت آن‌قدر بزرگ شوی که ترس‌هایت دیگر نتوانند تمام زندگی‌ات را پُر کنند.

زنگ کلاس خورد.
$آرمان از روی نیمکت بلند شد.
صدای ذهن هنوز چیزی می‌گفت.
اما این بار،
صدای قدم‌های #آرمان از آن بلندتر بود.

ادامه دارد...

🌿 این داستان با الهام از یکی از آثار انتشارات سایه سخن نوشته شده است.
می‌توانی حدس بزنی کدام کتابه؟🌿

🆔 @Sayehsokhan
6👏1
شعری از اِمیلی دیکنسون
(شاعر و نویسنده‌ی قرن نوزدهم انگلیس):

مرا کم دوست داشته باش!
اما همیشه دوست داشته باش!

این وزنِ آواز من است:
عشقی که گرم و شدید است،
زود می‌سوزد و خاموش می‌شود.

من سرمای تو را نمی‌خواهم؛
و نه ضعف یا گستاخی‌ات را؛
عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد،
گویی که برای همه‌ی عمر، وقت دارد .

مرا کم دوست داشته باش!
اما همیشه دوست داشته باش !

این وزن آواز من است:
اگر مرا بسیار دوست بداری،
شاید حس تو صادقانه نباشد.

کمتر دوستم بدار!
تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ؛
من به کم هم قانعم.

و اگر عشق تو اندک، اما صادقانه باشد ، من راضی‌ام؛

دوستی پایدارتر، از هرچیزی بالاتر است .

مرا کم دوست داشته باش!
اما همیشه دوست داشته باش!

🆔 @Sayehsokhan
13👏1