Audio
▪️کیست اینپنهان مرا در جان و تن....
▪️شاعر: #عمان_سامانی
پارههایی دلنشین از کتاب #گنجینه_اسرار
خوانش و اجرا: #دکتر_عبدالحمید_ضیایی
با سپاس فراوان از همراه گرامی جناب آقای فتاحی از نجفآباد
@drabdolhamidziaee
🆔 @Sayehsokhan
▪️شاعر: #عمان_سامانی
پارههایی دلنشین از کتاب #گنجینه_اسرار
خوانش و اجرا: #دکتر_عبدالحمید_ضیایی
با سپاس فراوان از همراه گرامی جناب آقای فتاحی از نجفآباد
@drabdolhamidziaee
🆔 @Sayehsokhan
❤4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✍ سلام! صبح زیباتون بخیر و نیکویی
این جمله ویلیام جیمز یادآور میشود که بسیاری از افراد فکر میکنند که بهصورت فعال و مستقل میاندیشند، در حالی که در واقع تنها تعصبات و باورهای قبلی خود را بازسازی و تزئین میکنند. اندیشیدن واقعی، مستلزم مواجهه با افکار و شواهد جدید، پرسشگری و توانایی بازنگری است، نه صرفاً تأیید آنچه از پیش پذیرفتهایم.
جیمز با این جمله به اهمیت خودآگاهی و صداقت فکری تأکید میکند: خردمند کسی است که میتواند باورهایش را به چالش بکشد و ذهن خود را برای دیدن حقیقت، حتی اگر مخالف خواستش باشد، باز نگه دارد. اینگونه است که تفکر به جای تحکیم تعصب، راهی به سوی رشد و بینش واقعی میگشاید.
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
این جمله ویلیام جیمز یادآور میشود که بسیاری از افراد فکر میکنند که بهصورت فعال و مستقل میاندیشند، در حالی که در واقع تنها تعصبات و باورهای قبلی خود را بازسازی و تزئین میکنند. اندیشیدن واقعی، مستلزم مواجهه با افکار و شواهد جدید، پرسشگری و توانایی بازنگری است، نه صرفاً تأیید آنچه از پیش پذیرفتهایم.
جیمز با این جمله به اهمیت خودآگاهی و صداقت فکری تأکید میکند: خردمند کسی است که میتواند باورهایش را به چالش بکشد و ذهن خود را برای دیدن حقیقت، حتی اگر مخالف خواستش باشد، باز نگه دارد. اینگونه است که تفکر به جای تحکیم تعصب، راهی به سوی رشد و بینش واقعی میگشاید.
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
❤11👏6👍3
قرار ملاقات با خود: چگونه و چرا
📢 چند وقت است که به ملاقات خودتان نرفتهاید؟
❇️ حال زمان آن رسیده که در هفته، یک ساعت تا یک نیمروز را به #ملاقات_با_خودتان اختصاص دهید.
در این زمان، فقط برای خودتان وقت میگذارید و به خودتان توجه میکنید.
❇️ یکی از ارزشمندترین کارهایی که میتوانید برای #بهبود_کیفیت_زندگی خود انجام دهید، صرف این زمان اختصاصی برای خودتان است
.
❇️ شناخت خود و ارزش قائل شدن برای خود، با صرف زمان و انجام کارهای خوب در حق خودتان عملی میشود.
❇️ قرار ملاقات با خود، نماد و تبلور تعهد شما به خودتان است.
❇️ در این زمان، هیچ مزاحمتی نباید باشد؛ تلفن همراه و وسایل ارتباطی را کنار بگذارید.
❇️ فعالیتهایی که میتوانید در ملاقات با خودتان انجام دهید:
✅ قدم زدن در یک مسیر زیبا
✅ نوشتن نامهای به خودتان
✅ قدردانی از تواناییهایتان
✅ انجام یک کار مورد علاقه
✅ پرداختن به اعمال معنوی مانند دعا یا مراقبه
✅ تفکر درباره هدف و معنای زندگی
✅ نوشتن احساساتتان روی کاغذ
✅ تمرین تنآرامی، ریلکسیشن و یوگا
✅ رفتن به دل طبیعت و لذت بردن از حضور در آن
💛 جمله نهایی:
"امروز برای ملاقات با خودم برنامهریزی میکنم و وقت میگذارم."
🆔 @Sayehsokhan
📢 چند وقت است که به ملاقات خودتان نرفتهاید؟
❇️ حال زمان آن رسیده که در هفته، یک ساعت تا یک نیمروز را به #ملاقات_با_خودتان اختصاص دهید.
در این زمان، فقط برای خودتان وقت میگذارید و به خودتان توجه میکنید.
❇️ یکی از ارزشمندترین کارهایی که میتوانید برای #بهبود_کیفیت_زندگی خود انجام دهید، صرف این زمان اختصاصی برای خودتان است
.
❇️ شناخت خود و ارزش قائل شدن برای خود، با صرف زمان و انجام کارهای خوب در حق خودتان عملی میشود.
❇️ قرار ملاقات با خود، نماد و تبلور تعهد شما به خودتان است.
❇️ در این زمان، هیچ مزاحمتی نباید باشد؛ تلفن همراه و وسایل ارتباطی را کنار بگذارید.
❇️ فعالیتهایی که میتوانید در ملاقات با خودتان انجام دهید:
✅ قدم زدن در یک مسیر زیبا
✅ نوشتن نامهای به خودتان
✅ قدردانی از تواناییهایتان
✅ انجام یک کار مورد علاقه
✅ پرداختن به اعمال معنوی مانند دعا یا مراقبه
✅ تفکر درباره هدف و معنای زندگی
✅ نوشتن احساساتتان روی کاغذ
✅ تمرین تنآرامی، ریلکسیشن و یوگا
✅ رفتن به دل طبیعت و لذت بردن از حضور در آن
💛 جمله نهایی:
"امروز برای ملاقات با خودم برنامهریزی میکنم و وقت میگذارم."
🆔 @Sayehsokhan
❤19
🔹برای محمدعلی فروغی؛ آنکه امروز یک آرزوست!
✍ پسر محمدحسین خان ذکاءالملک که در عصر ناصرالدینشاه و مظفرالدینشاه، رئیس بخش ترجمه و تألیف وزارت انطباعات بود، کسیست که ما بیش از هرچیز، با وجوه سیاسی بینظیر او آشناییم. او هم وزیر بود، هم وکیل مجلس، هم دیپلماتی قدر و هم برای سه دوره، نخستوزیر ایران، نخستوزیری که در دو دوره حساس، ایران را از گردنه هرجومرج عبور داد، یکی گردنه سقوط قاجاریه و برآمدن پهلوی و دوم، گردنه سقوط رضاشاه و برآمدن محمدرضاشاه. جایی که بسیاری او را به عنوان منجی ایران ستودند و بسیاری او را بابت جلوگیری از عبور ایران از نظم سلطنتی و رسیدن به نظم جمهوری، نقد کردند.
با این حال، او وجوه علمی درخشانی هم دارد که کمتر به آن توجه شده. محمدعلی فروغی، کسی که در دارالفنون طب خواند اما تقدیرش را در فلسفه و حکمت و علم سیاست جُست، به همراه پدرش یکی از مهمترین سازمانهای تاریخ معاصر ایران را مدیریت کرد؛ مدرسه عالی علوم سیاسی. از ۱۲۷۸، نیمی از کتبی که این سازمان منتشر میکرد، از جمله چندین جلد کتاب تاریخ جهان، اصول علم ثروت ملل، تاریخ ملل مشرقزمین و آداب مشروطیت دُوَل، کتبی که اصلیترین خوراکهای فکری مشروطهخواهان بودند، حاصل کوشش این پدر و پسر بود.
از پس مشروطیت، او نخواست تا با حضور در صحن پارلمان، به قانونگذاری بپردازد، او رفت در پشتپرده پارلمان و دبیرخانه مجلس ملی را به دست گرفت تا پایههای نهاد پارلمان در ایران را مستحکم کند و اولین کاری که کرد، تأسیس کتابخانه مجلس بود. وقتی در ۱۲۸۶، پدر را از دست داد و افسردگی به سراغش آمد، اعلام کرد غم فراق پدر، توانش در خدمت به ملت را میکاهد، لذا از جایگاهی که داشت، کنار کشید! در ایران خودمان، همین حدود صد و بیست سال پیش بود، کسی که وقتی حس کرد آن کارایی مطلوب خودش را ندارد، کنار کشید!
از پس سوگواری، او پا به عرصه سیاست گذاشت و وکیل مجلس و وزیر دولت شد. از اعمال سیاسیش در داخل ایران و حتی خارج از ایران، مثل ریاست بر سازمان جامعهملل که بگذریم، او دستاوردهای مهمی برای علم و فرهنگ ایرانزمین داشت. از تأسیس دانشگاه تهران تا راهاندازی جشن هزاره فردوسی و تأسیس فرهنگستان. اختلاف با رضاشاه و آغاز دوران خانهنشینی برای فروغی، شروع عصر تازهای از پژوهش و نگارش و کار علمی و ادبی و فرهنگی بود.
از جمله کوششهای او، نوشتن سه جلد کتاب سیر حکمت در اروپا، نوشتن شرح اشارات ابوعلی سینا، تألیف آثاری در باب فلسفه غرب و فلسفه اسلامی، تصحیح دیوان خیام، حافظ، سعدی و شاهنامه فردوسی، حکمت سقراط و افلاطون، نوشتن تاریخ ساسانیان، تاریخ دولت قدیم روم، تاریخ اسکندر کبیر و حتی نوشتن سه نمایشنامه است! فروغی با تمام ضعفها و قوتهایش، کسی است که آتاتورک در باره او گفته: «من تاکنون مردی به این جامعی و وطنپرستی و مطلعی ندیدم. کاش مملکت من هم یک فروغی داشت.» و روزگاری ایران، سیاستمداران تراز متعددی داشت که هر کدام به تنهایی میتوانستند آرزوی هر ملتی باشند، اما هر کدام به نحوی بیاثر شدند تا اکنون، ایرانیان آرزوی داشتن چنین سیاستمداران ورزیدهای را داشته باشند. سیاستمدارانی چون فروغی که ۵ آذر، سالگرد درگذشتش در ۱۳۲۱ است.
🆔 @Sayehsokhan
✍ پسر محمدحسین خان ذکاءالملک که در عصر ناصرالدینشاه و مظفرالدینشاه، رئیس بخش ترجمه و تألیف وزارت انطباعات بود، کسیست که ما بیش از هرچیز، با وجوه سیاسی بینظیر او آشناییم. او هم وزیر بود، هم وکیل مجلس، هم دیپلماتی قدر و هم برای سه دوره، نخستوزیر ایران، نخستوزیری که در دو دوره حساس، ایران را از گردنه هرجومرج عبور داد، یکی گردنه سقوط قاجاریه و برآمدن پهلوی و دوم، گردنه سقوط رضاشاه و برآمدن محمدرضاشاه. جایی که بسیاری او را به عنوان منجی ایران ستودند و بسیاری او را بابت جلوگیری از عبور ایران از نظم سلطنتی و رسیدن به نظم جمهوری، نقد کردند.
با این حال، او وجوه علمی درخشانی هم دارد که کمتر به آن توجه شده. محمدعلی فروغی، کسی که در دارالفنون طب خواند اما تقدیرش را در فلسفه و حکمت و علم سیاست جُست، به همراه پدرش یکی از مهمترین سازمانهای تاریخ معاصر ایران را مدیریت کرد؛ مدرسه عالی علوم سیاسی. از ۱۲۷۸، نیمی از کتبی که این سازمان منتشر میکرد، از جمله چندین جلد کتاب تاریخ جهان، اصول علم ثروت ملل، تاریخ ملل مشرقزمین و آداب مشروطیت دُوَل، کتبی که اصلیترین خوراکهای فکری مشروطهخواهان بودند، حاصل کوشش این پدر و پسر بود.
از پس مشروطیت، او نخواست تا با حضور در صحن پارلمان، به قانونگذاری بپردازد، او رفت در پشتپرده پارلمان و دبیرخانه مجلس ملی را به دست گرفت تا پایههای نهاد پارلمان در ایران را مستحکم کند و اولین کاری که کرد، تأسیس کتابخانه مجلس بود. وقتی در ۱۲۸۶، پدر را از دست داد و افسردگی به سراغش آمد، اعلام کرد غم فراق پدر، توانش در خدمت به ملت را میکاهد، لذا از جایگاهی که داشت، کنار کشید! در ایران خودمان، همین حدود صد و بیست سال پیش بود، کسی که وقتی حس کرد آن کارایی مطلوب خودش را ندارد، کنار کشید!
از پس سوگواری، او پا به عرصه سیاست گذاشت و وکیل مجلس و وزیر دولت شد. از اعمال سیاسیش در داخل ایران و حتی خارج از ایران، مثل ریاست بر سازمان جامعهملل که بگذریم، او دستاوردهای مهمی برای علم و فرهنگ ایرانزمین داشت. از تأسیس دانشگاه تهران تا راهاندازی جشن هزاره فردوسی و تأسیس فرهنگستان. اختلاف با رضاشاه و آغاز دوران خانهنشینی برای فروغی، شروع عصر تازهای از پژوهش و نگارش و کار علمی و ادبی و فرهنگی بود.
از جمله کوششهای او، نوشتن سه جلد کتاب سیر حکمت در اروپا، نوشتن شرح اشارات ابوعلی سینا، تألیف آثاری در باب فلسفه غرب و فلسفه اسلامی، تصحیح دیوان خیام، حافظ، سعدی و شاهنامه فردوسی، حکمت سقراط و افلاطون، نوشتن تاریخ ساسانیان، تاریخ دولت قدیم روم، تاریخ اسکندر کبیر و حتی نوشتن سه نمایشنامه است! فروغی با تمام ضعفها و قوتهایش، کسی است که آتاتورک در باره او گفته: «من تاکنون مردی به این جامعی و وطنپرستی و مطلعی ندیدم. کاش مملکت من هم یک فروغی داشت.» و روزگاری ایران، سیاستمداران تراز متعددی داشت که هر کدام به تنهایی میتوانستند آرزوی هر ملتی باشند، اما هر کدام به نحوی بیاثر شدند تا اکنون، ایرانیان آرزوی داشتن چنین سیاستمداران ورزیدهای را داشته باشند. سیاستمدارانی چون فروغی که ۵ آذر، سالگرد درگذشتش در ۱۳۲۱ است.
🆔 @Sayehsokhan
❤12👏1
📩 #از_شما
دماغ(۵)
از روی صندلی معاینه بلند شدم و به فاصله دورتری از دکتر نشستم. منشی بیرون رفت و دکتر با سردی گفت: "موضوع چیست؟ وقت من را بیش از این نگیرید". گفتم که موکل در اثر عمل جراحی عوارض بدی پیدا کرده و بالاخره باید راهی برای جبران خسارتهای مادی و روحی وی پیدا کرد.
دکتر با عصبانیت گفت: "آمدید برای اخاذی؟ چه کارهاید شما ". با نرمی گفتم که وکیل دادگستری هستم و برای جلوگیری از طرح شکایت برای مذاکره آمدهام". دکتر عصبانی بود؛ نمیدانم چرا ولی برافروخته و هیجانی حرف میزد: "وکیل!هر کدامتان با یک لیسانس که معلوم نیست از کجا گرفتهاید و یک دست کت و شلوار که تن کردهاید، فکر میکنید شدهاید مدعیالعموم.
اصلا شما از طب و جراحی چی میدانید؟ "نمیدانم چرا دکتر یک دفعه عوض شد. آدمی که داشت از خوشگلی و تو دل برویی حرف میزد و اناتومی دماغ را تشریح میکرد، تبدیل شد به یک پزشک عصبانی. شایدعلتش این بود که فهمید نیامده بودم پولی دهم، بلکه امده بودم پولی بگیرم، پولی که حق موکل بود.
دکتر داشت به شغل من توهین میکرد چون علم الابدان خوانده بود. خودش را جالینوس زمان میدید و مرا ادمی محقر. به خودم مسلط بودم، این بود که با آرامش گفتم: "بالاخره این خانم آسیب جدی دیده و قانون و عقل و وجدان میگوید که باید برای این درد و رنجی که این زن بیچاره متحمل میشود کاری کرد".
دکتر از جا بلند شد و با صدای بلند گفت: "آسیب چی؟ علم طب جادوگری نیست، این عوارض طبیعی است اقا. بافت نازک درون مخاط بینی خود به خود ترمیم میشود، قدری طول میکشد. اصلا شما ذرهای طب میدانید؟ "جلو امد و با فریاد گفت:" این دانشنامه پزشکی من است؛ نه از دانشگاه چنار سوخته، بلکه از دانشگاه گوتینگن آلمان". طوری محکم حرف میزد که گفتم الان این دانش آموخته آلمان یک سلام هیتلری هم چاشنی کلامش میکند.
من هم برخاستم و سعی کردم جدیتر با این مجسمه نخوت که خود را شاید بالاتر از شیخالرئیس بوعلی سینا میدید، صحبت کنم: این زن شبها خواب ندارد، صدایش خندهدار شده، از ریخت و قیافه افتاده، جوان است، ولی شوهرش شبها در بستر از او رم میکند...".
دکتر نگذاشت و برداشت گفت: "شما وکیل رختخواب مردم هم هستید؟" و پوزخند زد. دیدم دیگر وقت آن است که این طب خوانده و اخلاق نیاموخته را با کلماتی سرد و زبر بنوازم:" من واقعا برای شما و این طرز فکر و عملتان متاسفم. فکر کردم که دانش شما نقص دارد حالا میبینم که وجدان شما هم معیوب است.
شما خراط نیستید و بینی مردم هم از چوب نیست تا آن را هر طور که خواستید بتراشید و کج و معوج کنید. آن دماغ صاحبی دارد که خون و چرک و درد و رنج را حس میکند. وقتی چاقویتان را در دماغ کسی فرو میکنید، بفهمید که صاحب آن یک انسان است نه یک تکه چوب.
"دکتر با اشاره به در گفت: "بروید بیرون اقای لیسانسه دانشگاه ته دره و درس اخلاق به من ندهید...". نمیتوانستم جوابش را نداده بروم ،گفتم:
"من هیچ وقت دماغ پیازیام را نمیدهم دست شما و امثال شما تا از آن خیار قلمی درست کنید، چون آن پیاز کار یک حکیم و تصویرگر تواناست ولی آن خیار نارس نتیجه دستانی لرزان و قلبی مغرور و ذهنی آشفته".
در را محکم به هم زدم و بیرون رفتم.
(ادامه دارد)
✍#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من
🆔 @sayehsokhan
دماغ(۵)
از روی صندلی معاینه بلند شدم و به فاصله دورتری از دکتر نشستم. منشی بیرون رفت و دکتر با سردی گفت: "موضوع چیست؟ وقت من را بیش از این نگیرید". گفتم که موکل در اثر عمل جراحی عوارض بدی پیدا کرده و بالاخره باید راهی برای جبران خسارتهای مادی و روحی وی پیدا کرد.
دکتر با عصبانیت گفت: "آمدید برای اخاذی؟ چه کارهاید شما ". با نرمی گفتم که وکیل دادگستری هستم و برای جلوگیری از طرح شکایت برای مذاکره آمدهام". دکتر عصبانی بود؛ نمیدانم چرا ولی برافروخته و هیجانی حرف میزد: "وکیل!هر کدامتان با یک لیسانس که معلوم نیست از کجا گرفتهاید و یک دست کت و شلوار که تن کردهاید، فکر میکنید شدهاید مدعیالعموم.
اصلا شما از طب و جراحی چی میدانید؟ "نمیدانم چرا دکتر یک دفعه عوض شد. آدمی که داشت از خوشگلی و تو دل برویی حرف میزد و اناتومی دماغ را تشریح میکرد، تبدیل شد به یک پزشک عصبانی. شایدعلتش این بود که فهمید نیامده بودم پولی دهم، بلکه امده بودم پولی بگیرم، پولی که حق موکل بود.
دکتر داشت به شغل من توهین میکرد چون علم الابدان خوانده بود. خودش را جالینوس زمان میدید و مرا ادمی محقر. به خودم مسلط بودم، این بود که با آرامش گفتم: "بالاخره این خانم آسیب جدی دیده و قانون و عقل و وجدان میگوید که باید برای این درد و رنجی که این زن بیچاره متحمل میشود کاری کرد".
دکتر از جا بلند شد و با صدای بلند گفت: "آسیب چی؟ علم طب جادوگری نیست، این عوارض طبیعی است اقا. بافت نازک درون مخاط بینی خود به خود ترمیم میشود، قدری طول میکشد. اصلا شما ذرهای طب میدانید؟ "جلو امد و با فریاد گفت:" این دانشنامه پزشکی من است؛ نه از دانشگاه چنار سوخته، بلکه از دانشگاه گوتینگن آلمان". طوری محکم حرف میزد که گفتم الان این دانش آموخته آلمان یک سلام هیتلری هم چاشنی کلامش میکند.
من هم برخاستم و سعی کردم جدیتر با این مجسمه نخوت که خود را شاید بالاتر از شیخالرئیس بوعلی سینا میدید، صحبت کنم: این زن شبها خواب ندارد، صدایش خندهدار شده، از ریخت و قیافه افتاده، جوان است، ولی شوهرش شبها در بستر از او رم میکند...".
دکتر نگذاشت و برداشت گفت: "شما وکیل رختخواب مردم هم هستید؟" و پوزخند زد. دیدم دیگر وقت آن است که این طب خوانده و اخلاق نیاموخته را با کلماتی سرد و زبر بنوازم:" من واقعا برای شما و این طرز فکر و عملتان متاسفم. فکر کردم که دانش شما نقص دارد حالا میبینم که وجدان شما هم معیوب است.
شما خراط نیستید و بینی مردم هم از چوب نیست تا آن را هر طور که خواستید بتراشید و کج و معوج کنید. آن دماغ صاحبی دارد که خون و چرک و درد و رنج را حس میکند. وقتی چاقویتان را در دماغ کسی فرو میکنید، بفهمید که صاحب آن یک انسان است نه یک تکه چوب.
"دکتر با اشاره به در گفت: "بروید بیرون اقای لیسانسه دانشگاه ته دره و درس اخلاق به من ندهید...". نمیتوانستم جوابش را نداده بروم ،گفتم:
"من هیچ وقت دماغ پیازیام را نمیدهم دست شما و امثال شما تا از آن خیار قلمی درست کنید، چون آن پیاز کار یک حکیم و تصویرگر تواناست ولی آن خیار نارس نتیجه دستانی لرزان و قلبی مغرور و ذهنی آشفته".
در را محکم به هم زدم و بیرون رفتم.
(ادامه دارد)
✍#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من
🆔 @sayehsokhan
❤14👏6
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#خدا
دربارهی خدا از کهنترین زمانها سخن گفتهاند. اسطوره، عرفان، دین، فلسفه و حتی علم، کوشیدهاند تا نشانی از خدا دهند.
خدای اسپینوزا، با روایت امید اطهرینژاد،
شنیدنی است.
🆔 @Sayehsokhan
دربارهی خدا از کهنترین زمانها سخن گفتهاند. اسطوره، عرفان، دین، فلسفه و حتی علم، کوشیدهاند تا نشانی از خدا دهند.
خدای اسپینوزا، با روایت امید اطهرینژاد،
شنیدنی است.
🆔 @Sayehsokhan
❤5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✍ سلام! صبح زیباتون بخیر و نیکویی
#مارک_تواین هشدار میدهد که کسی که همیشه خود را درست میداند، خطرناک است؛ زیرا گوش نمیدهد، نمیبیند و نمیآموزد. غرور، بیماری خرد است و مانع رشد فردی و اجتماعی میشود.
دیگر اینکه خرد واقعی در فروتنی و انعطاف ذهنی است؛ در توانایی شنیدن، یاد گرفتن و پذیرش اشتباه. این نگرش هم انسان را میسازد و هم روابط و جامعه را سالمتر میکند.
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
#مارک_تواین هشدار میدهد که کسی که همیشه خود را درست میداند، خطرناک است؛ زیرا گوش نمیدهد، نمیبیند و نمیآموزد. غرور، بیماری خرد است و مانع رشد فردی و اجتماعی میشود.
دیگر اینکه خرد واقعی در فروتنی و انعطاف ذهنی است؛ در توانایی شنیدن، یاد گرفتن و پذیرش اشتباه. این نگرش هم انسان را میسازد و هم روابط و جامعه را سالمتر میکند.
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
❤18👏3
در ⏰ #قرارملاقات با خودم #امروز_تصمیم_دارم :
یک کار برای رضای خدا انجام دهم.
یک کار #خیر بدون چشم داشت!
🌷🆔 @Sayehsokhan🌷
یک کار برای رضای خدا انجام دهم.
یک کار #خیر بدون چشم داشت!
🌷🆔 @Sayehsokhan🌷
❤17👏7
بیائید شعله را مداوم زنده نگهداریم!
✍ مردی که به طور منظم در برنامههای گروهی شرکت میکرد، ناگهان و بدون هیچ گونه اطلاع رسانی، شرکت در دورهمی ها رو قطع کرد..!*
*بعد از چند هفته، یک شب بسیار سرد یکی از اعضای آن گروه تصمیم گرفت که از او دیدار کند، او مرد را در خانه، تنها، در مقابل شومینهای دید که آتش درخشانی در آن میسوخت!*
*مرد از دوست خود استقبال کرد، آرامش و سکوتی در فضا حاکم بود.*
*این دو نفر فقط شعلههای رقصیده را در اطراف چوبی که شکسته شده بود و داخل شومینه بود، تماشا میکردند.*
*پس از چند دقیقه میهمان بدون گفتن هیچ كلمهای، چوبهای درون آتش را بررسی كرد و یكی از آنها را كه از همه بیشتر درخشان بود و زیبا می سوخت، انتخاب كرده و با یك انبر آن را به كناری گذاشت، سپس دوباره نشست.*
*میزبان همه چیز را زیرنظر داشت و مجذوب رفتار او شد، بعد از چند لحظه، شعله زیبای چوب جدا شده فرو نشست، تا اینکه فقط یک لحظه درخشید و آتش به زودی خاموش شد.*
*در مدت کوتاهی، آنچه قبلاً نور و گرما بود، چیزی بیشتر از یک تکه چوب مرده سیاه نبود.*
*از زمان ورود میهمان کلمات بسیار کمی رد و بدل شده بود، پیش از آماده شدن برای عزیمت، میهمان قطعه چوب بی فایده را با انبر برداشت و دوباره در وسط آتش قرار داد، بلافاصله تکه چوب دوباره زنده شد و با نور و گرمای کندههای سوزان اطراف آن سوخت.*
*هنگامی که میهمان قصد رفتن داشت، میزبان گفت از بازدید شما و از درس زیبایی که به من دادید متشکرم، من به زودی به گروه برمیگردم.*
*چرا یک گروه در زندگی ما مهم است؟*
*بسیار ساده است، زیرا هر عضوی که وارد گروه شود از بقیه، آتش و گرما میگیرد.*
*لازم به یادآوری است که اعضای گروه بخشی از شعلههای آتش هستند.*
*همچنین خوب است یادآوری کنیم که همه ما مسئول سوزاندن شعله یکدیگر بوده و باید اتحاد را در بین خود تقویت کنیم تا آتش واقعاً قوی، موثر و پایدار باشد.*
*آتش را در آتش نگه دارید، مهم نیست که گاهی اوقات اختلاف نظرها و سو تفاهم ها ما را اذیت می کند، مهم وصل بودن ماست.*
*ما اینجا هستیم تا به همدیگر مهر بورزیم، پیام بفرستیم، یاد بگیریم*
*تبادل نظر کنیم، در شادیها و غمهای هم شریک بوده و بدانیم که تنها نیستیم...*
*بیایید شعله را مداوم زنده نگهداریم.*
🆔 @Sayehsokhan
✍ مردی که به طور منظم در برنامههای گروهی شرکت میکرد، ناگهان و بدون هیچ گونه اطلاع رسانی، شرکت در دورهمی ها رو قطع کرد..!*
*بعد از چند هفته، یک شب بسیار سرد یکی از اعضای آن گروه تصمیم گرفت که از او دیدار کند، او مرد را در خانه، تنها، در مقابل شومینهای دید که آتش درخشانی در آن میسوخت!*
*مرد از دوست خود استقبال کرد، آرامش و سکوتی در فضا حاکم بود.*
*این دو نفر فقط شعلههای رقصیده را در اطراف چوبی که شکسته شده بود و داخل شومینه بود، تماشا میکردند.*
*پس از چند دقیقه میهمان بدون گفتن هیچ كلمهای، چوبهای درون آتش را بررسی كرد و یكی از آنها را كه از همه بیشتر درخشان بود و زیبا می سوخت، انتخاب كرده و با یك انبر آن را به كناری گذاشت، سپس دوباره نشست.*
*میزبان همه چیز را زیرنظر داشت و مجذوب رفتار او شد، بعد از چند لحظه، شعله زیبای چوب جدا شده فرو نشست، تا اینکه فقط یک لحظه درخشید و آتش به زودی خاموش شد.*
*در مدت کوتاهی، آنچه قبلاً نور و گرما بود، چیزی بیشتر از یک تکه چوب مرده سیاه نبود.*
*از زمان ورود میهمان کلمات بسیار کمی رد و بدل شده بود، پیش از آماده شدن برای عزیمت، میهمان قطعه چوب بی فایده را با انبر برداشت و دوباره در وسط آتش قرار داد، بلافاصله تکه چوب دوباره زنده شد و با نور و گرمای کندههای سوزان اطراف آن سوخت.*
*هنگامی که میهمان قصد رفتن داشت، میزبان گفت از بازدید شما و از درس زیبایی که به من دادید متشکرم، من به زودی به گروه برمیگردم.*
*چرا یک گروه در زندگی ما مهم است؟*
*بسیار ساده است، زیرا هر عضوی که وارد گروه شود از بقیه، آتش و گرما میگیرد.*
*لازم به یادآوری است که اعضای گروه بخشی از شعلههای آتش هستند.*
*همچنین خوب است یادآوری کنیم که همه ما مسئول سوزاندن شعله یکدیگر بوده و باید اتحاد را در بین خود تقویت کنیم تا آتش واقعاً قوی، موثر و پایدار باشد.*
*آتش را در آتش نگه دارید، مهم نیست که گاهی اوقات اختلاف نظرها و سو تفاهم ها ما را اذیت می کند، مهم وصل بودن ماست.*
*ما اینجا هستیم تا به همدیگر مهر بورزیم، پیام بفرستیم، یاد بگیریم*
*تبادل نظر کنیم، در شادیها و غمهای هم شریک بوده و بدانیم که تنها نیستیم...*
*بیایید شعله را مداوم زنده نگهداریم.*
🆔 @Sayehsokhan
❤19👏6
💬 #چند_سلفی_با_هیجانات!
✳ معمولا تاثیر هیجانات نیرومند را در مناطق خاص بدن خود احساس میکنیم.
👈 بنا بر این بدن خود را وارسی کنید.
چند دقیقه وقت بگذارید.
بدن خود را از سر تا نوک انگشت پا، از صفر تا 100 مرور کنید.
❇ببینید احساسات شما در کجا قویتر است.
⬅بیشتر از همه در پیشانی،
⬅ آرواره و فک،
⬅ گردن،
⬅ گلو،
⬅ شانهها،
⬅ شکم،
✅این کار به توجه شما کمک میکند.
📚 #برشی_از_کتاب : #عمل_عاشقانه
📘#نام_اصلی: #ACT_With_Love
✍️ اثر: #دکتر_راس_هریس
👌 ترجمه: #دكتر_شیرعلی_خرامین و #میترا_رفیعی
📖 صفحه: 178
📌چاپ: #پنجم
📇 انتشارات: #سایه_سخن
🆔 @Sayehsokhan
✳ معمولا تاثیر هیجانات نیرومند را در مناطق خاص بدن خود احساس میکنیم.
👈 بنا بر این بدن خود را وارسی کنید.
چند دقیقه وقت بگذارید.
بدن خود را از سر تا نوک انگشت پا، از صفر تا 100 مرور کنید.
❇ببینید احساسات شما در کجا قویتر است.
⬅بیشتر از همه در پیشانی،
⬅ آرواره و فک،
⬅ گردن،
⬅ گلو،
⬅ شانهها،
⬅ شکم،
✅این کار به توجه شما کمک میکند.
📚 #برشی_از_کتاب : #عمل_عاشقانه
📘#نام_اصلی: #ACT_With_Love
✍️ اثر: #دکتر_راس_هریس
👌 ترجمه: #دكتر_شیرعلی_خرامین و #میترا_رفیعی
📖 صفحه: 178
📌چاپ: #پنجم
📇 انتشارات: #سایه_سخن
🆔 @Sayehsokhan
❤7👏1
📩 #از_شما
دماغ (۶)
با آن که شغل وکالت مرا با آدمهای متفاوتی روبرو میسازد به طوری که همیشه نوعی پوست کلفتی از حرفها یا واکنشهای دیگران در خود خود احساس میکنم ولی حرفهای آن پزشک جراح و نوع برخورد او، اثر بدی در روحیه من بر جای گذاشت.
تا چند روز نسبت به آن چه در حوزه طب و درمان بود آلرژی پیدا کرده بودم .
روز بعد باز هم به مطب پزشکی دیگر مراجعه کردم؛ این بار نه برای کار بلکه برای خلاصی از دردی که چند روزی بود دست در گریبانم زده بود و رهایم نمیکرد. اینبار برای ترمیم دندانی پوسیده که آرام و قرار را از من گرفته بود راهی مطبی دیگر شدم. دندانپزشک که مرا از سالها قبل میشناخت و از شغلم خبر داشت تا مرا دید گفت:
"ابزار شما وکلا دهان است و قسمت مهم دهان، دندان؛ میدانی چرا دندان شما وکلا زود خراب میشود، چون در هنگام محاکمه با هیجان آنها را بر روی هم میسایید و کارتان میافتد به ما". همیشه جوابی از سر طنز به دندانپزشک میدادم ولی ان روز حوصله خوشمزگیهای دکتر را نداشتم.
ظاهرا پرستاری که دستیار دندانپزشک بود، از تحولات چند ساله اخیر اجتماعی در حوزه زنان عقب نمانده بود، چون آزادانه موهای رنگ کرده و یکدست روشن خود را افشان کرده و روی شانه ریخته بود. موقعی که دکتر ابزارهای فلزی با لبههای تیز و بران را برای شکافتن لثه یا سوراخ کردن پایه دندان طلب میکرد این پرستار گیسو شلال بود که بالای سر من حجم بزرگی از موی رنگی را از این طرف با آن طرف می ریخت.
در آن میانه احساس درد و سوزش و صدای دریل دستگاهی که نه دندان بلکه گویی مغز مرا میتراشد و درد و خون و عفونت را میهمان دهانم میسازد، من از میان پردهای از اشک و از لابلای چشمانی که از شدت عذابی که میکشیدم مرطوب شده بود، بیشتر از آنکه دندانپزشک را ببینم، موهای انبوه در حرکتی را میدیدم که به من نزدیک یا دور میشدند.
دریل دکتر که از صدا افتاد، چراغ درد من هم خاموش شد. برخاستم؛ دکتر مشغول نوشتن نسخهای شد و پرستار ابزارها را جمع میکرد و منشی آمد که وضعیت را ببیند تا بیمار بعدی را روانه اتاق دندانپزشک سازد.
دکتر نسخه را داد و دستورهای آن را: "آنتی بیوتیک نوشتهام که اگر عفونت کرد استفاده کنید". نمیتوانستم حرفم را نزده بروم: "دکتر جان؛ احتمال عفونت زیاد است".
دکتر با خنده گفت: "کجا طب خواندهای که ما نمیدانستیم". پرستار هم خندید. بی آنکه ریاکارانه به شوخی او لبخندی بزنم با اشاره به دهانم گفتم: "والله عقلم میگوید وقتی این حفره باز در معرض تماس با موهای افشان رنگ شده با مواد شیمیایی است احتمال عفونیشدن محل زخم زیاد است". اینبار من با ان دهان مجروح به زحمت تبسم کردم ولی خنده بر لب پرستار خشک شد و دکتر روی در هم کشید .....
(ادامه دارد)
✍#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من
🆔 @sayehsokhan
دماغ (۶)
با آن که شغل وکالت مرا با آدمهای متفاوتی روبرو میسازد به طوری که همیشه نوعی پوست کلفتی از حرفها یا واکنشهای دیگران در خود خود احساس میکنم ولی حرفهای آن پزشک جراح و نوع برخورد او، اثر بدی در روحیه من بر جای گذاشت.
تا چند روز نسبت به آن چه در حوزه طب و درمان بود آلرژی پیدا کرده بودم .
روز بعد باز هم به مطب پزشکی دیگر مراجعه کردم؛ این بار نه برای کار بلکه برای خلاصی از دردی که چند روزی بود دست در گریبانم زده بود و رهایم نمیکرد. اینبار برای ترمیم دندانی پوسیده که آرام و قرار را از من گرفته بود راهی مطبی دیگر شدم. دندانپزشک که مرا از سالها قبل میشناخت و از شغلم خبر داشت تا مرا دید گفت:
"ابزار شما وکلا دهان است و قسمت مهم دهان، دندان؛ میدانی چرا دندان شما وکلا زود خراب میشود، چون در هنگام محاکمه با هیجان آنها را بر روی هم میسایید و کارتان میافتد به ما". همیشه جوابی از سر طنز به دندانپزشک میدادم ولی ان روز حوصله خوشمزگیهای دکتر را نداشتم.
ظاهرا پرستاری که دستیار دندانپزشک بود، از تحولات چند ساله اخیر اجتماعی در حوزه زنان عقب نمانده بود، چون آزادانه موهای رنگ کرده و یکدست روشن خود را افشان کرده و روی شانه ریخته بود. موقعی که دکتر ابزارهای فلزی با لبههای تیز و بران را برای شکافتن لثه یا سوراخ کردن پایه دندان طلب میکرد این پرستار گیسو شلال بود که بالای سر من حجم بزرگی از موی رنگی را از این طرف با آن طرف می ریخت.
در آن میانه احساس درد و سوزش و صدای دریل دستگاهی که نه دندان بلکه گویی مغز مرا میتراشد و درد و خون و عفونت را میهمان دهانم میسازد، من از میان پردهای از اشک و از لابلای چشمانی که از شدت عذابی که میکشیدم مرطوب شده بود، بیشتر از آنکه دندانپزشک را ببینم، موهای انبوه در حرکتی را میدیدم که به من نزدیک یا دور میشدند.
دریل دکتر که از صدا افتاد، چراغ درد من هم خاموش شد. برخاستم؛ دکتر مشغول نوشتن نسخهای شد و پرستار ابزارها را جمع میکرد و منشی آمد که وضعیت را ببیند تا بیمار بعدی را روانه اتاق دندانپزشک سازد.
دکتر نسخه را داد و دستورهای آن را: "آنتی بیوتیک نوشتهام که اگر عفونت کرد استفاده کنید". نمیتوانستم حرفم را نزده بروم: "دکتر جان؛ احتمال عفونت زیاد است".
دکتر با خنده گفت: "کجا طب خواندهای که ما نمیدانستیم". پرستار هم خندید. بی آنکه ریاکارانه به شوخی او لبخندی بزنم با اشاره به دهانم گفتم: "والله عقلم میگوید وقتی این حفره باز در معرض تماس با موهای افشان رنگ شده با مواد شیمیایی است احتمال عفونیشدن محل زخم زیاد است". اینبار من با ان دهان مجروح به زحمت تبسم کردم ولی خنده بر لب پرستار خشک شد و دکتر روی در هم کشید .....
(ادامه دارد)
✍#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من
🆔 @sayehsokhan
❤12👏5
MousighiGolha
Masoudi-Bi Panaham
بیپناه
شاعر: کریم فکور
خواننده: ناصر مسعودی
کمی آهستهتر!
ای کاروانسالار، رحمی کن!
من افسرده دل هم،
دلبری در کاروان دارم.
منم ز کاروان جدا مانده؛
چو گردِ رَه از او به جا مانده؛
شکسته در گلو نوای من،
چو آن نئی که از نوا مانده.
چه گفتم ای فلک؟
چه کردم ای خدا؟
که از دیار خود،
شدم چنین جدا؟
دراین بیابانها، فتادهام از پا،
منم آن آهوی پریشان،
خسته جان در بیابان.
گشتهام اسیر غم،
بی اثر شد آهِ من؛
بیپناه و بیکسم،
کس نشد پناه من.
ندانم امشبم،
که آورد به سر من؛
فغان اگر که نرسد،
به گوش کس خبر من.
به یاد ناصر مسعودی، که در کودکی و نوجوانی با صدایش خاطرهها یافتیم.
https://telegram.me/ezzatiparvar
🆔 @Sayehsokhan
شاعر: کریم فکور
خواننده: ناصر مسعودی
کمی آهستهتر!
ای کاروانسالار، رحمی کن!
من افسرده دل هم،
دلبری در کاروان دارم.
منم ز کاروان جدا مانده؛
چو گردِ رَه از او به جا مانده؛
شکسته در گلو نوای من،
چو آن نئی که از نوا مانده.
چه گفتم ای فلک؟
چه کردم ای خدا؟
که از دیار خود،
شدم چنین جدا؟
دراین بیابانها، فتادهام از پا،
منم آن آهوی پریشان،
خسته جان در بیابان.
گشتهام اسیر غم،
بی اثر شد آهِ من؛
بیپناه و بیکسم،
کس نشد پناه من.
ندانم امشبم،
که آورد به سر من؛
فغان اگر که نرسد،
به گوش کس خبر من.
به یاد ناصر مسعودی، که در کودکی و نوجوانی با صدایش خاطرهها یافتیم.
https://telegram.me/ezzatiparvar
🆔 @Sayehsokhan
❤8
✍ سلام! صبح زیباتون بخیر و نیکویی!
این گفته #کریستین_بوبن به عمق پیچیدگی روابط انسانی و قدرت تأثیر دوستان میپردازد. نکتهی ترسناک اما واقعی این است که کسانی که به ظاهر دوست ما هستند، بیشترین قدرت را برای هدایت یا حتی مجبور کردن ما به کاری دارند که برخلاف میلمان است. برعکس دشمنان، که اغلب قابل پیشبینیاند و مقاومت در برابرشان سادهتر است، دوستان با شناخت دقیق ما و احساس مسئولیت یا نزدیکیشان، میتوانند ما را به راهی ببرند که خودمان شاید انتخابش نکنیم.
بوبن با این جمله، هشدار میدهد که روابط انسانی، حتی دوستانهترینشان، نیازمند آگاهی و مرزبندی هستند. دوست واقعی کسی است که مسیر شما را بهبود دهد، نه اینکه شما را به انجام کاری وادار کند که با ارزشها و خواستتان در تضاد است. این بینش، ارزش اعتماد آگاهانه و انتخاب درست همراهان را برجسته میکند.
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
این گفته #کریستین_بوبن به عمق پیچیدگی روابط انسانی و قدرت تأثیر دوستان میپردازد. نکتهی ترسناک اما واقعی این است که کسانی که به ظاهر دوست ما هستند، بیشترین قدرت را برای هدایت یا حتی مجبور کردن ما به کاری دارند که برخلاف میلمان است. برعکس دشمنان، که اغلب قابل پیشبینیاند و مقاومت در برابرشان سادهتر است، دوستان با شناخت دقیق ما و احساس مسئولیت یا نزدیکیشان، میتوانند ما را به راهی ببرند که خودمان شاید انتخابش نکنیم.
بوبن با این جمله، هشدار میدهد که روابط انسانی، حتی دوستانهترینشان، نیازمند آگاهی و مرزبندی هستند. دوست واقعی کسی است که مسیر شما را بهبود دهد، نه اینکه شما را به انجام کاری وادار کند که با ارزشها و خواستتان در تضاد است. این بینش، ارزش اعتماد آگاهانه و انتخاب درست همراهان را برجسته میکند.
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
👍13👏4❤1
در ⏰ #قرارملاقات با خودم #امروز_تصمیم_دارم:
برای خودم یک #آلبوم_سپاسگزاری درست کنم. #خانواده، #دوستان و عکسهایی که نشانم میدهند چه #نعمتهایی در اختیار دارم و از آن غافلم.
🌷🆔 @Sayehsokhan🌷
برای خودم یک #آلبوم_سپاسگزاری درست کنم. #خانواده، #دوستان و عکسهایی که نشانم میدهند چه #نعمتهایی در اختیار دارم و از آن غافلم.
🌷🆔 @Sayehsokhan🌷
❤11👏4
✍ امروز دوازدهم آذرماه، روز جهانی افراد دارای معلولیت است.
جا دارد صدای شنیدهنشدهی بیش از ۱۰ میلیون نفر از هموطنان دارای معلولیتمان باشیم و سهمی در آگاهیبخشی جامعه نسبت به این موضوع داشته باشیم.
🌿 همراهان عزیز با خرید کتاب و همراهی شما، صدای این "ناشنیدهها" رساتر خواهد شد.
راههای خرید این کتاب فوقالعاده به شرح زیر است:
- اینترنتی:
۳۰بوک: https://www.30book.com/book/146977
ایران کتاب: https://www.iranketab.ir/book/129700-cursed
- تلگرام:
لطفا برای خرید با shoorbooks@ تماس بگیرید.
🆔 @Sayehsokhan
جا دارد صدای شنیدهنشدهی بیش از ۱۰ میلیون نفر از هموطنان دارای معلولیتمان باشیم و سهمی در آگاهیبخشی جامعه نسبت به این موضوع داشته باشیم.
🌿 همراهان عزیز با خرید کتاب و همراهی شما، صدای این "ناشنیدهها" رساتر خواهد شد.
راههای خرید این کتاب فوقالعاده به شرح زیر است:
- اینترنتی:
۳۰بوک: https://www.30book.com/book/146977
ایران کتاب: https://www.iranketab.ir/book/129700-cursed
- تلگرام:
لطفا برای خرید با shoorbooks@ تماس بگیرید.
🆔 @Sayehsokhan
❤13👏4
انسان ها به ۳ دلیل پشت سرتان حرف میزنند:
۱. وقتی نمیتوانند در حد شما باشند؛
۲. وقتی چیزی که شما دارید را ندارند؛
۳. وقتی میخواهند از سبک زندگی شما #تقلید کنند اما نمیتوانند!!
🆔 @Sayehsokhan
۱. وقتی نمیتوانند در حد شما باشند؛
۲. وقتی چیزی که شما دارید را ندارند؛
۳. وقتی میخواهند از سبک زندگی شما #تقلید کنند اما نمیتوانند!!
🆔 @Sayehsokhan
👏17👍6❤5
📩 #از_شما
دماغ(۷)
امید به اصلاح از طریق مذاکره با آن رفتار تند و مغرورانه پزشک از بین رفت. چارهای جز تعقیب قضایی نداشتم. مردد بودم که دادخواست حقوقی دهم و یا شکایت کیفری نمایم. عاقبت دومی را انتخاب کردم تا سایه یک رفتار مجرمانه بر داستان دماغ ناقص وجود داشته باشد.
چند روز بعد شعبه باز پرسی مرا خواست. رفتم؛بازپرس میان سال بود و این یک نقطه قوت بود بسیاری از بازپرسان جوان، حتی اگر دانش به کفایت هم داشته باشند، عجول و بیتجربه هستند و از همه بدتر اینکه آن میز نوعی جبروت کاذب به آنها میدهد. جوانی است و هزار مشکل!
کار به بررسی کارشناسی پزشکی قانونی کشیده شد . دماغ موکل با چشم غیر مسلح و اشعه مسلح وارسی شده و نظریه پزشکی قانونی ابلاغ شد. صدمات وارده به بیرون و درون این عضو مخروطی صورت گزارش شده بود. آسیب به طرز سخن گفتن نیز از قلم نیفتاده بود و حتی توصیه به نوعی جراحی ترمیمی شده بود.
حالا نوبت پزشک بود تا تاوان بیمبالاتی خود را پس بدهد. او احضار شد. آمد؛ به همراه وکیل خود؛ خانمی آراسته و موقر. من نیز موکل را همراه داشتم تا انچه بر سر او امده بود به عیان دیده شود.
موکل بیچاره من با ان باند پیچی روی دماغ و دستمالهای کاغذی که مدام به سوراخهای دماغش نزدیک میکرد تا آبهای جاری از ان کوه تراش خورده را جمعآوری کند جلب توجه میکرد.
اویزان شدن به شعار بُکش ولی خوشگلم کن کار دست موکل من داده بود. نه خوشگل شده بود و نه جان بر سر رسیدن به مقصود داده بود.
برخلاف من، وکیل اقای دکتر هنوز جوان بود و ردپای مرور زمان از طریق خطوط افقی و عمودی بر روی صورتش دیده نمیشد. شیطنت بود یا فضولی که خیره شدم به دماغ وکیل.
همکار از قافله عقب نمانده بود و به جای دماغ حجیم شرقی، یک استوانه غضروفی شبیه ساکنان کوهپایه آلپ بر صورتش جا خوش کرده بود. شاید تیغ موکلش آن شاهکار را آفریده بود و دستمزدش شده بود دفاع از این شکایت.
جراح، کلاه بره فرانسوی بر سر داشت که سر بیمویش را کاملا پوشانیده بود. به من نگاه نمیکرد، گویی گمان میکرد که آتش این شکایت از گور من برخاسته که البته گمان نابجایی نبود.
رفتارش جوری بود که انگار در میان ان همه مردم که به دادسرا مراجعه کردهاند خود را وصله ناجور میبیند. احضار شدیم به داخل. دوست داشتم ببینم که آیا آقای جراح تقصیر خود را میپذیرد یا خیر....
(ادامه دارد)
✍#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من
🆔 @sayehsokhan
دماغ(۷)
امید به اصلاح از طریق مذاکره با آن رفتار تند و مغرورانه پزشک از بین رفت. چارهای جز تعقیب قضایی نداشتم. مردد بودم که دادخواست حقوقی دهم و یا شکایت کیفری نمایم. عاقبت دومی را انتخاب کردم تا سایه یک رفتار مجرمانه بر داستان دماغ ناقص وجود داشته باشد.
چند روز بعد شعبه باز پرسی مرا خواست. رفتم؛بازپرس میان سال بود و این یک نقطه قوت بود بسیاری از بازپرسان جوان، حتی اگر دانش به کفایت هم داشته باشند، عجول و بیتجربه هستند و از همه بدتر اینکه آن میز نوعی جبروت کاذب به آنها میدهد. جوانی است و هزار مشکل!
کار به بررسی کارشناسی پزشکی قانونی کشیده شد . دماغ موکل با چشم غیر مسلح و اشعه مسلح وارسی شده و نظریه پزشکی قانونی ابلاغ شد. صدمات وارده به بیرون و درون این عضو مخروطی صورت گزارش شده بود. آسیب به طرز سخن گفتن نیز از قلم نیفتاده بود و حتی توصیه به نوعی جراحی ترمیمی شده بود.
حالا نوبت پزشک بود تا تاوان بیمبالاتی خود را پس بدهد. او احضار شد. آمد؛ به همراه وکیل خود؛ خانمی آراسته و موقر. من نیز موکل را همراه داشتم تا انچه بر سر او امده بود به عیان دیده شود.
موکل بیچاره من با ان باند پیچی روی دماغ و دستمالهای کاغذی که مدام به سوراخهای دماغش نزدیک میکرد تا آبهای جاری از ان کوه تراش خورده را جمعآوری کند جلب توجه میکرد.
اویزان شدن به شعار بُکش ولی خوشگلم کن کار دست موکل من داده بود. نه خوشگل شده بود و نه جان بر سر رسیدن به مقصود داده بود.
برخلاف من، وکیل اقای دکتر هنوز جوان بود و ردپای مرور زمان از طریق خطوط افقی و عمودی بر روی صورتش دیده نمیشد. شیطنت بود یا فضولی که خیره شدم به دماغ وکیل.
همکار از قافله عقب نمانده بود و به جای دماغ حجیم شرقی، یک استوانه غضروفی شبیه ساکنان کوهپایه آلپ بر صورتش جا خوش کرده بود. شاید تیغ موکلش آن شاهکار را آفریده بود و دستمزدش شده بود دفاع از این شکایت.
جراح، کلاه بره فرانسوی بر سر داشت که سر بیمویش را کاملا پوشانیده بود. به من نگاه نمیکرد، گویی گمان میکرد که آتش این شکایت از گور من برخاسته که البته گمان نابجایی نبود.
رفتارش جوری بود که انگار در میان ان همه مردم که به دادسرا مراجعه کردهاند خود را وصله ناجور میبیند. احضار شدیم به داخل. دوست داشتم ببینم که آیا آقای جراح تقصیر خود را میپذیرد یا خیر....
(ادامه دارد)
✍#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من
🆔 @sayehsokhan
❤15👏3👍1