گاهی احساس میکنم بیاتریس و فور تو دایورجنتم و آدما سعی میکنن من رو ببندن و نذارن از چارچوبم خارج بشم تا حس خطر نکنن. تهدیدم میکنن و میگن سریع خودت رو داخل یکی از گروهها جا بده وگرنه کشته میشی.
اما من نمیخوام فقط تو یه گروه باشم. من میخوام بین گروهها بچرخم، با همهشون ارتباط برقرار کنم، بقیه رو بهم ربط بدم. من نمیخوام فقط یجا باشم.
اما من نمیخوام فقط تو یه گروه باشم. من میخوام بین گروهها بچرخم، با همهشون ارتباط برقرار کنم، بقیه رو بهم ربط بدم. من نمیخوام فقط یجا باشم.
داشتم باهاش حرف میزدم. گفتم چقدر گذشته؟ گفت انقدر. گفتم پس چرا حس میکنم چندین سال شده؟ اصلا یهو چیشد؟
گفت اون زمانمون حیف بود. گفتم اره. وقتی بهش فکر میکنم هالهای از حس خوب و خوشحالی و ذوق رو به یاد میارم. حتی دقیق یادم نیست چه اتفاقاتی افتادن، اما وایب اون موقع، وایب لبخند بود.
گفتم خیلی وقته دیگه تجربهاش نکردم. انگار احساسات اون زمان هم شبیه به خاطرهای برای یک فرد آلزایمری، به یکباره پودر شد و رفت هوا. بعد از اون دیگه هیچوقت به اون میزان حال خوب نرسیدم.
نفهمیدم دقیقا از کدوم نقطه آدمها شکستن و همهچیز تغییر کرد. فقط یهو همه ساید دیگهای رو نشون دادن و یکی یکی از هم دور شدیم.
دایره ارتباطیم به یک دفعه از جمعیت یک شهر به کمتر از تعداد انگشتهای دست رسید. اصلا وقتی بهش نگاه میکنم میبینم چندماهه که حتی حوصله چک کردن پیوی و تایپ کردن هم ندارم. انگار برای ارتباطات مجازی فرسوده شدم و دیگه از پسش برنمیام.
نمیفهمم چه اتفاقی داره میفته. سعی هم نمیکنم بفهمم. فقط زندگیش میکنم.
گفت اون زمانمون حیف بود. گفتم اره. وقتی بهش فکر میکنم هالهای از حس خوب و خوشحالی و ذوق رو به یاد میارم. حتی دقیق یادم نیست چه اتفاقاتی افتادن، اما وایب اون موقع، وایب لبخند بود.
گفتم خیلی وقته دیگه تجربهاش نکردم. انگار احساسات اون زمان هم شبیه به خاطرهای برای یک فرد آلزایمری، به یکباره پودر شد و رفت هوا. بعد از اون دیگه هیچوقت به اون میزان حال خوب نرسیدم.
نفهمیدم دقیقا از کدوم نقطه آدمها شکستن و همهچیز تغییر کرد. فقط یهو همه ساید دیگهای رو نشون دادن و یکی یکی از هم دور شدیم.
دایره ارتباطیم به یک دفعه از جمعیت یک شهر به کمتر از تعداد انگشتهای دست رسید. اصلا وقتی بهش نگاه میکنم میبینم چندماهه که حتی حوصله چک کردن پیوی و تایپ کردن هم ندارم. انگار برای ارتباطات مجازی فرسوده شدم و دیگه از پسش برنمیام.
نمیفهمم چه اتفاقی داره میفته. سعی هم نمیکنم بفهمم. فقط زندگیش میکنم.
ریمایندر:
داخل هر ارتباطی که هستی باید بدیهیات و حقوقت رعایت بشن.
اگر جایی هستی که مجبوری مدام خودت رو قانع کنی و یکی یکی از حقوقی که رعایتشون نمیکنه بزنی و بگی اشکال نداره حالا اینم رعایت نکرد، اشکال نداره اونم فداسرش، این روند اشتباهه و تو مجبور به تحمل چنین چیزی نیستی.
در یک ارتباط سالم تو نباید از خودت بزنی تا صرفا اون آدم رو حفظ کنی. حق داری جایی باشی که بهت احترام گذاشته میشه. ارزش خودت رو انقدر پایین نیار و به خودت بها بده. اگر هم انقدر خودت رو پایین آوردی دیگه بعدش نباید شاکی باشی که چرا حقوقم رو رعایت نمیکنه. تو میتونستی به این شرایط پایان بدی اما ندادی. پس انتخاب خودته و غر هم نداره.
داخل هر ارتباطی که هستی باید بدیهیات و حقوقت رعایت بشن.
اگر جایی هستی که مجبوری مدام خودت رو قانع کنی و یکی یکی از حقوقی که رعایتشون نمیکنه بزنی و بگی اشکال نداره حالا اینم رعایت نکرد، اشکال نداره اونم فداسرش، این روند اشتباهه و تو مجبور به تحمل چنین چیزی نیستی.
در یک ارتباط سالم تو نباید از خودت بزنی تا صرفا اون آدم رو حفظ کنی. حق داری جایی باشی که بهت احترام گذاشته میشه. ارزش خودت رو انقدر پایین نیار و به خودت بها بده. اگر هم انقدر خودت رو پایین آوردی دیگه بعدش نباید شاکی باشی که چرا حقوقم رو رعایت نمیکنه. تو میتونستی به این شرایط پایان بدی اما ندادی. پس انتخاب خودته و غر هم نداره.
تعداد آدمهایی که میخوان دنیا رو نجات بدن خیلی زیاد نیست. از این کمترشون نکنیم.
حرف زدن راجع به رویاها و هدفهای آینده باعث میشن زنده بمونم.
وقتی رویاپردازی میکنم و خودم رو جای ۵ سال آیندهام میذارم دلم میخواد از خوشحالی جیغ بکشم.
البته یادم نمیره که اگر میخوام به اون برسم فقط رویاش رو داشتن کافی نیست. لازمه اما کافی نیست.
وقتی رویاپردازی میکنم و خودم رو جای ۵ سال آیندهام میذارم دلم میخواد از خوشحالی جیغ بکشم.
البته یادم نمیره که اگر میخوام به اون برسم فقط رویاش رو داشتن کافی نیست. لازمه اما کافی نیست.
دلم میخواد ساعتها بشینم و با یه نفر که بفهمه راجع به رویاهام صحبت کنم. اما بیشتر از اون دلم میخواد روزی زندگیشون کنم و دیگه بجای حرف زدن، اونها بتونن تو زندگیم ببیننش.
ببخشید ولی من واقعا عاشق اوقاتی هستم که دانشجوهای همه رشتهها بدون توجه به رشته و ترم و دانشگاهشون میشینن دورهم از خاطرات خندهدار تحصیلیشون تعریف میکنن و میگن و میخندن. یعنی نه تنها دانشجوها بلکه کلا آدمها وقتی بدون پز دادن و کلاس گذاشتن میشینن باهم به حرف زدن و خندیدن و ارتباط گرفتن.
من الان فقط یه خاطره از امشبم رو تعریف کردم و پشت سرهم بچهها دارن عکسای دانشگاه و خاطرههای مشترکشون رو میفرستن، با بعضیا هم واسه اولین بار سر همین داریم حرف میزنیم و بدون توجه به اینکه کی درسش بهتر اون یکیه و کی پولدارتره و کی فلانتره داریم میگیم و میخندیم.
فرض کنید این حضوری بود. چه خاطرات خوشگل و پر از احساس خوبی ثبت میشد و بعد دوباره میرفتیم به زندگیمون ادامه میدادیم. چنین موقعهایی سرشار از حس انساندوستی، محبت، لبخند و بغل میشم.
کاش همیشه همینجور رفتار کنیم و باهم بگیم و بخندیم. چی خوشگلتر از این آخه؟
من الان فقط یه خاطره از امشبم رو تعریف کردم و پشت سرهم بچهها دارن عکسای دانشگاه و خاطرههای مشترکشون رو میفرستن، با بعضیا هم واسه اولین بار سر همین داریم حرف میزنیم و بدون توجه به اینکه کی درسش بهتر اون یکیه و کی پولدارتره و کی فلانتره داریم میگیم و میخندیم.
فرض کنید این حضوری بود. چه خاطرات خوشگل و پر از احساس خوبی ثبت میشد و بعد دوباره میرفتیم به زندگیمون ادامه میدادیم. چنین موقعهایی سرشار از حس انساندوستی، محبت، لبخند و بغل میشم.
کاش همیشه همینجور رفتار کنیم و باهم بگیم و بخندیم. چی خوشگلتر از این آخه؟
در طول مدت زندگیم از تمام کسانی که سعی کردن مشکلشون رو با حرف زدن باهام حل کنن، کسانی که بهم کردیت دادن، کسایی که بدون پرخاش اشتباهم رو بهم متذکر شدن، اونهایی که من رو میخونند، اونهایی که با حفظ چارچوب و احترام، بدون فضولی بهم پیشنهادهای سازنده میدن، کسایی که کمک میکنن تا پیشرفت کنم و هدفشون بهتر شدن زندگی ما، نه که کوبیدن و پایین کشیدنمون بوده، اونهایی که به ما احساس دیده شدن دادن و تمام کسایی که بدون انتقال احساس بد و پیشقضاوتی، بیتفاوت از کنارمون گذشتن و نذاشتن تا تفاوتهای ما باعث ایجاد جنگ و جبههگیری بشه و مشکلی بر مشکلاتم نیفزودند، متشکرم🤍
همواره قدردان تاثیرات آدمی در زندگی خود هستم.
همواره قدردان تاثیرات آدمی در زندگی خود هستم.
Marge Ghoo
Abbas Mehrpouya
مرگ قو🦢
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها تنها تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
تنها تنها تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر آنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریا ی من بودی آغوش واکن
تو دریا ی من بودی آغوش واکن
که میخواهد این قو زیبا زیبا زیبا بمیرد
@emicalll
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها تنها تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
تنها تنها تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر آنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریا ی من بودی آغوش واکن
تو دریا ی من بودی آغوش واکن
که میخواهد این قو زیبا زیبا زیبا بمیرد
@emicalll
وقتهایی که دارم بازی میکنم و به مرحلهای میرسم که هیچجوره نمیتونم ازش عبور کنم، بجای پافشاری و رفتن راههای تکراری، فقط اونموقع بازیم رو میبندم و میرم دنبال بقیه کارهام. وقتی بعد از چندوقت برمیگردم سر بازی به آسونترین روش ممکن و در کمترین زمان راه نجات اون مرحله رو میفهمم و میتونم ازش عبور کنم.
هیچوقت تاحالا نشده که برم و برگردم و نتونم حلش کنم.
حالا این رو واسه حل کردن چالشهای زندگیم در پیش گرفتم. وقتی میبینم راه تازهای به ذهنم نمیرسه و فقط دارم زور الکی میزنم که مثل دویدن روی تردمیل میمونه، من رو جلو نمیبره و انرژیم رو میگیره، کمی به خودم استراحت میدم و وقتی دوباره برمیگردم میتونم از زاویه دیگهای به چالشم نگاه کنم، اونموقع خیلی زودتر راهش رو پیدا میکنم.
هیچوقت تاحالا نشده که برم و برگردم و نتونم حلش کنم.
حالا این رو واسه حل کردن چالشهای زندگیم در پیش گرفتم. وقتی میبینم راه تازهای به ذهنم نمیرسه و فقط دارم زور الکی میزنم که مثل دویدن روی تردمیل میمونه، من رو جلو نمیبره و انرژیم رو میگیره، کمی به خودم استراحت میدم و وقتی دوباره برمیگردم میتونم از زاویه دیگهای به چالشم نگاه کنم، اونموقع خیلی زودتر راهش رو پیدا میکنم.
ثمین با "ث"
وقتهایی که دارم بازی میکنم و به مرحلهای میرسم که هیچجوره نمیتونم ازش عبور کنم، بجای پافشاری و رفتن راههای تکراری، فقط اونموقع بازیم رو میبندم و میرم دنبال بقیه کارهام. وقتی بعد از چندوقت برمیگردم سر بازی به آسونترین روش ممکن و در کمترین زمان راه…
کیانا اینجا از desirable difficulties پست گذاشته.
یعنی شما احساس نمیکنید انتخاب طبیعی این سری قراره اون گونههایی رو برگزینه که با دمای بالا و خشکسالی سازگارترن؟
بعد حالا عمر من و شما که اونقدرها قد نمیده و نهایتا چهارتا غر بزنیم و بشینیم راجع به دسیسههای قدرتهای اول جهان با راننده تاکسی بحث کنیم که اره اینا کار خودشونه و از عمده ولی مثلا چندصد سال دیگه، گونهها میشینن راجع به ما مطالعه میکنن و بعد با دهان باز و چشمهای درشت شده به هم نگاه میکنن و میگن واای یعنی اونا تو چنین شرایطی زندگی میکردننن؟ مگه میشهه؟
البته اگر اونموقع نشینن زیر پستای اینستاگرام و با هم سر اینکه یکی بگه ما که از نسل انسانیم و آدم و حواییم و دیو و دلبریم و چمیدونم چی و چی هستیم و شما میخواید افکار رو منحرف کنید و من درست میگم و تو غلط میگی پس من بیام سر تو رو ببرم، دعوا کنن.
که البته دیگه اون زمان اینستاگرام و گوشی نیست و احتمالا میتونن هرموقع اراده کنن جلوی صورتشون هرچی میخوان رو ببینن و شاید اصلا مثل ماهم باهم حرف نزنن ولی خب امیدوارم دیگه لااقل تا اونموقع این باگهای فرهنگ و مذهب و این چیزا برطرف شده باشه که در اون صورتم باز مطمئنم یچیزی پیدا میشه که ملت سرش بدبختی بکشن.
البته اگر اونموقع نشینن زیر پستای اینستاگرام و با هم سر اینکه یکی بگه ما که از نسل انسانیم و آدم و حواییم و دیو و دلبریم و چمیدونم چی و چی هستیم و شما میخواید افکار رو منحرف کنید و من درست میگم و تو غلط میگی پس من بیام سر تو رو ببرم، دعوا کنن.
که البته دیگه اون زمان اینستاگرام و گوشی نیست و احتمالا میتونن هرموقع اراده کنن جلوی صورتشون هرچی میخوان رو ببینن و شاید اصلا مثل ماهم باهم حرف نزنن ولی خب امیدوارم دیگه لااقل تا اونموقع این باگهای فرهنگ و مذهب و این چیزا برطرف شده باشه که در اون صورتم باز مطمئنم یچیزی پیدا میشه که ملت سرش بدبختی بکشن.
برای من به عنوان یک اصفهانی، تعداد افرادی که با لهجهی قشنگ صحبت کنن خیلی زیاد نیست. عمدتا هرچیزی که شما تحت عنوان لهجهی ما به گوشتون خورده، اصلش نیست. خیلی زشت و مسخره و بد تلفظش میکنن.
ولی اگر خواستید لهجهی اصفهانی قشنگ رو بشنوید باید برید با بازاریهای اصفهان تو میدون نقش جهان صحبت کنید. فرش فروشها، زرگرها، عطاریها و چنین قشرهایی خيلی خوشگل اصفهانی حرف میزنن. منی که از لهجهام بدم میاد وقتی حرف زدن بازاریها رو میشنوم دلم قیلی ویلی میره. یکسری بازاریها خیلی باشخصیت و مودب و بامزه و بامحبتن. برید باهاشون حرف بزنید و کِیف کنید.
ولی اگر خواستید لهجهی اصفهانی قشنگ رو بشنوید باید برید با بازاریهای اصفهان تو میدون نقش جهان صحبت کنید. فرش فروشها، زرگرها، عطاریها و چنین قشرهایی خيلی خوشگل اصفهانی حرف میزنن. منی که از لهجهام بدم میاد وقتی حرف زدن بازاریها رو میشنوم دلم قیلی ویلی میره. یکسری بازاریها خیلی باشخصیت و مودب و بامزه و بامحبتن. برید باهاشون حرف بزنید و کِیف کنید.
وقتی همهاش تو جمع شکستخوردههایی که دیگه ناامید شدن و تلاشی نمیکنن باشی، اولش کمکم دیگه موفقیتهای خودت رو بازگو نمیکنی، بعدش رغبتت برای تلاش کردن رو از دست میدی و در مرحلهی آخر میشی یکی از اونها و صبح تا شب دور هم جمع میشید و فقط از بدبیاری دنیا و رکب خوردن آدمها و ناامیدیهاتون غر میزنید.
اگر تو جمع کسایی باشی که با وجود شکستهاشون بازهم تلاش میکنن و سعی میکنن پله پله گلیم خودشون رو از آب بکشن بالا، اولش دیگه کمکم روت نمیشه غر بزنی و به فکر فرو میری، بعدش شروع میکنی کارهای کوچیک کوچیک کردن تا توهم بین اونها حرفی برای گفتن داشته باشی و بعد میفتی تو روند جاری بودن و تلاش کردن.
هردوی این جمعها و تغییر رفتارت بخاطر اینه که توی جمعشون قبولت کنن و حرفی برای گفتن داشته باشی و تحت تاثیر محیطی.
حالا ببین میخوای تحت تاثیر کدوم محیط قرار بگیری و تو چه جمعی حرفی برای گفتن داشته باشی؟
اگر تو جمع کسایی باشی که با وجود شکستهاشون بازهم تلاش میکنن و سعی میکنن پله پله گلیم خودشون رو از آب بکشن بالا، اولش دیگه کمکم روت نمیشه غر بزنی و به فکر فرو میری، بعدش شروع میکنی کارهای کوچیک کوچیک کردن تا توهم بین اونها حرفی برای گفتن داشته باشی و بعد میفتی تو روند جاری بودن و تلاش کردن.
هردوی این جمعها و تغییر رفتارت بخاطر اینه که توی جمعشون قبولت کنن و حرفی برای گفتن داشته باشی و تحت تاثیر محیطی.
حالا ببین میخوای تحت تاثیر کدوم محیط قرار بگیری و تو چه جمعی حرفی برای گفتن داشته باشی؟