نشر سایه سخن
9.44K subscribers
13.9K photos
5.17K videos
279 files
4.27K links
📚📚کتابخانه ای همراه؛
همراه با شما تا هنر زندگی🌹🌹

خرید کتاب از سایت:
⬇️⬇️⬇️⬇️
www.sayehsokhan.com

📚ثبت سفارش مستقیم کتاب در دایرکت تلگرام:
👇👇👇👇
@sayehsokhanpub

آدرس: خ 12فروردین، کوچه بهشت آیین، پ 19 همکف
تلفن: 02166496410 و 02166408408
Download Telegram
🎉 امروز، روز عشاق و علاقمندان کتابه! 🎉

🌟 بیستم هر ماه، با تخفیف ۲۰٪ در خدمت شما عزیزان هستیم 🌟

📚 اگه دنبال کتاب‌هایی برای #رشد_فردی، #خودیاری، #فرزندپروری #روان‌درمانی، یا #مهارت‌های_ارتباطی هستید، امروز بهترین فرصت برای تهیه‌‌ی آنهاست!

همه‌ی کتاب‌های نشر #سایه_سخن فقط تا پایان امروز با ۲۰٪ تخفیف در دسترس شماست.

💻 سایت ما اینجاست:

🔗 www.sayehsokhan.com

👇 برای راحتی، مستقیم برید سراغ دسته‌بندی مورد نظرتون:
🔹 [تئوری انتخاب]
🔹 [روانشناسی ACT]
🔹 [روانشناسی مثبت‌گرا]
🔹 [زوج‌درمانی و روابط زناشویی]
🔹 [کتاب‌های صوتی]
      انواع کارت‌ها
      انواع کتاب‌های صوتی

📦 با یک کلیک، کتاب رو انتخاب کن و در خانه تحویل بگیر!

📲 ما اینجاییم:
🆔 @SayehSokhan
👏5
#از_شما

.
سایه‌سار مهر؛ به یاد خواهری که تکیه‌گاه کودکی‌ ما بود

ده سال بیشتر نداشتم؛ تازه سال سوم دبستانم تمام شده بود و مهران، کوچک‌ترین عضو خانواده، حدود یک سال داشت. خانواده‌ی ما پنج فرزند بودیم: مینا، نخستین فرزند خانواده که دو سال از من بزرگ‌تر بود؛ من؛ سپس مهرداد؛ بعد از او میترا که دو سال از مهرداد کوچک‌تر بود، و در نهایت مهران که تولدش هم‌زمان شد با فقدان بزرگ دیگری: مرگ پدربزرگ.

مادر، با روحیه‌ای عاطفی و احساسی، دلبستگی ژرفی به پدر خود داشت. او در کودکی دو برادرش را از دست داده بود و این غمِ دیرپا، در آن دوران پرالتهاب بارداری، با اندوه مرگ پدرش گره خورد و او را دچار بحران عصبی شدیدی کرد. به‌قدری که پدر ناچار شد برای درمان، او را بیش از یک ماه به بیمارستانی در تهران بسپارد. در این مدت، ما پنج فرزند در خانه‌ی پدری، کنار مادربزرگ زندگی می‌کردیم؛ مادربزرگی که خود نیز ناتوان و بیمار احوال بود.

روزهای سختی بود؛ پدر درگیر کار و نگرانی، مادری که در بیمارستان تحت درمان بود، و نوزادی یک‌ساله که نبودن مادر نگهداری‌اش را دشوار می‌کرد. اما در میان همه‌ی آن آشوب‌ها و سختی‌ها، یک تکیه‌گاه آرام و کوچک اما بزرگ‌قامت در کنارمان بود: مینا.

او تنها دوازده سال داشت، سنی که معمولاً کودکان تازه معنای مسئولیت را می‌فهمند، اما مینا انگار سال‌ها پیش‌تر از سن واقعی‌اش بزرگ شده بود. در کنار مادربزرگ، که توان چندانی در اداره خانه نداشت، مینا بار همه‌ی امور خانه را به دوش می‌کشید. درحالی‌که هنوز کودکی بیش نبود، باید هم به درس‌هایش می‌رسید ــ که همیشه جزو شاگردان بااخلاق و زرنگ کلاس بود ــ و هم از چهار کودک دیگر مراقبت می‌کرد، به‌ویژه مهران یک‌ساله که تر و خشک کردنش کاری طاقت‌فرسا و وقت‌گیر بود.

در همان روزها بود که برای نخستین بار مفهوم «بزرگی» را نه در قامت آدم‌های بزرگسال، که در چهره‌ی یک دختر دوازده‌ساله دیدم. هرگاه از کارهای روزانه لحظه‌ای فراغت پیدا می‌کرد، او را در گوشه‌ای آرام و خلوت می‌دیدم؛ نشسته با کتاب‌هایش، در سکوتی شکسته از صدای گریه‌ی آرامی که از چشم‌های خسته‌اش جاری بود. اما همین اشک‌ها نیز هرگز به شکوه یا گلایه نمی‌انجامید. هیچ‌گاه به یاد ندارم که در آن روزهای سخت صدایی از او بلند شده باشد، فریادی، گله‌ای، اعتراضی… تنها آرامش، تلاش، و مهری بی‌دریغ.

آن روزها ما هنوز کودک بودیم و نمی‌توانستیم عمق رفتار او را درک کنیم. اما مینا در دل همه‌ی ما بذری از محبت و اعتماد کاشت که تا آخرین روز زندگی‌اش در وجودمان ماندگار ماند. حضور او خلا نبودِ مادر را برایمان پر می‌کرد. نگاه مهربان و همیشه نگرانش نسبت به تک‌تک اعضای خانواده، پیوندی بود که گویی از جان او می‌جوشید؛ پیوندی که هرگز گسستنی نبود.

مینا از معدود زنانی بود که عشق به کتاب، دانش و بحث‌های فکری جزء جدایی‌ناپذیر زندگی‌اش بود. ذهنی روشن، کنجکاو و همیشه در جست‌وجوی فهم عمیق‌تر. حتی در ماه‌های بیماری‌اش ــ روزهایی که تنش زیر فشار رنج می‌لرزید ــ دست از مطالعه برنداشت. به یاد دارم چگونه با کتاب‌های روان‌شناسی مثبت، در پی یافتن ذره‌ای آرامش درونی بود، آرامشی که در تمام عمرش سخاوتمندانه به دیگران بخشیده بود.

یاد او، نه تنها سوگِ انسانی شریف و یگانه است، بلکه چراغی است که راه فهم عشق، مسئولیت و بزرگواریِ بی‌صدا را برایمان روشن می‌کند. حضور او، چه در روزهای کودکی و چه در سال‌های پختگی، همواره معنای مهر و فداکاری را برای ما بازتعریف می‌کرد. اکنون که در نبودش به گذشته می‌نگرم، درمی‌یابم که هر لحظه از زندگی‌اش درسی بود برای بهتر شدن، برای انسان‌تر زیستن، برای قدر دانستن یکدیگر.

روحش شاد و یادش، همچون نوری آرام و پایدار، تا همیشه در دل ما روشن خواهد ماند.
.
با سپاس و قدردانی فراوان از استاد طالبی طاهر و شادی روح بلند خواهر مهربانش که به راستی معلمی فرهیخته، صبور و مبارز بود.

🆔 @Sayehsokhan
28👏2

#باورهای #نلسون_ماندلا

من باور دارم که......
همیشه باید کسانی را که صمیمانه دوستشان دارم با کلمات و #عبارات_زیبا و دوستانه ترک گویم، زیرا ممکن است آخرین باری باشد که آنها را می‌بینم.


من باور دارم که.......
زمینه‌ها و #شرایط خانوادگی و اجتماعی بر آنچه که هستم تاثیرگذار بوده‌اند اما من خودم #مسئول آنچه که خواهم شد هستم.


من باور دارم که........
دو نفر ممکن است که دقیقا به یک چیز نگاه کنند و دو چیز کاملا متفاوت را ببینند.


من باور دارم که.......
#شادترین مردم لزوما کسی که بهترین چیزها را دارد، نیست بلکه کسی است که از چیزهایی که دارد #بهترین_استفاده را می برد.

🆔 @Sayehsokhan
12👏6
🔖حجره خورشید؛ شرحی درخشان بر مقالات شمس تبریزی

کتاب «حجره خورشید» شرحی دقیق بر گفتارهای شمس تبریزی به قلم سودابه کریمی است، اثری که مهر تأیید و همراهی بزرگ‌ترین شمس‌شناس زمانۀ ما محمدعلی موحد را پیشانی خود دارد. این کتاب تلاش می‌کند لایه‌های عمیق عرفان و انسان‌شناسی در گفتار شمس را دست‌رس‌پذیرتر سازد. خواننده با هر بخش، گام به گام با هستی‌شناسی شمس آشنا می‌شود؛ از معنای عشق و نیاز تا راز حضور انسان در جهان.

در این پست تصویری، دکتر ایرج شهبازی (نویسنده، استاد دانشگاه و محقق ادبیات عرفانی) دربارهٔ این کتاب صحبت می‌کند و چشم‌اندازی تازه می‌گشاید برای درک سخنان شمس.

📎تلگرام نشر روزنه
@kaleme
🆔 @Sayehsokhan
8
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام! صبح زیباتون بخیر و نیکویی!

این نگاهِ کازانتزاکیس به خدا، نگاهی سراسر تجربه‌زیسته، شاعرانه و عمیقاً انسانی است. او خدا را نه در مفاهیم سنگین، نه در مکاتب فلسفی، و نه در آسمانی دور از دسترس، بلکه در تجربه‌های کوچک، روزمره و به‌ظاهر عادی پیدا می‌کند. لحظه‌هایی که آن‌قدر ساده‌اند که گاهی از کنارشان عبور می‌کنیم: یک لیوان آب سرد در گرما، خنده‌ی کودک، نوازش یا حضور معشوق، یا قدم‌زدنی کوتاه زیر آسمان سحر. این‌ها برای او فقط لحظه نیستند؛ تجلی‌هایی هستند از نیرویی بزرگ‌تر که در زندگی جاری است.

جمله‌ی آخر اما هسته‌ی اصلی پیام را روشن می‌کند: توانایی شناخت خدا زیر هر نقاب، نشانه‌ی بیداری روح است. انسانی که چشم دل دارد، حضور امر قدسی را تنها در معبد و کتاب و آیین نمی‌جوید، بلکه در جریان معمول زندگی آن را می‌بیند. چنین انسانی نه فقط «ایمان» دارد، بلکه حساسیت دارد؛ حساسیت به معنا، به زیبایی، و به لحظه‌هایی که زندگی را ارزشمند می‌کنند. در نگاه کازانتزاکیس، خدا همیشه هست—این ما هستیم که باید یاد بگیریم هرجا که لبخند زندگی پیدا می‌شود، او را بشناسیم.


امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan
18👏5
در #قرارملاقات با خودم #امروز_تصمیم_دارم:

به اتفاق یکی از دوستانم کاری را انجام دهیم که او دوست دارد ولی من به آن علاقه ندارم. با این کار #پذیرش خود را محک می‌زنم.

🌷🆔 @Sayehsokhan🌷
8👏8
#از_شما

*به نام خالق مهر و هستی*

*💐🌿 بامداد آدینه‌تان سرشار از عشق، مهربانی و آرامش باد 🌸🍃💞*

در زندگی، رخدادهایی پیش می‌آید که در لحظه تلخ و سنگین‌ هستند، اما بسیاری از آن‌ها معنا و ضرورت خود را در گذر زمان آشکار می‌کنند.

چه‌بسا همان اتفاقی که ابتدا رنج‌مان داد، ما را به نقطه‌ای رساند که جز با عبور از آن مرحله ممکن نبود.

در عین حال، انسان برای رسیدن به آرزوهایش بی‌تاب است و راه‌های گوناگونی را می‌آزماید. امّا دستاوردی که بر پایه خطا یا آسیب بنا شده باشد، آرامش، ماندگاری و رضایت حقیقی نمی‌آورد. هیچ مقصدی ارزش از دست دادن انسانیت را ندارد، و درست در همین‌جاست که تفاوت نیت‌های پاک با نیت‌های نادرست روشن می‌شود. کسی که با نیت درست گام برمی‌دارد—حتی اگر مسیرش دشوارتر باشد—با ذهنی آرام‌تر و وجدانی آسوده‌تر پیش می‌رود.

* موفقیت حقیقی تنها مقصد نیست؛ انسانی‌ست که در مسیر به آن تبدیل می‌شوی.*

🌺🌿🌸🌾🌺🌿🌸🌾

محمدحسین فرقانی

با سپاس از مهندس فرقانی بزرگوار

🆔 @Sayehsokhan
10👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
عمر که می‌گذره، می‌فهمی بعضی جنگیدن‌ها چقدر بی‌معنی بود..

🆔 @Sayehsokhan
24👍6
پدر -یادش بخیر- می‌گفت؛ رفاقت را نوبتی نکنید. نوبتی رابطه را نابود و نفله می‌کند. نوبتی تماس نگیرید. نوبتی به هم سر نزنید. نوبتی مهمانی ندهید. نان و سفره را نوبتی نکنید. دوست داشتن «قَرت و فَرت»۱ نیست که یکی بدهد و دیگری پس بدهد. می‌گفت؛ رابطه آلاکلنگی عاقبتش سرنگونی است.

می‌گفت؛ نگویید او دو بار سلام کرده و من سه بار. نشمارید یکبار آنها آمده‌اند و دو بار ما رفته‌ایم. می‌گفت حساب و کتاب برکت را از دوستی و رفاقت می‌بَرَد. نوبتی کفن رابطه است!

می‌گفت؛ آدم «آش میزونی»۲ نباشید. آش میزونی یعنی چه؟ یعنی آش فقط به اندازه آدم‌ها! می‌گفت، برای دوست و رفیق و قوم و خویش بی حساب و کتاب باشید. برای رفاقت نشمارید. به پای رفاقت بریزید. رفاقت و ریخت و پاش. ده نفر اگر مهمان دارید به اندازه پانزده نفر میزبانی کنید.

می‌گفت؛ رابطه مثل نَفَس است. باید در هر لحظه جاری باشد. بی اجازه بجوشد. بی نوبت بیاید. سرزده برود. آدم برای نفس کشیدن که وقت و وعده نمی‌گذارد!

می‌گفت؛ منتظر نوبت نمانید. نوبتی دوست نداشته باشید. نوبتی دشمنی نکنید. نوبتی مهمانی ندهید. نوبتی احوال نپرسید. نان نوبتی نخورید. آدم‌ها خسته‌اند. سرشان شلوغ است. دستشان بند است. پایشان گیر است. دلشان پر است. ذهنشان درگیر است. آدم‌ها فراموشکارند. یک روز یکی نوبت را فراموش می‌کند و مرگ رابطه و رفاقت فرا می‌رسد!

پ.ن
۱، بده بستان.
۲، آشی که دقیق به اندازه مهمان‌ها پخته شود. صفتی برای آدم‌های آزمند و طماع.

@Khapuorah
🆔 @Sayehsokhan

#ماشااکبری
👍225👏3
گفتگو با استاد ملکیان
ساسان حبیب وند- مصطفی ملکیان
🌀 گفتگو با استاد ملکیان

ساسان حبیب‌وند- مصطفی ملکیان
جلسه نخست، سپتامبر ۲۰۲۳

در این نشست‌ها که محتوای آن برای استفاده علاقمندان منتشر می‌شود با استاد گرامی درباب موضوعات مورد علاقه مشترک در زمینه های فلسفی، عرفانی و روانشناختی گفتگو کرده‌ایم. همچنین از دیدگاه های ایشان در خصوص آثار این قلم از جمله رمان فلسفی-روانشناختی «بندباز» بهره گرفته‌ام.
با سپاس از استاد عزیز بابت صرف وقت و محبت‌شان در انجام این گفتگوها.
ساسان حبیب‌وند

📌 مباحث این نشست:

🔹 بخش اول:
- جبر یا اختیار؟
- نظریه یکپارچگی جهان
- اشکال به مفهوم علیت

🔹 بخش دوم: رمان "بندباز"
لایه‌های معنایی پیام کتاب از نظر استاد:
- فلسفی_عرفانی
- روانشناختی
- اخلاقی
- اخلاق عملی

🔹 بخش سوم: خطای رایج درباره فلسفه
- سخن عرفا، فلسفی است
- نقد دیدگاه دکتر سروش درباره مولوی
- عرفان، زیرمجموعه فلسفه است.
- علوم تجربی، تابع فلسفه است.
- فرق فلسفه بعنوان فرآیند و فلسفه بعنوان فرآورده
t.me/sasanhabibvand
🆔 @Sayehsokhan
6👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام! صبح زیباتون بخیر و نیکویی!

این جمله‌ی ادوارد یانگ یادآوری می‌کند که برخی چیزها در زندگی ممکن است بدون تلاش مستقیم به ما برسند؛ مثل مقام، شهرت یا ثروت که گاهی نتیجه‌ی شانس، شرایط یا جایگاهی است که در آن به دنیا آمده‌ایم. اما این‌ها هیچ‌کدام معیار ارزش واقعی انسان نیستند، چون ناپایدارند و می‌توانند همان‌گونه که آمده‌اند، از دست بروند.

در مقابل، خرد چیزی است که هرگز ناگهانی و اتفاقی به دست نمی‌آید. خرد محصول تجربه، تفکر، یادگیری، و مهم‌تر از همه، صداقت با خود است. باید برایش وقت گذاشت، درد رشدش را پذیرفت و آن را مانند گنجی درونی پرورش داد. این جمله دعوتی است برای اینکه به‌جای تکیه بر دستاوردهای بیرونی، روی آنچه شخصیت و کیفیت زندگی ما را می‌سازد سرمایه‌گذاری کنیم: خرد.

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan
11👍6👏5
در #قرارملاقات با خودم #امروز_تصمیم_دارم:

به خود بگویم مگر نه اینکه من مدت کوتاهی بر روی این کره خاکی زندگی می‌کنم، پس چرا خودم را وقف یک تجربه فوق‌العاده نکنم؟

🌷🆔 @Sayehsokhan🌷
16
📖📖📖
*ازشنبه کتاب می خوانم*

روزها، هفته‌ها و ماه‌ها چرخیدند و باز رسیدیم به «هفته کتاب». برای من که از کودکی، حتی پیش از مدرسه رفتن، بزرگ‌ترین دلخوشی‌ام به کتاب‌خواندن است این پرسش پیش آمد که: *اگر کتاب نخوانیم چه می‌شود*؟ چند پاسخ نوشته‌ام بی‌هیچ آدابی و ترتیبی:

اگر کتاب نخوانیم، *حرف‌های سطحی را به‌جای حرف‌ علمی می‌پذیریم*.

اگر کتاب نخوانیم، *به ابتذال مجریان و برنامه‌های تلویزیون دلخوش می‌شویم*.

اگر کتاب نخوانیم، *خیال می‌کنیم از همه‌چیز باخبریم و در همه‌چیز تخصص داریم*.

اگر کتاب نخوانیم، *در لکه‌های فنجان قهوه و فرکانس کائنات دنبال تقدیرمان می‌گردیم*.

اگر کتاب نخوانیم، *بدون تخصص و شایستگی هر مقام و منصبی را می‌پذیریم*.

اگر کتاب نخوانیم، *عنوان‌مان از خودمان مهم‌تر می‌‌شود و از اینکه ناگهان دکتر ، مهندس و وکیل شده‌ایم خوش‌مان می‌آید*.

اگر کتاب نخوانیم، *زبان‌مان فقیر، محدود و پرغلط می‌‌شود و مانند مقامات مسئول و مجریان تلویزیون، سطحی و نادرست حرف‌می‌زنیم*.

اگر کتاب نخوانیم، *بسیار بیشتر از آنچه می‌دانیم، حرف می‌زنیم و حتی سخنرانی می‌کنیم*.

اگر کتاب نخوانیم، *حتی اگر استاد باشیم، دانشجو را وادار می‌کنیم که مقاله‌اش را به‌نام ما کند که امتیاز بگیریم*.

اگر کتاب نخوانیم، *خیال می‌کنیم مداحان عالمان دین هستند و سلبریتی‌ها هنرمندند و بلاگرها، مبارزان نستوه*.

اگر کتاب نخوانیم، *گمان می‌کنیم هرکس که چشمانش را خمار کرد، می‌تواند شرح مثنوی بگوید و از عرفان دم بزند، حتی با شعرهای سست و جعلی*.

اسماعیل امینی | شاعر و نویسنده

پی نوشت نگارنده : بد نیست روزی حداقل یک الی دوساعت به موبایل هایمان خیانت کنیم و کتاب ها را از کتابخانه ها و پستوها بیرون بیاوریم و در مقابل چشمانمان بگذاریم و بخوانیم و بیندیشیم !

هفته‌ای سرشار از رشد و آگاهی و شکوفایی برای مردم سرزمینمان ایران آرزومندم.

🆔 @Sayehsokhan
19👏7👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🤎
 مادر از همه‌ی ما ضعیف‌تر بود...
نه بخاطر غصه‌های مشترکمان
بلکه بخاطر غصه‌های خصوصی
هر کدام از ما که خورده بود...

#فراتنس_کافکا


زن بودن اگر آزادی نباشد، درد است و اگر
فهم نباشد، زخم است و اگر حمایت نباشد،
تنهایی است....

#سیمین_دانشور


شما زن ها را نمیشناسید،
زنها عاشقان واقعی هستند...
اگر آن مردی که باید باشد ، باشد...

🇯‌🇴‌🇮‌🇳  👈🏾👈🏾     
https://t.me/majallezendegii 

روز مادر و روز زن، یادآور این حقیقت است که جهان نه با سرعتِ زمان، بلکه با عمقِ حضور زن معنا پیدا می‌کند. زنانی که درسکوت، جهان را از درون می‌سازند؛ نه با هیاهو، بلکه با نیرویی که فیلسوفان آن را «توانِ آفرینشِ بی‌صدا» می‌نامند. 
مادران و زنان، تنها نقش‌آفرینان زندگی نیستند؛ آنان ریشه‌های پنهانِ پایداری و خرد در هر جامعه‌اند. هر جا که مهربانی، شهامت یا روشن‌بینی دیده می‌شود، ردّی از نگاه یک زن درمیان است.

    
🆔 @Sayehsokhan
👏1410
#از_شما  (بخش نخست)

.
پدر، ساواک و راز یک رفاقت

تابستان سال ۵۶، مثل تمام تابستان‌های کودکی و نوجوانی‌ام، صبح و عصر برای کمک به پدر به مغازه می‌رفتم تا کار نوشتن صورتحساب‌های مشتریان را برایش انجام دهم. پدر خواندن و نوشتن نمی‌دانست و ناچار بودیم من و مهرداد از دوران دبستان در مغازه حضور داشته باشیم. کلاس یازدهم را به پایان رسانده بودم؛ همان سالی که به اصطلاح «کتاب‌خوان» شده بودم. این علاقه نیز از طریق خواهر بزرگ‌ترم در من ایجاد شده بود؛ استادی که او در سپاه دانش داشت، او را با آثار شریعتی آشنا کرده بود و هرگاه کتاب‌های جلد زرد و خاکستری شریعتی را می‌خرید و به خانه می‌آورد، من و دیگر بچه‌ها مشتاقانه آن‌ها را می‌خواندیم.

البته اشتیاق به خواندن این کتاب‌ها بی‌ارتباط با فضای اعتراضی آن روزها نبود؛ اعتراض‌هایی که گاه‌به‌گاه از طریق رادیو بی‌بی‌سی، رادیو مسکو و حتی رادیو پراگ به گوش می‌رسید. پدر عادتی داشت که هر شب پس از آمدن از مغازه، رادیوی جعبه‌ای قدیمی را روشن می‌کرد و در گوشه اتاق، همان‌طور که تکیه داده بود، با چرخاندن پیچ رادیو موج مناسب را پیدا می‌کرد و با علاقه خبرها را دنبال می‌کرد. شنیدن این اخبار از یک‌سو، مطالعه کتاب‌های شریعتی از سوی دیگر، و زمزمه‌های مردم در بازار، آرام‌آرام مرا وارد وادی سیاست می‌کردند.

یک صبح تابستانی سال ۵۶، در مغازه نشسته بودم که مردی وارد شد و پدرم را خواست. پدر طبق معمول در یکی از مغازه‌های همسایه ــ که اغلب کفاش بودند ــ مشغول گفت‌وگو بود. پدر را صدا زدم. معلوم شد آن مرد حامل نامه‌ای از ساواک است و پدر باید صبح روز بعد برای پاسخ‌گویی به چند مسئله به آن‌جا برود.

صبح فردا، یکی از همسایگان کفاش پدر او را همراهی کرد. حدود سه ساعت بعد، نزدیک ظهر، هر دو برگشتند. خیلی از همسایه‌ها به مغازه آمدند تا ببینند چه خبر شده است. موضوع بازجویی پدر بیشتر مربوط به همان رادیوهای خارجی بود که هر شب خبرهایشان را دنبال می‌کرد و روز بعد با شور و شوق برای دوستانش تعریف می‌کرد. البته همان‌طور که خودش نقل می‌کرد، برخورد بازجویان ساواک با او محترمانه بود. به او گفته بودند: «سنی از تو گذشته، مسئولیت خانواده بر دوش توست؛ مصلحت نیست خودت را درگیر سیاست کنی.» و در نهایت با گرفتن چند تعهد آزادش کرده بودند.

دو سال بعد، یکی از صبح‌های تابستان سال ۵۸ بود. دیپلم گرفته بودم، انقلاب پیروز شده بود و همه هنوز از نشئه پیروزی سرمست بودیم. مردی بلندقد و چهارشانه با ریشی بلند وارد مغازه شد؛ ظاهرش نشان می‌داد که از اعضای سپاه یا کمیته انقلاب است. نام پدر را پرسید و وقتی مطمئن شد، پس از احوال‌پرسی گفت برای رساندن یک خبر مهم آمده است. من و پدر متعجب و کنجکاو گوش سپردیم. گفت هنگام بررسی پرونده‌های ساواک، در اسناد بازجویی‌ها نام پدر را هم دیده‌اند؛ همان احضار سال ۵۶. سپس نام فردی را گفت که خبرچینی پدر را برای ساواک انجام داده بود. من و پدر از شنیدن آن نام شوکه شدیم. باورش برای پدر دشوار بود که دوست سی‌ساله‌اش ــ کسی که از برادر به او نزدیک‌تر بود و ما او را «عمو» صدا می‌زدیم ــ چنین کاری کرده باشد. تازه آن زمان بود که فهمید چرا از زمان پیروزی انقلاب دیگر به دیدار پدر نیامده بود.

سال‌های نهضت ملی ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۲ بود. پدر مغازه کفاشی داشت، حدود ۲۷ سال سن داشت و هنوز مجرد بود. پنج یا شش شاگرد نیز زیر دستش کار می‌کردند. آن روزها بسیاری از اصناف رشت، همچون کارگران، گرایش‌هایی توده‌ای داشتند. عکس‌های لنین و استالین بر دیوار مغازه نصب شده بود. حزب توده میان پیروان خود نوعی سازماندهی داشت؛ هر پنج یا شش نفر زیر نظر یکی از اعضا اداره می‌شدند. نام فردی که سرگروه پدر بود، «وجدان …» بود. او زندگی فقیرانه‌ای داشت، اما چون خواندن و نوشتن بلد بود، چند نفر از طرفداران بی‌سواد حزب اعتراض‌های خود را با او هماهنگ می‌کردند.

(ادامه دارد)
.
با سپاس فراوان از دوست و معلم فرهیخته جناب طالبی‌طاهر از رشت

🆔 @Sayehsokhan
10
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینکه #حافظ به هر دو زبان تسلط داشته ستایش برانگیز است اما اینکه می‌توانسته به هر دو زبان زیبایی خلق کند، مایه افتخار ایرانیان است.

دو بانوی هنرمند با دو صدای زیبا اگر از حافظ بخوانند به دو زبان، حاصلش می‌شود همانی که هنر دلها را به هم نزدیک می‌کند و حافظ قافله سالار این هنر بوده.

#ملیحه_مرادی با #مینا_دریس، هنرمند عرب‌ایرانی، با آواز خود یکی از زیباترین آثار هنری را خلق کردند.

🌷🌹🌷👆🌷🌹🌷
https://t.me/ketabeabii
🆔 @Sayehsokhan
14👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام! صبح زیباتون بخیر و نیکویی!

این سخن گوته یک تمایز مهم را برجسته می‌کند: میان اندیشیدنِ ضروری و اندیشیدنِ فرساینده. بسیاری از ما گمان می‌کنیم آرامش زمانی می‌آید که همه‌چیز را تحلیل کنیم، پاسخ پیدا کنیم و مسئله‌ها را یکی‌یکی حل کنیم؛ اما گوته یادآوری می‌کند که گاهی خودِ این فکر کردنِ بی‌وقفه، سرچشمه‌ی اضطراب است. ذهن ما همیشه تشنه‌ی حل مسئله است، حتی وقتی مسئله‌ای ارزش فکر کردن ندارد. در چنین شرایطی، آرامش نه در استمرار اندیشه، بلکه در رها کردن اندیشه‌های بی‌ارزش است.

درواقع، آرامش نتیجه‌ی یک انتخاب است: انتخاب اینکه کدام چالش‌ها شایستۀ توجه ما هستند و کدام‌ها فقط نویزهایی‌اند که باید خاموش‌شان کرد. انسان زمانی به تعادل می‌رسد که بتواند میان «اندیشیدنِ ثمربخش» و «اندیشیدنِ فرسایشی» مرز بکشد. پیام گوته این است که گاهی برای رسیدن به سکوت درونی، باید جسارت داشته باشیم و بعضی فکرها را کنار بگذاریم؛ نه از روی بی‌اعتنایی، بلکه برای حفظ سلامت روان و تمرکز بر آنچه واقعاً اهمیت دارد.

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan
11👏2
در #قرارملاقات با خودم #امروز_تصمیم_دارم:

به خود بگویم "دیروز" آخرین روزی بود که من بر بهانه‌ام غلبه کردم! دیگر تمام شد! امروز را در اختیار دارم! تسلیم نمی‌شوم! کنار نمی‌کشم!

🌷🆔 @Sayehsokhan🌷
12👏4