نشر سایه سخن
9.44K subscribers
13.9K photos
5.17K videos
279 files
4.27K links
📚📚کتابخانه ای همراه؛
همراه با شما تا هنر زندگی🌹🌹

خرید کتاب از سایت:
⬇️⬇️⬇️⬇️
www.sayehsokhan.com

📚ثبت سفارش مستقیم کتاب در دایرکت تلگرام:
👇👇👇👇
@sayehsokhanpub

آدرس: خ 12فروردین، کوچه بهشت آیین، پ 19 همکف
تلفن: 02166496410 و 02166408408
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام! صبح زیباتون بخیر و نیکویی!

این جمله‌ی ادوارد یانگ یادآوری می‌کند که برخی چیزها در زندگی ممکن است بدون تلاش مستقیم به ما برسند؛ مثل مقام، شهرت یا ثروت که گاهی نتیجه‌ی شانس، شرایط یا جایگاهی است که در آن به دنیا آمده‌ایم. اما این‌ها هیچ‌کدام معیار ارزش واقعی انسان نیستند، چون ناپایدارند و می‌توانند همان‌گونه که آمده‌اند، از دست بروند.

در مقابل، خرد چیزی است که هرگز ناگهانی و اتفاقی به دست نمی‌آید. خرد محصول تجربه، تفکر، یادگیری، و مهم‌تر از همه، صداقت با خود است. باید برایش وقت گذاشت، درد رشدش را پذیرفت و آن را مانند گنجی درونی پرورش داد. این جمله دعوتی است برای اینکه به‌جای تکیه بر دستاوردهای بیرونی، روی آنچه شخصیت و کیفیت زندگی ما را می‌سازد سرمایه‌گذاری کنیم: خرد.

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan
11👍6👏5
در #قرارملاقات با خودم #امروز_تصمیم_دارم:

به خود بگویم مگر نه اینکه من مدت کوتاهی بر روی این کره خاکی زندگی می‌کنم، پس چرا خودم را وقف یک تجربه فوق‌العاده نکنم؟

🌷🆔 @Sayehsokhan🌷
16
📖📖📖
*ازشنبه کتاب می خوانم*

روزها، هفته‌ها و ماه‌ها چرخیدند و باز رسیدیم به «هفته کتاب». برای من که از کودکی، حتی پیش از مدرسه رفتن، بزرگ‌ترین دلخوشی‌ام به کتاب‌خواندن است این پرسش پیش آمد که: *اگر کتاب نخوانیم چه می‌شود*؟ چند پاسخ نوشته‌ام بی‌هیچ آدابی و ترتیبی:

اگر کتاب نخوانیم، *حرف‌های سطحی را به‌جای حرف‌ علمی می‌پذیریم*.

اگر کتاب نخوانیم، *به ابتذال مجریان و برنامه‌های تلویزیون دلخوش می‌شویم*.

اگر کتاب نخوانیم، *خیال می‌کنیم از همه‌چیز باخبریم و در همه‌چیز تخصص داریم*.

اگر کتاب نخوانیم، *در لکه‌های فنجان قهوه و فرکانس کائنات دنبال تقدیرمان می‌گردیم*.

اگر کتاب نخوانیم، *بدون تخصص و شایستگی هر مقام و منصبی را می‌پذیریم*.

اگر کتاب نخوانیم، *عنوان‌مان از خودمان مهم‌تر می‌‌شود و از اینکه ناگهان دکتر ، مهندس و وکیل شده‌ایم خوش‌مان می‌آید*.

اگر کتاب نخوانیم، *زبان‌مان فقیر، محدود و پرغلط می‌‌شود و مانند مقامات مسئول و مجریان تلویزیون، سطحی و نادرست حرف‌می‌زنیم*.

اگر کتاب نخوانیم، *بسیار بیشتر از آنچه می‌دانیم، حرف می‌زنیم و حتی سخنرانی می‌کنیم*.

اگر کتاب نخوانیم، *حتی اگر استاد باشیم، دانشجو را وادار می‌کنیم که مقاله‌اش را به‌نام ما کند که امتیاز بگیریم*.

اگر کتاب نخوانیم، *خیال می‌کنیم مداحان عالمان دین هستند و سلبریتی‌ها هنرمندند و بلاگرها، مبارزان نستوه*.

اگر کتاب نخوانیم، *گمان می‌کنیم هرکس که چشمانش را خمار کرد، می‌تواند شرح مثنوی بگوید و از عرفان دم بزند، حتی با شعرهای سست و جعلی*.

اسماعیل امینی | شاعر و نویسنده

پی نوشت نگارنده : بد نیست روزی حداقل یک الی دوساعت به موبایل هایمان خیانت کنیم و کتاب ها را از کتابخانه ها و پستوها بیرون بیاوریم و در مقابل چشمانمان بگذاریم و بخوانیم و بیندیشیم !

هفته‌ای سرشار از رشد و آگاهی و شکوفایی برای مردم سرزمینمان ایران آرزومندم.

🆔 @Sayehsokhan
19👏7👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🤎
 مادر از همه‌ی ما ضعیف‌تر بود...
نه بخاطر غصه‌های مشترکمان
بلکه بخاطر غصه‌های خصوصی
هر کدام از ما که خورده بود...

#فراتنس_کافکا


زن بودن اگر آزادی نباشد، درد است و اگر
فهم نباشد، زخم است و اگر حمایت نباشد،
تنهایی است....

#سیمین_دانشور


شما زن ها را نمیشناسید،
زنها عاشقان واقعی هستند...
اگر آن مردی که باید باشد ، باشد...

🇯‌🇴‌🇮‌🇳  👈🏾👈🏾     
https://t.me/majallezendegii 

روز مادر و روز زن، یادآور این حقیقت است که جهان نه با سرعتِ زمان، بلکه با عمقِ حضور زن معنا پیدا می‌کند. زنانی که درسکوت، جهان را از درون می‌سازند؛ نه با هیاهو، بلکه با نیرویی که فیلسوفان آن را «توانِ آفرینشِ بی‌صدا» می‌نامند. 
مادران و زنان، تنها نقش‌آفرینان زندگی نیستند؛ آنان ریشه‌های پنهانِ پایداری و خرد در هر جامعه‌اند. هر جا که مهربانی، شهامت یا روشن‌بینی دیده می‌شود، ردّی از نگاه یک زن درمیان است.

    
🆔 @Sayehsokhan
👏1410
#از_شما  (بخش نخست)

.
پدر، ساواک و راز یک رفاقت

تابستان سال ۵۶، مثل تمام تابستان‌های کودکی و نوجوانی‌ام، صبح و عصر برای کمک به پدر به مغازه می‌رفتم تا کار نوشتن صورتحساب‌های مشتریان را برایش انجام دهم. پدر خواندن و نوشتن نمی‌دانست و ناچار بودیم من و مهرداد از دوران دبستان در مغازه حضور داشته باشیم. کلاس یازدهم را به پایان رسانده بودم؛ همان سالی که به اصطلاح «کتاب‌خوان» شده بودم. این علاقه نیز از طریق خواهر بزرگ‌ترم در من ایجاد شده بود؛ استادی که او در سپاه دانش داشت، او را با آثار شریعتی آشنا کرده بود و هرگاه کتاب‌های جلد زرد و خاکستری شریعتی را می‌خرید و به خانه می‌آورد، من و دیگر بچه‌ها مشتاقانه آن‌ها را می‌خواندیم.

البته اشتیاق به خواندن این کتاب‌ها بی‌ارتباط با فضای اعتراضی آن روزها نبود؛ اعتراض‌هایی که گاه‌به‌گاه از طریق رادیو بی‌بی‌سی، رادیو مسکو و حتی رادیو پراگ به گوش می‌رسید. پدر عادتی داشت که هر شب پس از آمدن از مغازه، رادیوی جعبه‌ای قدیمی را روشن می‌کرد و در گوشه اتاق، همان‌طور که تکیه داده بود، با چرخاندن پیچ رادیو موج مناسب را پیدا می‌کرد و با علاقه خبرها را دنبال می‌کرد. شنیدن این اخبار از یک‌سو، مطالعه کتاب‌های شریعتی از سوی دیگر، و زمزمه‌های مردم در بازار، آرام‌آرام مرا وارد وادی سیاست می‌کردند.

یک صبح تابستانی سال ۵۶، در مغازه نشسته بودم که مردی وارد شد و پدرم را خواست. پدر طبق معمول در یکی از مغازه‌های همسایه ــ که اغلب کفاش بودند ــ مشغول گفت‌وگو بود. پدر را صدا زدم. معلوم شد آن مرد حامل نامه‌ای از ساواک است و پدر باید صبح روز بعد برای پاسخ‌گویی به چند مسئله به آن‌جا برود.

صبح فردا، یکی از همسایگان کفاش پدر او را همراهی کرد. حدود سه ساعت بعد، نزدیک ظهر، هر دو برگشتند. خیلی از همسایه‌ها به مغازه آمدند تا ببینند چه خبر شده است. موضوع بازجویی پدر بیشتر مربوط به همان رادیوهای خارجی بود که هر شب خبرهایشان را دنبال می‌کرد و روز بعد با شور و شوق برای دوستانش تعریف می‌کرد. البته همان‌طور که خودش نقل می‌کرد، برخورد بازجویان ساواک با او محترمانه بود. به او گفته بودند: «سنی از تو گذشته، مسئولیت خانواده بر دوش توست؛ مصلحت نیست خودت را درگیر سیاست کنی.» و در نهایت با گرفتن چند تعهد آزادش کرده بودند.

دو سال بعد، یکی از صبح‌های تابستان سال ۵۸ بود. دیپلم گرفته بودم، انقلاب پیروز شده بود و همه هنوز از نشئه پیروزی سرمست بودیم. مردی بلندقد و چهارشانه با ریشی بلند وارد مغازه شد؛ ظاهرش نشان می‌داد که از اعضای سپاه یا کمیته انقلاب است. نام پدر را پرسید و وقتی مطمئن شد، پس از احوال‌پرسی گفت برای رساندن یک خبر مهم آمده است. من و پدر متعجب و کنجکاو گوش سپردیم. گفت هنگام بررسی پرونده‌های ساواک، در اسناد بازجویی‌ها نام پدر را هم دیده‌اند؛ همان احضار سال ۵۶. سپس نام فردی را گفت که خبرچینی پدر را برای ساواک انجام داده بود. من و پدر از شنیدن آن نام شوکه شدیم. باورش برای پدر دشوار بود که دوست سی‌ساله‌اش ــ کسی که از برادر به او نزدیک‌تر بود و ما او را «عمو» صدا می‌زدیم ــ چنین کاری کرده باشد. تازه آن زمان بود که فهمید چرا از زمان پیروزی انقلاب دیگر به دیدار پدر نیامده بود.

سال‌های نهضت ملی ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۲ بود. پدر مغازه کفاشی داشت، حدود ۲۷ سال سن داشت و هنوز مجرد بود. پنج یا شش شاگرد نیز زیر دستش کار می‌کردند. آن روزها بسیاری از اصناف رشت، همچون کارگران، گرایش‌هایی توده‌ای داشتند. عکس‌های لنین و استالین بر دیوار مغازه نصب شده بود. حزب توده میان پیروان خود نوعی سازماندهی داشت؛ هر پنج یا شش نفر زیر نظر یکی از اعضا اداره می‌شدند. نام فردی که سرگروه پدر بود، «وجدان …» بود. او زندگی فقیرانه‌ای داشت، اما چون خواندن و نوشتن بلد بود، چند نفر از طرفداران بی‌سواد حزب اعتراض‌های خود را با او هماهنگ می‌کردند.

(ادامه دارد)
.
با سپاس فراوان از دوست و معلم فرهیخته جناب طالبی‌طاهر از رشت

🆔 @Sayehsokhan
10
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینکه #حافظ به هر دو زبان تسلط داشته ستایش برانگیز است اما اینکه می‌توانسته به هر دو زبان زیبایی خلق کند، مایه افتخار ایرانیان است.

دو بانوی هنرمند با دو صدای زیبا اگر از حافظ بخوانند به دو زبان، حاصلش می‌شود همانی که هنر دلها را به هم نزدیک می‌کند و حافظ قافله سالار این هنر بوده.

#ملیحه_مرادی با #مینا_دریس، هنرمند عرب‌ایرانی، با آواز خود یکی از زیباترین آثار هنری را خلق کردند.

🌷🌹🌷👆🌷🌹🌷
https://t.me/ketabeabii
🆔 @Sayehsokhan
14👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام! صبح زیباتون بخیر و نیکویی!

این سخن گوته یک تمایز مهم را برجسته می‌کند: میان اندیشیدنِ ضروری و اندیشیدنِ فرساینده. بسیاری از ما گمان می‌کنیم آرامش زمانی می‌آید که همه‌چیز را تحلیل کنیم، پاسخ پیدا کنیم و مسئله‌ها را یکی‌یکی حل کنیم؛ اما گوته یادآوری می‌کند که گاهی خودِ این فکر کردنِ بی‌وقفه، سرچشمه‌ی اضطراب است. ذهن ما همیشه تشنه‌ی حل مسئله است، حتی وقتی مسئله‌ای ارزش فکر کردن ندارد. در چنین شرایطی، آرامش نه در استمرار اندیشه، بلکه در رها کردن اندیشه‌های بی‌ارزش است.

درواقع، آرامش نتیجه‌ی یک انتخاب است: انتخاب اینکه کدام چالش‌ها شایستۀ توجه ما هستند و کدام‌ها فقط نویزهایی‌اند که باید خاموش‌شان کرد. انسان زمانی به تعادل می‌رسد که بتواند میان «اندیشیدنِ ثمربخش» و «اندیشیدنِ فرسایشی» مرز بکشد. پیام گوته این است که گاهی برای رسیدن به سکوت درونی، باید جسارت داشته باشیم و بعضی فکرها را کنار بگذاریم؛ نه از روی بی‌اعتنایی، بلکه برای حفظ سلامت روان و تمرکز بر آنچه واقعاً اهمیت دارد.

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan
11👏2
در #قرارملاقات با خودم #امروز_تصمیم_دارم:

به خود بگویم "دیروز" آخرین روزی بود که من بر بهانه‌ام غلبه کردم! دیگر تمام شد! امروز را در اختیار دارم! تسلیم نمی‌شوم! کنار نمی‌کشم!

🌷🆔 @Sayehsokhan🌷
12👏4
#بهترين و #بدترين آدمها را در بين #دينداران ديدم

🍃 #بهترين آنها کساني بودند که ميخواستند خودشان به #بهشت بروند و چقدر بي‌آلايش و پاک بودند، سرشان به کار خودشان بود و بي‌آزار بودند و بهترين مشوق من به دين بودند.

🌵و #بدترين آنها کساني بودند که ميخواستند غير از خودشان بقيه را هم به #بهشت ببرند، چقدر وحشتناک بود برخورد با آنها، #تظاهر و #ريا و #خشونت و‌ #توحش در بين آنها موج
ميزد.

👤 #گاندی

🌷🆔 @Sayehsokhan🌷
17👏4👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔵 پسرک خوش‌قلب و خوش‌تیپ که #دستفروش_جوراب است
چه استعدادی!

🆔 @Sayehsokhan
28👏1
.#از_شما  (بخش پایانی)
.
پدر، ساواک و راز یک رفاقت

روز ۲۷ مرداد قرار بود همه طرفداران حزب در میدان شهرداری رشت تجمع کنند و اعتراض کنند. پدر نیز در میان معترضان حاضر بود. هیجان جمعیت باعث شد پدر شروع به دشنام دادن به شاه، همسرش و خاندان او کرد. در همین هنگام، یکی از افسران به او نزدیک شد، مشت سنگینی به صورت و بینی او زد، و پدر در حالی که خون از بینی‌اش جاری بود، همراه دیگر معترضان دستگیر و روانه زندان شد. بسیاری از دستگیرشدگان ــ که اغلب از طبقات فرودست بودند ــ پس از چند روز آزاد شدند؛ پدر اما پس از چهل روز از زندان بیرون آمد. وقتی به مغازه برگشت، دید ویترین، شیشه‌ها و قفسه‌ها را شکسته‌اند، عکس‌های لنین و استالین را پاره کرده‌اند و ابزار کفاشی‌اش را برده‌اند.

روز بعد، همراه دو نفر از شاگردانش تعمیر مغازه و تهیه ابزار را آغاز کرد و کار کفاشی‌اش را از سر گرفت، هرچند از سرنوشت بسیاری از هم‌صنفان و هم‌حزبی‌های سابقش بی‌خبر بود. وجدان ــ سرپرست سابق گروه ــ نیز آزاد شده و به شغل آزادش ادامه داده بود. تا آن‌جا که به یاد دارم، همیشه او را می‌دیدم که به مغازه پدر می‌آمد و ساعت‌ها با هم درباره مسائل مختلف صحبت می‌کردند؛ رابطه‌شان آن‌قدر صمیمی بود که من و برادرم او را «عمو» صدا می‌زدیم.

پاییز سال ۱۳۶۰ بود. مدت کوتاهی از پایان خدمت سربازی‌ام می‌گذشت و یک هفته پس از بازگشت به رشت، با یک مصاحبه یک‌ساعته در گزینش آموزش‌وپرورش، دبیر دینی حق‌التدریس شده بودم. صبح‌ها به مدرسه می‌رفتم و بعدازظهرها مثل گذشته در مغازه کمک پدر بودم. یک غروب، وقتی در مغازه بودم، وجدان وارد شد. پدر از دیدنش متعجب بود و نمی‌دانست چه واکنشی باید نشان دهد. وجدان با قدی کوتاه و حالتی آمیخته به شرمندگی، آرام سلام کرد و در حالی که چشمانش پر از اشک شده بود، پدر را در آغوش گرفت و بوسید و از او طلب حلالیت کرد.

پس از چند لحظه سکوت، وجدان شروع به صحبت کرد. از فقر بعد از کودتای ۲۸ مرداد گفت؛ از فشارها و تهدیدهای ساواک؛ و این‌که چرا ناچار شده با ساواک همکاری کند. البته تأکید می‌کرد که گزارش‌هایش درباره افراد مختلف همیشه ملایم بوده و طوری می‌نوشت که برای کسی دردسر جدی ایجاد نشود. گویا حرفش چندان هم بی‌ربط نبود؛ برخورد بازجویان ساواک با پدر در سال ۵۶ بسیار محترمانه بود. نیم ساعتی درد دل کرد، اشک شرمندگی ریخت، خداحافظی کرد و رفت. از آن پس دیگر هیچ‌گاه او را ندیدیم و نفهمیدیم سرنوشتش چه شد.
.
.
با سپاس فراوان از دوست و معلم فرهیخته جناب طالبی‌طاهر از رشت

🆔 @Sayehsokhan
8
گفتگو با استاد ملکیان
درباره رمان بندباز
🌀 گفتگو با استاد ملکیان
درباره رمان بندباز

ساسان حبیب‌وند، مصطفی ملکیان
جلسه دوم، مارس ۲۰۲۴

در این نشست‌ها که محتوای آن برای استفاده علاقمندان منتشر می‌شود با استاد گرامی درباب موضوعات مورد علاقه مشترک در زمینه های فلسفی، عرفانی و روانشناختی گفتگو کرده‌ایم. همچنین از دیدگاه های ایشان در خصوص آثار این قلم از جمله رمان فلسفی-روانشناختی «بندباز» بهره گرفته‌ام.
با سپاس از استاد عزیز بابت صرف وقت و محبت‌شان در انجام این گفتگوها.
ساسان حبیب‌وند


🔹 نکات گفتگو، مرتبط با کتاب:

- تعریف و اهمیت منظرگرایی یا شناختگرایی
- فرق افکار و خطورات
- چرا فضای رمان، غربی است؟
- سوال بیهوده چیست؟
- سه شرط مفید بودن یک سوال
- حکمت، برتر از علم و فهم
- کتاب «از رنج تا رهایی» چگونه نوشته شد؟
- علاقه استاد به ساده‌نویسی این قلم

📌 یادداشت:
استاد ملکیان مدتی بعد رمان #بندباز را رونمایی کردند. فایل صوتی مراسم رونمایی را از لینک زیر بشنوید👇👇
https://t.me/sasanhabibvand/4395

t.me/sasanhabibvand
🆔 @Sayehsokhan
6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام! صبح زیباتون بخیر و نیکویی!

این سخن هانا آرنت نگاهی عمیق به چرخه‌ی قدرت و خشونت در ساختارهای سیاسی دارد. او می‌گوید حکومت‌ها در دو مقطع بیش از همیشه به خشونت متوسل می‌شوند: آغاز و پایان؛ یعنی زمانی که قدرت هنوز مستقر نشده، و زمانی که قدرت در حال سقوط است.

در آغاز، خشونت ابزاری است برای تثبیت؛ برای خاموش کردن مقاومت‌ها و ایجاد ترس.

حکومت تازه‌ساز هنوز مشروعیت و مقبولیت ندارد، پس زور را جایگزین رضایت می‌کند. در پایان اما خشونت رنگ دیگری دارد: اضطراب، وحشت از فروپاشی، و تلاش‌های بی‌ثمر برای حفظ چیزی که از درون تهی شده است. هرچه پایه‌های مشروعیت فرو می‌ریزد، خشونت بالا می‌رود و حکومت بیش از پیش به زور چنگ می‌زند.

پیام پنهان آرنت این است که خشونت نشانه‌ی قدرت نیست؛ نشانه‌ی نبود قدرت است. حکومتی که در قلب مردم جای دارد، نیازی به سرکوب ندارد. و حکومتی که مجبور می‌شود بیش از همیشه خشونت به خرج دهد، معمولاً در آستانه‌ی تغییر، دگرگونی یا فروپاشی است.

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan
👍164👏3
در #قرارملاقات با خودم #امروز_تصمیم_دارم:

به کارم عشق بورزم و آگاهانه رسالتم را دنبال کنم.

🌷🆔 @Sayehsokhan🌷
13👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دبی فورد:
برای دستیابی به خرد و رهایی از گذشتهٔ خود باید مسئولیت تمامی رویدادهای زندگی‌مان را بپذیریم. مسئولیت پذیرفتن یعنی آن که بتوانیم به خود بگوییم:

"من این کار را کردم."🍃🍃🍃

مسئولیت‌پذیری یعنی پذیرش اینکه من انتخاب کردم انجامش بدم و مسئولیتش را می‌پذیرم


🆔 @Sayehsokhan
👏86👍4
ماجرای عجیب جعبه کفش پاره و پدری که با چشمان خیس مغازه را ترک کرد! 👟💔

عصر پنجشنبه بود و مغازه کفش‌فروشی شلوغ. مردی میانسال با کاپشنی که رنگ و رویش رفته بود، دست دختربچه‌ی ۷-۸ ساله‌ای را گرفته بود و وارد شد. چشمان دخترک برق می‌زد. یک‌راست رفت سراغ کفش‌های صورتی چراغ‌دار که پشت ویترین دیده بود.

دخترک با ذوق کفش را پوشید و شروع کرد به کوبیدن پاهایش روی زمین تا چراغ‌های پاشنه‌ی کفش روشن شود. خنده از لبش نمی‌افتاد. رو کرد به پدرش و گفت: «بابا! همین خوبه؟ همینه که قول داده بودی؟»

پدر لبخند تلخی زد. آرام به سمت فروشنده رفت و قیمت را پرسید.
فروشنده گفت: «۹۵۰ هزار تومان.»
مرد انگار آب سردی رویش ریخته باشند، یخ کرد. دستش را بی‌اختیار روی جیبش گذاشت. می‌دانستم کل موجودی‌اش شاید به سیصد هزار تومان هم نرسد.

به سمت دخترش برگشت. نمی‌دانست چطور بگوید «نه». زانو زد و آرام گفت: «دخترم... این کفش یکم برات تنگ نیست؟ انگار پات رو اذیت میکنه... بریم یه مدل دیگه ببینیم؟»

دخترک با بغض گفت: «نه بابا، اندازه‌مه... به خدا پام راحته... قول میدم خرابش نکنم...»
نگاه‌های سنگین مشتریان دیگر روی این پدر و دختر بود. پدر داشت خرد می‌شد. عرق سردی روی پیشانی‌اش نشسته بود. دست دخترش را گرفت تا با ناامیدی از مغازه بیرون بروند.

ناگهان شاگرد مغازه که پسری جوان بود، با صدای بلند گفت: «آقا صبر کنید! اون کفش رو نذارید سر جاش!»
همه برگشتند. پسر جوان با عجله دوید و جعبه کفش را از دست دختر گرفت و با حالتی جدی به صاحب‌کارش (فروشنده اصلی) گفت:

«اوستا! این همون جفته که لنگه‌ش توی انبار زیر نور آفتاب رنگش یه پرده رفته بودا! همونی که زدیم تو لیست حراجیِ انبارگردانی.»
بعد رو کرد به پدر و با صدایی که همه بشنوند گفت: «آقا شانس آوردید! این مدل چون تک‌سایز شده و یه ایراد جزئی رنگ داره (که اصلا معلوم نبود)، قیمتش شده ۱۸۰ هزار تومان. اگه نمی‌خواید بذارم برای مشتری بعدی؟»
پدر با ناباوری به پسر جوان نگاه کرد. او می‌دانست کفش هیچ ایرادی ندارد. نگاهی به چشمان پسر انداخت و مهربانیِ زلال را در آن دید.

با صدایی لرزان گفت: «بله... بله می‌خوایم.»
پول را داد. وقتی داشتند می‌رفتند، دخترک خوشحال‌ترین بچه دنیا بود و پدر، با قامتی که انگار دوباره راست شده بود، دست دخترش را فشرد. موقع خروج، پدر برگشت و با نگاهی خیس از اشک، فقط یک بار سرش را برای شاگرد مغازه تکان داد. آن نگاه، هزاران کلمه تشکر داشت.

بعد از رفتن آن‌ها، صاحب مغازه که تا آن لحظه ساکت بود، جلو رفت و به شاگردش گفت: «پسر! اون کفش سالم بود! چرا ضرر زدی به دخل؟»

شاگرد لبخندی زد و گفت: «اوستا، اون کفش چراغش فقط زیر پای اون دختر روشن می‌شد، اما چراغ دلِ اون پدر، با این کار تا آخر عمر روشنه... مابه‌التفاوتش رو از حقوق خودم کم کنید.»
صاحب مغازه اشک در چشمانش جمع شد، صورت شاگردش را بوسید و گفت: «امروز بهترین کاسبی عمرم را یادم دادی. حلالت باشد...»

نتیجه اخلاقی:

گاهی برای اینکه «دلی» نشکند، باید قانونی را شکست.
بخشندگی فقط پول دادن نیست؛ گاهی «بهانه‌تراشی» برای حفظ غرور یک پدر، بالاترین عبادت است.
یادمان باشد: صدایی که هنگام شکستن غرور یک پدر شنیده می‌شود، عرش خدا را می‌لرزاند.
بیایید تمرین کنیم:

اگر دستی می‌گیریم، حواسمان باشد که چشمی را گریان و سری را خم نکنیم.
مهربانی باید «باوقار» باشد، نه «ترحم‌آمیز».

🆔 @Sayehsokhan
25👏9
هر اتفاقی هم که بیافتد، باید حواس‌مان باشد که دو طناب اصلی زندگی را رها نکنیم،
و آن دو طناب " ایمان و امید" هستند.

🌷🆔 @Sayehsokhan🌷
16👍6
🎧 اپیزود هفدهم پادکست «مدرسه‌ی شادمانی» منتشر شد!

اپیزود سوم از فصل سوم؛
در این قسمت سراغ کتاب «بدن فراموش نمی‌کند» نوشته‌ی بسل ون‌درکولک می‌ریم — درباره‌ی زخم‌هایی که فقط در ذهن نمی‌مونن و در بدن حک می‌شن.
می‌فهمیم «تروما» دقیقاً چیه، چرا خاطره‌ها در تن زنده می‌مونن، و چطور می‌شه کم‌کم دوباره حسِ ایمنی رو به بدن برگردوند.

از سازوکار مغز در زمان فلش‌بک می‌گیم، تا مفهوم «پنجره‌ی تحمل»، و تمرین‌های کوتاه و امنی که کمک می‌کنن ولومِ طوفان پایین بیاد؛
و از ابزارهایی برای اینکه بدن یاد بگیره دوباره آرام بشه.

💡 پیام اصلی این اپیزود اینه که:
«بدن فراموش نمی‌کنه، اما می‌تونه یاد بگیره آرامش رو دوباره تجربه کنه.»

📚 تخفیف اپلیکیشن طاقچه:
اگه خواستی از داخل یا خارج از ایران، کتابش رو بخونی،
در اپلیکیشن طاقچه با کد Happiness17 پنجاه درصد تخفیف داره.
https://taaghche.com/book/200582

🎙 اپیزود رو گوش بده، و اگه فکر می‌کنی برای کسی مفیده، براش بفرست.

Spotify | Castbox | Apple Podcasts

🎧 لینک اپیزود هفدهم در اپلیکیشن کست‌باکس:
https://castbox.fm/vb/862766465

Channel: @school_of_happiness
10