سرخط
Photo
🔴 از ملیگرایی و وطنپرستی واقعا موجود ایرانیها چه بیرون زده؟
✔️ موضع درست کدام است؟
از متن:
هویت ملی ایرانی نه یک تداوم طبیعی و ازلی، بلکه محصول تاریخنگاری گزینشی پهلوی و صورتبندیهای مدرن است. به بیان دیگر، آنچه امروز بهعنوان «ایران» یا «ملت ایران» بدیهی بهنظر میرسد و برایش تاریخی چند هزار ساله برساخته میشود نتیجهی فرایندهایی است که در آن، مرز میان «ما» و «دیگران» دائماً ساخته و بازتعریف شده است.
🖊 در مسیر پهلویگرا، «ملت» به یک گذشتهی اسطورهای تقلیل مییابد که میتوان آن را به قدرتهای امروز فروخت.
🖊 در مسیر جمهوریخواهِ وابسته، «ملت» به یک پروژهی دیپلماتیک بدل میشود که باید در بازار سیاست جهانی عرضه شود.
🖊 در مسیر محور مقاومتی، «ملت» به ابزاری برای تعلیق مبارزهی طبقاتی تبدیل میشود.
در هر سه، «ملت» نه نقطهی رهایی، بلکه پردهای است که پشت آن، مناسبات واقعی قدرت پنهان میشود.
و اما اگر نه «ملت» و «ملیگرایی» نه، پس چه؟
🖋 برای خواندن متن کامل به لینک زیر بروید:
🔗 https://shorturl.at/xs4o6
#مبارزه_طبقاتی #طبقه #برساخت_ملت #اختراع_سنت #سازمانیابی
@SarKhatism
✔️ موضع درست کدام است؟
از متن:
هویت ملی ایرانی نه یک تداوم طبیعی و ازلی، بلکه محصول تاریخنگاری گزینشی پهلوی و صورتبندیهای مدرن است. به بیان دیگر، آنچه امروز بهعنوان «ایران» یا «ملت ایران» بدیهی بهنظر میرسد و برایش تاریخی چند هزار ساله برساخته میشود نتیجهی فرایندهایی است که در آن، مرز میان «ما» و «دیگران» دائماً ساخته و بازتعریف شده است.
🖊 در مسیر پهلویگرا، «ملت» به یک گذشتهی اسطورهای تقلیل مییابد که میتوان آن را به قدرتهای امروز فروخت.
🖊 در مسیر جمهوریخواهِ وابسته، «ملت» به یک پروژهی دیپلماتیک بدل میشود که باید در بازار سیاست جهانی عرضه شود.
🖊 در مسیر محور مقاومتی، «ملت» به ابزاری برای تعلیق مبارزهی طبقاتی تبدیل میشود.
در هر سه، «ملت» نه نقطهی رهایی، بلکه پردهای است که پشت آن، مناسبات واقعی قدرت پنهان میشود.
و اما اگر نه «ملت» و «ملیگرایی» نه، پس چه؟
🖋 برای خواندن متن کامل به لینک زیر بروید:
🔗 https://shorturl.at/xs4o6
#مبارزه_طبقاتی #طبقه #برساخت_ملت #اختراع_سنت #سازمانیابی
@SarKhatism
Telegraph
🔴 از ملیگرایی و وطنپرستی واقعا موجود ایرانیها چه بیرون زده؟ ✔️ موضع درست کدام است؟
☑️ کنگرهی آزادی یا کنگرهی وابستگی؟! چند روز پیش گروهی از اپوزیسیون جمهوریخواه در برنامهای تحت عنوان «کنگرهی آزادی ایران» در لندن نشستی را برگزار کردند. حالا بنا بر مستنداتی روشن شده که این بخش از اپوزیسیون که میکوشد در مقابل سلطنتطلبانِ جنگطلب و فاشیست،…
سرخط
Video
🔴 اگر فردا رژیم بیفتد، چه کسی جای خالی را پُر میکند؟ مردمی که این همه هزینه دادهاند، یا نیروهایی که از قبل منسجمتر، آمادهتر و بیرحمتر بودهاند؟
شاید این مهمترین پرسشی باشد که در میانهی خون، سرکوب، امیدهای فروریخته و خیالهای تازهی «رژیمچنج» باید پرسید. چون مسئله فقط این نیست که آیا آمریکا و اسرائیل واقعاً تا آخر خواهند رفت یا نه.
مسئلهی واقعی این است که در لحظهی بحران، کدام نیرو توانِ قدرتگیری دارد. بسیاری از مردم، بعد از این همه کشتار و بنبست، طبیعی است که وسوسه شوند به ضربهی بیرونی فکر کنند؛ به اینکه شاید نیروی زمینی آمریکا کار را تمام کند. اما تاریخِ اعتراضات و انقلابهای معاصر یک هشدار تکراری دارد: سقوط یک وضعیت، لزوماً به معنای پیروزی مردمی نیست که علیه آن برخاستهاند. بارها پیش آمده که خیابان راه را باز کرده، اما دیکتاتورهای بعدی از آن عبور کردهاند.
ویدیویی که میبینید، روی همین نقطه دست میگذارد: اینکه در لحظهای که رژیم ساقط میشود، چون مردم قدرت پر کردن خلأ را ندارند، صحنه را به نیروهای آمادهتر واگذار میکنند.
این ویدیو، بخشی از مصاحبهی وینسنت بوینز، نویسنده و روزنامهنگار آمریکایی، با رفقای «منجنیق» است که در آن مروری بر کتاب خود «اگر ما بسوزیم؛ دههی اعتراضات تودهای و انقلابی که نشد» میکند و سپس به اهمیت موضوع «سازمانیابی» میپردازد.
امروز، جامعهی ما در مواجهه با «نوع تغییر رژیم» و «استقرار بدیل نظم کنونی»، دچار دوقطبی شدیدی است: بعضیها به ارتش آمریکا و اسرائیل چشم دوختهاند، و گروه دیگر، باور دارند که فارغ از هر اتفاقی که در آینده خواهد افتاد، ستمدیدگان و فرودستان باید انرژیشان را صرف سازمانیابی و قدرتافزایی خود کنند.
تفاوت این دو نگاه در این است که اولی بر چیزی بنا شده که در دست ما نیست، و دومی بر چیزی بنا شده که دقیقاً در دست ماست. امید بستن به بیرون، ما را در موقعیت انتظار نگه میدارد؛ یعنی جامعه بهجای آنکه خود را برای اثرگذاری آماده کند، چشم به عاملی میدوزد که نه به مردم پاسخگوست، نه زمانش را مردم تعیین میکنند، و نه هدفش را مردم مشخص میکنند.
اما تکیه بر نیروی خودی، جامعه را از حالت انتظار بیرون میآورد و به موقعیت کنش میبرد. این رویکرد از واقعیتی ساده شروع میکند: هیچ نیرویی به اندازهی خود مردم، در دوامبخشیدن به تغییر و محافظت از دستاوردهای آن ذینفع نیست.
از این گذشته، نیروی اجتماعی، یکباره و در لحظهی بحرانی از آسمان نازل نمیشود؛ ساخته میشود. اعتماد، ارتباط، هماهنگی، تجربهی کار جمعی و توان دفاع از منافع عمومی، همه چیزهایی هستند که فقط در روند عمل مشترک شکل میگیرند. جامعهای که امروز برای پیوند ساختن، یاد گرفتن همکاری، ایجاد شبکههای همبستگی، تشکلیابی صنفی و مدنی، و تقویت ظرفیت جمعی خود وقت نگذارد، فردا هم، حتی در صورت ساقط شدن رژیم، دست خالی خواهد بود.
خلأ سازمانیافتگی را همیشه نیروهای آمادهتر پر میکنند: یا بقایای همان نظم قدیم (سپاه و بسیج و اتاق بازرگانی)، یا نیروهای خارجی، یا جریاناتی که از پراکندگی مردم سود میبرند. به همین دلیل، مسئله فقط «انداختن» یا «نینداختن» رژیم نیست؛ مسئله این است که چه نیرویی قرار است فردای بحران را شکل بدهد. به همین دلیل، تمرکز بر نیروی مردم صرفاً انتخابی اخلاقی نیست، بلکه انتخابی عقلانی و واقعبینانه است. اگر وضع موجود ادامه پیدا کند، تنها راه کاهش ناتوانی و پراکندگی، گسترش ارتباطات اجتماعی، تقویت نهادهای مستقل و بالا بردن توان جمعی جامعه است. و اگر هم در نتیجهی تحولات بزرگتر، نظم موجود تضعیف شود یا از هم بپاشد، باز هم تنها چیزی که میتواند مانع فروپاشی اجتماعی، آشوب، یا سلطهپذیری تازه شود، وجود جامعهای نیرومند و متشکل است. یعنی همان شبکههایی که بتوانند از منافع مردم دفاع کنند، مطالبات عمومی را نمایندگی کنند، و نگذارند سرنوشت جامعه فقط در اتاقهای بسته یا بر اساس معاملهی قدرتهای دیگر تعیین شود.
هر روزی که جامعه در حالت انتظار بماند، فرصتهای یادگیری و پیوندسازی از بین میرود. اما هر قدمی در جهت ارتباطسازی، تشکلیابی و ساختن ظرفیت جمعی، حتی اگر کوچک باشد، جامعه را از وضعیت انفعال دور میکند.
مسئله این نیست که آیا آمریکا و اسراییل رژیم را خواهند انداخت یا نه؛ مسئله این است که مردم در هر دو حالت (چه در تداوم وضع موجود و چه در شرایط رژیمچنج) آیا نیرویی برای دفاع از خود، بیان خواست خود و اثرگذاری بر آیندهی خود ساختهاند یا نه. تمرکز بر نیروی خودی از همینجا اهمیت پیدا میکند: چون تنها سرمایهای است که هم در روزهای سخت سرکوب به کار میآید، هم در روزهای نفسگیر جنگ، هم در روزهای آتشین انقلاب، و هم در ساختن فردای بهتر.
#مبارزه_طبقاتی #انقلاب #سازمانیابی #آمریکا #اسراییل
@SarKhatism
شاید این مهمترین پرسشی باشد که در میانهی خون، سرکوب، امیدهای فروریخته و خیالهای تازهی «رژیمچنج» باید پرسید. چون مسئله فقط این نیست که آیا آمریکا و اسرائیل واقعاً تا آخر خواهند رفت یا نه.
مسئلهی واقعی این است که در لحظهی بحران، کدام نیرو توانِ قدرتگیری دارد. بسیاری از مردم، بعد از این همه کشتار و بنبست، طبیعی است که وسوسه شوند به ضربهی بیرونی فکر کنند؛ به اینکه شاید نیروی زمینی آمریکا کار را تمام کند. اما تاریخِ اعتراضات و انقلابهای معاصر یک هشدار تکراری دارد: سقوط یک وضعیت، لزوماً به معنای پیروزی مردمی نیست که علیه آن برخاستهاند. بارها پیش آمده که خیابان راه را باز کرده، اما دیکتاتورهای بعدی از آن عبور کردهاند.
ویدیویی که میبینید، روی همین نقطه دست میگذارد: اینکه در لحظهای که رژیم ساقط میشود، چون مردم قدرت پر کردن خلأ را ندارند، صحنه را به نیروهای آمادهتر واگذار میکنند.
این ویدیو، بخشی از مصاحبهی وینسنت بوینز، نویسنده و روزنامهنگار آمریکایی، با رفقای «منجنیق» است که در آن مروری بر کتاب خود «اگر ما بسوزیم؛ دههی اعتراضات تودهای و انقلابی که نشد» میکند و سپس به اهمیت موضوع «سازمانیابی» میپردازد.
امروز، جامعهی ما در مواجهه با «نوع تغییر رژیم» و «استقرار بدیل نظم کنونی»، دچار دوقطبی شدیدی است: بعضیها به ارتش آمریکا و اسرائیل چشم دوختهاند، و گروه دیگر، باور دارند که فارغ از هر اتفاقی که در آینده خواهد افتاد، ستمدیدگان و فرودستان باید انرژیشان را صرف سازمانیابی و قدرتافزایی خود کنند.
تفاوت این دو نگاه در این است که اولی بر چیزی بنا شده که در دست ما نیست، و دومی بر چیزی بنا شده که دقیقاً در دست ماست. امید بستن به بیرون، ما را در موقعیت انتظار نگه میدارد؛ یعنی جامعه بهجای آنکه خود را برای اثرگذاری آماده کند، چشم به عاملی میدوزد که نه به مردم پاسخگوست، نه زمانش را مردم تعیین میکنند، و نه هدفش را مردم مشخص میکنند.
اما تکیه بر نیروی خودی، جامعه را از حالت انتظار بیرون میآورد و به موقعیت کنش میبرد. این رویکرد از واقعیتی ساده شروع میکند: هیچ نیرویی به اندازهی خود مردم، در دوامبخشیدن به تغییر و محافظت از دستاوردهای آن ذینفع نیست.
از این گذشته، نیروی اجتماعی، یکباره و در لحظهی بحرانی از آسمان نازل نمیشود؛ ساخته میشود. اعتماد، ارتباط، هماهنگی، تجربهی کار جمعی و توان دفاع از منافع عمومی، همه چیزهایی هستند که فقط در روند عمل مشترک شکل میگیرند. جامعهای که امروز برای پیوند ساختن، یاد گرفتن همکاری، ایجاد شبکههای همبستگی، تشکلیابی صنفی و مدنی، و تقویت ظرفیت جمعی خود وقت نگذارد، فردا هم، حتی در صورت ساقط شدن رژیم، دست خالی خواهد بود.
خلأ سازمانیافتگی را همیشه نیروهای آمادهتر پر میکنند: یا بقایای همان نظم قدیم (سپاه و بسیج و اتاق بازرگانی)، یا نیروهای خارجی، یا جریاناتی که از پراکندگی مردم سود میبرند. به همین دلیل، مسئله فقط «انداختن» یا «نینداختن» رژیم نیست؛ مسئله این است که چه نیرویی قرار است فردای بحران را شکل بدهد. به همین دلیل، تمرکز بر نیروی مردم صرفاً انتخابی اخلاقی نیست، بلکه انتخابی عقلانی و واقعبینانه است. اگر وضع موجود ادامه پیدا کند، تنها راه کاهش ناتوانی و پراکندگی، گسترش ارتباطات اجتماعی، تقویت نهادهای مستقل و بالا بردن توان جمعی جامعه است. و اگر هم در نتیجهی تحولات بزرگتر، نظم موجود تضعیف شود یا از هم بپاشد، باز هم تنها چیزی که میتواند مانع فروپاشی اجتماعی، آشوب، یا سلطهپذیری تازه شود، وجود جامعهای نیرومند و متشکل است. یعنی همان شبکههایی که بتوانند از منافع مردم دفاع کنند، مطالبات عمومی را نمایندگی کنند، و نگذارند سرنوشت جامعه فقط در اتاقهای بسته یا بر اساس معاملهی قدرتهای دیگر تعیین شود.
هر روزی که جامعه در حالت انتظار بماند، فرصتهای یادگیری و پیوندسازی از بین میرود. اما هر قدمی در جهت ارتباطسازی، تشکلیابی و ساختن ظرفیت جمعی، حتی اگر کوچک باشد، جامعه را از وضعیت انفعال دور میکند.
مسئله این نیست که آیا آمریکا و اسراییل رژیم را خواهند انداخت یا نه؛ مسئله این است که مردم در هر دو حالت (چه در تداوم وضع موجود و چه در شرایط رژیمچنج) آیا نیرویی برای دفاع از خود، بیان خواست خود و اثرگذاری بر آیندهی خود ساختهاند یا نه. تمرکز بر نیروی خودی از همینجا اهمیت پیدا میکند: چون تنها سرمایهای است که هم در روزهای سخت سرکوب به کار میآید، هم در روزهای نفسگیر جنگ، هم در روزهای آتشین انقلاب، و هم در ساختن فردای بهتر.
#مبارزه_طبقاتی #انقلاب #سازمانیابی #آمریکا #اسراییل
@SarKhatism
سرخط
Photo
🔴 به «عصر حجر» برگشتن چطور چیزیست؟
✔️ نابودی زیرساختها چه تبعاتی دارد؟
✔️ نگران نباشیم، رژيم بره، بهترش رو برامون ظرف ۲ سال میسازن؟
در هر جنگی، اولین چیزی که نابود میشود فقط ساختمانها نیست، بلکه زمان است. سالها کار، تجربه، سرمایه، و زندگی که در دل یک آزمایشگاه، یک کارخانه یا یک مرکز درمانی انباشته شده، با چند موشک به گذشته پرتاب میشود. بعد، همیشه کسانی پیدا میشوند که با لحنی مطمئن میگویند: «نگران نباشید، همهچیز را دوباره میسازیم؛ حتی بهتر از قبل، فقط در چند سال.»
این جمله، در ظاهر امیدوارکننده است؛ اما در واقع، یکی از خطرناکترین دروغهای فاشیستی ممکن است. چون آنچه امروز زیر بمباران میرود، از آزمایشگاههای پیشرفتهی دانشگاهی تا مراکز تولید دارو و مجتمعهای پتروشیمی، فقط «ساختمان» نیست که بتوان آن را با بتن و آهن جایگزین کرد. اینها شبکههایی زنده از دانش، نیروی انسانی، تجربه و اعتماد اجتماعی هستند. آزمایشگاهی که سالها طول کشیده تا تجهیزاتش جمع شود و تیمش شکل بگیرد، با پولِ صرف قابل بازسازی نیست. پژوهشگری که مهاجرت میکند یا کشته میشود، «جایگزین فوری» ندارد. صنعتی که زنجیرهاش قطع میشود، به این راحتی دوباره سرپا نمیشود.
از همه مهمتر، این وعدهها یک پیشفرض پنهان دارند؛ اینکه جامعه، در این فاصله، میتواند زنده بماند، دوام بیاورد، و منتظر بماند تا «دورهی بازسازی» از راه برسد. اما تجربهی واقعی کشورهایی که زیرساختهایشان در جنگ نابود شده، چیز دیگری میگوید: بازسازی نه دو ساله است، نه صرفاً فنی؛ بلکه دههها طول میکشد، و در این فاصله، هزینهاش را مردم با بیکاری، فقر، بیماری و مهاجرت میپردازند.
به همین دلیل، وقتی نیروهای جنگطلب با بیاعتنایی میگویند «بگذارید همهچیز خراب شود، بعد بهترش را میسازیم»، در واقع از موضعی حرف میزنند که هیچ نسبتی با زندگی واقعی مردم ندارد. این نگاه، بهجای دیدن جامعه بهعنوان یک موجود زنده، آن را به یک پروژه عمرانی تقلیل میدهد: چیزی که میشود خرابش کرد و بعد، روی کاغذ، نسخهی بهتری برایش کشید. باید رو به این دسته از فاشیستها گفت که جامعه، نقشهی معماری نیست، آینده، با وعده ساخته نمیشود، و آنچه امروز نابود میشود، فقط دیوار و دستگاه نیست؛ بلکه امکان ساختن همان آیندهای است که وعدهاش داده میشود.
باهم جایگاه بخشی از تأسیسات زیرساختی اخیرا ویرانشدهی کشور مرور میکنیم.
🖋 برای خواندن متن کامل به لینک زیر بروید:
🔗 https://shorturl.at/Tl78d
#مبارزه_طبقاتی #زیرساخت #سازمانیابی
@SarKhatism
✔️ نابودی زیرساختها چه تبعاتی دارد؟
✔️ نگران نباشیم، رژيم بره، بهترش رو برامون ظرف ۲ سال میسازن؟
در هر جنگی، اولین چیزی که نابود میشود فقط ساختمانها نیست، بلکه زمان است. سالها کار، تجربه، سرمایه، و زندگی که در دل یک آزمایشگاه، یک کارخانه یا یک مرکز درمانی انباشته شده، با چند موشک به گذشته پرتاب میشود. بعد، همیشه کسانی پیدا میشوند که با لحنی مطمئن میگویند: «نگران نباشید، همهچیز را دوباره میسازیم؛ حتی بهتر از قبل، فقط در چند سال.»
این جمله، در ظاهر امیدوارکننده است؛ اما در واقع، یکی از خطرناکترین دروغهای فاشیستی ممکن است. چون آنچه امروز زیر بمباران میرود، از آزمایشگاههای پیشرفتهی دانشگاهی تا مراکز تولید دارو و مجتمعهای پتروشیمی، فقط «ساختمان» نیست که بتوان آن را با بتن و آهن جایگزین کرد. اینها شبکههایی زنده از دانش، نیروی انسانی، تجربه و اعتماد اجتماعی هستند. آزمایشگاهی که سالها طول کشیده تا تجهیزاتش جمع شود و تیمش شکل بگیرد، با پولِ صرف قابل بازسازی نیست. پژوهشگری که مهاجرت میکند یا کشته میشود، «جایگزین فوری» ندارد. صنعتی که زنجیرهاش قطع میشود، به این راحتی دوباره سرپا نمیشود.
از همه مهمتر، این وعدهها یک پیشفرض پنهان دارند؛ اینکه جامعه، در این فاصله، میتواند زنده بماند، دوام بیاورد، و منتظر بماند تا «دورهی بازسازی» از راه برسد. اما تجربهی واقعی کشورهایی که زیرساختهایشان در جنگ نابود شده، چیز دیگری میگوید: بازسازی نه دو ساله است، نه صرفاً فنی؛ بلکه دههها طول میکشد، و در این فاصله، هزینهاش را مردم با بیکاری، فقر، بیماری و مهاجرت میپردازند.
به همین دلیل، وقتی نیروهای جنگطلب با بیاعتنایی میگویند «بگذارید همهچیز خراب شود، بعد بهترش را میسازیم»، در واقع از موضعی حرف میزنند که هیچ نسبتی با زندگی واقعی مردم ندارد. این نگاه، بهجای دیدن جامعه بهعنوان یک موجود زنده، آن را به یک پروژه عمرانی تقلیل میدهد: چیزی که میشود خرابش کرد و بعد، روی کاغذ، نسخهی بهتری برایش کشید. باید رو به این دسته از فاشیستها گفت که جامعه، نقشهی معماری نیست، آینده، با وعده ساخته نمیشود، و آنچه امروز نابود میشود، فقط دیوار و دستگاه نیست؛ بلکه امکان ساختن همان آیندهای است که وعدهاش داده میشود.
باهم جایگاه بخشی از تأسیسات زیرساختی اخیرا ویرانشدهی کشور مرور میکنیم.
🖋 برای خواندن متن کامل به لینک زیر بروید:
🔗 https://shorturl.at/Tl78d
#مبارزه_طبقاتی #زیرساخت #سازمانیابی
@SarKhatism
Telegraph
🔴 به «عصر حجر» برگشتن چطور چیزیست؟ ✔️ نابودی زیرساختها چه تبعاتی دارد؟ ✔️ نگران نباشیم، رژيم بره، بهترش رو برامون ظرف ۲ سال میسازن؟
☑️ چه چیزهایی را داریم ازدست میدهیم؟ در هر جنگی، اولین چیزی که نابود میشود فقط ساختمانها نیست، بلکه زمان است. سالها کار، تجربه، سرمایه، و زندگی که در دل یک آزمایشگاه، یک کارخانه یا یک مرکز درمانی انباشته شده، با چند موشک به گذشته پرتاب میشود. بعد، همیشه…
سرخط
Photo
🔴 افسانههایی که آینده را مسخ میکنند | قسمت سوم
افسانه سوم: وقتی آمریکا، اسراییل و پهلوی فراخوان بدهند و به ما مردم ایران بگویند بریزید توی خیابان، حتما وقت انداختن رژیم فرا رسیده و باید وظیفه تاریخی خودمان را انجام بدهیم. و حتما رژیم به اندازه کافی ضعیف شده که امریکا و اسراییل و پهلوی فراخوان قیام داده اند؛ پس حتی اگر و ناگزیر، بخشی از مردم کشته شوند، شاهد تکرار دوبارۀ کشتاری مانند دی ۱۴۰۴ نخواهیم بود.
این تصور که «اگر آمریکا، اسرائیل یا رضا پهلوی فراخوان بدهند، حتماً زمان مناسب برای تغییر فرا رسیده»، بیش از آنکه تحلیل سیاسی باشد، واکنش به فضای روانیِ جنگ و اخبار لحظهای است. در شرایط بحران، سرعت انتشار خبر، توییتها و پیامهای سیاسی بالا میرود و این حس را ایجاد میکند که «لحظهی تاریخی» فرا رسیده است. اما در واقعیت، تصمیمگیری دربارهی زمان و امکان تغییر، تابع مجموعهای از عوامل عینی درون جامعه است، نه سیگنالهای بیرونی که البته موفق شده به مردم بباوراند که «تنها لازمهی تغییر رژیم و آمدن به خیابان، ضعیف بودن نیروی سرکوب است»!
فراخوان از بیرون، توهمِ لحظهی انقلاب
اولین نکته این است که فراخوان بیرونی الزاماً به معنای «آمادگی داخلی» نیست. هیچ قدرت خارجی دسترسی دقیقی به سطح واقعی آمادگی، انسجام، شبکهسازی و ظرفیت سازمانی داخل جامعه ندارد. آنها بر اساس اطلاعات محدود، تحلیلهای خودشان و مهمتر از همه، منافع خودشان عمل میکنند. بنابراین ممکن است فراخوانی داده شود، اما این فراخوان لزوماً با وضعیت واقعی جامعه همخوان نباشد. فاصلهی بین «تصویر بیرونی» و «واقعیت درونی» ممکن است بسیار زیاد باشد.
تکرارشوندهترین چیزی که از دهان ترامپ و نتانیاهو بیرون میآید این است که ما نیروی سرکوب را تضعیف میکنیم و این زمانی است که شما مردم ایران باید به خیابانها بیایید و کشور خود را آزاد کنید و سرنوشت خود را مشخص کنید. رضا پهلوی هم با دیدن فراهم بودن این موقعیت مدام در صفحات مجازی خود پیام میگذارد و هر بار به مردم یک دستوری میدهد: فعلا خانه بمانید، حالا بیایید توی خیابان، الان بروید به پاسگاهها حمله کنید، منتظر پیام من باشید که با اعلام فراخوان بعد از اینکه پرزیدنت ترامپ و نخستوزیر نتانیاهو نیروی سرکوب را در هم شکستند، به خیابان بیایید و کار نظام را تمام کنید.
چیزی که مشهود است این است که نه دولتهای امپریالیستی ترامپ و نتانیاهو و نه اپوزوسیون رضا پهلوی، مطلقا توجهی به تعیینکنندهترین عامل انقلاب ندارند: آمادگی مردم. حتی اگر بخش اعظم مردم آمادگی و اراده داشته باشند که به خیابان بیایند، به معنای «آمادگی» نیست. این همان چیزی است که در قیامهای سالهای پیش و به طرز چشمگیری در دی ۱۴۰۴ اتفاق افتاد. هزاران نفر، و حتی شاید بشود گفت میلیونها نفر از مردم به خیابان آمدند. نتیجهاش چه شد؟ سرکوب خونین و قطع روند اعتراضات به صورت ناگهانی. اعدامها هم که پرقدرت جلو میرود. آمادگی یعنی وجود سازماندهی و هماهنگی. یعنی اگر میگویی حقوقبگیران اعتصاب کنند، تدارکی هم برای صندوق اعتصاب دیده باشی. یعنی اگر میگویی مردم بروند پاسگاه را بگیرند، نحوهی برخورد با نیروی سرکوب را هم بهشان آموزش داده باشی و تدارک ماندن طولانیمدت مبارزان در پاسگاه را دیده باشی که نیروی سرکوب نتواند خودش را بازیابی کند، نه اینکه مثل دیماه جوانان یک شب بروند پاسگاه و صبحش هم بروند خانه. یعنی اگر مردم را دعوت به انجام کارهای پرخطر میکنی، تدارکی هم برای اقدامات امنیتی مانند محل و مکان امن، وکیل و غیره هم دیده باشی.
🖋 برای خواندن ادامهٔ مطلب به لینک زیر بروید:
🔗 https://shorturl.at/6gwRS
#مبارزه_طبقاتی #جنگ #سرکوب #انسجام #سازمانیابی
@SarKhatism
افسانه سوم: وقتی آمریکا، اسراییل و پهلوی فراخوان بدهند و به ما مردم ایران بگویند بریزید توی خیابان، حتما وقت انداختن رژیم فرا رسیده و باید وظیفه تاریخی خودمان را انجام بدهیم. و حتما رژیم به اندازه کافی ضعیف شده که امریکا و اسراییل و پهلوی فراخوان قیام داده اند؛ پس حتی اگر و ناگزیر، بخشی از مردم کشته شوند، شاهد تکرار دوبارۀ کشتاری مانند دی ۱۴۰۴ نخواهیم بود.
این تصور که «اگر آمریکا، اسرائیل یا رضا پهلوی فراخوان بدهند، حتماً زمان مناسب برای تغییر فرا رسیده»، بیش از آنکه تحلیل سیاسی باشد، واکنش به فضای روانیِ جنگ و اخبار لحظهای است. در شرایط بحران، سرعت انتشار خبر، توییتها و پیامهای سیاسی بالا میرود و این حس را ایجاد میکند که «لحظهی تاریخی» فرا رسیده است. اما در واقعیت، تصمیمگیری دربارهی زمان و امکان تغییر، تابع مجموعهای از عوامل عینی درون جامعه است، نه سیگنالهای بیرونی که البته موفق شده به مردم بباوراند که «تنها لازمهی تغییر رژیم و آمدن به خیابان، ضعیف بودن نیروی سرکوب است»!
فراخوان از بیرون، توهمِ لحظهی انقلاب
اولین نکته این است که فراخوان بیرونی الزاماً به معنای «آمادگی داخلی» نیست. هیچ قدرت خارجی دسترسی دقیقی به سطح واقعی آمادگی، انسجام، شبکهسازی و ظرفیت سازمانی داخل جامعه ندارد. آنها بر اساس اطلاعات محدود، تحلیلهای خودشان و مهمتر از همه، منافع خودشان عمل میکنند. بنابراین ممکن است فراخوانی داده شود، اما این فراخوان لزوماً با وضعیت واقعی جامعه همخوان نباشد. فاصلهی بین «تصویر بیرونی» و «واقعیت درونی» ممکن است بسیار زیاد باشد.
تکرارشوندهترین چیزی که از دهان ترامپ و نتانیاهو بیرون میآید این است که ما نیروی سرکوب را تضعیف میکنیم و این زمانی است که شما مردم ایران باید به خیابانها بیایید و کشور خود را آزاد کنید و سرنوشت خود را مشخص کنید. رضا پهلوی هم با دیدن فراهم بودن این موقعیت مدام در صفحات مجازی خود پیام میگذارد و هر بار به مردم یک دستوری میدهد: فعلا خانه بمانید، حالا بیایید توی خیابان، الان بروید به پاسگاهها حمله کنید، منتظر پیام من باشید که با اعلام فراخوان بعد از اینکه پرزیدنت ترامپ و نخستوزیر نتانیاهو نیروی سرکوب را در هم شکستند، به خیابان بیایید و کار نظام را تمام کنید.
چیزی که مشهود است این است که نه دولتهای امپریالیستی ترامپ و نتانیاهو و نه اپوزوسیون رضا پهلوی، مطلقا توجهی به تعیینکنندهترین عامل انقلاب ندارند: آمادگی مردم. حتی اگر بخش اعظم مردم آمادگی و اراده داشته باشند که به خیابان بیایند، به معنای «آمادگی» نیست. این همان چیزی است که در قیامهای سالهای پیش و به طرز چشمگیری در دی ۱۴۰۴ اتفاق افتاد. هزاران نفر، و حتی شاید بشود گفت میلیونها نفر از مردم به خیابان آمدند. نتیجهاش چه شد؟ سرکوب خونین و قطع روند اعتراضات به صورت ناگهانی. اعدامها هم که پرقدرت جلو میرود. آمادگی یعنی وجود سازماندهی و هماهنگی. یعنی اگر میگویی حقوقبگیران اعتصاب کنند، تدارکی هم برای صندوق اعتصاب دیده باشی. یعنی اگر میگویی مردم بروند پاسگاه را بگیرند، نحوهی برخورد با نیروی سرکوب را هم بهشان آموزش داده باشی و تدارک ماندن طولانیمدت مبارزان در پاسگاه را دیده باشی که نیروی سرکوب نتواند خودش را بازیابی کند، نه اینکه مثل دیماه جوانان یک شب بروند پاسگاه و صبحش هم بروند خانه. یعنی اگر مردم را دعوت به انجام کارهای پرخطر میکنی، تدارکی هم برای اقدامات امنیتی مانند محل و مکان امن، وکیل و غیره هم دیده باشی.
🖋 برای خواندن ادامهٔ مطلب به لینک زیر بروید:
🔗 https://shorturl.at/6gwRS
#مبارزه_طبقاتی #جنگ #سرکوب #انسجام #سازمانیابی
@SarKhatism
Telegraph
افسانههایی که آینده را مسخ میکنند | قسمت سوم
افسانه سوم: وقتی آمریکا، اسراییل و پهلوی فراخوان بدهند و به ما مردم ایران بگویند بریزید توی خیابان، حتما وقت انداختن رژیم فرا رسیده و باید وظیفه تاریخی خودمان را انجام بدهیم. و حتما رژیم به اندازه کافی ضعیف شده که امریکا و اسراییل و پهلوی فراخوان قیام داده…
سرخط
Photo
🔴 چگونه هیولا میشوند؟
✔️ مکانیسم روانی سلطنتطلبان جنگطلب چگونه عمل میکند؟
☑️ وقتی میگویند «بحث رو احساسی نکن، منطقی و سیاسی ببین!»
حتمن در جریان بحثهایی با سلطنتطلبهای مدافع جنگ قرار گرفتید که در آن وقتی که شما برای محکومیت جنگ و بیفایده بودن آن برای سرنگونی رژیم، روی کشتههای غیرنظامی، ویرانی خانههای مسکونی، نابودی زیرساختها و یا مدرسهی میناب دست میگذارید، با این واکنش از سوی آنها مواجه میشوید که
«بحث رو احساسی نکن و سعی کن منطقی و سیاسی ببینی و تحلیل کنی. برای سرنگونی رژيم این جنگ در حکم شَر لازم بود. هی بحث رو حقوق بشری نکنیم. اعتراضات خیابانی دی ماه ۱۴۰۴ هم باعث کلی کشتار شد و کلی جانهای عزیز از بین رفتند اما یک رژیم را که با ماچ و بوسه نمیشه سرنگون کرد. انقلاب هزینه دارد: چه با قیام مردمی و چه با جنگ و ما باید این هزینه رو بپردازیم.»
🔔 نخستین نکتهای که در بحث با آنها باید توی صورتشان کوبید این است که «احساسی کردن» و «دیدنِ رنج انسانی» یکی نیستند. وقتی از مرگ غیرنظامیان، ویرانی خانهها، یا نابودی زیرساختهای حیاتی حرف میزنیم، صرفاً داریم یک واقعیت مادی را توصیف میکنیم، نه اینکه به دام احساسات افتاده باشیم. اتفاقاً هر تحلیل سیاسی جدی، اگر نتواند این هزینهها را در محاسبهی خود وارد کند، ناقص است. حذف این بعد، به نام «عقلانیت»، در واقع نوعی کورکردنِ آگاهانهی تحلیل است. یعنی بهجای اینکه تصویر کاملتری از واقعیت بسازیم، بخشی از آن را کنار میگذاریم تا نتیجهی دلخواهمان راحتتر به دست بیاید.
🔔 دومین نکتهای که باید به رویشان آورد، این است که مسئله اصلاً «احساسی شدن» در برابر «منطقی بودن» نیست. این دوگانه از پایه غلط است. در فهم امروز علم، عقل واحساس دو چیز جدا نیستند؛ دو بخش درهمتنیدهی یک سیستم واحدند که با هم کار و تعامل میکنند. این واقعیت که وقتی از مرگ غیرنظامیان یا ویرانی زیرساختها حرف میزنیم، در ما واکنش عاطفی ایجاد میشود نه ضعف است و نه «احساسی شدن». مسئله این نیست که احساس بد است؛ مسئله این است که احساس میتواند هم به دیدن و فهم واقعیت کمک کند و هم آن را منحرف کند. هم میتواند ما را نسبت به رنج انسانها حساس کند، هم میتواند در قالب نفرت، انتقام یا شیفتگی به قدرت، چشم ما را روی رنج ببندد. تناقض دقیقاً همینجاست: میگویند «احساسی نشو»، اما خودشان غرق احساساند؛ حس نفرت از رژیم، حس میل به قدرت، احساس حقارت، انتقامجویی و ... آنها احساس را حذف نکردهاند، فقط جهتش را عوض کردهاند. نتیجهاش هم این است که بخشی از واقعیت، یعنی رنج انسان، از تحلیل حذف میشود و به جایش «عقلانیت» ناقص و جهتدار مینشیند.
🖋 برای خواندن ادامهٔ مطلب به لینک زیر بروید:
🔗 https://shorturl.at/hufrx
#مبارزه_طبقاتی #جنگ #فاشیسم #سلطنتطلب #جنگطلب
@SarKhatism
✔️ مکانیسم روانی سلطنتطلبان جنگطلب چگونه عمل میکند؟
☑️ وقتی میگویند «بحث رو احساسی نکن، منطقی و سیاسی ببین!»
حتمن در جریان بحثهایی با سلطنتطلبهای مدافع جنگ قرار گرفتید که در آن وقتی که شما برای محکومیت جنگ و بیفایده بودن آن برای سرنگونی رژیم، روی کشتههای غیرنظامی، ویرانی خانههای مسکونی، نابودی زیرساختها و یا مدرسهی میناب دست میگذارید، با این واکنش از سوی آنها مواجه میشوید که
«بحث رو احساسی نکن و سعی کن منطقی و سیاسی ببینی و تحلیل کنی. برای سرنگونی رژيم این جنگ در حکم شَر لازم بود. هی بحث رو حقوق بشری نکنیم. اعتراضات خیابانی دی ماه ۱۴۰۴ هم باعث کلی کشتار شد و کلی جانهای عزیز از بین رفتند اما یک رژیم را که با ماچ و بوسه نمیشه سرنگون کرد. انقلاب هزینه دارد: چه با قیام مردمی و چه با جنگ و ما باید این هزینه رو بپردازیم.»
🔔 نخستین نکتهای که در بحث با آنها باید توی صورتشان کوبید این است که «احساسی کردن» و «دیدنِ رنج انسانی» یکی نیستند. وقتی از مرگ غیرنظامیان، ویرانی خانهها، یا نابودی زیرساختهای حیاتی حرف میزنیم، صرفاً داریم یک واقعیت مادی را توصیف میکنیم، نه اینکه به دام احساسات افتاده باشیم. اتفاقاً هر تحلیل سیاسی جدی، اگر نتواند این هزینهها را در محاسبهی خود وارد کند، ناقص است. حذف این بعد، به نام «عقلانیت»، در واقع نوعی کورکردنِ آگاهانهی تحلیل است. یعنی بهجای اینکه تصویر کاملتری از واقعیت بسازیم، بخشی از آن را کنار میگذاریم تا نتیجهی دلخواهمان راحتتر به دست بیاید.
🔔 دومین نکتهای که باید به رویشان آورد، این است که مسئله اصلاً «احساسی شدن» در برابر «منطقی بودن» نیست. این دوگانه از پایه غلط است. در فهم امروز علم، عقل واحساس دو چیز جدا نیستند؛ دو بخش درهمتنیدهی یک سیستم واحدند که با هم کار و تعامل میکنند. این واقعیت که وقتی از مرگ غیرنظامیان یا ویرانی زیرساختها حرف میزنیم، در ما واکنش عاطفی ایجاد میشود نه ضعف است و نه «احساسی شدن». مسئله این نیست که احساس بد است؛ مسئله این است که احساس میتواند هم به دیدن و فهم واقعیت کمک کند و هم آن را منحرف کند. هم میتواند ما را نسبت به رنج انسانها حساس کند، هم میتواند در قالب نفرت، انتقام یا شیفتگی به قدرت، چشم ما را روی رنج ببندد. تناقض دقیقاً همینجاست: میگویند «احساسی نشو»، اما خودشان غرق احساساند؛ حس نفرت از رژیم، حس میل به قدرت، احساس حقارت، انتقامجویی و ... آنها احساس را حذف نکردهاند، فقط جهتش را عوض کردهاند. نتیجهاش هم این است که بخشی از واقعیت، یعنی رنج انسان، از تحلیل حذف میشود و به جایش «عقلانیت» ناقص و جهتدار مینشیند.
🖋 برای خواندن ادامهٔ مطلب به لینک زیر بروید:
🔗 https://shorturl.at/hufrx
#مبارزه_طبقاتی #جنگ #فاشیسم #سلطنتطلب #جنگطلب
@SarKhatism
Telegraph
🔴 چگونه هیولا میشوند؟ ✔️ مکانیسم روانی سلطنتطلبان جنگطلب چگونه عمل میکند؟
☑️ وقتی میگویند «بحث رو احساسی نکن، منطقی و سیاسی ببین!» حتمن در جریان بحثهایی با سلطنتطلبهای مدافع جنگ قرار گرفتید که در آن وقتی که شما برای محکومیت جنگ و بیفایده بودن آن برای سرنگونی رژیم، روی کشتههای غیرنظامی، ویرانی خانههای مسکونی، نابودی زیرساختها…
سرخط
Photo
🔴 آهای لعنتیها ما هنوز زندهایم!
این روزها انگار یک چیز نامرئی روی سینهی همهمان نشسته.
نه فقط خبرها، نه فقط صداها، که یک اضطراب کشدار که از صبح با ما بیدار میشود و شب هم رهایمان نمیکند: اینجا را میزند؟ نمیزند؟
همهچیز به «اگر» گره خورده:
اگر نیروگاهها را بزنند…
اگر شهرها در تاریکی فرو برود…
اگر آنچه فقط در خبرها میخوانیم، یکباره واقعی شود…
و میان این «اگر»ها، آدمها زندگی میکنند.
مادری که با نگرانی به بچهاش نگاه میکند،
کارگری که نمیداند فردا کار هست یا نه،
دانشجویی که کتاب باز کرده اما ذهنش هزار کیلومتر آنطرفتر درگیر خبرهاست.
بعضی خبرها هم مثل یک سایه میافتند روی دل آدم:
اینکه حتی حرف از چیزهایی زده میشود که تصورش هم ترسناک است؛ چیزهایی که انگار از دنیای دیگری آمدهاند، اما حالا به ما نزدیک شدهاند: هیروشیما ...
و با این حال…
با این همه ترس، یک چیز هنوز سر جایش هست: زندگی.
همان زندگیِ سادهای که مدتهاست دیگر حواسمانمان را از آن پرت کردهاند:
چراغی که هنوز روشن است،
صدای خندهای در خانهای نزدیک،
چایی که هنوز دم میکشد،
آدمهایی که هنوز با هم حرف میزنند،
عرق و شرابی که دورهم میخوریم تا دمی هم که شده یادمان برود توی چه جهنمی هستیم،
و حتی همین دلشورهی مشترک که ما را به هم نزدیکتر کرده.
ما مردمی هستیم که بارها از دل ترس گذشتهایم.
این جمله شاید کلیشهای به نظر برسد، اما واقعیت دارد:
این سرزمین، آدمهایی را در خودش نگه داشته که بلدند در تاریکترین لحظهها هم یک جرقه نگه دارند:
آدمهای بعد از کودتای ۲۸ مرداد
آدمهای توی دههی تاریک شصت
آدمهای بعد از آبان ۹۸
آدمهای بعد از ...
امید همیشه یک چیز بزرگ و پرزرقوبرق نیست.
گاهی خیلی کوچک است.
گاهی فقط همین است که هنوز کنار هم هستیم.
که هنوز به هم پیام میدهیم: «حالت خوبه؟ پیشتم»
که هنوز کسی برای دیگری دلش میلرزد.
اگر تاریکی بیاید،
ما فقط در تاریکی نمیمانیم.
ما همدیگر را پیدا میکنیم.
شاید نتوانیم بالا آمدن خبرها را متوقف کنیم،
شاید نتوانیم تصمیمهای آن بالا را عوض کنیم،
اما میتوانیم این را حفظ کنیم:
اینکه انسان بمانیم،
اینکه کنار هم بایستیم،
اینکه نگذاریم ترس، همهچیز را از ما بگیرد.
زندگی، همینجاست.
لای همین اضطرابها،
لای همین نفسهای سنگین،
لای همین دلهایی که هنوز میتپند.
و تا وقتی این هست،
همهچیز تمام نشده.
ما دوباره برمیخیزیم،
دوباره همدیگر را پیدا میکنیم،
دوباره از مبارزه صحبت میکنیم،
از انقلاب،
از سازماندهی،
از سازمان.
ما سگ جانیم
ما میمانیم.
@SarKhatism
این روزها انگار یک چیز نامرئی روی سینهی همهمان نشسته.
نه فقط خبرها، نه فقط صداها، که یک اضطراب کشدار که از صبح با ما بیدار میشود و شب هم رهایمان نمیکند: اینجا را میزند؟ نمیزند؟
همهچیز به «اگر» گره خورده:
اگر نیروگاهها را بزنند…
اگر شهرها در تاریکی فرو برود…
اگر آنچه فقط در خبرها میخوانیم، یکباره واقعی شود…
و میان این «اگر»ها، آدمها زندگی میکنند.
مادری که با نگرانی به بچهاش نگاه میکند،
کارگری که نمیداند فردا کار هست یا نه،
دانشجویی که کتاب باز کرده اما ذهنش هزار کیلومتر آنطرفتر درگیر خبرهاست.
بعضی خبرها هم مثل یک سایه میافتند روی دل آدم:
اینکه حتی حرف از چیزهایی زده میشود که تصورش هم ترسناک است؛ چیزهایی که انگار از دنیای دیگری آمدهاند، اما حالا به ما نزدیک شدهاند: هیروشیما ...
و با این حال…
با این همه ترس، یک چیز هنوز سر جایش هست: زندگی.
همان زندگیِ سادهای که مدتهاست دیگر حواسمانمان را از آن پرت کردهاند:
چراغی که هنوز روشن است،
صدای خندهای در خانهای نزدیک،
چایی که هنوز دم میکشد،
آدمهایی که هنوز با هم حرف میزنند،
عرق و شرابی که دورهم میخوریم تا دمی هم که شده یادمان برود توی چه جهنمی هستیم،
و حتی همین دلشورهی مشترک که ما را به هم نزدیکتر کرده.
ما مردمی هستیم که بارها از دل ترس گذشتهایم.
این جمله شاید کلیشهای به نظر برسد، اما واقعیت دارد:
این سرزمین، آدمهایی را در خودش نگه داشته که بلدند در تاریکترین لحظهها هم یک جرقه نگه دارند:
آدمهای بعد از کودتای ۲۸ مرداد
آدمهای توی دههی تاریک شصت
آدمهای بعد از آبان ۹۸
آدمهای بعد از ...
امید همیشه یک چیز بزرگ و پرزرقوبرق نیست.
گاهی خیلی کوچک است.
گاهی فقط همین است که هنوز کنار هم هستیم.
که هنوز به هم پیام میدهیم: «حالت خوبه؟ پیشتم»
که هنوز کسی برای دیگری دلش میلرزد.
اگر تاریکی بیاید،
ما فقط در تاریکی نمیمانیم.
ما همدیگر را پیدا میکنیم.
شاید نتوانیم بالا آمدن خبرها را متوقف کنیم،
شاید نتوانیم تصمیمهای آن بالا را عوض کنیم،
اما میتوانیم این را حفظ کنیم:
اینکه انسان بمانیم،
اینکه کنار هم بایستیم،
اینکه نگذاریم ترس، همهچیز را از ما بگیرد.
زندگی، همینجاست.
لای همین اضطرابها،
لای همین نفسهای سنگین،
لای همین دلهایی که هنوز میتپند.
و تا وقتی این هست،
همهچیز تمام نشده.
ما دوباره برمیخیزیم،
دوباره همدیگر را پیدا میکنیم،
دوباره از مبارزه صحبت میکنیم،
از انقلاب،
از سازماندهی،
از سازمان.
ما سگ جانیم
ما میمانیم.
@SarKhatism
سرخط
Photo
🔴 عکسنوشته | ۵
برای ما، جنگ همیشه وسط کار شروع میشود.
For us, war always starts mid-shift.
ارتش آمریکا و اسرائیل در سلسلهعملیاتهایی اعجابانگیز، «نقطهزنی»های دقیقی انجام دادند و موفق به حذف «عناصر بیثباتکننده منطقه»
شدند. پراکندگی جغرافیایی عملیاتها به شرح زیر است:
کارخانه آرد آذربایجان غربی
واحد تعمیرات پتروشیمی خلیجفارس
پایانه شلمچه
یک واحد تولید لوازم سرمایش و گرمایش در اصفهان
شرکت پیمانکاری در قصرشیرین
چند ساعتی بود که شیفتشان را تحویل گرفته بودند.
یکی دمای دیگ بخار را چک میکرد،
یکی گزارش تعمیرات را کامل میکرد،
یکی بارنامه را امضا میکرد،
یکی منتظر پایان شیفت بود.
بهشان مرخصی نداده بودند،
چون کار مانده بود.
حقوقشان عقب افتاده بود،
اما شیفتشان نه.
کیلومترها آنطرفتر،
ناجیان بشریت در حال برنامهریزی بودند
مختصات دقیق بود.
زمانبندی دقیق بود.
هدف هم مشخص:
«عناصر بیثباتکنندهی منطقه».
موشکها باریدند
سیاستمداران «به سلامتی» نوشیدند
و در بیانیههای مجازی
حذف عاملان شر
و پیروزی خود را
اعلام کردند.
همزمان،
دستکشها روی زمین افتاد،
لباس کار، غرق در خون شد
نفسها زیر آوار به شماره افتاد
و ساعتهایی که برای خروج کوک شده بودند،
به صدا درآمدند
اما کسی از در بیرون نرفت
حکومت گفت:«کارخانه خط مقدم است»
بعضیها گفتند:«کشتۀ غیرنظامی هزینۀ آزادی است.»
سیاستمداران ابرو بالا انداختند،
انگار آدمفضایی دیده باشند:
«کارگر؟ این که میگویی اصلا چی هست؟
ما خامنهای و شمخانی و لاریجانی را کشتیم.»
در این جنگ،
نه همهی سیاستمداران و سرمایهداران فرار کردند،
نه همهشان ماندند.
اما همیشه کارگر است
که جایی برای رفتن ندارد،
مگر کارخانه.
نه جنگ را شروع کردیم،
نه در آن تصمیمی داشتیم.
فقط داشتیم کار میکردیم.
همکار بودیم؛ در کارخانه آرد نقده (سولدوز) در آذربایجان غربی. ما، وحید طالبی، وحید بایرامزاده، امیرحسین حسنزاده، اصغر خدایاری، حسین محمدی، علیاکبر اروجزاده، مهدی قلیزاده، محمد علیزاده و علی نجفی، با موشکهای آمریکا و اسراییل کشته شدیم.
اسم من حسین هاشمپور است. ۴۵ ساله بودم که در جنگ امپریالیستی و کار اجباری جمهوری اسلامی کشته شدم. کارگر واحد HSE در پتروشیمی خلیجفارس بودم.
اسم من علی امامی است. ۴۳ ساله بودم. در واحد بهرهبرداری پتروشیمی خلیجفارس کار میکردم.
نام من مهدی ویسیتبار است. ۴۳ سالم بود. کارگر واحد تعمیرات پتروشیمی خلیجفارس بودم.
ما در واحد تعمیرات پتروشیمی خلیجفارس کار میکردیم. ابوذر ریحانی ۴۱ سالش بود؛ علی ممبینی، ۳۴؛ و جوانترین ما، محمد ترابی، فقط ۳۱ سالش بود. همکار دیگرمان، عزیز عباسزاده، در روز حمله مفقود شد.
هویت ما را اعلام نکردند.
اما کارگران کارخانه لوازم سرمایش و گرمایش در اصفهان بودیم. موقع حمله، 50 نفرمان سر کار حاضر بودیم و حداقل 15 نفرمان جان خود را از دست دادند.
اسم و فامیل ما را هم منتشر نکردند.
اما ما کارگران پایانه مرزی شلمچه بودیم و در جنگ کشته شدیم. دو نفرمان ایرانی و کارگر بودیم. دیگری هم رانندهای عراقی بود.
هویت ما هم هرگز در خبرگزاریها منتشر نشد.
اما ما کارگران مجروح یک شرکت پیمانکاری در قصر شیرین بودیم. در پروژهای کار میکردیم که آب را به زمینهای خشک میرساند. یکی از ما کشته شد. هشت نفرمان مجروح شدیم.
برای ما، جنگ همیشه وسط کار شروع میشود.
#جنگ #کارگر #مبارزه_طبقاتی #امریکا #اسرائیل
@SarKhatism
برای ما، جنگ همیشه وسط کار شروع میشود.
For us, war always starts mid-shift.
ارتش آمریکا و اسرائیل در سلسلهعملیاتهایی اعجابانگیز، «نقطهزنی»های دقیقی انجام دادند و موفق به حذف «عناصر بیثباتکننده منطقه»
شدند. پراکندگی جغرافیایی عملیاتها به شرح زیر است:
کارخانه آرد آذربایجان غربی
واحد تعمیرات پتروشیمی خلیجفارس
پایانه شلمچه
یک واحد تولید لوازم سرمایش و گرمایش در اصفهان
شرکت پیمانکاری در قصرشیرین
چند ساعتی بود که شیفتشان را تحویل گرفته بودند.
یکی دمای دیگ بخار را چک میکرد،
یکی گزارش تعمیرات را کامل میکرد،
یکی بارنامه را امضا میکرد،
یکی منتظر پایان شیفت بود.
بهشان مرخصی نداده بودند،
چون کار مانده بود.
حقوقشان عقب افتاده بود،
اما شیفتشان نه.
کیلومترها آنطرفتر،
ناجیان بشریت در حال برنامهریزی بودند
مختصات دقیق بود.
زمانبندی دقیق بود.
هدف هم مشخص:
«عناصر بیثباتکنندهی منطقه».
موشکها باریدند
سیاستمداران «به سلامتی» نوشیدند
و در بیانیههای مجازی
حذف عاملان شر
و پیروزی خود را
اعلام کردند.
همزمان،
دستکشها روی زمین افتاد،
لباس کار، غرق در خون شد
نفسها زیر آوار به شماره افتاد
و ساعتهایی که برای خروج کوک شده بودند،
به صدا درآمدند
اما کسی از در بیرون نرفت
حکومت گفت:«کارخانه خط مقدم است»
بعضیها گفتند:«کشتۀ غیرنظامی هزینۀ آزادی است.»
سیاستمداران ابرو بالا انداختند،
انگار آدمفضایی دیده باشند:
«کارگر؟ این که میگویی اصلا چی هست؟
ما خامنهای و شمخانی و لاریجانی را کشتیم.»
در این جنگ،
نه همهی سیاستمداران و سرمایهداران فرار کردند،
نه همهشان ماندند.
اما همیشه کارگر است
که جایی برای رفتن ندارد،
مگر کارخانه.
نه جنگ را شروع کردیم،
نه در آن تصمیمی داشتیم.
فقط داشتیم کار میکردیم.
همکار بودیم؛ در کارخانه آرد نقده (سولدوز) در آذربایجان غربی. ما، وحید طالبی، وحید بایرامزاده، امیرحسین حسنزاده، اصغر خدایاری، حسین محمدی، علیاکبر اروجزاده، مهدی قلیزاده، محمد علیزاده و علی نجفی، با موشکهای آمریکا و اسراییل کشته شدیم.
اسم من حسین هاشمپور است. ۴۵ ساله بودم که در جنگ امپریالیستی و کار اجباری جمهوری اسلامی کشته شدم. کارگر واحد HSE در پتروشیمی خلیجفارس بودم.
اسم من علی امامی است. ۴۳ ساله بودم. در واحد بهرهبرداری پتروشیمی خلیجفارس کار میکردم.
نام من مهدی ویسیتبار است. ۴۳ سالم بود. کارگر واحد تعمیرات پتروشیمی خلیجفارس بودم.
ما در واحد تعمیرات پتروشیمی خلیجفارس کار میکردیم. ابوذر ریحانی ۴۱ سالش بود؛ علی ممبینی، ۳۴؛ و جوانترین ما، محمد ترابی، فقط ۳۱ سالش بود. همکار دیگرمان، عزیز عباسزاده، در روز حمله مفقود شد.
هویت ما را اعلام نکردند.
اما کارگران کارخانه لوازم سرمایش و گرمایش در اصفهان بودیم. موقع حمله، 50 نفرمان سر کار حاضر بودیم و حداقل 15 نفرمان جان خود را از دست دادند.
اسم و فامیل ما را هم منتشر نکردند.
اما ما کارگران پایانه مرزی شلمچه بودیم و در جنگ کشته شدیم. دو نفرمان ایرانی و کارگر بودیم. دیگری هم رانندهای عراقی بود.
هویت ما هم هرگز در خبرگزاریها منتشر نشد.
اما ما کارگران مجروح یک شرکت پیمانکاری در قصر شیرین بودیم. در پروژهای کار میکردیم که آب را به زمینهای خشک میرساند. یکی از ما کشته شد. هشت نفرمان مجروح شدیم.
برای ما، جنگ همیشه وسط کار شروع میشود.
#جنگ #کارگر #مبارزه_طبقاتی #امریکا #اسرائیل
@SarKhatism
سرخط
Photo
🔴 افسانههایی که آینده را مسخ میکنند | قسمت چهارم
🖊 افسانه چهارم: اگر امریکا حمله نکند یا جنگ تمام شود، جمهوری اسلامی شروع میکند به اعدام معترضان دی.
چیزی که باورمندان به این افسانه نمیبینند، از همینجا شروع میشود: جمهوری اسلامی در هر صورت معترضان دی را اعدام میکرد؛ چه اینکه دیدیم همین حالا، در دل شرایط جنگی، چند تن از معترضان دی بههمراه چندین زندانی سیاسی دیگر اعدام شدهاند. شاید این تصور که «در شرایط جنگی، حواس حاکمیت پرت چیزهای دیگر میشود و دست از سر معترضین برمیدارد» به ما آرامش روانی بدهد و تسلیبخش باشد؛ اما حقیقت این است که برای حاکمیتها، خصوصا از نوع اقتدارگرا و مستبد، سرکوب واکنشی مقطعی نیست؛ ابزار دائمی حفظ قدرت است؛ سرکوب تابع «وضعیت جنگ یا صلح» نیست، بلکه تابع «نیاز به کنترل داخلی» است.
در شرایط جنگی، حاکمیت بخش بزرگی از کنترلش بر اوضاع را از دست میدهد: ابهام بالا میرود، تصمیمگیریها مختل میشود و ترس از بیثباتی در درون ساختار قدرت افزایش پیدا میکند. در چنین وضعیتی، اولین واکنش حاکمان، تلاش برای بازگرداندن «احساس تسلط» است. دمدستترین ابزار برای این کار، افزایش سرکوب داخلی است. چون کنترل جامعه، برخلاف کنترل میدان جنگ، در دسترستر، سریعتر و کمهزینهتر است. به همین دلیل، بهجای اینکه فقط با تهدید بیرونی درگیر شوند، فشار را روی مخالفان داخلی نیز متمرکز میکنند: بازداشت، اعدام، تشدید فضای امنیتی.
🖋 برای خواندن ادامهٔ مطلب به لینک زیر بروید:
🔗 https://shorturl.at/C3IAL
#مبارزه_طبقاتی #جنگ #رژیمچنج #اعدام #دی۱۴۰۴
@SarKhatism
🖊 افسانه چهارم: اگر امریکا حمله نکند یا جنگ تمام شود، جمهوری اسلامی شروع میکند به اعدام معترضان دی.
چیزی که باورمندان به این افسانه نمیبینند، از همینجا شروع میشود: جمهوری اسلامی در هر صورت معترضان دی را اعدام میکرد؛ چه اینکه دیدیم همین حالا، در دل شرایط جنگی، چند تن از معترضان دی بههمراه چندین زندانی سیاسی دیگر اعدام شدهاند. شاید این تصور که «در شرایط جنگی، حواس حاکمیت پرت چیزهای دیگر میشود و دست از سر معترضین برمیدارد» به ما آرامش روانی بدهد و تسلیبخش باشد؛ اما حقیقت این است که برای حاکمیتها، خصوصا از نوع اقتدارگرا و مستبد، سرکوب واکنشی مقطعی نیست؛ ابزار دائمی حفظ قدرت است؛ سرکوب تابع «وضعیت جنگ یا صلح» نیست، بلکه تابع «نیاز به کنترل داخلی» است.
در شرایط جنگی، حاکمیت بخش بزرگی از کنترلش بر اوضاع را از دست میدهد: ابهام بالا میرود، تصمیمگیریها مختل میشود و ترس از بیثباتی در درون ساختار قدرت افزایش پیدا میکند. در چنین وضعیتی، اولین واکنش حاکمان، تلاش برای بازگرداندن «احساس تسلط» است. دمدستترین ابزار برای این کار، افزایش سرکوب داخلی است. چون کنترل جامعه، برخلاف کنترل میدان جنگ، در دسترستر، سریعتر و کمهزینهتر است. به همین دلیل، بهجای اینکه فقط با تهدید بیرونی درگیر شوند، فشار را روی مخالفان داخلی نیز متمرکز میکنند: بازداشت، اعدام، تشدید فضای امنیتی.
🖋 برای خواندن ادامهٔ مطلب به لینک زیر بروید:
🔗 https://shorturl.at/C3IAL
#مبارزه_طبقاتی #جنگ #رژیمچنج #اعدام #دی۱۴۰۴
@SarKhatism
Telegraph
🔴 افسانههایی که آینده را مسخ میکنند | قسمت چهارم
افسانه چهارم: اگر امریکا حمله نکند یا جنگ تمام شود، جمهوری اسلامی شروع میکند به اعدام معترضان دی. چیزی که باورمندان به این افسانه نمیبینند، از همینجا شروع میشود: جمهوری اسلامی در هر صورت معترضان دی را اعدام میکرد؛ چه اینکه دیدیم همین حالا، در دل شرایط…
سرخط
Photo
🔴 تیتر نشد؛ چون به کار بازار نمیآید: رنج مادران میناب.
حقوق بشریهای راستگرا، فمینیستهای لیبرال، اینفلوئنسرهای اینستاگرام و سلبریتیهای خَیِر، همه در نهایت به یک منطق پاسخ میدهند: بازار. پس تعجبی ندارد که اینجا سکوت کنند. چند نفر از فعالان حقوق بشر راست حتی یکبار نامی از مادران میناب بردهاند؟ چند نفر از فمینیستهای لیبرال حاضر شدهاند اینجا هم از «زن» حرف بزنند؟ چند نفر از اینفلوئنسرهای اینستاگرام این رنج را وارد پستها و لایوهایشان کردهاند؟ و چند نفر از این سلبریتیهای خَیِر، همدلیشان را جایی خرج کردهاند که نه دیده میشود، نه وایرال میشود، نه برایشان اعتبار و توجه میآورد؟
این «بازار» فقط یک استعاره نیست؛ یک سازوکار واقعیِ انتخاب و حذف است. در اقتصاد سیاسی خبر، واقعیت خام اصلاً به همان شکلی که هست وارد افکار عمومی نمیشود؛ بریده میشود، قاب میگیرد و به «محتوا» تبدیل میشود و فقط آن بخشی از واقعیت باقی میماند که قابلیت جلب توجه، بازنشر و مصرف داشته باشد. هر رنجی که نتواند به این فرم دربیاید، از همان ابتدا حذف میشود. همزمان، در اقتصاد میل، توجه و همدلی ما هم بیطرف نیست؛ به سمت سوژههایی هدایت میشود که بتوانند سریع اثر بگذارند، تصویر تولید کنند و واکنش فوری بگیرند. نتیجه این است که «دیدهشدن» نه بر اساس شدت رنج، بلکه بر اساس قابلیت مصرف آن رنج تعیین میشود. رنج مادران میناب دقیقاً بیرون این چرخه میماند: رنجی که هست، اما چون در قالبهای آمادهی بازار جا نمیگیرد، انگار اصلاً وجود ندارد.
زنانی که در میناب سوگوارند، در قاب مسلط رسانهای جا نمیگیرند: مادران میناب، توی فیلمها و عکسها مانند زن ایدئال رسانهپسند، موهای رنگشده و کراتینهشده یا فر شده ندارند؛ شال و روسری و چادر بر سر دارند و در میانهی خاکسپاری و داغبردل، چهرهشان آرایشکرده نیست. دقت کنید دوستان، مسأله ابدا کنایه و تحقیر کسانی که دوست دارند و این حقشان است که موهایشان را رنگ یا فر کنند نیست. حق پوشش و آرایش آزاد برای همه است. نکته رسانههایی است که عامدانه فُرمهایی خاص و ویژه را برای ساختن مقاصدی برجسته میکنند و برای این منظور فُرمهایی دیگر را سانسور و حذف. این موضوع از همان جنسی است که پیشتر دربارهاش نوشتیم: به ما قبولاندند که «سیمای انسان تروریست» یک مرد شرقی ریشوی عمامه به سر است، حال آنکه میبینیم ترویست میتواند شیش تیغ، کراواتی و حتی رئیسجمهور یک کشور باشد. مادر عزادار زخم خورده از سلطه فقط آن زن شهری نیست که حجاب ندارد، و برای مقاومت و اعتراض بر سر قبر فرزندش کشته شدهاش بهدست رژیم میرقصد. مادر عزادار آن زن روستاییِ چادر به سری که بر سر قبر فرزند کشته شدهاش توسط اسرائیل و آمریکا مشکی پوشیده و خاک بر سر میریزد و به شیوهی سنتی عزاداری میکند هم هست. در چارچوب رسانههای امروز، مادر کودک مینابی جایی ندارد؛ چون رنجش فوری و قابلمصرف نیست. نه داستانی کوتاه و مختصر است که با یک پست جمع شود، نه تصویری تکاندهنده که در چند ثانیه شوک تولید کند و تمام. رنجی است کشدار، پیچیده، و بیپایان و این دقیقاً همان چیزی است که اقتصاد میل پس میزند.
و فمینیستهای لیبرال و آن مفهومِ پرزرقوبرقشان: «خواهرانگی». خواهرانگی، اگر معنایی داشته باشد، یعنی همبستگی میان زنان فارغ از تفاوتها؛ یعنی زنبودن بهتنهایی برای دیدهشدن کافی باشد. اما آنچه در عمل میبینیم، دقیقاً برعکس است. سوژهی فمینیسم بازارمحور، «زنان» نیستند؛ بلکه «زنان طبقهمتوسط و مرفه»اند. زنان فرودست، مثل مادرِ بلوچِ میناب، خارج از مدار خواهرانگی است. آنچه به اسم پیوند خواهرانگی عرضه میشود، بازتاب شکاف طبقاتی است: زنان طبقه متوسط و مرفه برای همدیگر صدا میشوند؛ و زنانی که بیرون این مدارند، عملاً نامرئی میمانند. تا وقتی فمینیسم قرار است تابع منطق بازار باشد، خواهرانگی هم ناگزیر طبقاتی میشود، و اینجاست که روشن میشود این خواهرانگی، نه پل، بلکه دیوار است.
#خواهرانگی #شکاف_طبقاتی #مادران_میناب #کودکان_میناب #جنگ
@SarKhatism
حقوق بشریهای راستگرا، فمینیستهای لیبرال، اینفلوئنسرهای اینستاگرام و سلبریتیهای خَیِر، همه در نهایت به یک منطق پاسخ میدهند: بازار. پس تعجبی ندارد که اینجا سکوت کنند. چند نفر از فعالان حقوق بشر راست حتی یکبار نامی از مادران میناب بردهاند؟ چند نفر از فمینیستهای لیبرال حاضر شدهاند اینجا هم از «زن» حرف بزنند؟ چند نفر از اینفلوئنسرهای اینستاگرام این رنج را وارد پستها و لایوهایشان کردهاند؟ و چند نفر از این سلبریتیهای خَیِر، همدلیشان را جایی خرج کردهاند که نه دیده میشود، نه وایرال میشود، نه برایشان اعتبار و توجه میآورد؟
این «بازار» فقط یک استعاره نیست؛ یک سازوکار واقعیِ انتخاب و حذف است. در اقتصاد سیاسی خبر، واقعیت خام اصلاً به همان شکلی که هست وارد افکار عمومی نمیشود؛ بریده میشود، قاب میگیرد و به «محتوا» تبدیل میشود و فقط آن بخشی از واقعیت باقی میماند که قابلیت جلب توجه، بازنشر و مصرف داشته باشد. هر رنجی که نتواند به این فرم دربیاید، از همان ابتدا حذف میشود. همزمان، در اقتصاد میل، توجه و همدلی ما هم بیطرف نیست؛ به سمت سوژههایی هدایت میشود که بتوانند سریع اثر بگذارند، تصویر تولید کنند و واکنش فوری بگیرند. نتیجه این است که «دیدهشدن» نه بر اساس شدت رنج، بلکه بر اساس قابلیت مصرف آن رنج تعیین میشود. رنج مادران میناب دقیقاً بیرون این چرخه میماند: رنجی که هست، اما چون در قالبهای آمادهی بازار جا نمیگیرد، انگار اصلاً وجود ندارد.
زنانی که در میناب سوگوارند، در قاب مسلط رسانهای جا نمیگیرند: مادران میناب، توی فیلمها و عکسها مانند زن ایدئال رسانهپسند، موهای رنگشده و کراتینهشده یا فر شده ندارند؛ شال و روسری و چادر بر سر دارند و در میانهی خاکسپاری و داغبردل، چهرهشان آرایشکرده نیست. دقت کنید دوستان، مسأله ابدا کنایه و تحقیر کسانی که دوست دارند و این حقشان است که موهایشان را رنگ یا فر کنند نیست. حق پوشش و آرایش آزاد برای همه است. نکته رسانههایی است که عامدانه فُرمهایی خاص و ویژه را برای ساختن مقاصدی برجسته میکنند و برای این منظور فُرمهایی دیگر را سانسور و حذف. این موضوع از همان جنسی است که پیشتر دربارهاش نوشتیم: به ما قبولاندند که «سیمای انسان تروریست» یک مرد شرقی ریشوی عمامه به سر است، حال آنکه میبینیم ترویست میتواند شیش تیغ، کراواتی و حتی رئیسجمهور یک کشور باشد. مادر عزادار زخم خورده از سلطه فقط آن زن شهری نیست که حجاب ندارد، و برای مقاومت و اعتراض بر سر قبر فرزندش کشته شدهاش بهدست رژیم میرقصد. مادر عزادار آن زن روستاییِ چادر به سری که بر سر قبر فرزند کشته شدهاش توسط اسرائیل و آمریکا مشکی پوشیده و خاک بر سر میریزد و به شیوهی سنتی عزاداری میکند هم هست. در چارچوب رسانههای امروز، مادر کودک مینابی جایی ندارد؛ چون رنجش فوری و قابلمصرف نیست. نه داستانی کوتاه و مختصر است که با یک پست جمع شود، نه تصویری تکاندهنده که در چند ثانیه شوک تولید کند و تمام. رنجی است کشدار، پیچیده، و بیپایان و این دقیقاً همان چیزی است که اقتصاد میل پس میزند.
و فمینیستهای لیبرال و آن مفهومِ پرزرقوبرقشان: «خواهرانگی». خواهرانگی، اگر معنایی داشته باشد، یعنی همبستگی میان زنان فارغ از تفاوتها؛ یعنی زنبودن بهتنهایی برای دیدهشدن کافی باشد. اما آنچه در عمل میبینیم، دقیقاً برعکس است. سوژهی فمینیسم بازارمحور، «زنان» نیستند؛ بلکه «زنان طبقهمتوسط و مرفه»اند. زنان فرودست، مثل مادرِ بلوچِ میناب، خارج از مدار خواهرانگی است. آنچه به اسم پیوند خواهرانگی عرضه میشود، بازتاب شکاف طبقاتی است: زنان طبقه متوسط و مرفه برای همدیگر صدا میشوند؛ و زنانی که بیرون این مدارند، عملاً نامرئی میمانند. تا وقتی فمینیسم قرار است تابع منطق بازار باشد، خواهرانگی هم ناگزیر طبقاتی میشود، و اینجاست که روشن میشود این خواهرانگی، نه پل، بلکه دیوار است.
#خواهرانگی #شکاف_طبقاتی #مادران_میناب #کودکان_میناب #جنگ
@SarKhatism
سرخط
Photo
🔴 از تانک تا بانک: چرا کارگر همیشه بازندهی جنگ است؟
جنگ که شروع میشود، صفها فقط در میدان نبرد شکل نمیگیرند؛ در ذهنها هم شکل میگیرند. آدمهایی که هیچچیز از این جنگ نصیبشان نمیشود، در دفاع از آن میایستند. کارگرانی که قرار است زیر بارش خرد شوند، گاهی از آن دفاع میکنند. و اینجا مسئله فقط اجبار یا فریب نیست؛ مسئله شکافی است که در خودِ آگاهی افتاده است. کسی که زندگیاش به خودش تعلق ندارد، میتواند از چیزی دفاع کند که زندگیاش را بیشتر از او میگیرد. کسی که هر روز زمانش، بدنش و آیندهاش را میفروشد، ممکن است همان نظمی را حفظ کند که این فروش را اجباری کرده است. این تناقض، تصادفی نیست؛ نتیجهی جهانی است که در آن، آدمها در جایی ایستادهاند که از آنِ خودشان نیست، با نامی زندگی میکنند که به آنها قدرتی نمیدهد، و رنجی را تحمل میکنند که حتی تعریفش هم از بیرون به آنها تحمیل شده است.
اما این تصویر، بدون دیدن آنچه واقعاً بر سر طبقه کارگر میآید، ناقص است. جنگ برای کارگر فقط یک رخداد نیست؛ فرایندی طولانی است که از لحظهی شروع جنگ آغاز میشود و سالها بعد از پایانش ادامه پیدا میکند؛ فرایندی که در هر مرحله، چیزی از زندگی او کم میکند. در همان روزهای اول، کار از بین میرود؛ برای کارگر، بیکاری «عدد در آمار» نیست، «ریتم زندگیاش» است که از هم میپاشد. کسی که هر روز در میدان میایستاد تا شاید کاری پیدا کند، حالا حتی همان «شاید» را هم ندارد. دستها هنوز آمادهی کارند، اما کاری نیست. بدن هست، اما خریداری ندارد. زندگی در وضعیتی معلق میماند؛ مثل ایستادن در صفی که به جایی نمیرسد. بعد، تورم میآید؛ و تورم فقط مفهومی اقتصادی نیست، تجربهی روزمرهی کوچکتر شدن زندگی است. کوچک شدن تا حدی که امروز برای خریدن یک شانه تخممرغ و یک سطل ماست هم باید حسابوکتاب کرد. هر بار کارت کشیدن، به اندازهی چند هفته کار آدم را فرسوده میکند. خریدها نصف میشوند، وعدهها حذف میشوند؛ هر انتخاب، به حذف چیز دیگری منجر میشود. در همین زمان، بدهی آرامآرام وارد زندگی میشود. نه یکباره، نه با اعلام رسمی؛ بلکه قطرهقطره. چکهایی که باید پاس شوند، قسطهایی که عقب میافتند، و فشاری که از آینده به حال نشت میکند. انگار زندگی، حتی وقتی ادامه دارد، از قبل خرج شده است.
متن کامل را اینجا بخوانید:
https://shorturl.at/xUZWa
@sarkhatism
جنگ که شروع میشود، صفها فقط در میدان نبرد شکل نمیگیرند؛ در ذهنها هم شکل میگیرند. آدمهایی که هیچچیز از این جنگ نصیبشان نمیشود، در دفاع از آن میایستند. کارگرانی که قرار است زیر بارش خرد شوند، گاهی از آن دفاع میکنند. و اینجا مسئله فقط اجبار یا فریب نیست؛ مسئله شکافی است که در خودِ آگاهی افتاده است. کسی که زندگیاش به خودش تعلق ندارد، میتواند از چیزی دفاع کند که زندگیاش را بیشتر از او میگیرد. کسی که هر روز زمانش، بدنش و آیندهاش را میفروشد، ممکن است همان نظمی را حفظ کند که این فروش را اجباری کرده است. این تناقض، تصادفی نیست؛ نتیجهی جهانی است که در آن، آدمها در جایی ایستادهاند که از آنِ خودشان نیست، با نامی زندگی میکنند که به آنها قدرتی نمیدهد، و رنجی را تحمل میکنند که حتی تعریفش هم از بیرون به آنها تحمیل شده است.
اما این تصویر، بدون دیدن آنچه واقعاً بر سر طبقه کارگر میآید، ناقص است. جنگ برای کارگر فقط یک رخداد نیست؛ فرایندی طولانی است که از لحظهی شروع جنگ آغاز میشود و سالها بعد از پایانش ادامه پیدا میکند؛ فرایندی که در هر مرحله، چیزی از زندگی او کم میکند. در همان روزهای اول، کار از بین میرود؛ برای کارگر، بیکاری «عدد در آمار» نیست، «ریتم زندگیاش» است که از هم میپاشد. کسی که هر روز در میدان میایستاد تا شاید کاری پیدا کند، حالا حتی همان «شاید» را هم ندارد. دستها هنوز آمادهی کارند، اما کاری نیست. بدن هست، اما خریداری ندارد. زندگی در وضعیتی معلق میماند؛ مثل ایستادن در صفی که به جایی نمیرسد. بعد، تورم میآید؛ و تورم فقط مفهومی اقتصادی نیست، تجربهی روزمرهی کوچکتر شدن زندگی است. کوچک شدن تا حدی که امروز برای خریدن یک شانه تخممرغ و یک سطل ماست هم باید حسابوکتاب کرد. هر بار کارت کشیدن، به اندازهی چند هفته کار آدم را فرسوده میکند. خریدها نصف میشوند، وعدهها حذف میشوند؛ هر انتخاب، به حذف چیز دیگری منجر میشود. در همین زمان، بدهی آرامآرام وارد زندگی میشود. نه یکباره، نه با اعلام رسمی؛ بلکه قطرهقطره. چکهایی که باید پاس شوند، قسطهایی که عقب میافتند، و فشاری که از آینده به حال نشت میکند. انگار زندگی، حتی وقتی ادامه دارد، از قبل خرج شده است.
متن کامل را اینجا بخوانید:
https://shorturl.at/xUZWa
@sarkhatism
Telegraph
از تانک تا بانک: چرا کارگر همیشه بازندهی جنگ است؟
جنگ که شروع میشود، صفها فقط در میدان نبرد شکل نمیگیرند؛ در ذهنها هم شکل میگیرند. آدمهایی که هیچچیز از این جنگ نصیبشان نمیشود، در دفاع از آن میایستند. کارگرانی که قرار است زیر بارش خرد شوند، گاهی از آن دفاع میکنند. و اینجا مسئله فقط اجبار یا فریب…
🔴 #کاسبان_خون، اینبار دوچهرهاند.
#جمهوریاسلامی خونِ کشتهشدگان جنگ را میدزدد و نام «شهید» بر آنها میگذارد تا حیات استبدادش را تمدید کند؛ بازماندگان و زندگان را نیز، با ترس و سرکوب، وادار میکند به زبان خودش حرف بزنند.
#رضا_پهلوی و دستگاهش نیز همان #خون و همین رنجِ زنده را مصادره میکنند تا نردبان قدرت بسازند؛ حتی وقتی بسیاری از این آدمها نه سلطنت میخواستند، نه جمهوری دروغین، نه گذار نمایشی.
اینان نه انتقامگیران کشتگاناند،
نه صدای سوگواران.
#کاسب_خون اند؛
بازارشان از ترسِ زندهها
و جسدِ مردهها گرم است.
@SarKhatism
#جمهوریاسلامی خونِ کشتهشدگان جنگ را میدزدد و نام «شهید» بر آنها میگذارد تا حیات استبدادش را تمدید کند؛ بازماندگان و زندگان را نیز، با ترس و سرکوب، وادار میکند به زبان خودش حرف بزنند.
#رضا_پهلوی و دستگاهش نیز همان #خون و همین رنجِ زنده را مصادره میکنند تا نردبان قدرت بسازند؛ حتی وقتی بسیاری از این آدمها نه سلطنت میخواستند، نه جمهوری دروغین، نه گذار نمایشی.
اینان نه انتقامگیران کشتگاناند،
نه صدای سوگواران.
#کاسب_خون اند؛
بازارشان از ترسِ زندهها
و جسدِ مردهها گرم است.
@SarKhatism