Forwarded from روزی روزگاری، ساهي.
لایق نبودم زائرت باشم؛
نریمان پناهی
یه زمانی بعضی از رفتارا قلبمو آتیش میزد اما انقدر تکرار شد که دیگه کوه یخ شدم و خب دیگه نه!
بابام هر دو دقیقه یه بار میاد یه دیالوگ خنده دار از یه فیلم تعریف میکنه خودش میخنده منم پوکر نگاهش میکنم میره… ینفر که اینطوری تلاش کنه برای خندوندن من و ناامید نشه >>>
این روزا توی خنثی ترین حالت ممکنم و نمیدونم چرا!
نه ناراحتم نه خوشحالم نه عصبیم… انگار یکی روحمو انداخته تو آب دمای صفر درجه…
نه ناراحتم نه خوشحالم نه عصبیم… انگار یکی روحمو انداخته تو آب دمای صفر درجه…
دلیل این که دوس دارم دکترا بخونم اینه که حس میکنم باید تا اخرِ همه چی رفت و پروندهشو بست. وگرنه که من بارها به خودم ثابت کردم اگه بخوام میتونم. ولی خب چیزی که الان مانعه بودجهشه چون ما داریم داخل ایران زندگی میکنیم و برای تحصیل باید کلیههامونو بفروشیم.
با آدمی که جسمش پیش تو باشه و قلبش جای دیگه به جایی نمیرسی! دیر یا زود برمیگرده به جایی که قلبش بهش میگه…
سینزده
اونجایی که آشغالای سینک رو با دست برمیداری و برات مهم نیست، بزرگسالیه!
من که از ۱۲ سالگی این کارو انجام دادم :(
یادداشتهای سآرا کاف
من که از ۱۲ سالگی این کارو انجام دادم :(
مگه بقیه با پا برمیدارن؟