یعنی شما احساس نمیکنید انتخاب طبیعی این سری قراره اون گونههایی رو برگزینه که با دمای بالا و خشکسالی سازگارترن؟
بعد حالا عمر من و شما که اونقدرها قد نمیده و نهایتا چهارتا غر بزنیم و بشینیم راجع به دسیسههای قدرتهای اول جهان با راننده تاکسی بحث کنیم که اره اینا کار خودشونه و از عمده ولی مثلا چندصد سال دیگه، گونهها میشینن راجع به ما مطالعه میکنن و بعد با دهان باز و چشمهای درشت شده به هم نگاه میکنن و میگن واای یعنی اونا تو چنین شرایطی زندگی میکردننن؟ مگه میشهه؟
البته اگر اونموقع نشینن زیر پستای اینستاگرام و با هم سر اینکه یکی بگه ما که از نسل انسانیم و آدم و حواییم و دیو و دلبریم و چمیدونم چی و چی هستیم و شما میخواید افکار رو منحرف کنید و من درست میگم و تو غلط میگی پس من بیام سر تو رو ببرم، دعوا کنن.
که البته دیگه اون زمان اینستاگرام و گوشی نیست و احتمالا میتونن هرموقع اراده کنن جلوی صورتشون هرچی میخوان رو ببینن و شاید اصلا مثل ماهم باهم حرف نزنن ولی خب امیدوارم دیگه لااقل تا اونموقع این باگهای فرهنگ و مذهب و این چیزا برطرف شده باشه که در اون صورتم باز مطمئنم یچیزی پیدا میشه که ملت سرش بدبختی بکشن.
البته اگر اونموقع نشینن زیر پستای اینستاگرام و با هم سر اینکه یکی بگه ما که از نسل انسانیم و آدم و حواییم و دیو و دلبریم و چمیدونم چی و چی هستیم و شما میخواید افکار رو منحرف کنید و من درست میگم و تو غلط میگی پس من بیام سر تو رو ببرم، دعوا کنن.
که البته دیگه اون زمان اینستاگرام و گوشی نیست و احتمالا میتونن هرموقع اراده کنن جلوی صورتشون هرچی میخوان رو ببینن و شاید اصلا مثل ماهم باهم حرف نزنن ولی خب امیدوارم دیگه لااقل تا اونموقع این باگهای فرهنگ و مذهب و این چیزا برطرف شده باشه که در اون صورتم باز مطمئنم یچیزی پیدا میشه که ملت سرش بدبختی بکشن.
برای من به عنوان یک اصفهانی، تعداد افرادی که با لهجهی قشنگ صحبت کنن خیلی زیاد نیست. عمدتا هرچیزی که شما تحت عنوان لهجهی ما به گوشتون خورده، اصلش نیست. خیلی زشت و مسخره و بد تلفظش میکنن.
ولی اگر خواستید لهجهی اصفهانی قشنگ رو بشنوید باید برید با بازاریهای اصفهان تو میدون نقش جهان صحبت کنید. فرش فروشها، زرگرها، عطاریها و چنین قشرهایی خيلی خوشگل اصفهانی حرف میزنن. منی که از لهجهام بدم میاد وقتی حرف زدن بازاریها رو میشنوم دلم قیلی ویلی میره. یکسری بازاریها خیلی باشخصیت و مودب و بامزه و بامحبتن. برید باهاشون حرف بزنید و کِیف کنید.
ولی اگر خواستید لهجهی اصفهانی قشنگ رو بشنوید باید برید با بازاریهای اصفهان تو میدون نقش جهان صحبت کنید. فرش فروشها، زرگرها، عطاریها و چنین قشرهایی خيلی خوشگل اصفهانی حرف میزنن. منی که از لهجهام بدم میاد وقتی حرف زدن بازاریها رو میشنوم دلم قیلی ویلی میره. یکسری بازاریها خیلی باشخصیت و مودب و بامزه و بامحبتن. برید باهاشون حرف بزنید و کِیف کنید.
وقتی همهاش تو جمع شکستخوردههایی که دیگه ناامید شدن و تلاشی نمیکنن باشی، اولش کمکم دیگه موفقیتهای خودت رو بازگو نمیکنی، بعدش رغبتت برای تلاش کردن رو از دست میدی و در مرحلهی آخر میشی یکی از اونها و صبح تا شب دور هم جمع میشید و فقط از بدبیاری دنیا و رکب خوردن آدمها و ناامیدیهاتون غر میزنید.
اگر تو جمع کسایی باشی که با وجود شکستهاشون بازهم تلاش میکنن و سعی میکنن پله پله گلیم خودشون رو از آب بکشن بالا، اولش دیگه کمکم روت نمیشه غر بزنی و به فکر فرو میری، بعدش شروع میکنی کارهای کوچیک کوچیک کردن تا توهم بین اونها حرفی برای گفتن داشته باشی و بعد میفتی تو روند جاری بودن و تلاش کردن.
هردوی این جمعها و تغییر رفتارت بخاطر اینه که توی جمعشون قبولت کنن و حرفی برای گفتن داشته باشی و تحت تاثیر محیطی.
حالا ببین میخوای تحت تاثیر کدوم محیط قرار بگیری و تو چه جمعی حرفی برای گفتن داشته باشی؟
اگر تو جمع کسایی باشی که با وجود شکستهاشون بازهم تلاش میکنن و سعی میکنن پله پله گلیم خودشون رو از آب بکشن بالا، اولش دیگه کمکم روت نمیشه غر بزنی و به فکر فرو میری، بعدش شروع میکنی کارهای کوچیک کوچیک کردن تا توهم بین اونها حرفی برای گفتن داشته باشی و بعد میفتی تو روند جاری بودن و تلاش کردن.
هردوی این جمعها و تغییر رفتارت بخاطر اینه که توی جمعشون قبولت کنن و حرفی برای گفتن داشته باشی و تحت تاثیر محیطی.
حالا ببین میخوای تحت تاثیر کدوم محیط قرار بگیری و تو چه جمعی حرفی برای گفتن داشته باشی؟
Booseye Yahooda
Ali Sorena
سورنا بعد از دو سال برگشت و این اولین ترکی هست که بعد از آلبوم گوزن منتشر شد.
فکر میکنم فهمیدنش هم به اندازه دوسال زمان نیاز داره.
فکر میکنم فهمیدنش هم به اندازه دوسال زمان نیاز داره.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
+کی گفته من نترسیدم؟
-اما تو با کروکودیل جنگیدی
+و از انجام دادنش میترسیدم.
-اما تو با کروکودیل جنگیدی
+و از انجام دادنش میترسیدم.
Forwarded from Annamorphin
یکی از آقای کوینر پرسید که آیا خدایی وجود دارد یا نه؟
آقای کوینر گفت:
به تو توصیه میکنم فکر کنی که آیا با دانستن جواب این سؤال رفتارت تغییر خواهد کرد یا نه. اگر تغییر نکند موضوع منتفی است. اگر تغییر بکند حداقل میتوانم اینقدر کمکت بکنم که تو تصمیم خودت را گرفتهای: تو به خدا نیاز داری.
داستانهای آقای کوینر|برتولت برشت
آقای کوینر گفت:
به تو توصیه میکنم فکر کنی که آیا با دانستن جواب این سؤال رفتارت تغییر خواهد کرد یا نه. اگر تغییر نکند موضوع منتفی است. اگر تغییر بکند حداقل میتوانم اینقدر کمکت بکنم که تو تصمیم خودت را گرفتهای: تو به خدا نیاز داری.
داستانهای آقای کوینر|برتولت برشت
چندوقت پیش با خانواده رفته بودیم یه جا شام بخوریم، وقتی شاممون تموم شد شروع کردیم به صحبت راجع به اینکه روز مادر یا پدر، دوتا پدربزرگ و مادربزرگهام رو بیاریم اینجا و حتی برنامه ریختیم که کدوم غذاها رو بیشتر دوست دارند که سفارش بدیم و کدوم رو نه.
دقیقا دیشب به مناسبت روز پدر رفتیم همونجا اما با این تفاوت که فقط تونستیم یکی از پدربزرگ مادربزرگهام رو ببریم، چون دو ماه پیش اون یکی پدربزرگم فوت کرد و حالا دیگه نیست تا ببریمش شام.
همین برنامه رو دو سال پیش سر تولد پدربزرگم داشتم. یادمون رفت واسش تولد بگیریم و من هرچی اصرار کردم که بیاید حتی همین الان که ازش گذشته بازم واسش تولد بگیریم، کسی به حرفم اعتنایی نکرد و گفتن حالا ایشالا سال بعد. یادم نیست سال پیش واسش گرفتیم یا نه اما الان میدونم که اون دیگه نیست تا اون تولد رو برگزار کنیم و کلی آدم باقی موندن با هزاران پشیمونی.
این رو نگفتم که از شما دلسوزی دریافت کنم، صرفا بیانش کردم تا بدونید چیزی که امروز واسش برنامه میریزید، شاید فردا اصلا وجود هم نداشته باشه.
اگر میخواید کسی رو میهمان کنید، اگر دوست دارید با کسی برید بیرون، اگر دلتون میخواد با فردی وقت بگذرونید، باهم شام بخورید، یک لیوان چای بنوشید، فیلمی ببینید، حرفی بزنید، هی به تعویق نندازیدش. همین الان انجامش بده. برو زنگ بزن به فلانی، مسیج بده به اونی که میخوای، شام بخر ببر با کسی که دوست داری بخور، برو به دیدنش، ببرش بیرون، فلان کن بهمان کن. بجای اینکه از الان بشینی برنامه بریزی واسه دو هفته بعد، هرکاری که دوست داری رو همین الان و همین امروز انجام بده، دو هفتهی دیگه هم اگر هنوز بودید و فرصتی باقی بود بازم انجامش بده.
خلاصه که به یک چشم بهم زدن همهچیز تغییر میکنه و آدمهای دیروز، فردا دیگه نیستن.
فرصتها رو غنیمت بشمار.
دقیقا دیشب به مناسبت روز پدر رفتیم همونجا اما با این تفاوت که فقط تونستیم یکی از پدربزرگ مادربزرگهام رو ببریم، چون دو ماه پیش اون یکی پدربزرگم فوت کرد و حالا دیگه نیست تا ببریمش شام.
همین برنامه رو دو سال پیش سر تولد پدربزرگم داشتم. یادمون رفت واسش تولد بگیریم و من هرچی اصرار کردم که بیاید حتی همین الان که ازش گذشته بازم واسش تولد بگیریم، کسی به حرفم اعتنایی نکرد و گفتن حالا ایشالا سال بعد. یادم نیست سال پیش واسش گرفتیم یا نه اما الان میدونم که اون دیگه نیست تا اون تولد رو برگزار کنیم و کلی آدم باقی موندن با هزاران پشیمونی.
این رو نگفتم که از شما دلسوزی دریافت کنم، صرفا بیانش کردم تا بدونید چیزی که امروز واسش برنامه میریزید، شاید فردا اصلا وجود هم نداشته باشه.
اگر میخواید کسی رو میهمان کنید، اگر دوست دارید با کسی برید بیرون، اگر دلتون میخواد با فردی وقت بگذرونید، باهم شام بخورید، یک لیوان چای بنوشید، فیلمی ببینید، حرفی بزنید، هی به تعویق نندازیدش. همین الان انجامش بده. برو زنگ بزن به فلانی، مسیج بده به اونی که میخوای، شام بخر ببر با کسی که دوست داری بخور، برو به دیدنش، ببرش بیرون، فلان کن بهمان کن. بجای اینکه از الان بشینی برنامه بریزی واسه دو هفته بعد، هرکاری که دوست داری رو همین الان و همین امروز انجام بده، دو هفتهی دیگه هم اگر هنوز بودید و فرصتی باقی بود بازم انجامش بده.
خلاصه که به یک چشم بهم زدن همهچیز تغییر میکنه و آدمهای دیروز، فردا دیگه نیستن.
فرصتها رو غنیمت بشمار.
حالا شاید من خودآزاری دارم اما واقعا عاشق وقتایی هستم که یکی میاد ضایعم میکنه یا میخواد یادم بندازه اونقدرم خوب نیستم( نه وقتی به ناحق باشه، نباید تبدیل به چرخه باطل و افراطی بشه)، اولش خیلی عصبی میشم و دلم میخواد جیغ بکشم اما یکم که ازش میگذره میفهمم آهان پس یه جایی رو اشتباه رفتم و یه مسیر درست رو جا انداختم، بعد تازه از اون سرکوب امید میگیرم و بیشتر از قبل قوی میشم تا برم درستش کنم.
شاید بقیه وقتی سرکوبشون کنی ناراحت بشن و امیدشون رو از دست بدن و بیخیال همهچی بشن، اما من دقیقا برعکسم.
اینجوریم که: اع؟ با من بودی؟ خب بهم برخورد. چطور تونستی؟
اوکی پس میرم روش کار میکنم و وقتی برگشتم دیگه جرئت نمیکنی اینجوری بام حرف بزنی.
یعنی شاید قصد اولیهاش ساده باشه که اوکی من بهم برخورد پس میرم یکاری بکنم تا تو رو پشیمون کنم، اما پشت این هدف پیش پا افتاده، نتایج خیلی بزرگ و خوبی هست.
خیلی ممنونم که بنده رو ضایع کردید و کوچیک حسابم کردید. این به نفعم تموم میشه.
اینجوریم که: اع؟ با من بودی؟ خب بهم برخورد. چطور تونستی؟
اوکی پس میرم روش کار میکنم و وقتی برگشتم دیگه جرئت نمیکنی اینجوری بام حرف بزنی.
یعنی شاید قصد اولیهاش ساده باشه که اوکی من بهم برخورد پس میرم یکاری بکنم تا تو رو پشیمون کنم، اما پشت این هدف پیش پا افتاده، نتایج خیلی بزرگ و خوبی هست.
خیلی ممنونم که بنده رو ضایع کردید و کوچیک حسابم کردید. این به نفعم تموم میشه.
مرحلهی قبل از اینکه بخوای چیزی رو درست کنی اینه که خراب شدنش رو پذیرفته باشی.
تاریخ بشر با عملی حاکی از نافرمانی آغاز شده و بعید نیست که با عملی حاکی از فرمانبرداری به پایان رسد.
تاریخ انسان طبق اسطورههای عبری و یونانی با عملی حاکی از نافرمانی آغاز شد. آدم و حوا ساکن باغ عدن بودند و بخشی از طبیعت؛ آنها با طبیعت هماهنگ بودند و هنوز بر آن برتری نجسته بودند. حالت آدم و حوا در طبیعت مانند جنین در رحم مادر بود. آنها در عین حال هم انسان بودند و هم نبودند. کل این وضع وقتی از دستوری سرپیچی کردند عوض شد.
بشر، با گسستن پیوندها از زمین و مادر، با بریدن بند ناف از هماهنگی پیشاانسانی بیرون آمد و توانست نخستین گام را به سوی استقلال و آزادی بردارد.
عمل نافرمانی ادم و حوا را رهایی بخشید و چشمانشان را گشود.
نافرمانی آنها رشته ی پیوند اولیه با طبیعت را گسست و آنها را تبدیل به فرد کرد.
"گناه نخستین" انسان را نه تنها تباه نکرد، بلکه به او آزادی بخشید؛ این آغاز تاریخ بشر بود.
بشر برای اینکه تکیه کردن بر نیروهای خود و کاملا انسان شدن را بیاموزد باید باغ عدن را ترک میکرد.
پیامبران، در برداشت کلی موعودگرایانهشان، بر این نظر بودند که نافرمانی انسان کار درستی بود؛ این "گناه" نه تنها او را تباه نکرد، بلکه از قید و بند همسازی پیشاانسانی رهانید.
از دید پیامبران تاریخ لحظهای است که بشر انسان شد.
-کتاب روانشناسی اجتماعی نافرمانی
تاریخ انسان طبق اسطورههای عبری و یونانی با عملی حاکی از نافرمانی آغاز شد. آدم و حوا ساکن باغ عدن بودند و بخشی از طبیعت؛ آنها با طبیعت هماهنگ بودند و هنوز بر آن برتری نجسته بودند. حالت آدم و حوا در طبیعت مانند جنین در رحم مادر بود. آنها در عین حال هم انسان بودند و هم نبودند. کل این وضع وقتی از دستوری سرپیچی کردند عوض شد.
بشر، با گسستن پیوندها از زمین و مادر، با بریدن بند ناف از هماهنگی پیشاانسانی بیرون آمد و توانست نخستین گام را به سوی استقلال و آزادی بردارد.
عمل نافرمانی ادم و حوا را رهایی بخشید و چشمانشان را گشود.
نافرمانی آنها رشته ی پیوند اولیه با طبیعت را گسست و آنها را تبدیل به فرد کرد.
"گناه نخستین" انسان را نه تنها تباه نکرد، بلکه به او آزادی بخشید؛ این آغاز تاریخ بشر بود.
بشر برای اینکه تکیه کردن بر نیروهای خود و کاملا انسان شدن را بیاموزد باید باغ عدن را ترک میکرد.
پیامبران، در برداشت کلی موعودگرایانهشان، بر این نظر بودند که نافرمانی انسان کار درستی بود؛ این "گناه" نه تنها او را تباه نکرد، بلکه از قید و بند همسازی پیشاانسانی رهانید.
از دید پیامبران تاریخ لحظهای است که بشر انسان شد.
-کتاب روانشناسی اجتماعی نافرمانی
اگر انسان تنها قادر به فرمانبرداری باشد و ناتوان از نافرمانی، بردهای بیش نیست؛ اگر او تنها قادر به نافرمانی باشد و ناتوان از فرمانبرداری، شورشی است(نه انقلابی)؛ مبنای عمل او خشم، یاس و رنجش است، نه یک اعتقاد یا اصل.
-روانشناسی اجتماعی نافرمانی
-روانشناسی اجتماعی نافرمانی
بخریم
روانشناسی نافرمانی اجتماعی
و شک آغاز راه تغییر بود… کتاب “روانشناسی اجتماعی نافرمانی” به قلم اریک فروم، از دیدی بسیار خاص به مسئلهی در چهارچوب نبودن و فردیت میپردازد. در این کتاب ۱۰۴ صفحهای، جامعه، تاریخ و تمثیلهای اساطیری از سه دید متفاوت تحلیل میشوند که در تحلیلها و کتابهای…
همیشه یادتون باشه اون ویدیوهای ادیت شدهای که تو اینستا میبینید و نشون میده که اون آدم یکماه، ده روز، یک هفته، سه روز و دو ساعت قبل از خودکشیش چطور شاد و خوشحال بوده و تو عکساش میخندیده و تو فیلمهاش میرقصیده، اما دووم نیاورده و حالا همه اطرافیانش نمیتونن باور کنن که چرا چنین آدمی حالش بد بوده، ممکنه همین بغل دستی من و تو، همین دوست صمیمی مجازیمون، خواهر و برادری که باش دعوا میکنیم یا عابری که تو پیادهرو ناخواسته به ما برخورد کرده و آبِ تو بطری ریخته به لباسمون، باشه.
هیچکس نمیدونه آدمها در طول روز با چه چیزهایی دست و پنجه نرم میکنن.
بد نیست اگر یکم بیشتر حواسمون به آدمهای اطرافمون باشه. شاید فقط منتظر یک حرکت، یک اخم، یک داد، یک دعوا باشن تا بیخیال کاسهی صبرِ لبریز شدهشون بشن و تصمیم بگیرن که دیگه مجبور به تحمل نباشن.
هیچکس نمیدونه آدمها در طول روز با چه چیزهایی دست و پنجه نرم میکنن.
بد نیست اگر یکم بیشتر حواسمون به آدمهای اطرافمون باشه. شاید فقط منتظر یک حرکت، یک اخم، یک داد، یک دعوا باشن تا بیخیال کاسهی صبرِ لبریز شدهشون بشن و تصمیم بگیرن که دیگه مجبور به تحمل نباشن.
Mano Natarsoon
Ho3ein Ft. Erfan
زمان این آهنگ رو یادتونه؟
پلی کنید و کف خونه باهاش شو اجرا کنید تا حالتون بیاد سرجاش
پلی کنید و کف خونه باهاش شو اجرا کنید تا حالتون بیاد سرجاش
آخرش همهی اکانتهام رو پاک میکنم، یه دوربین میخرم و میرم دنبال سفر و گشتن توی شهرها. یه کلبه توی جنگل هم واسه خودم میسازم، یه چنل یوتیوب هم میزنم، آخر هر ماه میام کل تصاویر و ویدیوهای سفرم رو به صورت ولاگ آپلود میکنم و میرم دوباره یکماه بعد باز میگردم و در نهایت با سادهترین گوشی فقط تماس میگیرم.
Moral of the Story
Ashè
Some mistakes get made
That’s alright, that’s okay
That’s alright, that’s okay
ثمین با "ث"
Ashè – Moral of the Story
I said, Young people fall in love
من گفتم: جوانان عاشق میشوند
With the wrong people sometimes
گاهی اوقات با افراد اشتباه
Some mistakes get made
اشتباهاتی صورت میگیرد
That’s alright, that’s okay
خب، اشکالی ندارد
You can think that you’re in love
شما میتوانید فکر کنید که عاشق هستید
When you’re really just in pain
وقتی که شما واقعا درد دارید
Some mistakes get made
اشتباهاتی صورت میگیرد
That’s alright, that’s okay
خب، اشکالی ندارد
In the end, it’s better for me
در آخر، برای من بهتر است
That’s the moral of the story, babe
که این مفهوم اخلاقی داستان است، عزیزم
من گفتم: جوانان عاشق میشوند
With the wrong people sometimes
گاهی اوقات با افراد اشتباه
Some mistakes get made
اشتباهاتی صورت میگیرد
That’s alright, that’s okay
خب، اشکالی ندارد
You can think that you’re in love
شما میتوانید فکر کنید که عاشق هستید
When you’re really just in pain
وقتی که شما واقعا درد دارید
Some mistakes get made
اشتباهاتی صورت میگیرد
That’s alright, that’s okay
خب، اشکالی ندارد
In the end, it’s better for me
در آخر، برای من بهتر است
That’s the moral of the story, babe
که این مفهوم اخلاقی داستان است، عزیزم
دوستیهای آرام و بااطمینانی که اگر هفتهها باهم صحبت نکنید و شلوغ باشید، وقتی موقعیتی برای همصحبتی پیدا میکنید بدون درگیری و دعوا شروع میکنید خلاصه گزارش این مدت و روند زندگیتون رو واسه هم تعریف میکنید، مشورت میکنید، خوشحالی میکنید و سعی میکنید از اوقات کمی که در اختیار دارید نهایت لذت رو ببرید واقعا مثل یک لبخند شیرین واسه بستنی تو تابستون میمونن.
من عاشق اینم که میان واسم چندین پاراگراف تایپ میکنن، روند پیشروی بُعدهای مختلف زندگیشون رو تعریف میکنن و خیالم ازشون راحت میشه که اونها جاری و در آرامش هستن^^
من عاشق اینم که میان واسم چندین پاراگراف تایپ میکنن، روند پیشروی بُعدهای مختلف زندگیشون رو تعریف میکنن و خیالم ازشون راحت میشه که اونها جاری و در آرامش هستن^^